تبليغاتX
آونگ خاطره‌های ما

آونگ خاطره‌های ما

دار، آونگ خاطره‌های ما، در ساعت تاريخ بود. ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. (سال بلوا، عباس معروفی)

ابتدا تصمیم داشتم در پاسخ به لطف شما عزیزان که به واقع نیروی تازه ای به من بخشیدید پستی بنویسم در باب تشکر از شما .

نشستم و نوشتم ، یک پست طولانی ، و در آن از یکایک شما مهربانان که دلداریم داده بودید وهر کدام به نوعی مرا به استقامت خوانده بودید  تشکر کردم  اما!!

دیدم کم است !

برای شما خیلی کم است !

این بود که از ارسال آن پست منصرف شدم ،اما چون باعث تکدر خاطرشما شده بودم تصمیم گرفتم خاطره ای  جالب  برایتان تعریف کنم.

خاطره ای که مربوط به زمانی ست که من تازه با اینترنت آشنا شده بودم .

شاید که با گفتن این خاطره بتوانم لبخندی بر لبان شما یاران با وفا بیاورم.

اما پیش از گفتن خاطره لازم می دانم اسامی عزیزانی که به یاری من آمدند را اینجا عنوان کنم .

  هاله / دکتر احمد سیف / عباس معروفی / زیتون /مهشید غزل /کلئوپاترا / شهرزاد / ویولت / ساحل افتاده سوسکی / مسافر هندوستان / هاله ۲ / گل یاس سپید / بانوی باران / علی / سایه / بیندیش / شبنم / مداد سفید /نورا / زن متولد۱۳۵۷ / احسانه /لیلا معین فرایزدی / مونالیزاصادق /سرزمین رویایی / dizzyrocker / نسرین / نرگس / پیشگو / آرمین گیله مرد / نگارهم اطاقی / علی / دوست راوی، نادیا ، همدل ،ساحل،پانته آ ، پروین ،گردو ، منا ، محمد، هستی، لاچین ،گیلدا

امیدوارم نامی از قلم نیفتاده باشد ! اگر چنین است مرا با بزرگی خودتان عفو کنید .

 از همهء شما عزیزان متشکرم .

و اما خاطره !

چند سالی ست که دخترم با اینترنت آشنایی دارد و من می دیدم ، او که تنها مونس من است ساعتها پای کامپیوتر می نشیند و رفته رفته ، اوقاتی که با هم به صحبت کردن می گذراندیم کمتر و کمتر می شود .

اوایل سر خودم را با کتابی، تلویزیونی ، چیزی گرم می کردم ، اما کم کم داشت طاقتم تمام می شد .

شب ها وقتی او پای کامپیوتر می نشست و صفحات متعددی را باز می کرد ، گاه روی این کلیک ، گاه روی آن کلیک ، و من هم که زبان انگلیسی ام خوب نیست ، هیچ سر در نمی آوردم که او چه می کند! اما به نظرم کاری بس بیهوده می آمد .

می نشستم کنارش و گاهی با او حرف می زدم . او گاه گوش می کرد و گاه می دیدم بعد از چند دقیقه بر می گشت و می گفت :

هان؟

مامان؟

چی گفتی؟

و من که  می دیدم او چطور غرق در کامپیوتر شده ، با بی حوصلگی از کنارش بر می خواستم و به دفتر کارم ( آشپزخانه ) می رفتم و به شستن کاسه کوزه سرگرم می شدم.

یک روز دخترم گفت: مامان بیا و با اینترنت آشنا شو ، دنیای قشنگی ست ، راستش وقتی من پای کامپیوتر می نشینم حواسم اصلا" به تو نیست اما به محض این که بلند می شوم ، عذاب وجدان راحتم نمی گذارد که چرا ترا تنها می گذارم و خودم سرگرم هستم .

از او اصرار و از من انکار که : من نه یاد می گیرم و نه علاقه دارم ، اصلا" هم عذاب وجدان نداشته باش ، من هم سر خودم را گرم می کنم.

هیچ تمایلی به اینترنت نداشتم چون اصلا" نمی دانستم چی هست . تا بالاخره یک روز دخترم موفق شد مرا راضی کند که با دنیای اینترنت آشنا شوم .آن زمان هنوز وبلاگ و این حرفها نبود .

