تبليغاتX
آونگ خاطره های ما

آونگ خاطره های ما

دار،آونگ خاطره‌های ما در ساعت تاريخ بود.ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. ( سال بلوا ، عباس معروفی )

...هنگامیکه مارکس می گوید : در یک جامعه طبقاتی ثروت در سویی انباشته می شود و فقر و گرسنگی و فلاکت در سوئی دیگر در حالیکه مولد ثروت طبقه ی محروم است . و مولا علی می گوید قصری بر پا نمی شود مگر آنکه هزاران نفر فقیر گردند، نزدیکیهای بسیاری وجود دارد چنین است که می توان در این تاریخ از مولا علی به عنوان نخستین سوسیالیست جهان نام برد و نیز از سلمان پارسی ها و اباذر غفاری ها .
زندگی مولا حسین نمودار زندگی کنونی ماست که جان بر کف برای خلقهای محروم میهن خود در این دادگاه محاکمه می شویم . مولا حسین در اقلیت بود و یزید ،بارگاه ،قشون ، حکومت و قدرت داشت . او ایستاد و شهید شد .هرچند یزید گوشه ای از تاریخ را اشغال کرد ولی آنچه که در تداوم تاریخ تکرار شد راه مولا حسین و پایداری او بود ، نه حکومت یزید ! آنچه را خلقها تکرار کردند و می کنند راه مولا حسین است .بدینگونه است که در یک جامعه ی مارکسیستی ،اسلام حقیقی بعنوان یک رو بنا قابل توجیه است و ما نیز چنین اسلامی را که همانا اسلام حسین و علی ست را تائید می کنیم ..

...

اتهام سیاسی در ایران نیازمند اسناد و مدارک نیست . خود من نمونه ی صادق اینگونه متهم سیاسی در ایران هستم . در فروردین ماه چنان که در کتاب کیفر خواست آمده به اتهام تشکیل یک گروه کمونیستی که حتی یک کتاب نخوانده است دستگیر می شوم تحت شکنجه قرار می گیرم و خون ادرار می کنم بعد مرا به زندان بازجویی منتقل می کنند آنگاه هفت ماه بعد دوباره تحت بازجویی قرار می گیرم که توطئه کرده ام . دو سال پیش محاکمه می شوم . اتهام سیاسی در ایران اینست . زندانهای ایران پر است از جوانان و نوجوانانی که به اتهام اندیشیدن و تفکر و کتاب خواندن توقیف و شکنجه می شوند. آقای رئیس دادگاه همین دادگاههای شما آنها را محکوم به زندان می کند . آنان وقتی که به زندان می روند و برمی گردند دیگر کتاب را کنار می گذارند و مسلسل بدست می گیرند .باید به دنبال علل اساسی گشت .....

رئیس دادگاه : از شما خواهش می کنم از خودتان دفاع کنید .
گلسرخی : من دارم از خلقم دفاع می کنم .

رئیس دادگاه : شما بعنوان آخرین دفاع از خودتان دفاع کنید و چیزی هم از من نپرسید بعنوان آخرین دفاع اخطار می سود که مطالبی از آنچه که به نفع خودتان می دانید در مورد اتهام بفرمائید .

گلسرخی: من به نفع خودم هیچ ندارم که بگویم . من فقط به نفع خلقم حرف می زنم .اگر این آزادی وجود ندارد که من حرف بزنم می توانم بنشینم !

رئیس دادگاه همانقدر آزادی دارید که از خودتان به عنوان آخرین دفاع ، دفاع کنید .

گلسرخی: ( با خشم و غرور ) من می نشینم . می نشینم . من صحبت نمی کنم .

رئیس دادگاه : بفرمائید .

گلسرخی با غرور و خروشندگی که در چهره اش آشکار است می رود و می نشنید .

وصیت نامه ی گلسرخی در سحرگاه ۲۹/۱۱/۵۲

من یک فدایی خلق ایران هستم و شناسنامه ی من جز عشق به مردم چیز دیگری نیست. من خون خودم را به توده های گرسنه و پابرهنه ایران تقدیم می کنم و شما آقایان فاشیست ها که فرزندان خلق ایران را بدون  هیچگونه مدرکی به قتلگاه می فرستید ایمان داشته باشید که خلق محروم ایران انتقام خون فرزندان خود را خواهد گرفت.

