تبليغاتX
آونگ خاطره‌های ما

آونگ خاطره‌های ما

دار، آونگ خاطره‌های ما، در ساعت تاريخ بود. ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. (سال بلوا، عباس معروفی)

و باز هم کامنت هایی از طرف من برای دوستان و از طرف دوستانم برای من !

دوستان تازه وارد بخوانند

از آنجایی که  شنیدن هر  سخنی از سخنوران خوشتر است در بارهء این که شب یلدا چیست و چگونه پدید آمد سخنی نمی گویم و  سخن گفتن در این باره را به اهلش می سپارم .

و باز می سپارم  به  عزیزی دیگر که زیبا نگاشته است.

هر چند که شما عزیزان عادت کرده اید نوشته های طولانی مرا که به بلندی شب یلداست را تحمل کنید اما سعی می کنم کوتاه بنویسم  تا فرصت برای خواندن مطالب مفید این عزیزان  داشته باشید .

 

شب های یلدای ما نیز به مانند دیگر ایرانیان متفاوت بود همانطور که برگزاری شب یلدا هم  دچار دگرگونی شده!

شب چره های ما هم ، کشمش و گردو ، آجیل، نخود چی و کشمش ، هندوانه ، انار ، کدو حلوایی آب پز و نان خامه ای بود .

هیچگاه پدرم شب یلدای  ما را ،بدون نان خامه ای نمی گذاشت .

نان خامه ای های بزرگ ! و چقدر خوشمزه !

زمانی که کودکی من به پایان رسید ، دیگر از شاهنامه خوانی و دیوان حافظ خبری نبود .

همچنان که  افراد بزرگ و کوچک،  مشغول خوردن و صحبت کردن بودیم با برنامه های مخصوص شب یلدا که از تلویزیون پخش می شد سرگرم بودیم .

معمولا" مجری این برنامه آقای منوچهر نوذری بود .

ایشان در آن زمان بیشتر در رادیو مشغول فعالیت بودند اما شب یلدا حتما" در تلویزیون ظاهر می شدند و برنامه ای پر بار را اجرا می کردند .

شخص دیگری با نام " انجوی شیرازی " معروف به " آقای نجوا " در شب یلدا مردم را با فرهنگ و رسوم اقوام مختلف آشنا می کردند .

"آقای نجوا " در این کار استاد بودند .

شیرین سخن و فهیم .

ایشان هر هفته در رادیو برنامه ای اجرا می کردند با نام " فرهنگ مردم ".

 تلویزیون در  شب یلدا از موسیقی های اصیل ایرانی و سنتی و مقامی پخش می کرد .

زمستان های دور بارندگی هم به این شکل نبود و شب یلدا بوی خودش را می داد ، گاه ارتفاع برف به جایی می رسید که در کوتان های دور بارندگی هم به این شکل نبود و شب یلدا بوی خودش را می داد ، گاه ارتفاع برف به جایی می رسید که در کوچه هایمان برای رفت و آمد ساکنین، تونل می زدند .

حدودا" ۴ سالم بود که باریدن  برف شب یلدا به جایی رسید که بعد از پارو کردن برف های پشت بام توسط اهالی محل  که در کوچه ریخته بودند ارتفاع برف حدودا" هم اندازهء ساختمان دو طبقهء ما شده بود . به طوری که جوانان از روی پشت بام با گامی بلند خود را روی برفهای وسط کوچه پرتاب می کردند .

اراکی ها هنوز هم از آن سال که یاد می کنند عنوان " سال سخته " را به کار می برند .

یکی از رسوم اراکی ها بردن هدیه به خانهء  عروس و دختر خانواده بود ،به آن هدیه می گویند " شب چله ای " که این رسم هنوز هم پا برجاست و من هنوز با ۴۵ سال سنم ، شب چله ای گرفتنم فراموشم نمی شود !

به این شکل که اگر دختری نامزد داشته باشد از طرف خانوادهء داماد  هدیه ای به همراه شیرینی و صندوق میوه برایش می فرستند و اگر دختری ازدواج کرده و از خانهء پدری رفته  باشد  از طرف پدر مادرش این هدیه ها فرستاده می شود . و اگر دختری پدر مادرش را از دست داده باشد ، این کار را برادر به عهده می گیرد .