دخترم گفت: مامان ،آسان ترین  کار در اینترنت " چت کردن " هست . من برایت آی دی می سازم و برو "چت روم "  و با این و آن چت کن !

من که اصلا" سر از حرفهای او در نمی آوردم گفتم: خیلی خب ،هر کاری که می خواهی بکن .

او یک آی دی  با نام و تاریخ تولد خودم برایم ساخت و یاهو مسنجر را بالا آورد و صفحهء " روم های یاهو " را نشانم داد و  برایم توضیح داد که اینجا چه خبر است .

انواع و اقسام " روم ها " بود  اما او به من گفت این روم ۳۰ سال به بالا به درد تو می خورد . برو اینجا و برای خودت دوست اینترنتی پیدا کن !!!

سرتان را درد نیاورم ، یکی دو روزی طول کشید تا من بفهمم باید چکار کنم!

دخترم که در خانه نبود می ترسیدم بروم سراغ کامپیوتر و چت کردن را شروع کنم  ، باید او می بود که برایم توضیحات بیشتری می داد .

کم کم راه افتادم و دیگر  نیازی به حضور او نبود .

صبح که می شد کارهای خانه را انجام می دادم و می رفتم سراغ " چت کردن " .

یک روم در یاهو بود که نوشته بود " روم ۳۰ سال به بالا به مدیریت رضا جنتی !

اولا" وقتی وارد روم می شدم گاه آنقدر " پی ام " برای من می آمد که صفحه " هنگ" می کرد و من نمی دانستم باید چه خاکی بر سرم بریزم !

خودم را هم موظف می دانستم که به تک تک آنها پاسخ بدهم و فکر می کردم که اگر پاسخ یکی را ندهم " کاری ست دور از ادب " !!!!!

هر کس هم که می آمد اول می پرسید asl pls و من این را آموخته بودم که پاسخ دهم :))

هر کسی هم هر سوالی از من می پرسید مثل حسنک راستگو همه را برایش توضیح می دادم ، غیر از شماره تلفن و آدرس ، هر چه می پرسیدند جواب می دادم .

ضمنا" فکر می کردم این " رضا جنتی " آدم مهمی در اینترنت هست ))

و چنان با احترام با او صحبت می کردم که نگو !!

آقایانی که با آنها چت می کردم از ۱۷ ساله تا ۵۵ ساله ، هر کدام از صحبتهای معمولی شروع می کردند و کمی بعد اظهار علاقه" شدید و خلاصه حرف از عشق و عاشقی !!!!

در این مواقع بود که  خرسند بودم از این که "ایگنور" کردن را بلدم و ایگنورشان می کردم و پاسخ نفرات بعدی را می دادم !

کارم شده بود با این و آن آشنا شدن و بالاخره به ایگنور ختم می شد :))

انگار حالا خیلی واجب بود ادامه دهم !!

روزی همینطور که داشتم چت می کردم ، هر کدام داشتند سوالی می پرسیدند .

یکی پرسید میکروفون داری؟

یکی پرسید  شوهر داری؟

من که مایل نبودم با میکروفون  با کسی  صحبت کنم و می خواستم جواب  سر بالا به او بدهم و بگویم که میکروفونم خرابه اشتباهی به او که پرسیده بود : شوهر داری جواب دادم :

دارم ولی خرابه !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 1:33 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

روزی عباس معروفی نوشت :

پنجره‌ام را گِل گرفتم!

 آن روز هر بی سر و پایی به خودش اجازه می داد که  وبلاگ او را متعفن کند .

اما امروز من می گویم در خانه ام را گل می گیرم .

 بوی تعفنی که به نام من در این فضا پخش شده   کافیست که بگویم  در خانه ام را گل می گیرم .

هر جا که می روم سخنانی از زبان من نوشته اند که  حتی خواندنش مرا خجل می کند .

از آن بدتر افرادی که همچون این گرگ دیوانه ، بدون لجظه ای تفکر   هر چه می خواهند در نظر خواهی من نثارم می کنند .

هر کس هم به فرا خور فرهنگ وتربیتش با من بر خورد می کند .

بس است هر چه توهین و تحقیر از کسانی شنیدم که از فرزند من سالها کوچکترند.

