تبليغاتX
آونگ خاطره های ما

آونگ خاطره های ما

دار،آونگ خاطره‌های ما در ساعت تاريخ بود.ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. ( سال بلوا ، عباس معروفی )

می گویند زمانی که حضرت موسی پیامبر بود ،از طرف خداوند  به وی وحی نازل می شود که به امّتت بگو ، قرار است در ملکشان قحطی بیاید ، و حضرت موسی هم این خبر را به امّتش می رساند .

مدتی می گذرد و موسی می بیند هیچ خبری از قحطی نشد !

روزی از خدا سوال می کند که شما ندا دادید که مردم منتظر قحطی باشند ، و من هم این خبر را به گوش آنها رساندم اما هیچ خبری نشد!

از طرف خداوند ندا می آید که ، زمانی که امّتت خودشان بر همنوعانشان رحم می کنند ، چرا من به آنها رحم نکنم؟

موسی متوجه منظور خدا نمی شود و می پرسد چگونه به هم رحم کردند؟

خداوند ندا می دهد که برو  به  خانه هایشان و خودت  ببین !

موسی به هر خانه ای که سر می زند می بیند همه  درون ، دیوار خانه ی خود  دریچه ای به خانه ی همسایه باز کردند تا اگر روزی قحطی آمد همه از حال و روز هم با خبر باشند و هر چه دارند با هم قسمت کنند .

 

این یک حدیث است ،کاری به صحّت این موضوع هم ندارم اما نکته ها در این حدیث نهفته است که سال هاست ،شاهدِ عکس این رفتار با هم هستیم !

چرا این روزها خموده ایم؟ چرا این روزها فقط از روی عادت به کارهای روزمرّه می پردازیم؟ چرا خُلقمان باز نمی شود ؟ چرا یاُس و درماندگی گریبانگیرمان شده ؟ چرا؟.....چرا؟..... چرا حوصله ی یکدیگر را نداریم ؟

خب حق داریم!

 بوی جنگ می آید بوی آتش  بوی ویرانگری ،بوی آواره گی ، بوی تجاوز به حریممان ، بوی گم کردن پاره تنمان در هیاهوی بمباران !

یادم نیست کجا اما پیش از انتخابات در سایتی خواندم که خامنه ای گفته بود اگر رفسنجانی رئیس جمهور شود، ایران را دو دستی تحویل امریکا می دهد و رفسنجانی هم در پاسخ گفته بود: اگر به دست ایشان بیافتد ایران را با جنگ تحویل امریکا می دهد.

چه خوب همدیگر را می شناسند !

 

هاله هم مانند هر ایرانی ، نگران این روزهاست او همیشه با انسان ها همدردی خودش را ابراز می کند  و   حالا به شکلی نگرانی اش را به صورت یک سوال مطرح کرده تا بلکه اگر  کسی راه حلَی که به نظرش می رسد عنوان کند اما دریغ !

تا زمانی که بعضی، ازاظهار نظر ها اینگونه باشد ، نه تنها  راه به جایی نمی بریم ،بلکه دیوار فاصله ها را بلند و بلند تر می کنیم .

چرا ؟! چرا به گوسفند تشبیه مان می کنید؟ به چه حقّی؟!

چرا؟ !چرا به خوک تشبیه شان می کنید ؟ به چه حقّی؟!

بهتر نیست اگر راه حلی به نظرمان نمی رسد خاموش بمانیم ؟

من هم هیچ راه حلی به نظرم نمی رسد و مانندشیما کلباسی فقط لینک می دهم ، اما اگر راه حلی به نظرتان می رسد خواهش می کنم  در وبلاگ هاله، یا وبلاگ خودتان ....چه می دانم کجا ! فقط بگویید باید چه کرد ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 8:19 بعد از ظهر  توسط راوی 

مدتی پیش شعری با لهجه ی اراکی تقدیم کردم که بسیاری از دوستان اظهار کرده بودند معنی آن را متوجه نمی شوند و ناچار ترجمه ی آنرا نوشتم ، این غزل را هم با ترجمه نوشتم ، گرچه ترجمه هیچگاه حق مطلب را ادا نمی کند .

این غزل توسط شاعر معاصر اراکی آقای "هوشنگ ترابی " متخلص به " شهراز " سروده شده که در کتاب " سیمای شهر اراک " جلد ۲ به چاپ رسیده است  .

کتب "سیمای شهر اراک "حاصل زحمات زنده یاد " محمد زضا محتاط " است .

مو خودم خوب می دونم تو دل تو جای منه

mo khodom khoob midonom too del e to jaaye mona
من خودم خوب می دانم که در دل تو جای دارم

دل تو خونه ی مو مسکن و ماءوای منه

del e to khonaye mo maskano ma_vaaye mano

دل تو خانه و محل زندگی من است

بسّه لو گزّه ناکن بل بدنن خلق خدا

bassa low  gazza naakon bal badonan khalgh e khoda

بس است اینقدر لب هایت را گاز نگیر بگذار بدانند خلق خدا

که زیر دالونتن باغ مصّفای منه

ke zir e daaloneton baagh e mosffaye mona

که زیر دالان خانه ی شما برای من مانند باغ مصفّاست

خو به چشمم نمی آ از سر شو تا دم صب

khow be cheshmom namia az sar e show ta dam e sob

خواب به چشمانم نمی آید از سر شب تا صبح

عکس روی تو مثه آینه تو چشمای منه

aks e rooye to mese ayna too cheshmaaye mona

عکس رخ تو مانند آینه در چشمانم منعکس می شود

دل مو کفتر چایی شده پرپر می زنه

del e mo kaftare chaaee shoda par par mizana

دل من مانند کفتر چاهی پرپر می زند

لو بن خونتن باند فرودگای منه

low e bon e khonaton baand e fooroodgaaye mano

لب بام خانه ی شما مانند باند فرودگاه من است ( منظور دل من است )

آخه تاکی می تنم بینمت پنوم پسله؟

aakheh ta key mitonom beynomet panom pasela

آخر تا چه وقت می توانم تو را پنهانی و در خفا ملاقات کنم؟

ای کارم حدّی داره ای یه تقاضای منه

ee kaarom haddi dara ee ye taghaazaye mona


این کار هم حدّی دارد آخر ! ( خسته شدم از پنهان کاری ) این یک تقاضای من است

آخه مو قربون چشم تو و پائیدن تو

aakheh mo ghorbon e cheshm e to o paaeedan e to

آخر  ای من به قربان چشم تو و نگاه کردن تو شوم

ای چه پائیدنه ای آتیش دنیای منه

ee che paaeedana ee aatish e donyaaye mona

این چه نگاه کردن است که دنیای مرا به آتش می کشد

زل نزن توی چشمام ای دلم آتیش می گیره

zol nazan tooye cheshmaam ee delom aatish migira

توی چشمان من زل نزن که دلم را به آتش می کشد

تو سینم ساعته یا که دل شیدای منه؟

too sinam sa_ata ya ke del e sheydaay e mona

این که در سینه دارم ساعت است یا دل شیدای من ؟

وقتی می نم ننه تا بند دلم پاره می شه

vaghti minom nanata band e delom paara misha

وقتی مادرت را می بینم از ترس بند دلم پاره می شود

می گو م بو برده و حالا پی دعوای منه

migoom boo borda o haala peye davaaye mona

با خودم می گویم او از راز ما با خبر شده و آمده برای دعوا کردن با من

ماخام امرو بری و حرف دلتا بزنی

maakhaam amroo bari o harf e deletaa bazani

می خواهم امروز بروی ( پیش مادرت ) و حرف دلت را به او بگویی

ای تمنای دل خسته ی رسوای منه

ee tamannaay e del e khasteye rosvaaye mona

این خواهشی ست که این دل رسوای من از تو دارد

به ننه ت دردتا باگو چقذه شرم و حیا

be nanat dardetaa baagoo cheghaza sharm o hayaa

به مادرت درد دلت را بگو، تا  کی می خواهی با شرم و حیا چیزی به او نگویی

باگو << شهراز >> جیگر سخته خاطر خوای منه

baagoo Shahraaz e jigar sokhta khaater khaay e mona

بگو که << شهراز >> جگر سوخته عاشق من است .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 10:51 بعد از ظهر  توسط راوی 

در آغازوظیفه ی خود می دانم که از آقای شکراللهی ارجمند تشکر ویژه  ای داشته باشم به دلیل این  که لینک پست ( فریدون فرخزاد ) را در وبلاگ وزین شان گذاردند، سعی میکنم درکلاس شما ثبت نام کنم و شاگرد خوبی باشم :)

و اما سخنی با خوانندگان عزیز که از ابتدای نوشته هایم با من همراه بودند و دوست دارند بدانند که سرانجام کار  چه می شود .

عزیزان من ،اگر به دنبال سرگذشت * راوی * هستید ،باید بگویم نگارش سرگذشت راوی  به اتمام رسیده ، از اول هم قرار نبود که سرگذشت خودم را بنویسم اما چون  بخشی از آن مربوط می شد به هدف اولیه ی وبلاگ نویسی من  یعنی چگونگی اعدام ها و هجرت های سال های اولیه انقلاب ، در باره ی خودم هم نوشتم اما! روزی تحت تاثیر مطالعه ی

 کتاب فریدون سه پسر داشت ،  یکی از آثار نویسنده ی بزرگ میهن مان آقای عباس معروفی ،شروع کردم و با قیاس این کتاب با دورانی که به یاد دارم از پرپر شدن  جوانانی چون   << سعید مجید ایرج >>  شروع کردم

طبیعی بود که در آغاز از *بهروز *بنویسم ، بهروزی که هیچ معلوم نشد چه بلایی بر سرش آوردند!

از این به بعد ،  در نوشته هایم همان روال ادامه دارد و گاه گاه  به اعدام ، مفقود و هجرت جوان هایی که می شناختم ، خواهم  پرداخت.

