از همان روز اول که وبلاگ نویسی را آغاز کردم گفتم که هیچ ادعایی ندارم
.نه نگارش صحیح را بلدم و نه ادبیات می دانم سواد آنچنانی هم ندارم اما می خواهم بنویسم ،ننویسم غمباد میگیرم!
از آن شبی که عکس تکیدهء گنجی روی صفحهء مانیتورظاهر شد زندگیمان روال دیگری پیدا کرد
.همان شب بود که رمان
فریدون سه پسر داشت را شروع کرده بودم به خواندن .با فریدون سه پسر داشت رفتم به روزهای دوران جوانی ام.به آن روزها که جوانها مثل گل پرپر می شدند و این آغازی بود برای این روزهای سیاهی که اکنون داریم.
یکی دو فصل از رمان را که خواندم حس کردم دو روح دارم و دو مغز !
دو روح متلاطم و دو مغز که مانند ساعت برایم کار می کند.
یکی میخکوب شده بود روی رمان فریدون سه پسر داشت و آن یکی برای خودش سیر می کرد و مرا هم همراه خودش می برد.
می برد به سالهای دور .
گاهی چنان این دو روح در هم می آمیختند که نمی دانستم که آن زمان های دور ، در کنار خانوادهء فریدون بودم یا در محلهء قدیمی مان در اراک.
همان محله که پر بود از جوان های روشنفکر یکی از یکی ماه تر یکی از یکی لایق تر یکی از یکی ایرج تر سعید تر مجید تر.
گاهی ایرج را جواد سجادی می دیدم گاهی گازرانی گاهی سادگی گاهی مجد آبادی فراهانی و گاهی...
به محلهء قدیمی مان که می رفتم مجید های زیادی هم می دیدم، نمی دانستم که من همسایهء مجید بودم یا غلام؟!
مجید همان حسین نبود؟
وای از این همه سعید هایی که دور و بر من بود چقدر مجید چقدر سعید وااااای خدا چقدر ایرج !
به اسد و فریدون که می رسیدم دلم می خواست در محلهءقدیمی چشم باز نکنم دلم می خواست کور می شدم و نمی دیدم چقدر اسد زیاد شده چقدر فریدون در اطرافم می بینم !
آن روحی که من را می برد به زمان قدیم گاهی می آمد یقه ی این روحم ، که در رمان ذوب شده بود را می گرفت داد می زد پس کو فرح؟ من در خانهء فریدون، فرح را نمی بینم !
کو مهین کو شهناز ؟ اینها هیچ کدام به انسی برفی رمان شبیه نیستند!
فریاد می زد که :مهین فرح شهناز دخترانی تاثیر گذار و فعالند اما انسی برفی شبیه به آنها نیست .
اما این روح حل شده در رمان یقه اش را به آرامی از چنگ آن روح سرگردان بیرون می آورد و بدون این که جوابی بدهد حل می شد تو رمان .
آن روح سرگردان خیلی ها را دید و زور این روح نیامد ! مادری را دیدکه در رمان نبود مادری که به دست خودش جگر گوشه اش را تحویل موءمنان !داد تا کمی گوشمالیش دهند اما چند روز بعد پول گلوله را داد که جنازهء نازنینش را ، جگر گوشه اش را از مومنین تحویل بگیرد .
بار آخر روح سرگردان خشمگین آمد که: در آن محله عطا ءالله مهاجرانی هم هست او هم روشنفکر است اما از جنس هیچکدام نیست ! نه سعید است نه مجید نه ایرج
نه اسد نه فریدون نه انسی برفی نه.... پس او از کدام جنس این رمان است؟





