تبليغاتX
آونگ خاطره‌های ما

آونگ خاطره‌های ما

دار، آونگ خاطره‌های ما، در ساعت تاريخ بود. ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. (سال بلوا، عباس معروفی)

می گویند زمانی که حضرت موسی پیامبر بود ،از طرف خداوند  به وی وحی نازل می شود که به امّتت بگو ، قرار است در ملکشان قحطی بیاید ، و حضرت موسی هم این خبر را به امّتش می رساند .

مدتی می گذرد و موسی می بیند هیچ خبری از قحطی نشد !

روزی از خدا سوال می کند که شما ندا دادید که مردم منتظر قحطی باشند ، و من هم این خبر را به گوش آنها رساندم اما هیچ خبری نشد!

از طرف خداوند ندا می آید که ، زمانی که امّتت خودشان بر همنوعانشان رحم می کنند ، چرا من به آنها رحم نکنم؟

موسی متوجه منظور خدا نمی شود و می پرسد چگونه به هم رحم کردند؟

خداوند ندا می دهد که برو  به  خانه هایشان و خودت  ببین !

موسی به هر خانه ای که سر می زند می بیند همه  درون ، دیوار خانه ی خود  دریچه ای به خانه ی همسایه باز کردند تا اگر روزی قحطی آمد همه از حال و روز هم با خبر باشند و هر چه دارند با هم قسمت کنند .

 

این یک حدیث است ،کاری به صحّت این موضوع هم ندارم اما نکته ها در این حدیث نهفته است که سال هاست ،شاهدِ عکس این رفتار با هم هستیم !

چرا این روزها خموده ایم؟ چرا این روزها فقط از روی عادت به کارهای روزمرّه می پردازیم؟ چرا خُلقمان باز نمی شود ؟ چرا یاُس و درماندگی گریبانگیرمان شده ؟ چرا؟.....چرا؟..... چرا حوصله ی یکدیگر را نداریم ؟

خب حق داریم!

 بوی جنگ می آید بوی آتش  بوی ویرانگری ،بوی آواره گی ، بوی تجاوز به حریممان ، بوی گم کردن پاره تنمان در هیاهوی بمباران !

یادم نیست کجا اما پیش از انتخابات در سایتی خواندم که خامنه ای گفته بود اگر رفسنجانی رئیس جمهور شود، ایران را دو دستی تحویل امریکا می دهد و رفسنجانی هم در پاسخ گفته بود: اگر به دست ایشان بیافتد ایران را با جنگ تحویل امریکا می دهد.

چه خوب همدیگر را می شناسند !

 

هاله هم مانند هر ایرانی ، نگران این روزهاست او همیشه با انسان ها همدردی خودش را ابراز می کند  و   حالا به شکلی نگرانی اش را به صورت یک سوال مطرح کرده تا بلکه اگر  کسی راه حلَی که به نظرش می رسد عنوان کند اما دریغ !

تا زمانی که بعضی، ازاظهار نظر ها اینگونه باشد ، نه تنها  راه به جایی نمی بریم ،بلکه دیوار فاصله ها را بلند و بلند تر می کنیم .

چرا ؟! چرا به گوسفند تشبیه مان می کنید؟ به چه حقّی؟!

چرا؟ !چرا به خوک تشبیه شان می کنید ؟ به چه حقّی؟!

بهتر نیست اگر راه حلی به نظرمان نمی رسد خاموش بمانیم ؟

من هم هیچ راه حلی به نظرم نمی رسد و مانندشیما کلباسی فقط لینک می دهم ، اما اگر راه حلی به نظرتان می رسد خواهش می کنم  در وبلاگ هاله، یا وبلاگ خودتان ....چه می دانم کجا ! فقط بگویید باید چه کرد ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 8:19 بعد از ظهر  توسط راوی 

مدتی پیش شعری با لهجه ی اراکی تقدیم کردم که بسیاری از دوستان اظهار کرده بودند معنی آن را متوجه نمی شوند و ناچار ترجمه ی آنرا نوشتم ، این غزل را هم با ترجمه نوشتم ، گرچه ترجمه هیچگاه حق مطلب را ادا نمی کند .