این را برای عزیزانی گفتم که فقط به این نیّت به وبلاگم سر می زنند و  با لطف خودشان مرتب از من درخواست می کنند که فقط سرگذشتت را بنویس ،خواستم با توضیحی عرض کنم که  گفتن سرگذشت راوی فقط تا این قسمت در این نگارش لازم بود ،ضمن این که خواننده های محترم را هم در نیمهء راه رها نکردم .

راوی دل به بهروز بسته بود و سرانجام  راوی و بهروز  را هم که دیدید .

در اینجا از همه ی عزیزانی که از اوّل با من همراه بودند و یا عزیزانی که به گفته ی خودشان نیمه ی راه با من همراه شدند و از ابتدای آرشیو تا به آخر را خواندند ،تشکر می کنم که همانا حضور و تشویق شما کمک بزرگی بود در ادامه ی راه من .

در پست های بعدی  خواهم نوشت که چه برسر بهمن و بردیا آمد و چه بر سر محمد جواد،فرح ، شهناز،حسین،غلام.....

مانند گذشته در خلال روایت سرگذشت  این جوانان به مسائل دیگر هم خواهم پرداخت .

این توضیحات فقط به این دلیل بود که از این به بعد  وقت بعضی از عزیزان را نگیرم . همین .شاد باشید .

ازگرداننده ی  سایت دودردو هم ممنونم که همیشه به من لطف دارد .

پروردگارا! عزيز محبوس خود را به تو مي‌سپارم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 10:23 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

Frarokhzad

از" فریدون فرخزاد" زیاد شنیده اید ،  نامه های او برای فروغ را خوانده اید نامه های فروغ ، که برای "فری" نوشته را هم خوانده اید ، از این که چگونه ناجوانمردانه  به عمرش پایان دادند هم شنیده اید ، از این که چقدر با سواد بود از این که بهترین "شو منی" بود که " ایران " به خودش دید ، از این که به چند زبان زندهء دنیا مسلط بود ، ... اما من  می خواهم خاطراتی کوتاه و شیرین که از او به یاد دارم را برایتان نقل کنم .

Farokhzad

نمی دانم چرا چند روزه که مرتب از  " فریدون فرخزاد " یاد می کنم ! و از جلوی چشمانم نمی رود .

 "فریدون فرخزاد"هم در تلویزیون برنامه اجرا می کرد و هم یک هفته در میان در رادیو " برنامهء صبح جمعه " را اجرا می کرد .

از دوسه سال پیش از انقلاب هم ،جوانانی که استعدادخوانندگی داشتند را به مردم معرفی می کرد و به اصطلاح زیر پر و بالشان را می گرفت .هم آنهایی که تعدادشان کم نیست در " لوس آنجلس ". و زمانی که " فرخزاد " را کشتند ، دریغ از یک کلمه حرف که در بارهء او بزنند .

از زندگی زناشویی خیری ندید و حاصل این ازدواج پسری بود به نام "رستم" که متاسفانه فلج بود .

یادم می آید زمانی در مجلهء جوانان از تعدادی  خوانندگان مرد سوال کردند که ،در چه زمانی احساس می کنید بیشتر از همیشه همسرتان را دوست دارید و او پاسخ داد : اگر! اگر روزی به خانه بروم و ببینم همسرم مشغول دوختن دکمهء پیراهن من است می فهمم که مرا دوست دارد ،آنوقت است که جانم را فدایش می کنم! این جمله به نظر خیلی ساده می آید اما ..

صمیمی ترین دوست او "گیتی پاشایی" بود ، گیتی هم زنی بود متفاوت .

" فریدون فرخزاد"همیشه لبخند روی لبانش بود حتی زمانی که از اشعار "فروغ" می خواند و اشک در چشمانش حلقه می بست . خیلی دل نازک بود و سرشار از احساس .

یکی از روزهای جمعه تابستان ۵۵ بود که فرخزاد مشغول اجرای برنامه" صبح جمعه " در رادیو بود  که خبر در گذشت" افشین مقدم" را به او دادند .
"افشین مقدم" در اثر یک تصادف در جادهء چالوس کشته شد .

وقتی نیمه های برنامه به "فرخزاد " این خبر را دادند که در رادیو اعلام کند ، او گریه کنان ،گفت که "افشین " از دنیا رفت ، برای دقایقی نتوانست برنامه را اجرا کند،وسپس ادامه داد که : من و " افشین " با هم قهر بودیم ...می گفت و گریه می کرد و از همه می خواست که تا زنده ایم قدر هم را بدانیم و می گفت که خودم را نمی بخشم ، او یکبار پیشقدم شد برای آشتی اما من آشتی نکردم .

این را اضافه کنم که " افشین مقدم " به همراه " داریوش اقبالی " و " کیوان " سه نفری کار هنریشان را با هم آغاز کردند و کم کم " کیوان " از کار موسیقی کناره گرفت و این دو هر کدام جدا به راهشان ادامه دادند. ازافشین مقدم یک نوار  کاست باقیمانده که به تازگی در ایران مجوز گرفته .ترانه" زمستان " افشین باعث شهرتش شد و تا چند روز بعد از مرگش ترانهء " مسافر " وی را از رادیو پخش می کردند .

قرار بود از "فرخزاد "بگویم، رفتم سراغ افشین مقدم  ! خدا به خیر کند  ، انگار اموات بد جوری یادم کرده اند!

" فریدون فرخزاد" هر بار که برنامه اجرا می کرد محال بود از زادگاهش " تفرش" یادی نکند و جملهء " شهر من تفرش " را همیشه تکرار می کرد ، طوری که به همه، این ده کوچک را، که در فراهان اراک بود ،   شناساند ، تفرش برای خودش شهری شده حالا !

یک بار" فرخزاد " به تفرش رفته بود که شاید تداعی خاطرات کند و یا به هر دلیلی ... اما ، زمانی که او از ماشینش پیاده می شود تعدادی از مردان تفرشی با بیل به طرف او حمله می کنند و او ناچار به تهران بر میگردد !این را تفرشی ها آن زمان با افتخار می گفتند !

 ...ای ...ای ...ای ...روزگار !

شو ی تلویزیونی" فرخزاد" همیشه تعدادی تماشاچی داشت که در استودیو حضور داشتند و ضبط برنامه را از نزدیک شاهد بودند ، هر کسی می خواست در این برنامه حضور داشته باشد نامه می نوشت و درخواست می کرد ، تا نوبتش می رسید و از او دعوت می کردند .

 فرخزاد ، رکّ بود و به هیچ کسی باج نمی داد.

یک بار مانند همیشه ، فرخزاد از تماشاچیان حاضر در خواست کرد اگر کسی  می خواهد لطیفه ای تعریف کند به روی "سن " برود ، جوانی ،دست بلند کرد و فرخزاد از او دعوت کرد تا برای گفتن لطیفه به روی سن برود .

رفت و فرخزاد هم با روی باز از او استقبال کرد و گفت تعریف کن .

جوان گفت : در ابتدا از هموطنان ترک عذر خواهی می کنم ..

فرخزاد جملهء او را ناتمام گذاشت و گفت : برو ! برو بنشین ، کسی که با تمسخر هموطنش می خواهد ما را بخنداند... وجملهء خودش را هم نیمه تمام گذاشت و چنان چهره اش را در هم کشید که هیچوقت او را اینگونه ندیده بودم .

شاید این حرکت در نظر اول زیبا نباشد اما او با این کارش حداقل چند نفر را ادب کرد .

یک بار "اکبر گلپایگانی " مهمان برنامه اش بود از او دعوت کرد که به روی سن برود .

صحنه هم طوری بود که خوانندگان مهمان از پله هایی که در گوشهء سن بود پایین می آمدند و در کنار فرخزاد می ایستادند ، ۵/۶ تایی پله در کادر بود و پایین آمدن خواننده را می دیدیم .

وقتی گلپا آمد روی سن ، فرخزاد با همان خنده های زلال و کودکانه اش رو به گلپا کرد که: اکبر جان تو چقدر قشنگ میای روی سن !

گلپا لبخند زد ، فرخزاد رو به دوربین گفت : شما هم قبول دارید که راه رفتن گلپا منحصر به فرده ؟ و مجددا" رو به گلپا کرد که :

اکبر من عاشق این روی سن آمدن توام ، جون من برو ، دوباره برگرد !

گلپا می خندید و فرخزاد پشت سرهم می گفت : جون من یه بار دیگه اکبر ، مرگ من یه بار دیگه !

و گلپا برگشت و دوباره فرخزاد گفت : این شما و این اکبر گلپا و گلپا با همان حرکات زیبا و مخصوص به خودش تلو تلو خوران روی سن ظاهر شد ، چنان فرخزاد به وجد آمده بود که هنوز چهره اش توی نظرم هست .

چند آهنگ از فریدون فرخزاد را برایتان آپلود کردم . تو چشات کار کجاست  / نگاه کن  / ای خدا به کی بگم   / آشیانه

  تصاویری از بزرگداشت خواهر فریدون فرخزاد ، فروغ فرخزاد در آرامگاه ظهیرالدوله تهران  

یک برنامه ی تصویری از فریدون فرخزاد را ببینید.

 و این هم کتابی در باره ی زنده یاد فریدون فرخزاد ، خنیاگر در خون

کم لطفی کردند و این پست وبلاگ من را   در اینجا کپی کرده اند ! بدون ذکر منبع !  
در اینجا هم از فریدون فرخزاد بخوانید و بشنوید.   
 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 10:22 قبل از ظهر  توسط راوی  | 

به نیّت  نوشتن مطالبی در بارهُ نقش زن در موسیقی بارها پای کامپیوتر نشستم و برخاستم .

به واقع نگارش در این باره نیاز به موسیقی هایی دارد که باید شنیده شود تا خواننده آن را بهتر  حسّ کند .