اکنون که شیوهء زندگی روال دیگری به خود گرفته و هر کسی در شهر و دیاری غریب است و یا نه! غریب نیست اما تنهایی را ترجیح می دهد تصمیم گرفتیم با دوستانی که مایلند شب یلدای " اینترنتی " برگزار کنیم!:))

 دوستانی در نظر خواهی یا با نامه سوال کرده اند که آیا ما هم می توانیم در این جمع شرکت کنیم؟

در پاسخ به این عزیزان عرض می کنم که بسیار خوشحال هم می شویم .

این به آن معنی نیست که ساعاتی طولانی آنلاین باشیم ! نه! هر کسی می تواند حتی دقایقی حضور داشته باشد و با نوشتن خاطره ای ، حرفی سخنی ، گرمایی به این محفل دوستانه بدهد .

تنها شرط و خواهش این حقیر ، حفظ حرمت است .سعی کنیم مطلبی بنویسم که به کسی بر نخورد و باعث رنجش " دوستی " هرچند ناشناس نشویم !

امیدوارم چهار شنبه شب ،شب یلدای خوبی را با هم بگذرانیم .

شب چره های اینترنتی

تقدیم به مهمانان عزیز .اگر صفحه این آهنگ باز نشد به اینجا مراجعه کرده و آهنگ درو ، وا نمی کنم را انتخاب فرمایید .

مثلا" قرار بود سخن کوتاه کنم :))

 

این شما و این هم آقای خاتمی!

این پست را یادتان هست؟

در این باره آزاده هم حرفهایی دارد که  من هم به دلیل آشنایی با  یکی از ساکنین شهرک توحید گفته های آزاده را  را تایید می کنم .

ازنسیم هم ممنونم که اطلاع  داد .

روزی همان دوستم که ساکن بلوک مجاور بلوک ۵۲ بود و در باره اش نوشتم به اینجا آمد و تمام کامنت ها را خواند . حرفهای بسیاری داشت که به او قول دادم در فرصت مناسبی منتشر کنم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 6:10 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

چندی پیش خواهرم با آقایی که سالهاست در اروپا زندگی می کند ، ازدواج کرد .

یکی دو روز بعد از عقدشان به خواهرم گفتم شما می توانید با عقد نامه وام ازدواج بگیرید حدود ششصد هزار تومانی به هر دو شما می دهند .

خواهرم و همسرش گفتند ما به این وام نیازی نداریم ، اگر می خواهی تو این وام را برای خودت بگیر.

کلی از این پیشنهاد خوشحال شدم وبا خودم گفتم با این پول کلی کار می توانم انجام دهم .

فردای آن روز رفتم بانک پرس و جو کنم ، گفتند باید مدارک لازم را بیاورید ، خود عروس و داماد یا پدرهایشان بیایند به همراه ۲ ضامن که در این بانک حساب داشته باشند .

چند روزی طول کشید تا ضامن پیدا کردیم.

به همراه عروس و داماد و دو ضامن و تمام مدارک لازم به بانک مراجعه کردیم .

بانک شلوغ بود .

گفتند بروید پیش رئیس بانک .

رفتیم .

همهء مدارک را نگاه کرد و گفت : برگهء اشتغال به کار داماد هم نیاز است ، داماد نگاهی به من انداخت ، خودش سکوت کرد که مبادا کار را خراب کند ، من مثل حسنک راستگو گفتم : داماد سالهاست که اروپاست و چند روز دیگر هم می روند ، این وام را من می خواهم بردارم و ضامن هایم هم، که هم در این بانک معتبرند و هم حساب دارند .

رئیس بانک نه گذاشت و نه برداشت جلوی همه داد زد که :

خا......نم .... از اول بگو می خواهم تقلب کنم ! وقت ما را هم نگیر !

انگار این بانک را توی سر من کوبیدند ، از خجالت داشتم آب می شدم !

گفتم: حالا چرا داد می زنید ؟ وام نمی دهید، ندهید ! چرا آبرو ریزی می کنید؟

ادامه داد : همین مشتری های امثال شماست که ما بانکی ها را بدبخت کرده !