این غزل توسط شاعر معاصر اراکی آقای "هوشنگ ترابی " متخلص به " شهراز " سروده شده که در کتاب " سیمای شهر اراک " جلد ۲ به چاپ رسیده است  .

کتب "سیمای شهر اراک "حاصل زحمات زنده یاد " محمد زضا محتاط " است .

مو خودم خوب می دونم تو دل تو جای منه

mo khodom khoob midonom too del e to jaaye mona
من خودم خوب می دانم که در دل تو جای دارم

دل تو خونه ی مو مسکن و ماءوای منه

del e to khonaye mo maskano ma_vaaye mano

دل تو خانه و محل زندگی من است

بسّه لو گزّه ناکن بل بدنن خلق خدا

bassa low  gazza naakon bal badonan khalgh e khoda

بس است اینقدر لب هایت را گاز نگیر بگذار بدانند خلق خدا

که زیر دالونتن باغ مصّفای منه

ke zir e daaloneton baagh e mosffaye mona

که زیر دالان خانه ی شما برای من مانند باغ مصفّاست

خو به چشمم نمی آ از سر شو تا دم صب

khow be cheshmom namia az sar e show ta dam e sob

خواب به چشمانم نمی آید از سر شب تا صبح

عکس روی تو مثه آینه تو چشمای منه

aks e rooye to mese ayna too cheshmaaye mona

عکس رخ تو مانند آینه در چشمانم منعکس می شود

دل مو کفتر چایی شده پرپر می زنه

del e mo kaftare chaaee shoda par par mizana

دل من مانند کفتر چاهی پرپر می زند

لو بن خونتن باند فرودگای منه

low e bon e khonaton baand e fooroodgaaye mano

لب بام خانه ی شما مانند باند فرودگاه من است ( منظور دل من است )

آخه تاکی می تنم بینمت پنوم پسله؟

aakheh ta key mitonom beynomet panom pasela

آخر تا چه وقت می توانم تو را پنهانی و در خفا ملاقات کنم؟

ای کارم حدّی داره ای یه تقاضای منه

ee kaarom haddi dara ee ye taghaazaye mona


این کار هم حدّی دارد آخر ! ( خسته شدم از پنهان کاری ) این یک تقاضای من است

آخه مو قربون چشم تو و پائیدن تو

aakheh mo ghorbon e cheshm e to o paaeedan e to

آخر  ای من به قربان چشم تو و نگاه کردن تو شوم

ای چه پائیدنه ای آتیش دنیای منه

ee che paaeedana ee aatish e donyaaye mona

این چه نگاه کردن است که دنیای مرا به آتش می کشد

زل نزن توی چشمام ای دلم آتیش می گیره

zol nazan tooye cheshmaam ee delom aatish migira

توی چشمان من زل نزن که دلم را به آتش می کشد

تو سینم ساعته یا که دل شیدای منه؟

too sinam sa_ata ya ke del e sheydaay e mona

این که در سینه دارم ساعت است یا دل شیدای من ؟

وقتی می نم ننه تا بند دلم پاره می شه

vaghti minom nanata band e delom paara misha

وقتی مادرت را می بینم از ترس بند دلم پاره می شود

می گو م بو برده و حالا پی دعوای منه

migoom boo borda o haala peye davaaye mona

با خودم می گویم او از راز ما با خبر شده و آمده برای دعوا کردن با من

ماخام امرو بری و حرف دلتا بزنی

maakhaam amroo bari o harf e deletaa bazani

می خواهم امروز بروی ( پیش مادرت ) و حرف دلت را به او بگویی

ای تمنای دل خسته ی رسوای منه

ee tamannaay e del e khasteye rosvaaye mona

این خواهشی ست که این دل رسوای من از تو دارد

به ننه ت دردتا باگو چقذه شرم و حیا

be nanat dardetaa baagoo cheghaza sharm o hayaa

به مادرت درد دلت را بگو، تا  کی می خواهی با شرم و حیا چیزی به او نگویی

باگو << شهراز >> جیگر سخته خاطر خوای منه

baagoo Shahraaz e jigar sokhta khaater khaay e mona

بگو که << شهراز >> جگر سوخته عاشق من است .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 10:51 بعد از ظهر  توسط راوی 