 زمانی که  می خوانی چگونه زنان به وقت لالایی گفتن برای کودکانشان اشعاری صمیمی را به زبان میآورند و یا موقع کار چه نوایی یار و مونس آنها می شده، تنها می توان به یاریِ بخش هایی از نوار ضبط شده از استاد" شکارچی " را با این اشعار همراه کرد ، که ناآشنایی من با امور فنّی  کامپیوتر ، مانع از آن می شود ، آنچه  که دوست دارم در اختیار شما عزیزان بگذارم.

شاید ،  همین موضوع باعث شود آموزشی در این رابطه ببینم ، حیف است که گفتن از موسیقی را بدون نوایی از آن ارائه داد .


پنج سال پیش " مازیار میری " فیلمی ساخت با نام " قطعهء ناتمام ".

به جراءت می توان گفت که " محمد رضا درویشی " نقش عمده ای در ساختن این فیلم به عهده داشته. محمد رضا درویشی محقّقی ست که عمرش  را در راه تحقیق در بارهء موسیقی فولکلوریک گذاشته و خوب هم از عهدهء این کار برآمده .

تنها نقطهء ضعف این فیلم ، صدابرداری آن است ، با این که " جهانگیر میر شکاری " از صدابرداران خوب ایرانی ست اما این فیلم به طرز محسوسی فاقد یک صدا برداری خوب است.

فیلمی که محور آن بر پایهء موسیقی می چرخد ،با  داشتن اینگونه صدابرداری قطعا" لطمهء بزرگی می خورد که ، خورد! و می شود گفت این فیلم لطیف ، نسبتا" محجور ماند ، و زمان اکران همه به هوای شنیدن صدای سیما بینا به دیدن این فیلم رفتند و غرغرکنان از سینما خارج شدند .

جوانی ، از تهران ، راهی دیار آباو اجدادی خود می شود به قصد تحقیق در بارهء ، زنانی که در آن دیار ، آوازهای محلی می خوانند .

او به دنبال زنی به نام " حیران " است که از استاد موسیقی اش آوازهء او را شنیده .

وقتی که فیلم را می بینی به جای جوان بازیگر ،خود " محمد رضا درویشی " را می بینی که رنجهایی بسیار برای این تحقیق کشیده است.
گاه ، با برخورد تند مردانی روبرو می شود که چرا از آواز خواندن " زن " سخن می گویی ؟

گاه با تلاش بسیار ، زنی را راضی می کند که آواز بخواند ، و آن زن اینچنین می خواند :

داغ یک عشق قدیمو اومدی تازه کردی ..

او از این که جوانان آن دیار   با همه ءآنچه مادرانشان برای آنان خوانده اند بیگانه شدند رنج می برد و به راهش ادامه می دهد .
او سرگردان به دنبال " حیران " است ،و هیچکس ردّی از " حیران " به او نشان نمی دهد .

سر انجام او را می یابد ، در گوشهء زندان به جرم " خواندن ".

و زمانی که " حیران " را در گوشهء زندان می بیند ، او هم چونان پدرش دل به " حیران " می دهد و به تهران باز می گردد.
نقش" حیران " را " غوغا بیات " ایفا می کند ، نقشی کوتاه اما به یاد ماندنی ، که  در دقایق پایانی فیلم در وجود بیننده " غوغایی " به پا می کند .


دیدن این فیلم را به همه توصیه می کنم .

دستیابی به این فیلم دشوار نیست ، در همهء ویدئو کلوپ ها و مراکزی که فیلمهای بعد از انقلاب را می فروشند می توانید این فیلم را بیابید .

با این دیدن چندین بارهء  این  فیلم خاطرات سه سال پیش برایم زنده می شود که در به در به دنبال " بخشی " های خراسان و ترکمن ها بودیم ، اگر بخت یاری کند و بتوانم آن نواهای شنیدنی را به گوش شما برسانم در بارهء آن سفر فراموش نشدنی هم برایتان  خواهم نوشت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 9:4 بعد از ظهر  توسط راوی 

 نمی دانم به بزرگان  و پیشکسوتان لینک دادن کاری پسندیده ست یا نه !
هر  ارتباطی آداب مخصوص به خودش را می طلبد و احساسی در من می گوید که نباید این کار را انجام داد ، اما گاه پیش آمده و جسارت کرده ام و به بزرگانی لینک داده ام که فقط دلیلش ، این بوده که خواستم دیگران  بدانند از چه نوشته ای حظّ روحی برده ام.همین!

گاه گاهی می خواندمش ، اما ، امروز با پست آخری که نوشته است ، باعث شده تاوبلاگش را زیر و رو کنم و نوشته هایش را با دقت تمام بخوانم .

دیروز ،مطلبی خواندم ، که ،انتقاد از آن زیاد داشتم ، اما هر چه کردم نتوانستم به گونه ای بنویسم که او نوشته است .

حرف هایش همان است که در ذهن من گذشت اما به شیوه ای که از قلم خودش بر می آید نگاشته  است . 
  فقط انتقاد وی از ، مطلب ذکر شده ، مدّ نظر من نیست ! این که تا این حدّ به تاثیر یک نوشته بر خواننده پرداخته است  از دید من قابل تحسین است .

زمانی که نوشته اش را می خواندم   ، به این می اندیشیدم که ای کاش همه ، موقع نگارش اینگونه به تاثیر یک نوشته بر  خواننده فکر می کردند.

و باید بگویم، نوع  نگرش ایشان به اختلاف نظر  به شدّت ،   روی نگرش من تاثیر گذاشت .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 1:59 قبل از ظهر  توسط راوی 

حکایتی قدیمی را برایتان نقل می کنم از خلقت انسان و موسیقی .

می گویند زمانی که خدا تصمیم گرفت " آدم " را خلق کند به جبرئیل امر کرد که از چهار گوشهء زمین ، چند مشت خاک بیاورد ، جبرئیل برای انجام این امر رفت و از هر گوشهء زمین مشتی خاک به دامان ریخت ( از این روست که انسان ها از نژاد های مختلفند ). وقتی خاک را نزد خداوند آورد ، خدا به فرشتگانش دستور داد تا از خاک تندیس " آدم " را بسازند .

وقتی کار فرشته ها به پایان رسید و " آدم " را توسط ۴ عنصر ساختند ، نوبت به روح رسید که در جسم آدم نفوذ کند .
از خدا اصرار و از روح انکار . روح حاضر نبود با جسم خاکی در آمیزد. خدا به یکی از فرشتگان نوازنده اش اشاره ای کرد که به داخل جسم آدم برو و بنواز . فرشته امر را اطاعت کرد و به داخل جسم خاکی رفت و چنان نغمه ای سر داد که روح از خود بیخود گشت و برای آن که بداند این صدا چیست به درون جسم خاکی روان شد ، همان موقع که روح به هوای شنیدن صوت در جسم خاکی جای گرفته بود خدا " مهر " بر جسم خاکی زد و روح در آنجا حبس شد .

نی نوازان می گویند سازی که نواخته شده " نی " بوده تنبور نوازان گویند "تنبور "بوده و عود نوازان ادعا می کنند که سازی که نواخته شده " عود " بوده است . و من گاه پیش خود فکر می کنم اگر روح من به این شکل در جسمم رخنه کرده ، دوتار خراسان بوده گاه می اندیشم که فقط عود بوده و گاه می گویم تار و گاه می گویم کمانچه ! شاید هم ارکستر کاملی بوده که اینچنین شیدای موسیقی شده ام .

شاید هم این " نوا " بوده : رقصی چنین میانهء میدانم آرزوست !

چه گنجینه هایی که در خانه دارم از موسیقی  هایی سّحار !اما افسوس که نمی دانم چگونه آنها را از روی نوار کاست به این وبلاگ انتقال دهم که شما هم بی بهره نباشید . خیلی دوست داشتم این کار شدنی بود .

****************

موسیقی موجودی است که در پشت صداها باید آنرا یافت و صداها به مثابه روزنه ای است که اشعهء موسیقی را ظاهر می کند .

این جملات آغازگر کتابی ست که در رابطه با نقش زنان و موسیقی در ایران نوشته شده .

این اثر به کوشش آقای هوشنگ جاوید گردآوری شده .

در پست های بعدی قسمت هایی از این کتاب را انتخاب خواهم کرد تا شما خوانندگان ارجمند هم با نقش زنان در موسیقی بیشتر آشنا شوید و از عزیزانی که اطلاعات بیشری در این باره دارند درخواست می کنم ما را هم بی نصیب نگذارند.

نگارنده اینگونه می نویسد : موسیقی زنان یعنی خون جگرانی که وصال را تفسیر می کنند ، هزار چشمه به یک چشمهء این بداهه خوانان نمی رسد، موسیقی زنان شمعی ست ،کنج شبستان دل، جلوه ای دل افکن دارد ، نالهء خاموشی ست از دلی پر خروش ، اشکی که هر گاه بر دل محنت کش ساز می چکد ، شهاب ثاقب نازل می شود ....

...راستی یادت هست ، که چگونه دلت آرام می گرفت ، آنوقتی که صدای رعد ، تو را می ترساند و یا پارس سگی هراسانت می کرد، پشت مادرت در چادری بسته شده بودی،یا توی بغلش بودی یا توی گهواره ، زمستان بود یا تابستان ، آن زمان که صدای آواز گرم مادر دلت را می برد ، ترست می ریخت ، چه می خواند؟ ذکر بود ، زمزمه بود؟ آواز بود ، یا ترانه ، یادت هست ؟....

این کتاب گفتنی بسیار دارد . از لالایی های مادران گرفته برای فرزندانشان تا زمزمه هایی که به وقت دوشیدن گاوهایشان ... و کره گرفتن از مشگ هایشان ... از آن برایتان خواهم نوشت ، بزودی .