وام نمی دهم خانم ! ایشان که در ایران زندگی نمی کنند ، قانون این اجازه را به ما نمی دهد !

و باز داد زد که: مملکت قانون داره!

ضامن ها ، پا در میانی کردند که آقای..... اگر مشکلی پیش بیاید ، ضامن که هست !

به همه شان اشاره کردم که برویم !

آمدم ! چون مملکت قانون داره !

امشب پای تلویزیون نشسته بودم که داغم تازه شد !

کانال ۲ ساعت هشت و نیم تا یک ربع به نه اخباری دارد به نام " بیست و سی "

اخباری ست که در هیچ کدام از برنامه های خبری دیگر پخش نمی شود و می توان گفت در نوع خود بی نظیر است .

بخشی از این برنامه گاهی اختصاص دارد" به دوربین مخفی ".

امشب با دوربین مخفی به سراغ افرادی رفته بودند که " چک سفید امضاء " می فروشند !

به این شکل که چک سفید امضائی( بدون مبلغ ) را به قیمت صد تا صد و پنجاه هزار تومان می خری و با هر مبلغی که دوست داشتی خرج می کنی !

گزارشگر برنامه به اسم مشتری رفته بود و تقاضای چک می کرد .

و از او سوال و جواب می کرد که چک از کدام بانک ها دارید ؟

فروشنده گفت : همهء بانکها ... ملی .. ملت... صادرات... تجارت ...

گزارشگر گفت با من ارزانتر حساب کن !

فروشنده گفت :وقتی می توانی مبلغ این چک را چندین میلیون خرج کنی دیگر برای چه چانه می زنی؟

گزارشگر گفت : اگر بعدا" مشکلی برایم پیش آمد چکار کنم؟

فروشنده گفت :آقا مشکلی پیش نمی آید اگر هم بیاید کاری به تو ندارند ، با امضاء کننده طرف هستند !

گزارشگر باز پرسید : امضاء کننده کیست؟

فروشنده گفت : شما به آن کار نداشته باش ، این ها یک سری هستند که سالهاست کارشان این است و با بعضی از بانکی ها ، زد و بند دارند !

گزارش مفصل بود و با تعداد زیادی از این فروشندگان صحبت کردند .....

وقتی گزارش تمام شد ، دخترم گفت:

چرا صورت این فروشنده ها را شطرنجی کردند که کسی نشناسد؟

گفتم : عزیز من ! مملکت قانون داره !

شاید بی ربط باشد اما دوست دارم این را اضافه کنم :

بار الهی
بار الهی
نعمت به خران دادی و عزت به سگان
نکند ما به تماشای جهان آمده ایم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 11:59 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

فردا جمعه روز جهانی کودک و تلویزیون است.

آیا به راستی تلویزیون تا چه اندازه  از عهدهء این رسالت بر می آید؟

نقش تلویزیون در اوضاع نابسامان مملکت چقدر بوده است؟

چند در صد از افسردگی های افراد جامعه از برنامه های تلویزیونی تاثیر گرفته است؟

از روزی که بچه های ما یادشان می آید ، باید پا به پای دخترک کارتون های مختلف بدنبال مادرشان و می گشتند و گریه می کردند !

آنوقت می گوییم چرا جوان های این نسل ،افسرده و بی نشاط هستند!

راستش را بخواهید دنبال بهانه ای می گشتم تا روزی به این مقوله بپردازم و اینک فرصت را غنیمت می شمرم و از کودکی و نوجوانی خودم یاد می کنم و ارتباط ما با برنامه های تلویزیونی .

سالهای دور ، تلویزیون ، مهر را به کودک می آموخت و دوستی را !

صفا و یکرنگی را ، حرمت را و آنچه که یک کودک باید بیاموزد و سر لوحهء زندگیش قرار دهد .

مجری برنامهء کودک چنان سخاوتمندانه لبخندش را ،مهرش را به بینندگان خودش انتقال می داد که هنوز که هنوز است لبخندش ، مهرش جلوی چشمانم است.

احترام برومند را می گویم !