از روزی که پا در این خراب شده گذاشتم گرگ دیوانه ای از وبلاگ مهشید به من حمله کرد که: چرا در وبلاگ مهشید نظرت  را گفته ای .

من نه کسی را می شناختم و نه با کسی دشمنی داشتم  . هر کسی از من می پرسد که چرا این گرگ از تو انتقام می گیرد  ، به واقع پاسخی ندارم .

سه  ما است که وبلاگ می نویسم و دو ماه و نیم است که مورد حمله خیلی ها قرار گرفته ام و تحمل کردم اما  

امروز با تنی پر از درد و  تب سری به وبلاگ زدم و باز دیدم چطور نوازش شده ام .

بس است هر چه می خواستم ببینم دیدم این چند روزه روز.

بار ها دوستان به من گفتند  نظر خواهی را غیر فعال کن اما !!!

با کامنتهایی که از طرف من برای این و آن می نویسند چکنم؟

بدرود

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 10:9 قبل از ظهر  توسط راوی  | 

  دیروز داشتم نگاهی به آرشیو وبلاگم می انداختم که متوجه موضوعی شدم و آن هم طولانی بودن پستهای وبلاگم بود.

از آنجایی که خودم مطالب خیلی طولانی راکمتر می خوانم مگر آنکه خیلی جذابیت داشته باشد با خودم گفتم مگر خوانندگان وبلاگت چه گناهی مرتکب شده اند که اینقدر برای خواندن یک پست وبلاگت وقت بگذارند؟

البته فکر می کنم  کمی هم تقصیر  خوانندگان محترم  هم هست که  مرتب می گویند کوتاه ننویس.

طولانی بودن نوشته هایم مرا یاد خاطره ای انداخت که برایتان نقل می کنم .

البته سعی می کنم این بار کوتاه بنویسم !

فقط سعی می کنم ! قول نمی دهم .! نمی دانم آخر کار چه شود :))

در تهران انجمنی هست به نام انجمن اراکیها که هر یک ماه یکبار در یکی از رستورانهای بزرگ تهران تشکیل می شود.

 بسیاری از شهرستانها  هم هستند در تهران که انجمن دارند اما همهء هنرمندان و نخبگان غیر اراکی که در این انجمن شرکت می کنند می گویند هیچ انجمنی انجمن اراکیها نمی شود .

برنامهء انجمن از این قرار است که جمعی از هنرمندان، نخبگان ،شعرا ،نویسندگان و فرزانگان اراکی که تعدادشان کم هم نیست گرد هم جمع می شوند و از سرشب تا نیمه های شب خوش می گذرانند .

شبهای با صفایی ست.

 هر کس پول شام خودش را حساب می کند و از دیگر برنامه های تدارک دیده شده استفاده می کند . جای همهء شما خالی.

برنامه هایی مانند اجرای موسیقی که معمولا" از بهترین پیش کسوتان موسیقی دعوت می کنند شعر خوانی سخنرانی های شنیدنی و مفید .

معمولا" افراد غیر اراکی هم گاهی از طرف اراکیها دعوت می شوند .

مثلا" خانم پوری بنایی اکثر اوقات یکی از هنرمندان پیش کسوت غیر اراکی را به انجمن می آورد .

پوری بنایی با همان جذابیت و با همان خانمی با لباسی ساده بدون آرایش اما مرتب و زیبا در حالی که وقارش را حفظ می کند با همه می جوشد .

گاه از طرف انجمن مهمان ویژه ای هم دعوت می شود . مثلا" آقای دکتر مهاجرانی یکی از این مهمانان ویژهء اراکی بود .

یادم می آید یک شب وقتی آقای مهاجرانی از در رستوران وارد شد تمام مجلس هورا می کشیدند کم مانده بود روی دست بلندش کنند این هم محلی قدیمی راوی را .

البته ایشان هم مانند من مجردی به این انجمن آمده بودند همسر محترمشان خانم جمیلهء کدیور همراهشان نبود ..

گاه گداری هم تجلیلی از فردی می شود که در اراک کارهای فرهنگی انجام داده مثلا" یک شب تجلیلی بود از یکی از معلمان قدیمی اراک که آقای مهاجرانی هدیهء آماده شده از طرف انجمن را به ایشان اهدا کرد و گفت : من از شاگردان شما بوده ام و خاطراتی از آن روزها را هم یاد کردند.