***************

بعضی وقت ها بعضی محبت ها چقدر به دل می نشیند .

به ملاقات سوسکی مهربان برویم .

 بی تا ،مدتی نمی نوشت اما خوشحالم که نازنین بی تا دوباره برگشت .

خدا حفظ کند این امّت فیلتر شکن پرور را

یک ماه بود نگران رویا بودم ، خوشبختانه برگشت .

ساحل خانم هم بلاگر شد ، منتظر پیغام های گرم شماست .

یکی از دوستان من ، در پست قبلی ، به من اطلاع داد که صفحهء وبلاگم ، نامنظم دیده می شده ، البته برای خودم این گونه نبود و دلیلش را هم نفهمیدم ، شما هم صفحه ام را نامنظم می دیدید ؟ البته در این پست از راهنمایی ایشان استفاده کردم ، نمی دانم اکنون هم همان مشکل را دارد یا نه ؟

گنجی را تنها مگذارید - اگر روزانه ده بار این صفحه را باز کنید ، با قرار گرفتن این عکس در لیست “بیشترین بازدیدها” افراد بیشتری متوجه اکبر گنجی می شوند.
دراین باره به کیانوش عزیز هم سری بزنید .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 10:14 بعد از ظهر  توسط راوی 

.......

این سه تا نقطه را برای تو گذاشته ام

پِر لاشز ِ پیش از آشوب ( پاریس )

با خواندن چند مطلب ازهفتان ، دیدم حیف است که شما هم آن را مطالعه نکنید .

اولی مطلبی ست از حسین پاکدل .

فروغ، سپيده دمي بر پيشاني آسمان مطب بعدی ازخبرگزاری میراث فرهنگی.

اینجا هم سری بزنید اگر نظری دارید ارسال کنید .

بخشی از گفتگوی پرویز جاهد با ابراهیم گلستان .

سال 2006 را با ترانه‌يي نو آغاز کنيم!

و باز هم فروغ ، فروغ مدرن‌تر از شاملو  را درقابیل بخوانید .

 اگر فرصت کردید  پیوند های روزانه وبلاگم را هم سری بزنید .

و آخر اینکه

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 11:49 قبل از ظهر  توسط راوی 

بلاگرهای محترمی که به قصد تذکر و توهین به من ،اینجا تشریف آورده اید ، کامنت هایی شرم آور به نام من در بسیاری از وبلاگها منشر می شود و بعد از آن مجددا" توسط همان شخص  از قول من تکذیب می کند که من نبوده ام !  به این شکل قصد دارد آی پی من را مشکوک کند .

من نه به کسی اهانت می کنم و نه اجازهء اهانت را   به کسی می دهم . تمام

 

نوشتن دو پست قبلی ، و نامه ها و کامنت های بعضی افراد باعث شد تا به  نکاتی اشاره کنم .

تعدادی از دوستان ، از این شعر استقبال کردند تعدادی ترجمه شعر را خواستند که  ، به آن پرداخته شد اما

تعداد معدودی نامه و کامنت داشتم در اعتراض به این دو پست که لازم می دانم به نکاتی اشاره کنم .

برای رفع سوء تفاهم و این که دیگران متوجه نشوند روی سخنم با چه کسانی بوده سعی کردم کامنت هایی که آدرس وبلاگشان را گذاشته بودند پاک کنم .

واما !

 روی سخنم با  خوانندگانی ست که بر این باور بودند که این شعر بد آموزی دارد .

  من به جرات می توانم بگویم که این افراد  تا به حال  حتی برگی از مثنوی مولوی را  مطالعه نکرده اند  و یا نمی دانند شاهکاری با نام " هزار و یکشب " خوراکی ست ؟ پوشاک است ؟که اگر اینگونه بود بعید نبود که از نظر " اخلاقی" بر این آثار خرده بگیرند .

زمانی که با این اثر های ادبی بیگانه اند چه جای شکوه ،که از ادبیات فولکلوریک این سر زمین سر در  نیاورند ؟

 احتمالا"سانسورچی های رژیم هم اینگونه می پندارند که بخش اول " هزار و یکشب " در چاپ  جدید را بیرحمانه از زیر تیغ سانسور گذرانده اند !به علاوهء بخشهای دیگر !

من چگونه به او که می گوید : این هم شد شعر ! بپامش یعنی چه ! تفهیم کنم که کلمهء" بپا " یا همان "باپا " هم خانواده کلمهء پاییدن است ؟که یک کلمهء پارسی ست !

 به آنها که بر این باورند که این شعر بد آموزی دارد و باعث می شود مادران یاد بگیرند و از این الفاظ در  صحبت هایشان استفاده کنند عرض می کنم که:

مادری که قرار است با یک بار خواندن این شعر چنین تحولی ! در وی ایجاد شود بهتر است از همین لحظه با دنیای اینترنت خداحافظی کند چون معلوم نیست بعد از چند ساعت وبگردی چه " معجون مادری " از  آب در بیاید .

یکی از خانم ها گفته بود :

واااااااااا؟ راوی جان ، کدام مادری  فرزندش را چنین نفرین می کند ؟ من که باورم نمی شود!

مگر شاعر ادعا کرده بود که شاهد این ناله نفرین ها بوده ام ؟!

وی الفاظ را جمع آوری کرده بود و در این شعر  گنجانده بود . همین .

من به ادبیات و موسیقی فولک سرزمینم بسیار علاقمندم و گاه گاه در این وبلاگ به آن خواهم پرداخت اگر برای بعضی ها نا خوشایند است ، و فکر می کنند در اینجا ممکن است " ادب و فرهنگشان " خدشه دار شود ، به اینجا سر نزنند راحت ترند .

روزی نزد یکی از نوازندگان برجسته بودیم ، از هر دری سخنی تا این که من گفتم : من به موسیقی مقامی و فولک خیلی علاقه دارم وقتی که کمانچه کش قدری ، کمانچه می نوازد ، روحم به پرواز در می آید .

این استاد موسیقی ، با تعجب نگاهی به من انداخت و گفت : راوی واقعا" از تو انتظار نداشتم این حرف را  بزنی!

پرسیدم چرا؟!

گفت : فلانی که از فلان آبادی آمده با تنبان گشادش ، ادعای نوازندگی می کند تو هم باورش می کن؟

در پاسخ به او گفتم : اگر همین تنبان گشاد ها نبودند معلوم نبود چه بر سر موسیقی ایران زمین می آمد . و باز گفتم ، خدمتی که" میرزا عبدالله " به موسیقی این سرزمین کرد هیچکس نکرد ، او هم از همین تنبان گشادها بود ، که در فراهان اراک کمر همت بست و موسیقی ایران را از نابودی نجات داد .

 

دختر من زمانی که کودک بود هر شب با قصه های عامیانهء کردی ، آذربایجانی به خواب می رفت ، اینگونه کتاب ها در خانهء من در کنار دیوان حافظ و شاهنامه جای دارند و متاسفم که بعضی اینگونه ادبیات را  مایهء کسر شاءن می دانند .

اینان جزئی از فرهنگ ادبیات ما به شمار می روند ، حال شما دوست دارید با اینگونه کتب بیگانه باشید مختارید اما خواهشمندم از روی نا آگاهی اظهار نظر نکنید .

من انتقاد را دوست دارم بشنوم اما  به شرط آن که از اهلش بشنوم !

 

چند ساعتی را که در خانهء " حاج قربان سلیمانی " گذراندم را با صدها کنسرتی که با عشوه و ناز برای شنونده اجرا می شود عوض نمی کنم .

زیر کرسی ، در خانه ای روستایی ،" پیر موسیقی مقامی " برایت بنوازد و تو مدهوش نشوی ، باید علت را جویا شوی !

این که اشاره به موسیقی فولکلوریک می کنم بدان جهت است که

ادبیات و موسیقی فولک ما ارتباط تنگاتنگی دارد و روزی به این مبحث خواهم پرداخت که چگونه از افسانه های قدیمی چه آثار جاودانی موسیقی پدید آمده است.

سیما بینا و دو نفر دیگر از خوانندگان زن ، کارشان را از برنامهء کودک  آغاز  کردند .

کم کم هر کدام راهی را که استحقاقشان را داشتند یافتند .

یکی از آنان " دلش می خواست کفتر بومش بشه .....

دیگری دلش خواست این راه را دنبال کند که :

شب دیگه بغل اون یکی باشم حالیته ؟

و اما سیما بینا :

یک پایش در کشورهای اروپایی و یک پایش در روستاهای خراسان .

یک پایش در امریکا و یک پایش در روستاهای لرستان ............

او همنشینی با این افراد را کسر شاءن خود ندانست ، به خانه های این تنبان گشادها رفت  ، شعر عامیانه را از زبان زنان و مردان تنبان گشاد شنید و به بهترین نحو با موسیقی همان دیار  در هم آمیخت .

 آموخت و آموخت تا اکنون شد این سیما بینا .

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 3:45 بعد از ظهر  توسط راوی 

تعدادی از دوستان از من خواسته بودند که شعر" نفرین مادر " را ترجمه کنم .

گر چه من فکر می کنم نیاز به ترجمه ندارد این شعر اما این کار را انجام می دهم ، شاید به دلیل اینکه اراکی هستم نیازی به ترجمه نمی بینم .

گاه با ترجمهء یک گویش ، حس آن کلمات گرفته می شود .

بیشتر کلمات اراکی از  فارسی دری و زبان " پهلوی و اوستایی ست "

 روزی استاد زبان شناسی  می گفت :

گویش " اراکی " بکر تر از هر زبان دیگری مانده و بعد از آن گویش مشهدی و شیرازی .

در این باره " مرحوم محمد رضا محتاط" می نویسد :

الفاظ و لغاتی که  توسط پیر مردان و پیرزنان  اراکی در سخن گفتن متداول است بیشتر واژه های " دری " و گاهی لغاتی از زبان " اوستایی " و" پهلوی " بوده که امروزه در حال نابودی است .....