او که به واقع نامش و نشانش ، بیانگر شخصیتش بود و هست.

زمانی که تصویر او بر صفحهء تلویزیون ظاهر می شد ، کودک و بزرگسال را جذب خودش می کرد !

لبخندش لبخندی واقعی که باورش داشتی ، سخنش از روی صداقت ، که با جان و دل می پذیرفتی!

احترام برومند، همسر ، داوود رشیدی ، مادر لیلی رشیدی و خواهر مرضیه و راضیه برومند بود ، وهست !

او که به واقع در جای خودش نشسته بود از خانواده ای فرهنگی برخواسته بود که به واقع می شد آنرا در  نوع رفتارش تشخیص داد .

 

پارسال برنامه ای از شبکهء ۳ پخش می شد به نام "مهتاب ".

این برنامهء صد من یک غاز  را، مجریانی هم تراز خود برنامه اجرا می کردند : حسین رفیعی و محمد حسینی !

 مسابقه ای در این برنامه اجرا می شد به این شکل که:

تعدادی عکس از دوران کودکی و نوجوانی یک چهره برجسته ( هنرمند ، ورزشکار ....)نشان می دادند و از بیننده درخواست می کردند که حدس بزند صاحب این تصویر کیست .

شبی از این شب ها عکس هایی از کودکی و نوجوانی هنرمند با وقار تئاتر و تلویزیون و سینما  " داوود رشیدی " نشان دادند .

بعد از آن که پاسخ مسابقه مشخص شد مجریان با " داوود رشیدی " تماس تلفنی گرفتند و با او گپی زدند .

 داوود رشیدی  در پاسخ به  مجریان که از وی تشکر کردند که عکسها را در اختیارشان قرار داده خواست که نامی از همسرش برده شود گفت:

البته من از خانمم تشکر می کنم که با سلیقهء تمام ، از این عکسها مواظبت کرده .....

(من بیننده این احساس را کردم که داوود رشیدی دلش می خواست نام وی را بر زبان بیاورد  و یا کلامی هم او صحبت کند )

بلافاصله مجریان با حالتی پریشان به اینطرف آنطرف نگاه کردند و گویی پاسبان برای جلبشان آمده چنان از اشارهء کارگردان جا خورده بودند که بلافاصله به داوود رشیدی گفتند :

ما از شما متشکریم به همسر تان سلام برسانید ، خداحافظ!!!!

خانم برومند ، من به جای آنان از شما عذر خواهی می کنم!

خانم برومند شما به بزرگواری خودتان ببخشیدشان !

خانم برومند یادتان هست روزی که به" عنوان معترض" اطراف " قطب زاده" رئیس صدا و سیمای آنزمان ، با دیگر خانمهای همکارتان ، حلقه زده بودید و می گفتید که حاضر نیستید با مقنعه به کارتان ادامه دهید " قطب زاده چه گفت؟

گفت " تلویزیون از امروز در اختیار " پا برهنگان " قرار خواهد گرفت !

سینه اش را ستبر کرده و می گفت ، وفکر می کرد که چه جملهء فیلسوفانه ای بکار برده است !!

خانم برومند ، او راست می گفت ، پا برهنه ای چون "حسین رفیعی چه "می داند  جایگاه " احترام برومند " را ؟!!!!

همانند آن!! که نمی داند قیمت نقل و نبات را !

خانم برومند برای من چونان معلمی بود  که خیلی درسها از وی آموخته ام و وظیفهء خود دانستم چند خطی را در باب ایشان بنویسم .

 خانم برومند ، هیچکس به جای خودش ننشسته ! در این دیر خراب !! شما ببخش!

******************

دلم می‌خواهد تيم وطن من خوب بازی کند و ببرد. اما وطن من کجاست؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 12:0 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

 

 نمی دانم پست بعدی را چه زمانی خواهم نوشت اما !........

دیشب  ، نزدیک های صبح  با صدای مهیبی از خواب پریدیم !

من و دخترم همزمان با هم بیدار شدیم اما او مانند برق خودش را به من رساند و در حالی که می لرزید دستهای من را توی دستش گرفته  بود و تکان می داد و می گفت :

مامان تو سالمی؟ مامان چی بود؟

فیوز کنتور هم پریده بود .