در آغازوظیفه ی خود می دانم که از آقای شکراللهی ارجمند تشکر ویژه  ای داشته باشم به دلیل این  که لینک پست ( فریدون فرخزاد ) را در وبلاگ وزین شان گذاردند، سعی میکنم درکلاس شما ثبت نام کنم و شاگرد خوبی باشم :)

و اما سخنی با خوانندگان عزیز که از ابتدای نوشته هایم با من همراه بودند و دوست دارند بدانند که سرانجام کار  چه می شود .

عزیزان من ،اگر به دنبال سرگذشت * راوی * هستید ،باید بگویم نگارش سرگذشت راوی  به اتمام رسیده ، از اول هم قرار نبود که سرگذشت خودم را بنویسم اما چون  بخشی از آن مربوط می شد به هدف اولیه ی وبلاگ نویسی من  یعنی چگونگی اعدام ها و هجرت های سال های اولیه انقلاب ، در باره ی خودم هم نوشتم اما! روزی تحت تاثیر مطالعه ی

 کتاب فریدون سه پسر داشت ،  یکی از آثار نویسنده ی بزرگ میهن مان آقای عباس معروفی ،شروع کردم و با قیاس این کتاب با دورانی که به یاد دارم از پرپر شدن  جوانانی چون   << سعید مجید ایرج >>  شروع کردم

طبیعی بود که در آغاز از *بهروز *بنویسم ، بهروزی که هیچ معلوم نشد چه بلایی بر سرش آوردند!

از این به بعد ،  در نوشته هایم همان روال ادامه دارد و گاه گاه  به اعدام ، مفقود و هجرت جوان هایی که می شناختم ، خواهم  پرداخت.

این را برای عزیزانی گفتم که فقط به این نیّت به وبلاگم سر می زنند و  با لطف خودشان مرتب از من درخواست می کنند که فقط سرگذشتت را بنویس ،خواستم با توضیحی عرض کنم که  گفتن سرگذشت راوی فقط تا این قسمت در این نگارش لازم بود ،ضمن این که خواننده های محترم را هم در نیمهء راه رها نکردم .

راوی دل به بهروز بسته بود و سرانجام  راوی و بهروز  را هم که دیدید .

در اینجا از همه ی عزیزانی که از اوّل با من همراه بودند و یا عزیزانی که به گفته ی خودشان نیمه ی راه با من همراه شدند و از ابتدای آرشیو تا به آخر را خواندند ،تشکر می کنم که همانا حضور و تشویق شما کمک بزرگی بود در ادامه ی راه من .

در پست های بعدی  خواهم نوشت که چه برسر بهمن و بردیا آمد و چه بر سر محمد جواد،فرح ، شهناز،حسین،غلام.....

مانند گذشته در خلال روایت سرگذشت  این جوانان به مسائل دیگر هم خواهم پرداخت .

این توضیحات فقط به این دلیل بود که از این به بعد  وقت بعضی از عزیزان را نگیرم . همین .شاد باشید .

ازگرداننده ی  سایت دودردو هم ممنونم که همیشه به من لطف دارد .