شما ایمان داشته باشید که از هر قطره خون ما صدها فدایی برمی خیزد و روزی قلب همه شما را خواهد شکافت .

( ضمنا" یک عدد حلقه ی پلاتین " طلای سفید " و مبلغ یک هزار و دویست ریال وجه نقدم را به خانواده یا همسرم تحویل دهید ).
 خلاصه ای  از کتاب " صدای من "

دکتر مهاجرانی در کلاس ششم ابتدایی با فرهاد .دو همشهری خوب خودم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 9:8 بعد از ظهر  توسط راوی 

امروز سالگرد شهادت خسرو گلسرخی و کرامت الله دانشیان بود . ۲۹ بهمن سال ۵۲ در سپیده دم .  اعدام ابَر مردانی که  همیشه یادشان در دلها باقی می ماند .

۱۱ ساله بودم ، در سنی که هنوز در عالم عروسک بازی خود سیر می کردم .اما این مرد چه در وجودش بود که اینگونه همه را مدهوش خود کرده بود ؟ دادگاهی که او را به محاکمه می کشید هیچوقت از خاطرم نمی رود و ایستادگی و مقاومتش . فکر می کنم ۱۲ نفر بودند اما گلسرخی مانند نگینی در میان آنان می درخشید .قدرتش فنّ بیانش چشمان نافذش شهامتش همه و همه دست بدست هم می داد که از عمق دل  در مقابلش سر تعظیم فرود بیاوری .

آخ که هیچگاه لحظه ی آخری که حکم را اعلام کردند از یاد نمی برم .من بودم و عالم کودکی ام من بودم و عاطفه ی بکری که هنوز با ناملایمات زندگی مخدوش نشده بود و من بودم و درک آن لحظه ی حساس رقم خوردن سرنوشت گلسرخی . بر من خرده نگیرید اما دلم ریش شد آن زمانی که همه ی حکم ها را اعلام کردند . خسرو گلسرخی و دانشیان اعدام !سه نفر دیگر حبس ابد و بقیه چند سال و چند ماه زندان و ... و  زمانی که حکم بعضی ها اعلام شد در حضور گلسرخی و دانشیان خانواده ی خود را بغل کرده بودند و شادی می کردند . نام یکی از آنان .م . ا . بود که ۴ ماه زندان برایش حکم بریدند . او بیش از همه در خاطرم مانده . در همان دوران کودکی به این فکر می کردم که چگونه می توانند با شنیدن حکم اعدام این ۲ تن شادی کنند ؟ حکمی که وقتی اعلام شد همه پای تلویزیون یخ کردیم و سکوت و بغض گره خورده در گلو ،در خانه ی ما حکمفرما بود . نمی دانم شاید اگر یکی از عزیزان خودم در آن دادگاه بودند و حکمی غیر از اعدام برایش می بریدند رفتاری غیر از این احساس داشتم اما وقتی که شادی آنان را می دیدم و گلسرخی را که همچنان ایستاده و محکم برگه های کاغذش را جمع می کرد و آرام روی میز می کوبید تا نظمشان دهد دلم می خواست فریاد بزنم  ای بی انصا.......ف چه  وقت  شادی کردن ا ست ؟


بخشی از متن دفاعیات خسرو گلسرخی :

ان الحیاته عقیده والجهاد . سخنم را با گفته ای از مولا حسین شهید بزرگ خلقهای خاور میانه آغاز می کنم . من یک مارکسیست لنینیست هستم . برای نخستین بار عدالت اجتماعی را در مکتب اسلام جستم و آنگاه به سوسیالیسم رسیدم . من در این دادگاه برای جانم چانه نمی زنم . و حتی برای عمرم، من قطره ای ناچیز از عظمت و حرمان خلقهای مبارز ایران هستم خلقی که مزدک ها و مازیار ها و بابک ها  یعقوب لیث ها ستار ها و حید عمو اوغلی ها پسیان ها و میرزا کوچک ها ارانی ها و روزبه ها و وارطان ها داشته است .