هر دو وحشت کرده بودیم و در تاریکی مطلق  دنبال چراغ قوه می گشتم .

آنقدر گیج و مات بودم که نمی دانستم چه اتفاقی افتاده !

به اصرار دخترم به طرف آشپزخانه رفتیم .

نور چراغ قوه را که انداختم ......... کافر نبیند .....

بخش زیادی از سقف آشپزخانه فرو ریخته !

تمام وسایل آشپزخانه ، غرق در کاه  گل و گچ  که  خیس خورده  و پخش شده .

چمباتمه زدم تا صبح !

همسایه طبقهء بالای ما چند روزی ست که رفته و قرار بود همسایه جدیدی  به جای او بیاید !

آمد ! خیر سرش !

دیروز  کارگر آورده بوده برای تعمیر لوله های ساختمان .( این ها را امروز فهمیدم ).

کارگر  هم نامردی نمی کند و یادش می رود شیر آب ظرفشویی را ببندد.

چنان آب در آشپزخانه جمع می شود که بعد از ۷/۸ ساعتی این بلا سر ما آمد!

صبح که همسایه جدید آمد دلم می خواست یک جوری حرص دلم را خالی می کردم اما نشد !

مردک وقتی آمده وضع ما را دیده ، مرتب اظهار شرمندگی می کند و می گوید چه کاری از دستم ساخته است ، بلافاصله و بدون مکث می گوید من امروز پرواز دارم ، چند روز دیگر بر می گردم و هر کاری داشتید در خدمتم ! هر کمکی هم خواستید روی من حساب کنید !!!!

یکی نیست  به او بگوید : مردک !

قربون چماق دود کشت !

تو کاه بده! جو، پیش کشت !


چنان  آشپزخانه در گل فرو رفته که هنوز رغبت نکردم از میان گل و لای خودم را به بساط "چای" برسانم ! گلویم خشک خشک است !

اینجا می نویسم و می روم تا ببینم چه خاکی بر سر بگیرم ! شاید هم چه گلی !

فقط دعا کنید تا زودتر شرایطم به حالت عادی برگردد !

دیدم خیلی حالم خرابه گفتم بیام برای شما چند خطی " درد دل " کنم !

راستی یک  سوال؟

چرا همیشه سنگ به در بسته می خوره ؟

دلم برای خودم سوخت ! چون جملهء بالا را می نوشتم مثل دختر بچه ها لبهام لرزید و بغض کردم !

برام دعا کنید !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 11:59 قبل از ظهر  توسط راوی  | 

امروز چند لینک تقدیمتان می کنم تا بعد.

اول  دوست دارم یک مبارک باد قشنگ به گیلدا بدیم.با یک کامنت ! . تازه وبلاگ زده

چندی یش   مصاحبه ای با الهه  یکی از بهترین خواننده های برنامهء گلهای رنگارنگ  خواندم که دوست دارم شما هم این مصاحبه را بخوانید .

از پارسال تا به حال چند جوان با حوصله سایتی درست کردند که واقعا" دیدنی و جالبه حتی خود گوگوش یکبار برایشان نامه ای فرستاد که : شما عکسهایی از من در اینجا گذاشته اید که خودم هم ندارمشان .

فقط عکس نیست ، این سایت قلعهء تو در تویی ست که هر چه از گوگوش بخواهی در آن پیدا می کنی

صدها عکس  همچنین  موزیک .... 

ویدیو ها یادتون نره

فیلمها را هم ببینید

*****************

گویا بچه ها قراره شب یلدا  اینجا جمع شوند .

قدم همه روی چشمم ، اما من خوب بلد نیستم پذیرایی کنم ها گفته باشم .

فر ایزدی هم  قراره سینا کوچولو را بیاره ، به او گفتم که من با پسر بچه های شیطان کمی مشکل دارم :))

اگررها هم بیاد و با کامنت های خوشگل خوشگلش صفایی به اون شب بده ...چه شود !!

 این خوشگل خانم هم قراره برامون پرتقال بیاره !