پروردگارا! عزيز محبوس خود را به تو مي‌سپارم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 10:23 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

Frarokhzad

از" فریدون فرخزاد" زیاد شنیده اید ،  نامه های او برای فروغ را خوانده اید نامه های فروغ ، که برای "فری" نوشته را هم خوانده اید ، از این که چگونه ناجوانمردانه  به عمرش پایان دادند هم شنیده اید ، از این که چقدر با سواد بود از این که بهترین "شو منی" بود که " ایران " به خودش دید ، از این که به چند زبان زندهء دنیا مسلط بود ، ... اما من  می خواهم خاطراتی کوتاه و شیرین که از او به یاد دارم را برایتان نقل کنم .

Farokhzad

نمی دانم چرا چند روزه که مرتب از  " فریدون فرخزاد " یاد می کنم ! و از جلوی چشمانم نمی رود .

 "فریدون فرخزاد"هم در تلویزیون برنامه اجرا می کرد و هم یک هفته در میان در رادیو " برنامهء صبح جمعه " را اجرا می کرد .

از دوسه سال پیش از انقلاب هم ،جوانانی که استعدادخوانندگی داشتند را به مردم معرفی می کرد و به اصطلاح زیر پر و بالشان را می گرفت .هم آنهایی که تعدادشان کم نیست در " لوس آنجلس ". و زمانی که " فرخزاد " را کشتند ، دریغ از یک کلمه حرف که در بارهء او بزنند .

از زندگی زناشویی خیری ندید و حاصل این ازدواج پسری بود به نام "رستم" که متاسفانه فلج بود .

یادم می آید زمانی در مجلهء جوانان از تعدادی  خوانندگان مرد سوال کردند که ،در چه زمانی احساس می کنید بیشتر از همیشه همسرتان را دوست دارید و او پاسخ داد : اگر! اگر روزی به خانه بروم و ببینم همسرم مشغول دوختن دکمهء پیراهن من است می فهمم که مرا دوست دارد ،آنوقت است که جانم را فدایش می کنم! این جمله به نظر خیلی ساده می آید اما ..

صمیمی ترین دوست او "گیتی پاشایی" بود ، گیتی هم زنی بود متفاوت .

" فریدون فرخزاد"همیشه لبخند روی لبانش بود حتی زمانی که از اشعار "فروغ" می خواند و اشک در چشمانش حلقه می بست . خیلی دل نازک بود و سرشار از احساس .

یکی از روزهای جمعه تابستان ۵۵ بود که فرخزاد مشغول اجرای برنامه" صبح جمعه " در رادیو بود  که خبر در گذشت" افشین مقدم" را به او دادند .
"افشین مقدم" در اثر یک تصادف در جادهء چالوس کشته شد .

وقتی نیمه های برنامه به "فرخزاد " این خبر را دادند که در رادیو اعلام کند ، او گریه کنان ،گفت که "افشین " از دنیا رفت ، برای دقایقی نتوانست برنامه را اجرا کند،وسپس ادامه داد که : من و " افشین " با هم قهر بودیم ...می گفت و گریه می کرد و از همه می خواست که تا زنده ایم قدر هم را بدانیم و می گفت که خودم را نمی بخشم ، او یکبار پیشقدم شد برای آشتی اما من آشتی نکردم .

این را اضافه کنم که " افشین مقدم " به همراه " داریوش اقبالی " و " کیوان " سه نفری کار هنریشان را با هم آغاز کردند و کم کم " کیوان " از کار موسیقی کناره گرفت و این دو هر کدام جدا به راهشان ادامه دادند. ازافشین مقدم یک نوار  کاست باقیمانده که به تازگی در ایران مجوز گرفته .ترانه" زمستان " افشین باعث شهرتش شد و تا چند روز بعد از مرگش ترانهء " مسافر " وی را از رادیو پخش می کردند .

قرار بود از "فرخزاد "بگویم، رفتم سراغ افشین مقدم  ! خدا به خیر کند  ، انگار اموات بد جوری یادم کرده اند!