شبی هم آقای علی نظری نمایندهء مجلس ششم به این انجمن دعوت شده بود.

جوانی بود خوش صحبت و بذله گو .

سخنرانی مفصل اما جالبی ایراد کرد و در آخر عذر خواهی کرد که صحبتهایش طولانی بود و باز اضافه کرد بروید خدا را شکر کنید که من نمایندهء اراک هستم به جای من فیدل کاسترو نمایندهء مردم اراک نشده !

یک نفر از او سوال کرد که چطور مگر؟

آقای نظری گفت:

همراه با تیمی برای انجام کاری به " کوبا " رفته بودیم.

روزی که مراسم رسمی بود و فیدل کاسترو برای ما سخنرانی می کرد خیلی طول کشید تا سخنرانی او تمام شود دقیقا" 4 ساعت و 15 دقیقه سخنرانی کرد .

سر میز شام فیدل کاسترو رو به من کرد و گفت شما در حین سخنرانی من مرتب به ساعتتان نگاه می کردید ! آیا قراری چیزی داشتید؟!

من خندیدم و گفتم نه! اما سخنرانی شما خیلی طول کشید . ما در ایران می گوییم آخوندها وقتی بالای منبر می روند دیگر پایین نمی آیند اما شما زده اید روی دست آخوندها!

فیدل کاسترو در جواب گفت:

من ملاحظهء شما را کرد ه ام !! سخنرانی من کمتر از 7 ساعت نیست !

حالا من هم ملاحظهء شما خوانندگان را می کنم وگرنه در هر پست یک رمان چند جلدی می نوشتم!!

فکر می کنم این از همهء پستها طولانی تر شد !  

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 1:31 قبل از ظهر  توسط راوی  | 

اول   بد نیست به این آدرس بروید و آهنگ بت پرست آغاسی را گوش کنید .

 ۳۶ سال پیش صفحهء این آهنگ را برادرم به خانه آورد و من وقتی گوش می کردم با این ترانه اشک می ریختم !! فقط ۹ سالم بود ! از کجا می دانستم هجران یعنی چه؟ از کجا می دانستم چنین سرگذشتی خواهم داشت؟!!!!!

آغاسی را همه گوش می کردندو کتمان می کردند !!! به کلاسشان برمی خورد !!!و در خفا گوش می کردند  روشنفکران ما !!!

به جرات می توان گفت که اوج شهرت آغاسی را هیچ خواننده ای در ایران نداشته .

نمی گویم از همه برتر بود . نه ! اوج شهرتش قیامتی بود سال ۱۳۵۰ /۱۳۴۹

روحش شاد که شادی را به خانه مان می آورد .

از زن متولد ۱۳۵۷ هم متشکرم به خاطر لینک این آهنگ .

خواهر کوچیکهء ناز خودم از تو هم ممنونم . تو که همیشه کارت بوده آهنگهایی که در به در دنبالشون می گردم تو به من برسونی .

******

تصمیم دارم از این به بعد زود به زود مطلب بنویسم ،   وقتی خوانندگان محترمم این  را از من می خواهند ، من چرا کوتاهی کنم؟

اما بد نیست بدانید که من اصلا" کامپیوتر شخصی ندارم و مرتب مزاحم دخترم هستم و نمی گذارم او به کار و زندگیش برسد !

یک کامپیوتر ذغالی داریم که متعلق به دخترم بود و کم کم من دست انداختم روی این کامپیوتر و ول کن ماجرا نیستم .

۴....۵ سال پیش به اصرار دخترم با دنیای اینترنت آشنا شدم و خاطرات  جالبی از همان اوایل دارم که به موقع برایتان خواهم نوشت .اما  دخترم نمی دانست با این کار چه به روز خودش می آورد :))

روز که تقریبا" به کارهای روزمره می پردازم و به قول معروف هم زن خانه ام و هم مرد خانه ، شب که دخترم به خانه می آید و می خواهد کمی در اطاقش به کارهای شخصیش بپردازد با موجود مزاحمی به نام راوی روبرو می شود :))

گفتم راوی ، یاد چند روز پیش افتادم که رفته بودم بانک ، می خواستم "چک پول " پشت نویسی کنم .. نوشته بود " نام"  به جای این که اسم واقعی خودم را بنویسم نوشتم " راوی "!!!!!!!!!