هر کس  که می تونه  بیاد و اگر شده با گفتن یک خاطره ای، حرفی، که دل همه شاد بشه

از امروز اعلام کنه تا لینک  او  هم در اینجا اضافه شود . منتظر مهمان های شب یلدا هستیم اما این به آن معنی نیست که یک سره آنلاین  باشیم نه ! فقط  هر کسی هر چه به خاطرش میاد بنویسه 

راستی تا یادم نرفته !

من یک مشکل بزرگ دارم !!

و آن هم بعضی از خوانندگانم را نمی دانم آقا هستند یا خانم !!

مشکل از این بزرگتر؟ ::))

تا هر  اندازه که برایتان مقدور هست بیوگرافی مختصری از خودتان برایم بنویسد . ممنونم .

جان من در آمد تا فهمیدم کیانوش خانمه یا آقا ::))

******************

مهمانهایی که دعوت را پذیرفته اند :

این کاکو شیرازی گفته :راوی جان. من حتما میام. در ضمن من پسرم. ولی اگر تو قسمت مردونه صندلی پر بود و جا نشود میتونید تو زنونه برام یک گوشه ای جایی پیدا کنید. هیچ شکایتی نمیکنم. خوشحال هم میشم. :))

خواهر کوچیکهء خوشگل خودم .( الهی بمیرم که وبلاگ نداری پارتی بازی کنم )!!

دیگر عزیزان :رها ، کیانوش ، پرتقال ، صادق ،سارا ، سعید ،نسرین  ، گیلدا ،  شهرزاد و گلک خوشگلش

فر ایزدی با سینا کوچولو ،زهره

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 1:46 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

امروز می خواهم پراکنده گویی کنم !

خودم هم نمی دانم این نوشته، مطلب،...  .. چگونه ادامه پیدا کند و به کجا ختم شود .

فرض کنید هذیان می گویم !

نمی دانم گفتمان فرمودن " حداد عادل " را از تلویزیون دیدید یا نه؟

دلم می خواست دستم می رسید و  وافور سلطنتی اش را توی سرش می کوبیدم " مردک"!

می گفت جوانان ما نمی دانند که چه موهبتی نصیبشان شده است !

چون زمان ما زندگی نکردند بنابر این درک نخواهند کرد ما چه می گوییم !

می گفت : ما  به دنبال رطوبت بودیم ، اما اکنون سیل آمده ! و جوانان  متوجه نیستند !!!

دقیقا" جملهء خودش را برایتان نوشتم !

منظورش علم اندوزی و اختیار عمل در دانشگاهها بود !!!

فکر کنم تازه از سر بساط پا شده بود !

حالا کدامشان دچار شب ادراری شده اند که اینچنین سیل به پا شده  ، را از  خود او  بپرسید .

دلم برای جوانان می سوزد به خدا !

هر چه بود زمان جوانی  ما اینقدر منت بارمان نمی کردند .

*****************

پست ( لب مگشا ار چه در او نوش هاست ) را که نوشتم ، چشمتان روز بد نبیند !

نامه های فدایت شوم بود که به طرفم پرتاب می شد ، همچنان هم ادامه دارد !

با دخترم می خواندیم و می خندیدیم :))

بد ندانستم پاسخکی در جواب بعضی هایشان اینجا بدهم !

به  آن ها که مراسلطنت طلب  خوانده بودند می گویم :

چه من سلطنت را بطلبم و چه نطلبم!! ، رئیس بزرگتان ( انگلیس ) کار خودش را می کند ، به حرف من و دیگری نیست !

کسانی هم به خاطر یک جمله مرا " توده ای" خوانده بودند !

متاسفم که اینقدر دنبال واژه می گردیم ،  حتما"خوب بود به جای جملهء "  خبرنگاران و عکاسان هم قشر زحمت کش و بی نصیب جامعه هستند " بگویم :خبرنگاران و عکاسان هم لایهء پرکار  بی پول اجتماع  هستند "

شاید اگر اینگونه می نوشتم "توده ای "خوانده نمی شدم !

******************

آخ که امروز بعد از مدتها " گیتی " گوش کردن چقدر می چسبه ، گیتی صمیمی ترین دوست " فریدون فرخزاد" بود . او همسر مسعود کیمیایی بود و مدتی با سرطان دست و پنجه نرم کرد و آخر هم غریبانه فوت کرد  .