این هم ترجمه :

ای جز جیگر بزنی ایشالا د ولم کن= الهی جگرت بسوزه دست از سرم بردار

کم سر بسرم بل بیخودی خون به دلم کن= کمتر سر به سر من بگذار و دلم را خون کن

ایی پیرن جا موندتا ورگی بل تو یخدون= این پیراهن میراث مانده ات را بردار بگذار داخل یخدان ( جای لباس )

آتیش بگیری ببم منا اینقذه نچزون= الهی آتش بگیری فرزندم ، من را اینقدر زجر نده

هی نیششا  طاق میله ذلیل مردهء گنده = مرتب دهانش بازه ( می خنده ) ذلیل مردهء گنده

مو تر اومدم ، امرو که هیکل خونه مونده = من کلافه شدم امروز که این با این هیکلش در خانه مانده

مو قد تو بودم ننم ا جاش نمیجمید = من اندازهء تو بودم مادرم از جایش تکان نمی خورد

کاراش با مو بود اون و شورش همشا می خفتید = همهء کارهای خانه را من انجام می دادم و او و شوهرش همه اش  می خوابیدند .

حالا مو  باید صب تا پسین هی بکنم جون = اما حالا من ، از صبح تا غروب باید جون بکنم

یا دنبال او باید برم یا عقب نون= یا دنبال آب بدوم یا دنبال نان

امشو دو شو نخفتیدم بچم نمیله = با امشب دو شب است که نخوابیدم ، بچه ام نمی گذارد بخوابم

باپا لو تندور نره بفته سر به کله= نگاه کن  نره لب تنور با سر بیافته توی تنور

وی وی منا این نیم وجبی به تنگ آورده= وای وای من را این نیم وجبی کلافه کرده

ای قد نکشه خدا کنه جونمرگ مرده = خدا کنه دیگر از این بزرگتر نشود جوانمرگ شده

داغت بامونه بند دلم به حق قرئون= داغت به دلم بنشینه به حق قرآن

یه دقه وخی بچیا بگیر بغل بگردون= یک دقیقه پاشو  بچه را بغل کن و بگردونش

با دسه هونگ شیطونه میگه بل د تو دندش = شیطانه می گه با دستهء هاون بزن توی قفسه سینه اش

آتیش بگیره خدا کنه مرده و زندش = خدا کند که مرده و زنده اش آتش بگیرد .

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 3:16 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

 

شعری را که تقدیم می کنم " نفرین مادر " نام دارد که شاعر معاصر " اراکی " آقای " نجفی زاده " سروده .      

این شعر ،با لهجهء خاص اراک سروده شده و برای آن عزیزانی که با  لهجهء اراکی آشنایی ندارند آنرا با حروف لاتین هم تایپ می کنم که کمکی باشد برای  ادای لهجه اراک .

این شعر در کتاب " سیمای شهر اراک " به چاپ رسیده .

" سیمای شهر اراک " توسط ادیب صاحب نام اراکی " مرحوم محمد رضا محتاط " به چاپ رسیده که وی در این کتاب ، به  گویش و ضرب المثل های اراک همچنین آداب و رسوم  مخصوص این شهر پرداخته است.

با مطالعهء این کتاب پی به زحمات فراوان ایشان می بریم چرا که بسیاری از این گویش ها ، اکنون در محاورهء اراکی ها به کار نمی رود و به فراموشی سپرده شده است و ایشان با تحقیق بسیار توانسته اند این گویش را به کتاب در بیاورند  .

ایشان هم در کنار هر کلمه که برای افراد غیر اراکی نا آشناست ، از حروف لاتین برای نوع تلفظ استفاده کرده است .

دو سه سال پیش تصمیم داشتم وبلاگی در این رابطه و معرفی  اراک و آداب و رسوم آن همچنین به معرفی بزرگان این شهر بپردازم که به دلایلی منصرف  شدم .

 زمانی که پستی در ارتباط با شب های برره نوشتم و از مهران مدیری و آثارش دفاع کردم ، یکی از خوانندگان به من گفت : که حس ناسیونالیستی شما باعث شده که از وی دفاع کنید .

در پاسخ به ایشان گفتم :اگر بخواهم حس ناسیونالیستی خودم را  اینجا بروز بدهم ، مجبورم یک کتاب در قطع وزیری 700 صفحه ای که در رابطه با صدها نفر تحت عنوان "نامداران اراک" چاپ شده را اینجا تایپ کنم .

از این به بعد گاه گاهی به این امر خواهم پرداخت ، نه به خاطر حس ناسیونالیستی ، بلکه فقط به قصد آشنا شدن شما دوستان با " اراک " و مسائل مربوط به آن .

 ای جز جیگر بزنی ایشالا د ولم کن ey jezz jigar bazani ishalaa de velom kon

کم سر بسرم بل بیخودی خون به دلم کن kam sar be sarom ball bikhodi khoon be delom kon

ایی پیرن جا موندتا ورگی بل تو یخدون ee pirane jaa mondata vargi bal too yakhdon

آتیش بگیری ببم منا اینقذه نچزون aatish bagiri babam mona inghazeh nachezzon

هی نیششا  طاق میله ذلیل مردهء گنده hey nishesha taagh milla zalil mordeye gonda

مو تر اومدم ، امرو که هیکل خونه مونده mo tar omadom emroo ke heykal khona monda

مو قد تو بودم ننم ا جاش نمیجمید mo ghadde to boodom nanam a jaash namijommid

کاراش با مو بود اون و شورش همشا می خفتید karaash ba mo bood  ono shooaresh hamasha mikhoftid

حالا مو باید صب تا پسین هی بکنم جون haala mo sob ta pasin hey bakanom jon

یا دنبال او باید برم یا عقب نون ya donbaal e "o" bayad barom ya aghabe non

امشو دو شو نخفتیدم بچم نمیله emsho do shoa nakhoftidam bacham nammila

با پا لو تندور نره بفته سر به کله baa paa loe tandoor nara befta sar be kalla

وی وی منا این نیم وجبی به تنگ آورده voy voy mona in nim vajabi be tang avorda

ای قد نکشه خدا کنه جونمرگ مرده ey ghad nakasha khoda kona jonamarg morda

داغت بامونه بند دلم به حق قرئون daaghet bamona bande delom be haghe ghor"on

یه دقه وخی بچیا بگیر بغل بگردون ye dagha vakhi bacheya bagir baghal bagardon

با دسه هونگ شیطونه میگه بل د تو دندش ba dassa havang sheytona miga bal  de too dendash

آتیش بگیره خدا کنه مرده و زندش aatish bagira khoda kona morde o zendash

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 11:50 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

چند روزه دارم این دست آن دست میکنم تا جشن سال نو میلادی تمام  شود ، تا بقیهء سرگذشتم را بنویسم .

یکی نیست که به من دهاتی بگوید که تعطیلات سال نو چه زمانی تمام می شود !؟

 

خدا به خیر بگذراند خودم هم نمی دانم چه می خواهم بنویسم ، شروع کردم توکل به خدا :))

اول تا یادم نرفته این را بگویم :

عرضم به حضور انور بلاگرهای محترم ، هاله خانم جان قرار است که همه را به یک چت روم در یاهو دعوت کند تا کمی با هم گپ بزنیم ، فقط مواظب باشید مثل من ،سوتی ندهید !

جدا" که خدا این هاله را حفظ کند که در وبلاگشهر ، مادر یتیمان است و شوهر بیوه زنان .

هر کسی هر مشکلی دارد می دود سوی این نازنین ، او هم سخاوتمندانه ، از هیچ کمکی دریغ نمی کند .

راستی بگویم سن  من و هاله ، روی هم ۹۰ سال است و با هم همسن و سالیم پیدا کنید پرتقال فروش را !

کمی هم دوست دارم در مورد " کامنت "صحبت کنم .

خدا را شکر گوش شیطان کر ، تمام کامنت نویسان وبلاگم ، وزین و با وقار می نویسند ، چنان لذت می برم وقتی می بینم نوشته هایم را با دقت خوانده اند و  با حوصله نظر می دهند که حد ندارد .

سه، چهار ماه پیش ، در وبلاگ هاله خواندم که یک زوج بلاگر ، تنها فرزندشان را از دست داده اند ، رفتم به وبلاگشان و تسلیتی گفتم و از آن حرفهایی که آدم اینگونه مواقع می زند و خودش هم می داند هیچ مرحمی بر زخم دل داغدیده نیست . سپس شروع کردم به خواندن کامنت ها تا یاد بگیرم در اینگونه مواقع چه باید گفت . به این کامنت برخوردم :

سلام ، من آپم ، به من سر بزن ، بای !

 

حالا سخنی دارم با شیرازی هایی که نوشته های من را می خوانند اما نمی دانند راه را اشتباه آمده اند ! پاتوق شیرازی ها اینجاست .

خانهء علی آقا

مسافر هندوستان را به خانهء علی هدایت کردم و شیرینی خوبی دریافت کردم ! البته قرار است دریافت کنم .

قرار شده علی آقا ، دعوت نامه برای خودم و دخترم ،۲ بلیط رفت و برگشت به کانادا ، هزینهء هتل و ایاب و ذهاب به علاوهء ۷/۸ هزار دلار کانادا برای تهیهء سر و سوغات به من هدیه کند .

قرار است مسافر هندوستان هم هدیه ای برایم بفرستد که  بعدا" اعلام می کنم .

خوانندهء عزیز ، اگر شیرازی هستی ، حواله ات به حضرت عباس اگر زیر آبی بروی و نگویی که از اینجا خبر شدی که پاتوق شیرازی ها کجاست !

علی  در یک کامنت نوشت که هم سن من است ! حاضرم قسم بخورم دروغ می گوید !

علی نمی داند من چه " تخم جنی " هستم !