***********

چند روزی هست که وبلاگ گروهی  راهیان سپیده راه افتاده و صدها نفر هم از این وبلاگ دیدن کردند اما دریغ از یک مطلب ، که برای ما بفرستند تا در  وبلاگ منتشر کنیم !!

حالا یک سوال ؟

اگر من وبلاگی راه انداخته بودم به نام ( جوک سرا ) و از همه دعوت می کردم بیایید و در این وبلاگ جوک بنویسید چه اتفاقی می افتاد؟

من فکر می کنم اگر این وبلاگ تاسیس می شد تا الآن هزاران جوک توهین آمیز به ترک و لر و رشتی و کرد و بقیهء اقوام این مملکت حواله می شد !!!!

***********

مدتی پیش داشتم به قول معروف وبگردی می کردم ،  در وبلاگ  پرستو به لینکی برخوردم و به آنجا رفتم ، همینطور که مشغول خواندن این وبلاگ بودم دخترم آمد و گفت : مامان بیا  صحبت های این آقا را گوش کن خیلی قشنگ صحبت می کنه ،

رفتم دیدم دخترم نشسته پای صحبت یک آقایی که آخوند بود .!!!!

تعجب کردم چون دخترم اصلا" رابطهء خوبی با آخوندها نداره!!! اما  هم خودش سراپا گوش شده و هم من را دعوت به شنیدن کرده !

من هم نشستم اما با او شرط کردم که من کارم با کامپیوتر تمام نشده ها !

خندید و گفت باشه حالا بگذار گوش کنیم !

مجری گاه و بی گاه که صحبت می کرد نام ایشان را بزبان می آورد و این که در کجا چه پستی داشته و به تازگی قرار است در کجا فعالیت کند .

الحق که فهیم و روشنفکر بود و صحبتهایش مرا هم جذب کرد .

برنامه که تمام شد باز برگشتم پای کامپیوتر و شروع کردم به خواندن همان وبلاگی که پرستو معرفی کرده بود .

دیدم عجب حسن تصادفی !!!!!

این وبلاگ به همان آقا تعلق دارد که در تلویزیون صحبت می کرد !!!

کلی از مطالبشان راخواندم و استفاده کردم .

فردای آن روز هم باز رفتم و ....

تا یک روز برایشان نامه نوشتم .

نامه ای کوتاه .

برایشان نوشتم دوست دارم وبلاگم را بخوانید .

تا حالا این کار را نکرده ام و از کسی نخواستم که بیا و وبلاگم را بخوان ،  حالا چرا از ایشان خواستم .....بماند ... اگر زمانی خودشان توضیح خواستند ، خواهم گفت .

تا این که ایشان   برای من کامنتی نوشتند ، و من، هم خواستم  جواب لطف ایشان را داده باشم ( هر جا کامنت نمی نویسند این را می دانم ) و هم  ایشان را به شما معرفی کنم.

حالا از شما دوستان می خواهم که  با هم سری به خانهء حاج آقا بزنیم.

حاج آقا ، تشریف دارید ؟ یا الله

حاج آقا   زائری علاوه بر نمایندگی مجاز سایت هم دارند . ببینید

این نازنین هم تازه به جمع ما پیوسته . خیر مقدم آوا جان

**************

سایت ها و، وبلاگ هایی که به راهیان سپیده لینک دادند .

سوسکی / بلاگ نیوز / ایزد بانو  / خانم حنا / شهر قصه / نقطه ته خط  /آشپزباشی /

بانوی کوچک / مامان و گلک /  تنها برای تو مینویسم؛ بی بی باران /

    سنگ صبور/    توکای باغ آینه  / امشاسپندان  / سعیدحاتمی  / دریابان

لیست وبلاگهای به روز شده / گلناز /  صبحانه / زنانه ها  /تیک تاک  / فرنگوپولیس

زن نوشت  / مهتاب / بخوان به نام گل سرخ /پویا / ساحل افتاده  / سرزمین آفتاب /

قصه و شعر / الههء مهر  / هر چه می خواهد دل تنگم / بیلی ومن / ميـــــــــــــــــداف

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 4:20 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

امیدوارم که هر کدام از شما پدرتان در قید حیات است خداوند سلامتش بدارد و  هر کدام هم که مثل من  پدرتان را از دست داده اید  روح پدرتان شاد باشد.  