کجایی فریدون فرخزاد ؟ نازنین ؟ کجایی ببینی چه کسانی به جای تو  نشستند وجولان می دهند!

*****************

 شب حادثهء شوم سقوط هواپیما ، کدامتان صحبت های تلویزیونی  "  امیر نامی " را در تلویزیون تماشا کردید؟

زمانی که آقای" حیاتی"  در اخبار طی تماس تلفنی با "امیر نامی" صحبت می کرد از او خواست که چگونگی این حادثه را شرح دهد !

بعد از مشتی اراجیف و " من در اینجا خلیفه در بغداد " گفتن ... آقای حیاتی از ایشان خدا حافظی کرد ، " نامی " گفت ببخشد یک موضوع دیگر هست به آن اشاره کنم! "حیاتی "با استقبال گفت: بفرمایید خواهش می کنم !

می دانید نامی چه گفت؟

گفت: این که پایین صفحهء تلویزیون نوشتید " جانشین ستاد مشترک ارتش ، باید بنویسید " معاون ستاد مشترک ارتش !! من معاون هستم !!!

حیاتی لحظاتی سکوت کرد و  با نگاهش به او گفت : ای خاک بر سرت !! با این  موضوع اشاره کردنت!!!

*****************

دارم بعد از گیتی به آهنگ وقتی تو گریه می کنی" ابی " گوش می کنم ، آخ که من عاشق این مرد هستم ، خواندنش ، حرف زدنش ، حرکاتش !

هر وقت حالم خوب نیست  تماشای کنسرتی از ابی حالم را حسابی سر جاش میاره !

دقت کرده اید چقدر انرژی مثبت به آدم می ده حتی آهنگهای آرامش !

جدا" نمی توانم بین ترانه هایش بهترین را انتخاب کنم ، ترانهء  چیزی بگو!  در این لحظه  برای من بهترینه ! قیامته قیامت .....!

چیزی بگو اما نگو از مرگ یاد و خاطره ................

بیش از سی سال پیش یک روز در یک برنامه تلویزیونی  به نام" چشمک " که مجری آن گوگوش بود ، دو تا جوان آمدند  جلوی دوربین ، یکی شیطان و بیقرار و دیگری آرام و متین "

شروع به خواندن کردند :

آن جوان شلوغ و پر انرژی ترانه ای خارجی می خواند و موهایش را تکان می داد ، آن یکی هم آرام ایستاده بود و فقط گاهی می گفت " پوم پوم پوم !

ترانه خیلی گل کرد و صفحه اش فروش کرد .

شهرام شب پره بود و ابی هم که فقط می گفت : پوم پوم پوم !

روزها پشت سر هم گذشت و " ابی " جایگاه خودش را پیدا کرد ، مردم هم همینطور !

هر کدامتان اگر روزی روزگاری به کنسرت " ابی " رفتید سلام من را هم برسانید !

اولش که گفتم نمی دانم چه خواهم نوشت !

هذیان بود؟ نه؟!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 7:55 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