" فریدون فرخزاد" هر بار که برنامه اجرا می کرد محال بود از زادگاهش " تفرش" یادی نکند و جملهء " شهر من تفرش " را همیشه تکرار می کرد ، طوری که به همه، این ده کوچک را، که در فراهان اراک بود ،   شناساند ، تفرش برای خودش شهری شده حالا !

یک بار" فرخزاد " به تفرش رفته بود که شاید تداعی خاطرات کند و یا به هر دلیلی ... اما ، زمانی که او از ماشینش پیاده می شود تعدادی از مردان تفرشی با بیل به طرف او حمله می کنند و او ناچار به تهران بر میگردد !این را تفرشی ها آن زمان با افتخار می گفتند !

 ...ای ...ای ...ای ...روزگار !

شو ی تلویزیونی" فرخزاد" همیشه تعدادی تماشاچی داشت که در استودیو حضور داشتند و ضبط برنامه را از نزدیک شاهد بودند ، هر کسی می خواست در این برنامه حضور داشته باشد نامه می نوشت و درخواست می کرد ، تا نوبتش می رسید و از او دعوت می کردند .

 فرخزاد ، رکّ بود و به هیچ کسی باج نمی داد.

یک بار مانند همیشه ، فرخزاد از تماشاچیان حاضر در خواست کرد اگر کسی  می خواهد لطیفه ای تعریف کند به روی "سن " برود ، جوانی ،دست بلند کرد و فرخزاد از او دعوت کرد تا برای گفتن لطیفه به روی سن برود .

رفت و فرخزاد هم با روی باز از او استقبال کرد و گفت تعریف کن .

جوان گفت : در ابتدا از هموطنان ترک عذر خواهی می کنم ..

فرخزاد جملهء او را ناتمام گذاشت و گفت : برو ! برو بنشین ، کسی که با تمسخر هموطنش می خواهد ما را بخنداند... وجملهء خودش را هم نیمه تمام گذاشت و چنان چهره اش را در هم کشید که هیچوقت او را اینگونه ندیده بودم .

شاید این حرکت در نظر اول زیبا نباشد اما او با این کارش حداقل چند نفر را ادب کرد .

یک بار "اکبر گلپایگانی " مهمان برنامه اش بود از او دعوت کرد که به روی سن برود .

صحنه هم طوری بود که خوانندگان مهمان از پله هایی که در گوشهء سن بود پایین می آمدند و در کنار فرخزاد می ایستادند ، ۵/۶ تایی پله در کادر بود و پایین آمدن خواننده را می دیدیم .

وقتی گلپا آمد روی سن ، فرخزاد با همان خنده های زلال و کودکانه اش رو به گلپا کرد که: اکبر جان تو چقدر قشنگ میای روی سن !

گلپا لبخند زد ، فرخزاد رو به دوربین گفت : شما هم قبول دارید که راه رفتن گلپا منحصر به فرده ؟ و مجددا" رو به گلپا کرد که :

اکبر من عاشق این روی سن آمدن توام ، جون من برو ، دوباره برگرد !

گلپا می خندید و فرخزاد پشت سرهم می گفت : جون من یه بار دیگه اکبر ، مرگ من یه بار دیگه !

و گلپا برگشت و دوباره فرخزاد گفت : این شما و این اکبر گلپا و گلپا با همان حرکات زیبا و مخصوص به خودش تلو تلو خوران روی سن ظاهر شد ، چنان فرخزاد به وجد آمده بود که هنوز چهره اش توی نظرم هست .

چند آهنگ از فریدون فرخزاد را برایتان آپلود کردم . تو چشات کار کجاست  / نگاه کن  / ای خدا به کی بگم   / آشیانه

  تصاویری از بزرگداشت خواهر فریدون فرخزاد ، فروغ فرخزاد در آرامگاه ظهیرالدوله تهران  

یک برنامه ی تصویری از فریدون فرخزاد را ببینید.