علی جان فکر کردی از خاطراتی که از قدیم و سینما و .... گفتی سنت را حدس نزدم؟

من که گفتم حافظهء عجیبی دارم !

 علی از   فیلمی صحبت کرد و  من سنش  را حدس زدم ، این که فیلم است ، حتی یادم می آید کدام تبلیغات تلویزیونی در چه سالی پخش می شد ، نمونه اش :

جوان ها خوب گوش کنید و دلتان بسوزد که ما چه ها که ندیدیم ، حالا شما چه می بینید ، آقایی با سبیل چخماقی می آید و برایتان مواد غذایی تبلیغ می کند ، خدا وکیلی از اشتها نمی افتید؟

یک تبلیغ تلویزیونی در سال ۵۰  پخش می شد که دستمال کاغذی حریر را تبلیغ  می کرد .

هاله ، نه این هاله خانم جان خودمان ها، نه ،  همان  هاله که الآن مجری یک کانال تلویزیونی در لوس آنجلس  شده .

با یک مینی ژوپ ، می آمد و چرخ دستی را حمل می کرد ، چرخ پر بود ار دستمال حریر .

 می خواند :( با ریتم آهنگ آمنه آغاسی بخوانید )

آی خانم

آی آقا

دستمال من حریره

دوست دارم

هر کی رو

حریرو دست بگیره

حریر قشنگه ، حریر ظریفه

دستمال حریر

خیلی لطیفه !

این را گفتم یاد  شبی افتادم که ، برای اولین بار تلویزیون خریدیم .

چقدر ، همه چیز خوب بود ، چقدر ذوق داشتیم ، انگار همهء دنیا را خریده ایم .

آن شب که تلویزیون به خانهء ما آمد ، آبگوشتمان سوخت !یادش به خیر ،نخود سوخته هایی که با اشتها می خوردیم و می خندیدیم .

چند تا از بلاگر ها هستند که از خاطرات قدیمشان می گویند ، یکی خود من ، که روضه می خوانم و اشک بعضی ها را در می آورم ، یکی هم این کاپیتان که گاه آدم را روده بر می کند از خنده :))

رها جان این هم از خاطرات قدیم ، راضی شدی مهربان من ؟به کاپیتان سر بزنی دیگر اینطرف ها پیدایت نمی شود :))

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1384ساعت 10:49 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

خاطرات من که تمامی ندارد  !

خاطره ای از  این که چگونه دلم می خواست دخترم دانشمند  شود !

 از وقتی که دخترم به دنیا آمد ، اینجانب تمام سعی و تلاشم را روی این گذاشته بودم که ایشان را فیلسوف بار بیاورم .

حدودا" ۲ سالش بود که تصمیم گرفتم ایشان را با علم نجوم آشنا کنم !

شبی او را بغل کردم و توی حیاط می چرخاندم که این فکر ،که ایشان منجم شوند به ذهنم رسید .

نگاهی به آسمان  انداختم و  " دب اکبر و دب اصغر " را دیدم .

با انگشت به ستاره ها اشاره کردم که :

ببین عزیزم ، آن ستاره ها را که می بینی به آن " دب اکبر "  می گویند و آن یکی که هم شکل این است اما کوچکتر است  را " دب اصغر " می گویند .

و شروع کردم به توضیح دادن که : در زمان های قدیم   تصور مردم از این تصاویر ، دو خرس کوچک و بزرگ بوده و......

احساس کردم دخترم کم کم  خودش را بیشتر به من می چسباند  و من همچنان توضیح می دادم .

ناگهان سرش را روی شانه ام گذاشت و گویی از  لحظاتی  قبل زبانش بند آمده بود ، به سختی به من فهماند که زود به داخل اطاق برویم !

از آن  شب تا به حال هنوز هم از آسمان در شب خوف دارد و اگر گوشهء پرده کنار باشد شب نمی خوابد !

 

 و باز دخترم حدودا" ۴ سالش بود که از مادرم خواستم اگر " حمام عمومی " سراغ دارد ، دخترم را ببرد تا  مبادا وقتی بزرگ شد با حسرت به عکس حمام عمومی نگاه کند !

دوست داشتم همه چیز را تجربه کند !

 با مادرم و دخترم راه افتادیم ، در سطح شهر تا بلکه حمام عمومی پیدا کنیم !

یافتیم !

مادرم ، دخترم را برداشت و رفت ، من هم توی ماشین نشستم تا برگردند .

بعد از نیم ساعتی برگشتند ، چشمهای دخترم ، همچنان از حدقه در آمده بود و هنوز تو شوک بود !

مادرم می گفت چنان حیرت زده به تک تک خانمها نگاه می کرد ، نه حرف می زد و نه حواسش به من بود فقط غرق حیرت بود !

این ها را مادرم می گفت و می خندید و دخترم همچنان در شوک بود !

از دخترم پرسیدم : چطور بود دخترم ؟

با اخم گفت بد بود !

گفتم چرا ؟

گفت : مامان بزرگ به من یک ظرفی داد و گفت برو از ار آن شیر آب ، آب بیاور ، من رفتم اما بچه ها بی ادب بودند و من را هل دادند . من دوست ندارم ، حمام خودمان خوب است .!

این را گفتم  تا  بروید مطلبی از  ملا حسنی را در این باره بخوانید .

+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1384ساعت 11:9 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

 

 آن زمان که من محصل دورهء ابتدایی بودم ، دوره های آموزش محصلین  در دو مرحله بود : از کلاس اول ابتدایی تا پایان کلاس ششم ، که دورهء دبستانی می گفتیم ، دورهء بعد ، از کلاس هفتم تا پایان کلاس دوازده .

من کلاس چهارم ابتدایی بودم که نظام آموزش تغییر کرد و  دورهء نظام جدید آموزش پایه ریزی شد .

ولیعهد یک سال از من بزرگتر بود و می گفتند به خاطر شیوهء تحصیلی " وی" این دگرگونی ایجاد شده .

و باز می گفتند که نظام جدید از شیوهء آموزش در فرانسه الگو برداری شده .

در نظام آموزش جدید ، دورهء تحصیلی به ۳ مرحله تبدیل شد :

ابتدایی: ( اول تا  پایان پنجم )، راهنمایی :( اول راهنمایی تا پایان سوم راهنمایی ) و دبیرستان ( اول تا پایان چهارم ).

شیوهء آموزش بسیار خوب و علمی طرح ریزی شده بود از جمله حضور همیشگی  یک " مشاور " در مدارس راهنمایی که موظف بود در انتخاب رشته ،  و هرمشکلی که یک دانش آموز می تواند داشته باشد ، محصلین را راهنمایی کند . که این موضوع  در دوره های قبل به هیچوجه در مدارس دولتی اجرا نمی شد .

اگر بخواهم به تک تک محسنات این نظام آموزشی بپردازم ، سخن به درازا می کشد .( انگار حالا  همیشه سخن کوتاه می کنم )!

از همان  سال که من چهارم ابتدایی بودم و افرادی که از من یک سال بزرگتر بودند و به این شیوهء آموزشی تحصیل می کردند ، تابستان  در " رادیو " مسابقه ای بین شاگرد اول های کلاس پنجم برگزار می شد .

به این شکل که ، هر کس در کلاس پنجم شاگرد اول می شد ، یک برگ فتوکپی از کارنامه و یک نامه از طرف مدیر مدرسه را پست می کرد به " رادیو " و طی مراحلی از شرکت کنندگان دعوت می شد تا در مسابقات اولیه و نیمه نهایی شرکت کنند ، تعداد ۷/۸ نفر ( خوب یادم نیست چند تا ) که به مرحلهء نهایی راه پیدا می کردند ، در مسابقه شرکت داده می شدند و همزمان مسابقه از رادیو پخش می شد .

من همیشه شاگرد اول بودم البته نه با معدل ۲۰ ! آن زمان اینقدر ۲۰ کیلویی نبود و به ندرت شاگرد اولی معدلش ۲۰ می شد .

سالی که پنجم ابتدایی را می خواندم ، چند روزی یکبار از پدر مادرم می پرسیدم اگر امسال شاگرد اول شوم ، شما مرا به تهران می برید تا در مسابقه شرکت کنم؟

آن ها هم با استقبال می گفتند : بعله .... چرا نمی بریم ؟!

و باز می پرسیدم و باز هم همان پاسخ!

تا این که کارنامه را گرفتم و شاگرد اول شدم ، دوان دوان تا خانه آمدم و از آن ها خواستم تا برای ارسال مدارک به پست اقدام کنند .

امروز گفتند ، فردا ، فردا گفتند ، دیر نمی شود ، عجله نکن ......

تا این که یک روز  از رادیو شنیدم ،  تا مهلت ارسال مدارک به پست ، دو روز باقی مانده!

باز به آن ها گفتم گفتند ...چشم ...

بماند ..... من در این مسابقه شرکت نکردم ..

تا این که روز مسابقه فرا رسید . مرداد ماه بود .

یک رادیو ترانزیستوری داشتیم ، بغل کردم و به اطاقی رفتم . تک و تنها با یک عالمه بغض .

مسابقه شروع شد ، هر سوالی که از هر کدام از شرکت کنندگان می پرسید من بلد بودم .

حتی یک سوال نبود که  من نتوانم پاسخ بدهم !

شرکت کنندگان به ترتیب پاسخ ، صحیح و غلط را می گفتند .

از اول تا آخر مسابقه من گریه کردم و با صدای بلند یکی یکی پاسخ ها را جواب  دادم .

از هر کدام ۱۰ سوال پرسید که شاید  جمعا" ۷۰/۸۰ سوال بود و من به طور کامل پاسخ ها را بلد بودم .

گذشت ...

از همان اول راهنمایی به بعد ، حتی یک سال نشد، که من تجدید نشوم ! یکی ، دو تا ، پنج تا !