  فکر می کنم سال ۶۸ بود  آن زمان ساکن اصفهان بودیم. گروه" صبح جمعه با شما" که همان گروه  زنده یاد منوچهر نوذری و همکارانش بودبرای اجرای برنامه به اصفهان  آمده بودند.  
  ما هم تصمیم گرفتیم به تماشای این برنامه برویم یادش بخیر که آن زمان بلیط ها صد تومان بود. روز نیمه شعبان  به محل اجرای برنامه واقع در چهارباغ بالا، رفتیم. 
  منوچهر نوذری و پریچهر بهروان مجریان برنامه بودند.       
   برنامه ای که اجرا می شد همان برنامه رادیویی  صبح جمعه بود با این تفاوت که روی "سن " برای تماشاچیان اجرا می شد.
اواسط برنامه بود که منوچهر نوذری و بهروان گفتند که می خواهیم مسابقه ای برگزار کنیم و از تعدادی تماشاچی دعوت می کنیم تا در مسابقه شرکت کنند .
 نوذری گفت : چون امروز نیمهء شعبان است ، به نیت امام  دوازدهم ،از آقایانی که  شماره سمت راست بلیط شان دوازده هست دعوت می کنیم که تشریف بیاورند روی سن.
  گروهی از خانمهای اصفهانی شروع کردند به غر زدن که پس ما خانمها چی؟! نوذری سرش را می خاراند و زیر چشمی به جمعیت نگاه می کرد و می خندید.   
اتفاقا" شماره ی بلیط دخترم دوازده بود، پدرش بلیط را گرفت و رفت روی سن.     
 حدود هشت نه نفری روی سن رفتند که یکی از آنها پدر دخترم بود. مسابقه آغاز شد و یکی یکی آقایان باختند و رفتند سر جایشان نشستند پدر دخترم آخرین نفر بود که جایزه ی مسابقه را  هم برد. یک شیشه عسل و یک دستگاه ضبط صوت.     
 برنامه با موسیقی ادامه پیدا کرد  و سپس نوذری گفت :  از  خانم هایی که شماره سمت راست بلیط شان دوازده هست دعوت می کنیم تا در مسابقه شرکت کنند.  
 من هم بلافاصله بلیط پدر دخترم را که همان بلیط دخترم باشد  را گرفتم و سریع رفتم روی سن.   
 هر چه ایستادم هیچکس دیگر روی سن نیامد.  
    نوذری هم مرتب می گفت : پس خانمها چرا شرکت نمی کنید؟ یعنی جایزه این خانم را بدهیم برود؟ هیچ رقیبی برای ایشان نیست؟   
 من آرام  نزدیک گوش نوذری ،گفتم هر چه شماره دوازده بود که آقایان با آن بلیط ها در مسابقه شرکت کردند دیگر بلیط شماره دوازده باقی نمانده!
 نوذری اول متعجب شد و سپس چشمهاش را  ریز کرد و نگاهی به من انداخت و گفت الحق که اصفهانی هستی ! گفتم  اراکی ام! خندید و گفت اوه اوه اوه دیگه بدتر!   
سپس  رو به تماشاچیان کرد و گفت :با عرض معذرت اشتباهی رخ داده و درست هم نیست که این خانم را برگردانیم، خانم ها می توانند بلیط شماره دوازده همراهانشان را بگیرند و در مسابقه شرکت کنند .   
 خانمها آمدند روی سن، حالا بماند که کم مانده بود اعتراض های مردم برنامه را به هم بریزد که چرا هر خانواده دو بار در مسابقه شرکت کند و دیگران محروم باشند. نوذری سر و صداها را خواباندو مسابقه آغاز شد.  
 یکی یکی خانمها می باختند و می رفتند می نشستند.   
یادم  هست آخرین مرحلهء مسابقه به این شکل بود که از من پرسید یک حرف از حروف الفبا را انتخاب کن.من هم گفتم:" ق ".  
مسابقه آغاز شد پریچهر بهروان تند و تند از من سوال می کرد و  من هم باید سریع پاسخ می دادم .   
هر سوالی که می پرسید باید کلمه ای که می گفتم با حرف " ق " شروع می شد :   
 اسمت چیه؟ گفتم  قلی     
 چه غذایی دوست داری؟: قورمه سبزی   
 با چه وسیله ای شکار می کنی ؟ قیچی 
با چه وسیله ای سفر می کنی؟ قطار
...    
  بهروان  تند و تند  می پرسید و من جواب می دادم  نوذری هم سعی  داشت من را به شکلی دستپاچه کند ، این شگرد مسابقه بود.   
  بالاخره مسابقه  تمام شد و جایزه را بردم، یک روسری و یک چرخ گوشت.    
آمدم نشستم اما خدا روز بد نصیب هیچ کافری نکند.   
 تمام تما شاچی ها علیه ما شده بودند و غر می زدند.   
 وقتی برنامه تمام شد از درب خروجی که خارج می شدیم فحش و نفرین بود که حوالهء ما می شد که چرا هر دو جایزه ی مسابقه را ما برنده شدیم.  

روح زنده یاد منوچهر نوذری شاد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 12:48 بعد از ظهر  توسط راوی  |