 و این هم کتابی در باره ی زنده یاد فریدون فرخزاد ، خنیاگر در خون

کم لطفی کردند و این پست وبلاگ من را   در اینجا کپی کرده اند ! بدون ذکر منبع !  
در اینجا هم از فریدون فرخزاد بخوانید و بشنوید.   
 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 10:22 قبل از ظهر  توسط راوی  | 

به نیّت  نوشتن مطالبی در بارهُ نقش زن در موسیقی بارها پای کامپیوتر نشستم و برخاستم .

به واقع نگارش در این باره نیاز به موسیقی هایی دارد که باید شنیده شود تا خواننده آن را بهتر  حسّ کند .

 زمانی که  می خوانی چگونه زنان به وقت لالایی گفتن برای کودکانشان اشعاری صمیمی را به زبان میآورند و یا موقع کار چه نوایی یار و مونس آنها می شده، تنها می توان به یاریِ بخش هایی از نوار ضبط شده از استاد" شکارچی " را با این اشعار همراه کرد ، که ناآشنایی من با امور فنّی  کامپیوتر ، مانع از آن می شود ، آنچه  که دوست دارم در اختیار شما عزیزان بگذارم.

شاید ،  همین موضوع باعث شود آموزشی در این رابطه ببینم ، حیف است که گفتن از موسیقی را بدون نوایی از آن ارائه داد .


پنج سال پیش " مازیار میری " فیلمی ساخت با نام " قطعهء ناتمام ".

به جراءت می توان گفت که " محمد رضا درویشی " نقش عمده ای در ساختن این فیلم به عهده داشته. محمد رضا درویشی محقّقی ست که عمرش  را در راه تحقیق در بارهء موسیقی فولکلوریک گذاشته و خوب هم از عهدهء این کار برآمده .

تنها نقطهء ضعف این فیلم ، صدابرداری آن است ، با این که " جهانگیر میر شکاری " از صدابرداران خوب ایرانی ست اما این فیلم به طرز محسوسی فاقد یک صدا برداری خوب است.

فیلمی که محور آن بر پایهء موسیقی می چرخد ،با  داشتن اینگونه صدابرداری قطعا" لطمهء بزرگی می خورد که ، خورد! و می شود گفت این فیلم لطیف ، نسبتا" محجور ماند ، و زمان اکران همه به هوای شنیدن صدای سیما بینا به دیدن این فیلم رفتند و غرغرکنان از سینما خارج شدند .

جوانی ، از تهران ، راهی دیار آباو اجدادی خود می شود به قصد تحقیق در بارهء ، زنانی که در آن دیار ، آوازهای محلی می خوانند .

او به دنبال زنی به نام " حیران " است که از استاد موسیقی اش آوازهء او را شنیده .

وقتی که فیلم را می بینی به جای جوان بازیگر ،خود " محمد رضا درویشی " را می بینی که رنجهایی بسیار برای این تحقیق کشیده است.
گاه ، با برخورد تند مردانی روبرو می شود که چرا از آواز خواندن " زن " سخن می گویی ؟

گاه با تلاش بسیار ، زنی را راضی می کند که آواز بخواند ، و آن زن اینچنین می خواند :

داغ یک عشق قدیمو اومدی تازه کردی ..

او از این که جوانان آن دیار   با همه ءآنچه مادرانشان برای آنان خوانده اند بیگانه شدند رنج می برد و به راهش ادامه می دهد .
او سرگردان به دنبال " حیران " است ،و هیچکس ردّی از " حیران " به او نشان نمی دهد .

سر انجام او را می یابد ، در گوشهء زندان به جرم " خواندن ".

و زمانی که " حیران " را در گوشهء زندان می بیند ، او هم چونان پدرش دل به " حیران " می دهد و به تهران باز می گردد.
نقش" حیران " را " غوغا بیات " ایفا می کند ، نقشی کوتاه اما به یاد ماندنی ، که  در دقایق پایانی فیلم در وجود بیننده " غوغایی " به پا می کند .


دیدن این فیلم را به همه توصیه می کنم .