 روح پدرم شاد که مردی بود صبور ، شریف، مهربان و آرام.

همیشه  نگران تنهایی های من بود  و می گفت تنهایی فقط برای خدا خوب است .

من سر به سرش می گذاشتم و می گفتم: شما از کجا می دانید؟ خدا برایتان نامه داده و گفته که از تنهایی راضیه؟

می خندید ، چه قشنگ بود خنده های آرامش.

یک پسر گم کرد یعقوب و دو چشمش کور شد

چون نگریم من ؟ که یک عالم پدر گم کرده ام !

باری ،غرض از این نوشته ها هم می خواستم یادی از پدرم کرده باشم و یک " روح پدرت شاد " از شما بشنوم  که این شبها زیاد به خوابم می آید ، و هم خاطره ای را برای شما نقل کنم .

یک باغ انگور در حاشیهء شهر اراک داشتیم ، پدرم خیلی این باغ را دوست داشت .

از وقتی که یادم می آمد فقط و فقط انگور در این باغ به عمل می آمد اما کم کم پدرم شروع کرد به  کاشت درختان میوه.

بچه بودم که روزی  خانوادگی به باغ رفته بودیم ، باغبان مشغول کاشتن چند نهال  گردو بود . نهال ها خیلی کوچک بودند و شاید ارتفاعشان به ۲۰ سانتیمتر نمی رسید .

من بالای سر این نهال ها چمباتمه زده بودم و  می شنیدم که  پدرم در بارهء نهال ها توضیح می داد .

نهال درخت گردو مرا بد جوری به هوس انداخته بود ! هوس خوردن گردوی تازه !

 رو به پدرم کردم و گفتم :

 این کی گردو می ده؟ فردا؟

پدرم که همیشه با پیشوند بابام باهامون صحبت می کرد : آره بابام ، بخور بابام ، برو بابام ....

گفت: نه بابام ، وقتی که بزرگتر شدی .

و من همچنان چمباتمه نشسته بودم و دلم می خواست این درخت زودتر  به بار بنشیند و  من از آن گردو بچینم.

چند سال گذشت ، اولین سالی که یکی از درختان گردو ، به بار نشست ۵ تا گردو داد و ما اهل خانه ۸ نفر بودیم .

به هر کدام حتی  یک دانه هم نمی رسید .

گذشت و گذشت  ، کم کم گردوها زیاد و زیاد تر شدند.

تا این که یک روز همهء اهل خانه به باغ رفتیم.

پدر ، مادر، برادرها ، خواهر ها ، عروس ها و دامادها، با تعدادی نوه .

نوه ها آنقدر گردو خوردند که دل درد گرفته بودند و من  آن روز یاد بچگی هایم افتادم  که ندانسته چه انتظاری از آن نهال کوچک داشتم و حالا دخترم را می دیدم که دامنش را پر از گردو کرده . دخترم هم قد آن زمان من بود که نهال کاشته می شد .

 برای هر برداشتی ، کاشتی لازم است و بعد از کاشت ، مراقبت ، توجه و رسیدگی!

الآن که آقای دکتر سیف وبلاگ گروهی را ساخته اند برای من همان خاطره زنده شد .

من به سهم خودم از ایشان قدر دانی می کنم که با وجود مشغلهء زیاد  قرار است برای این کار وقت بگذارند .

از نازنین بی تا هم ممنونم که به کمک آقای دکتر شتافتند  و قرار است هر دو این عزیزان به این کار سر و سامانی دهند .

شاید امروز فردا ، ما از این نهال میوه ای برداشت نکنیم اما امید آن دارم که روزی سایه بر سر کسانی بیندازد و دیگران از این نهال میوه ای بچینند و ما لذتش را ببریم .

و اما !

توجه ، مراقبت و رسیدگی به این نهال به عهدهء همهء دوستانی است که مایلند در این راه قدم بردارند .

بزودی شما را مطلع خواهم کرد و آدرس وبلاگ را خواهم داد .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 4:40 بعد از ظهر  توسط راوی  |