سی و چند سال از آن روزگار می گذرد و  من هنوز  این عهد شکنی را از یاد نبرده ام !

و حالا یک سوال !

شما تا چه حد به وعده ای که می دهید   عمل  می کنید ؟ مخصوصا" در مقابل بچه ها ؟

فرزندتان ، خواهر، برادرتان  ....؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 1:15 قبل از ظهر  توسط راوی  | 

 

 ابتدا خدمت خوانندگان عزیزی که تصور کرده اند من از طرفداران  نظام ! یا  به قول آقای خاتمی " پایبندم به اصل نظام " عرض کنم که :

دلم می خواهد یک مرده شوری دست بکشد به سر تا پای این نظام !

اما بر آنچه که در پست قبلی اشاره کردم پایبندم .

اکنون با اجازه متن دراز و طویلی تقدیم خوانندگان می کنم ، این نوشته پیرو پست قبلی من است  .

 

  حدود چهل سال پیش شاید هم کمی بیشتر ، گاه صدای مردی را از کوچه می شنیدم که می خواند:

آ....ی ... چینی... بند ...زن ... آمده !

چند بار این را با صوت می خواند و کنار دیواری می نشست .

زن های همسایه ، یکی یکی از خانه خارج می شدند ، هر کدام ظرف چینی شکسته یا ترک خورده ای  در دست ،به طرف " چینی بند زن " می رفتند و دور تا دور او می نشستند . هر کدام هم تخم مرغی در دستشان .

یکی قوری ترک خورده می آورد یکی  دیس شکسته ، یکی بشقاب و دیگری کاسهء ترک خورده  .

چینی بند زن ، شروع به کار می کرد و با حوصله سفیدهء تخم مرغ را با پودری ( که فکر می کنم آهک بود ) مخلوط می کرد و با نوار فلزی باریک و ظریفی ، تکه های چینی را  به هم بند می زد .

هیچکس هم به او نمی گفت این کار را بکن آن کار را نکن !

ظرف دوباره ، قابل استفاده می شد اما با ظاهری نا زیبا !

باز همان ظرف بند زده شده می شکست اما نه از جایی که بند زده شده بود، از جایی دیگر آسیب می دید .

زمانی که خاتمی آمد ، همان" مرد چینی بند زن" در خاطر من زنده شد ، نه در خاطر من که میلیونها نفر .

 همهء ما آرمان های تکه تکه شده مان را در دستهای اوگذاشتیم و از او انتظار معجزه داشتیم .

غافل از آن که چه مملکتی به او واگذار شد و با چه اختیارات و امکاناتی!

دوست خوب و ارزشمندم ، نیمای عزیز در پاسخ به من می گوید :

آزادی فقط آزاد بودن نوار ویدئو و غیره نیست، یا اینکه خواست ما از آزادی این است؟
من هنوز کوی دانشگاه یادم نرفته! یادم هست که یک دانشجو که جلوی من ایستاده بود با ضرب یک گلوله، به راحتی نقش بر زمین شد و ...
باید توقعمان را از آزادی ببریم بالا!
آزادی! فراتر از آرایش و ویدئو و این حرفهاست.
آزادی، اراده است در جای جای زندگی، آزادی احترام به آدمهاست و حقوق شهروندیشان.
چیزی که هیچوقت در انقلاب شکوهمند اسلامی نداشتیم.

در پاسخ به نیما جان می گویم :

عزیزم ، من هم می دانم که آزادی فقط این ها نیست ! نه تنها می دانم بلکه ۱۷/۱۸ سال اول عمرم را در فضایی زندگی کردم که نه بوی مرگ می داد و نه بوی تجاوز به حقوق دیگری !

اما این را هم بخوبی می دانم که  با چه قومی طرف هستیم ، و با امثال حوادث کوی دانشگاه ، راه به جایی نخواهیم برد .

در مورد حوادث کوی دانشگاه ، من شهروند مقصر بودم یا خاتمی ؟

فضا ، فضایی بود که آمادهء هر گونه دگرگونی ! اما !

 اگر من شهروند ، در کنار توی دانشجو قرار می گرفتم ،الآن  وضع چنین بود؟

خاتمی چه کند؟ بیاید و فریاد بزند ...مردم ... وقتش است ...  بدست آورید آنچه می خواهید؟

ما مردم انتظار لقمهء جویده شده را داریم !

کدام ،آزادی براحتی بدست آمده که این دومی باشد؟

سست هستیم  نیما جان سست ! قبول کن !

 

 بهار و تابستان را یادتان هست ، که در همین وبلاگشهر .. داد می زدیم ...آی ... گنجی را بردند ... زدند ... کشتند ....

۴ تجمع با برنامه ریزی قبلی برای نجات جان گنجی اعلام شد و همه فراخوان آنرا خواندیم !

اولی در جلوی درب دانشگاه بود که جمعیت از ۶۰۰/۷۰۰ نفر تجاوز نمی کرد ، بماند که نیمی از آنان جاسوس بودند .و این تجمع با رفتار وحشیانهء پلیس و لباس شخصی ها زود از هم پاشیده شد .

تجمع دوم جلوی درب بیمارستان میلاد ، تعدادمان از ۵۰/۶۰ نفر تجاوز نمی کرد ! ۲۰/۳۰ تا عکاس و خبرنگار و ۲۰/ ۱۰ تا  از افراد عادی چون من و تعدادی از بچه های تحکیم وحدت !

تجمع سوم در جلوی درب خانهء گنجی ، شب بود و در کوچه لا بلای جمعیت درست نتوانستم تخمین بزنم اما ، تعداد جاسوسان از حامیان گنجی به مراتب بیشتر بود ! و تعدادی هم آمده بودند ! تماشا !

تجمع آخر باز جلوی درب بیمارستان میلاد بود جمعا" ۲۰۰ نفر نبودیم .

 که ۷/۸ نفر از بزرگانی چون " آقای علی اشرف درویشیان ، خانم سیمین بهبهانی .....

گروه تحکیم وحدت : آقای افشاری ، آقای  موسوی خوئینی ، دکتر فیروز ..... و ۴۰/ ۵۰ تا عکاس و خبرنگار و تعدادی هم افراد عادی !

 فقط همین بود دفاع از گنجی که جانش را برای دفاع از حقوق من و شما به خطر انداخت!

چند میلیون نفر با حکومت مخالفت می کنند ( در حرف البته ) ؟ پس کجا بودند؟ مگر حرف گنجی حرف دل ما نبود ؟

ایراد از خودمان است ! نگاهی به بچه حزب اللهی ها بیندارید ، ببینید چطور دوش به دوش هم علیه من و تو حرکت می کنند !

آنوقت جماعت مخالف حکومت را هم نگاه کنید ! هر کس سنگ منم به سینه می زند و دیگری را می کوبد .

این ره که ما می رویم به ترکستان است !

پاسخی هم دارم به عزیزانی که  می گویند : خاتمی سوپاپ اطمینان بود برای حکومت !

این جمله را از پیش از انتخابات دوم خرداد تا به حال آنقدر شنیده ایم که ...

یک سوال دارم ؟

آیا سوپاپ اطمینان کم هزینه تری در اختیار حکومت نبود ؟!

قسم می خورم ، همان زمانی که می گویید مملکت در حال انفجار بود ، اگر به هر کدام از ما " یک سکهء طلا " یا یک ماه اضافه حقوق می دادند ، تا ۶ ماه بشکن می زدیم و منفجر شدن از یادمان می رفت !

عده ای هم می گویند اگر خاتمی انتخاب نمی شد ،سرنوشتمان بهتر از این بود.

اولا" که خود انتخاب کردیم ، ثانیا" مگر رقیب او ناطق نوری نبود ؟!

یعنی می گویید ما مردم آنروزها چشم و ابرویمان  مشکی  تر از حالا بود که احمدی نژاد را براحتی پذیرفتیم بدون کوچکترین اعتراضی ؟!

آن موقع اگر ناطق نوری انتخاب می شد ! مردم خیلی همت داشتند؟! واقعا" آستین بالا می زدند؟و حرکتی می کردند؟ من که بعید می دانم !

بله ! حرف زدن برای ما آسان است و آسانتر از آن تایپ کردن !

مهم این است که در عمل چگونه هستیم!

هنوز هم می گویم :آقای خاتمی کارهای ارزشمندی انجام داد .

خیال همهء مخالفانش هم راحت باشد ، نمی آید ! هاله جان برایتان  توضیح می دهد .

 حرفهای دوست جدیدم  سعید عزیز را هم بشنویم

شهرزاد من ،به خوانندگان خوبم هدیه کرده . ممنونم شهرزاد گلم .

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 5:55 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

چند روزی ست که سوژهء وبلاگ نویسی آقای خاتمی در وبلاگشهر انگیزه ای شده تا موافقان و مخالفان نظرات خود را به شکل" پست" یا " کامنت " ابراز می دارند  .

می دانم که با نوشتن این پست ، اعتراض های زیادی را خواهم شنید اما چه باک !

ما همه صحبت از آزادی بیان می کنیم ، خوب است که خود هم به این اصل احترام بگذاریم و ثابت قدم باشیم .

آنان که با منطق ، آقای خاتمی را مورد خطاب قرار دادند ، نظرشان برایم قابل احترام است و آنان که فکر می کنند با تحقیر کردن شخصیت آقای خاتمی ، خود بزرگ می شوند ، لحظه ای بیندیشند .

اول در مورد وبلاگ آقای خاتمی ، عرض کنم که ، ایشان خود به این کار اقدام نکرده اند ، چند جوان خوش فکر ، قدمی برداشته اند تا شاید ایشان را به این دنیای مجازی بکشانند .

پست اول این وبلاگ ، توسط آقای خاتمی نه نوشته شد و نه نظارتی از ایشان بر روی این پست و کامنت ها بود .