دستیابی به این فیلم دشوار نیست ، در همهء ویدئو کلوپ ها و مراکزی که فیلمهای بعد از انقلاب را می فروشند می توانید این فیلم را بیابید .

با این دیدن چندین بارهء  این  فیلم خاطرات سه سال پیش برایم زنده می شود که در به در به دنبال " بخشی " های خراسان و ترکمن ها بودیم ، اگر بخت یاری کند و بتوانم آن نواهای شنیدنی را به گوش شما برسانم در بارهء آن سفر فراموش نشدنی هم برایتان  خواهم نوشت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 9:4 بعد از ظهر  توسط راوی 

 نمی دانم به بزرگان  و پیشکسوتان لینک دادن کاری پسندیده ست یا نه !
هر  ارتباطی آداب مخصوص به خودش را می طلبد و احساسی در من می گوید که نباید این کار را انجام داد ، اما گاه پیش آمده و جسارت کرده ام و به بزرگانی لینک داده ام که فقط دلیلش ، این بوده که خواستم دیگران  بدانند از چه نوشته ای حظّ روحی برده ام.همین!

گاه گاهی می خواندمش ، اما ، امروز با پست آخری که نوشته است ، باعث شده تاوبلاگش را زیر و رو کنم و نوشته هایش را با دقت تمام بخوانم .

دیروز ،مطلبی خواندم ، که ،انتقاد از آن زیاد داشتم ، اما هر چه کردم نتوانستم به گونه ای بنویسم که او نوشته است .

حرف هایش همان است که در ذهن من گذشت اما به شیوه ای که از قلم خودش بر می آید نگاشته  است . 
  فقط انتقاد وی از ، مطلب ذکر شده ، مدّ نظر من نیست ! این که تا این حدّ به تاثیر یک نوشته بر خواننده پرداخته است  از دید من قابل تحسین است .

زمانی که نوشته اش را می خواندم   ، به این می اندیشیدم که ای کاش همه ، موقع نگارش اینگونه به تاثیر یک نوشته بر  خواننده فکر می کردند.

و باید بگویم، نوع  نگرش ایشان به اختلاف نظر  به شدّت ،   روی نگرش من تاثیر گذاشت .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 1:59 قبل از ظهر  توسط راوی 

حکایتی قدیمی را برایتان نقل می کنم از خلقت انسان و موسیقی .

می گویند زمانی که خدا تصمیم گرفت " آدم " را خلق کند به جبرئیل امر کرد که از چهار گوشهء زمین ، چند مشت خاک بیاورد ، جبرئیل برای انجام این امر رفت و از هر گوشهء زمین مشتی خاک به دامان ریخت ( از این روست که انسان ها از نژاد های مختلفند ). وقتی خاک را نزد خداوند آورد ، خدا به فرشتگانش دستور داد تا از خاک تندیس " آدم " را بسازند .

وقتی کار فرشته ها به پایان رسید و " آدم " را توسط ۴ عنصر ساختند ، نوبت به روح رسید که در جسم آدم نفوذ کند .
از خدا اصرار و از روح انکار . روح حاضر نبود با جسم خاکی در آمیزد. خدا به یکی از فرشتگان نوازنده اش اشاره ای کرد که به داخل جسم آدم برو و بنواز . فرشته امر را اطاعت کرد و به داخل جسم خاکی رفت و چنان نغمه ای سر داد که روح از خود بیخود گشت و برای آن که بداند این صدا چیست به درون جسم خاکی روان شد ، همان موقع که روح به هوای شنیدن صوت در جسم خاکی جای گرفته بود خدا " مهر " بر جسم خاکی زد و روح در آنجا حبس شد .