من هم مانند بسیاری از شما رفتم وکامنتی نوشتم  که دقیقا" آنرا  اینجا می خوانید  :

سلام
به رسم بلاگرها، که در آغاز کار وبلاگ نویسی ،به تازه وارد تبریک می گویند ، ورودتان را به وبلاگستان تبریک می گویم .
اگر آمدید و ادامه دادید خیلی سخنها با شما دارم . شاد باشید . راوی . تهران

منتشر شد و مشخص بود که منتشر می شود .

حال در مورد کامنت هایی که منتشر نشد ! من تا حدودی به این جوانانی که این اقدام را کردند حق می دهم که بعضی از این کامنت ها را  حذف کنند ! چرا که آنان تصمیم داشتند آقای خاتمی را به نوعی  به این سمت هدایت کنند ، تا دسترسی علاقمندانش و مخالفانش به وی ، آسانتر از قبل باشد ، به همین دلیل با " تعصب " به این قضیه نگاه می کردند که مبادا اینگونه نظرات مانع از ورود آقای خاتمی به این دنیای مجازی شود . ضمن این که این جوانان ، آقای خاتمی را بخوبی نشناخته اند که اگر شناخت دقیقی روی شخصیت ایشان داشتند ، این چند ساله به " جنبه و ظرفیت " بالای ایشان پی می بردند .

من برای آقای خاتمی ارزش ویژه ای قائل هستم ، گر چه گلایه های بسیاری نیز  از ایشان دارم ! اما !

به عقیدهء من شیوهء اعتراض و  مخالفت اگر جنبهء توهین و تحقیر به خود بگیرد هیچگاه سازنده نیست ! هیچگاه!

اگر بخواهم ویژه گی های " دوران ریاست جمهوری " ایشان را بنویسم ، بسیار است اما فقط

به چند نکته  اشاره می کنم .

اگر تو بلاگر محترمی که توهین می کنی! بی منطق و بی آگاهی  یادت رفته، من که یادم نرفته پیش از ریاست ایشان چه شرایطی داشتیم!

یادم نرفته که ویدیو را در هفت سوراخ خانه پنهان می کردیم و هر لحظه که از آن استفاده می کردیم بارها  از پنجره سرک می کشیدیم که ماموران به خانه نریزند !

یادم نرفته که اگر " خانمی " را با آرایش در خیابان می دیدند ، دستمال آغشته به شیشه خورده بر چهرهء او می کشیدند !

یادم نرفته که اگر لباسی به غیر از لباس عزا ( تیره رنگ ) بر تن می کردیم ، سر از کمیته در می آوردیم !

یادم نرفته که اگر کسی قرار بود در" اداره ای " وزارتخانه ای " استخدام شود ، به تخصص وی کاری نداشتند فقط کافی بود بداند که کفن مرده چند تکه است و غسل کردن در چه مواردی واجب !

یادم نرقته که برای گزینش دانشجو ،  چه مسائلی مد نظر بود !

یادم نرفته که به دلیل پوشیدن دامن کوتاه دختر ۶ ساله ام ، از پرواز ما با هواپیما جلو گیری کردند !

یادم نرفته که پیش از وی  " رئیس جمهور " یعنی بت ! که اگر روزی روزگاری او را دیدی  فقط باید تعظیم کنی و دیگر هیچ!

یادم نرفته که یک شهروند چیزی به نام " حق و حقوق خودش " را نمی شناخت !

یادم نرفته که اوضاع" نشر کتاب و ساخت فیلم "چه اوضاع احوالی داشت !

یادم نرفته که کم کم زنان به نا کجا آباد هدایت می شدند !

بله! کوی دانشگاه را هم یادم نرفته اما !

همین فضای اعتراض و پیش آمدن حوادث کوی دانشگاه را هم از آقای خاتمی داشتیم.

 حالا اگر ، مردم همت ندارند و فقط چند صد دانشجو ، بی هیچ حمایتی از طرف ما مردم  لب به اعتراض گشودندو زود توسط لباس شخصی ها صدای آنان بریده شد  چرا گناه را به گردن آقای خاتمی می اندازیم؟!

خود ما همت نداشتیم که به دنبال اعتراض دانشجویان ، قدمی برداریم ! وگرنه فضا که آماده شده بود !

مگر غیر از این بود که سالها قبل اگر دانشجویی ، روشنفکری ، اعتراضی می کرد به اعدام محکوم می شد؟

می دانم ! خوب هم می دانم که در آنسوی مرزها مردم از چه حق و حقوقی برخوردارند اما !

یادمان باشد که ما در ایران زندگی می کنیم و آقای خاتمی هم رئیس جمهور ایران بود !

ما یک مشکل اساسی داریم :

تا زمانی که امورات مملکت به دست  شخصی با نام " رهبر "  باشد ،نه آقای خاتمی و نه هیچ ابر مردی قادر نخواهد بود  این ویرانه را آباد کند !

کاش کسانی که بر خاتمی می تازند ، نظری به قانون اساسی می انداختند تا بهتر بدانند که یک رئیس جمهور در کشور ما ، دارای چه اختیاراتی ست !

آقای خاتمی  بیش از اختیاراتش عمل کرد و ما نفهمیدیم !

مطمئن هستم که خیلی از شما خواهید گفت که " من " به عنوان یک ایرانی به حق و حقوق سطح پایین  قانع هستم اما!

یک سوال از همهء معترضان دارم !

می شود خواهش کنم بگویید آیا شخصی را سراغ دارید که بتواند با این شرایط فعلی ( ۲۷ ساله ) بهتر از خاتمی عمل کند؟

نگاهی به شرایط کاندیدا شدن برای پست " رئیس جمهوری " بیندازید !

کار از ریشه خراب است ، کسانی قدرت را در دست گرفته اند که فقط با  "رهبر " هم عقیده و هم گامند !

رادیو تلویزیون صحبتهای خاتمی را سانسور می کرد ! کجای کاریم ؟!

کشوری داشتیم که تمام عزت و آبرویش در جهان  لگد مال شده بود و آقای خاتمی با تلاش و تدبیر بخشی از آن را برگرداند ، این را هیچکس نمی تواند انکار کند !

من صحبتم روی شخص آقای خاتمی ست نه کسان دیگری که سعی داشتند با  سوء استفاده از نام حزب ایشان خود را صالح و ناجی مملکت بخوانند .

"آقای خاتمی" و ،وزیر اندیشمندش" آقای دکتر مهاجرانی " تلاش های پر ثمر بیشماری  برای این مملکت  انجام داده اند که من به سهم خودم از آنان ممنونم .

با کوبیدن خاتمی بزرگ نمی شویم ! پس اجازه دهیم که او به عنوان یک شخصیت فرهنگی در کنار ما باشد . همین !

و باز هم کامنت هایی از طرف من برای دوستان و از طرف دوستانم برای من !

دوستان تازه وارد بخوانند

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 2:14 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

قبل از هر چیز فرا رسیدن سال نو میلادی را به همه تبریک می گویم مخصوصا" به خوانندگان خوبی که در

آنسوی مرزها ،این روزها در تدارک  جشن و سال نو هستند .

با ۴۵ سال سنی که از خدا گرفته ام هنوز بلد نیستم ، نه قشنگ تبریک بگویم و نه خدایی نکرده تسلیت !

در جشن عروسی بغض دارم و در مجالس ترحیم ، خنده ام می گیرد !

چرا ؟ خودم هم نمی دانم !

در تعارف کردن هم کم می آورم . واین مشکل را زمان کامنت نوشتن هم دارم .

به تمام دوستان سر می زنم ، هر کس که " ردی " از او داشته باشم به خواندن وبلاگش می روم اما خیلی وقت ها "لال " بر می گردم !

خلاصه که عید و سال نو مبارک !همین را از من قبول کنید :)

***********************

از نصیحت کردن و نصیحت شنیدن بیزارم ، اما

وقتی که بچه های فامیل دورم جمع می شوند و هر کدام داد می زنند " عمه ،خاطره بگو ، خاله، خاطره بگو " برایشان خاطره می گویم اما با هدف!

سعی می کنم خاطرات را به گونه ای تعریف کنم که هم برایشان جذاب باشد و هم تلنگری به آنها زده باشم که ...!

حافظهء عجیبی دارم ، و در بین فامیل  آشنایان به " آرشیو خاطرات " معروف هستم ، بسیاری باور نمی کنند اما خاطراتی را به یاد می آورم که هنوز ۲ سالم نبوده !

گاه بین دیگران بحث و گفتگو پبش می آمد و به زمان وقوع فلان اتفاق مراجعه می کردند و می دیدند که نه! درست می گویم ۲ سالم نشده بوده !

مادرم زمانی اصرار داشت که نه! حتما" ما تعریف کرده ایم تو در ذهنت جای گرفته ، اما وقتی که می دید جزئیات آن خاطره را هم به یاد می آورم ، می پذیرفت .

می خواهم در پست آینده خاطره ای برایتان تعریف کنم .شاید فردا .

امروز آمدم چند خطی برای شما عزیزان دلم بنویسم و تشکر کنم از این که، شب یلدای غریبانهء من را با همراهیتان زیبا کردید .( گفتم که تعارف کردن بلد نیستم !)

خواستم به تک تک عزیزان لینک بدهم و به این شکل از آنها تشکر کنم اما دیدم هستند کسانی که وبلاگ ندارند اما با حضورشان به شب من زیبایی خاصی بخشیدند ، برای همین از همهء شما عزیزان ، یکسان و فراوان  قدر دانی می کنم .

شما بهترین " شب چله ای " را به من هدیه کردید :)

برایتان بهترین ها را آرزو دارم .

*یادتان هست که شب چله ای چه بود؟ در پست قبلی گقته بودم .*

اینجا برید چای بخورید غصه نخورید بعد هم پاتوقتون اینجا باشه !

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1384ساعت 1:33 بعد از ظهر  توسط راوی  |