نی نوازان می گویند سازی که نواخته شده " نی " بوده تنبور نوازان گویند "تنبور "بوده و عود نوازان ادعا می کنند که سازی که نواخته شده " عود " بوده است . و من گاه پیش خود فکر می کنم اگر روح من به این شکل در جسمم رخنه کرده ، دوتار خراسان بوده گاه می اندیشم که فقط عود بوده و گاه می گویم تار و گاه می گویم کمانچه ! شاید هم ارکستر کاملی بوده که اینچنین شیدای موسیقی شده ام .

شاید هم این " نوا " بوده : رقصی چنین میانهء میدانم آرزوست !

چه گنجینه هایی که در خانه دارم از موسیقی  هایی سّحار !اما افسوس که نمی دانم چگونه آنها را از روی نوار کاست به این وبلاگ انتقال دهم که شما هم بی بهره نباشید . خیلی دوست داشتم این کار شدنی بود .

****************

موسیقی موجودی است که در پشت صداها باید آنرا یافت و صداها به مثابه روزنه ای است که اشعهء موسیقی را ظاهر می کند .

این جملات آغازگر کتابی ست که در رابطه با نقش زنان و موسیقی در ایران نوشته شده .

این اثر به کوشش آقای هوشنگ جاوید گردآوری شده .

در پست های بعدی قسمت هایی از این کتاب را انتخاب خواهم کرد تا شما خوانندگان ارجمند هم با نقش زنان در موسیقی بیشتر آشنا شوید و از عزیزانی که اطلاعات بیشری در این باره دارند درخواست می کنم ما را هم بی نصیب نگذارند.

نگارنده اینگونه می نویسد : موسیقی زنان یعنی خون جگرانی که وصال را تفسیر می کنند ، هزار چشمه به یک چشمهء این بداهه خوانان نمی رسد، موسیقی زنان شمعی ست ،کنج شبستان دل، جلوه ای دل افکن دارد ، نالهء خاموشی ست از دلی پر خروش ، اشکی که هر گاه بر دل محنت کش ساز می چکد ، شهاب ثاقب نازل می شود ....

...راستی یادت هست ، که چگونه دلت آرام می گرفت ، آنوقتی که صدای رعد ، تو را می ترساند و یا پارس سگی هراسانت می کرد، پشت مادرت در چادری بسته شده بودی،یا توی بغلش بودی یا توی گهواره ، زمستان بود یا تابستان ، آن زمان که صدای آواز گرم مادر دلت را می برد ، ترست می ریخت ، چه می خواند؟ ذکر بود ، زمزمه بود؟ آواز بود ، یا ترانه ، یادت هست ؟....

این کتاب گفتنی بسیار دارد . از لالایی های مادران گرفته برای فرزندانشان تا زمزمه هایی که به وقت دوشیدن گاوهایشان ... و کره گرفتن از مشگ هایشان ... از آن برایتان خواهم نوشت ، بزودی .

***************

بعضی وقت ها بعضی محبت ها چقدر به دل می نشیند .

به ملاقات سوسکی مهربان برویم .

 بی تا ،مدتی نمی نوشت اما خوشحالم که نازنین بی تا دوباره برگشت .

خدا حفظ کند این امّت فیلتر شکن پرور را

یک ماه بود نگران رویا بودم ، خوشبختانه برگشت .

ساحل خانم هم بلاگر شد ، منتظر پیغام های گرم شماست .

یکی از دوستان من ، در پست قبلی ، به من اطلاع داد که صفحهء وبلاگم ، نامنظم دیده می شده ، البته برای خودم این گونه نبود و دلیلش را هم نفهمیدم ، شما هم صفحه ام را نامنظم می دیدید ؟ البته در این پست از راهنمایی ایشان استفاده کردم ، نمی دانم اکنون هم همان مشکل را دارد یا نه ؟

گنجی را تنها مگذارید - اگر روزانه ده بار این صفحه را باز کنید ، با قرار گرفتن این عکس در لیست “بیشترین بازدیدها” افراد بیشتری متوجه اکبر گنجی می شوند.
دراین باره به کیانوش عزیز هم سری بزنید .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 10:14 بعد از ظهر  توسط راوی