آری من برای جانم چانه نمی زنم چرا که فرزند خلق مبارز و دلاور هستم .از اسلام سخنم را آغاز کردم اسلام حقیقی ........ادامه دارد .....

مرغ سحر ناله سر کن ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 1:0 قبل از ظهر  توسط راوی  | 

باید برای انجام کاری به دفتر شرکتی در خیابان ستارخان می رفتم . رفتیم با دخترم . پرسان پرسان رفتیم تا رسیدیم به یک مجتمع تجاری نو ساز که تا به حال نرفته بودم . وقتی وارد مجتمع شدیم همه چیز غیر عادی به نظر می رسید . هر کسی بساطی پهن کرده بود کف راهروهای مجتمع و اجناسش را با قیمت خیلی ارزان می فروخت . نه انگار که یک مجتمع تجاری ست ، گویی همه با هم مشغول خاله بازی بودند . جمعشان صمیمی و همه شان خندان . هم فروشنده و هم خریدار .جوّ حاکم برایمان عجیب بود . از منشی شرکت سوال کردم این مغازه دارها با افرادی که جلوی مغازه شان بساط پهن کردند مشکل ندارند ؟ و او پاسخ داد امروز چهارشنبه بازار است . گشتی زدیم و ارزان بودن اجناس حسابی خرج روی دستمان گذاشت . دخترم هم که عاشق لباسهای سنّتی کشورهای آسیای ست حسابی دلی از عزا در آورد . خریدمان که تمام شد دخترم گفت برویم خانه؟ گفتم به جان خودت اینقدر گرسنه ام که حاضر نیستم یک قدم حرکت کنم .دنبال رستورانی ،چیزی می گشتیم یکی از فروشندگان گفت : همین طبقه ی پایین خانمی هست که غذای خانگی می فروشد زود بروید که غذایش فورا" تمام می شود .

به طبقه ی همکف رفتیم نزدیک یکی از ورودی ها مجتمع که رسیدیم بوی مطبوع غذا ما را به طرف خودش کشاند .نزدیک رفتیم ببینیم این غذای خانگی دیگر چه صیغه ایست . جلو تر رفتم و دو پرس غذا سفارش دادم اما چنان محو این صحنه شده بودم که گرسنگی از یادم رفت .

خانمی پشت میزی ایستاده بود و غذا را همانجا داخل ظرف می ریخت و به دست مشتری می داد . رفتار و کردار این خانم چنان من را جذب کرده بود که حواسم نبود غذایی که در دست دارد متعلق به ما هست . به او گفتم : خانم ؟ اجازه هست از شما عکس بگیرم ؟ خنده ی شیرینی کرد و گفت بله که می شه ! چرا نمی شه . عکس اول را انداختم . با خوشرویی پرسید :حالا چرا عکس از من انداختی؟ پاسخی نداشتم . گفتم برای انتشار در یک نشریه ! بلافاصله پرسید نشریه چی هست؟ اجتماعیه؟ احساس کردم که با آدم با سوادی روبرو هستم ، باید محتاط تر حرف بزنم آرام گفتم نه . اینترنتی . بلافاصله پرسید کدام سایت ؟

این سوالش حیرتم را دو چندان کرد . حالا همینطور که مشتری ها را راه می اندازد از من هم سوال می کند . گفت حالا چی میخوای بنویسی؟ گفتم از صفای روی ماهت از اخلاق خوبت از اعتماد بنفس بالایت از نمونه بودنت . خندید و غذا را گرفتیم و به طرف درب خروجی مجتمع راه افتادیم تا در فضای بیرون جایی بنشینیم و غذا را بخوریم . وقتی که چند قدمی رفتیم دخترم پرسید مامان ؟ حالا پرسی چند حساب کرد؟ با شنیدن این جمله چنان از جا پریدم ! پول غذا را نداده بودم . دوان دوان رفتم پیش از آنکه کسی بیاید و به من تذکر دهد . تا با خانم فروشنده ی غذا روبرو شدم خندید گفت عیب نداره . عذر خواهی کردم .با سخاوت تمام گفت ایرادی نداره مهمان من باش .
غذا را که خوردیم سری زدم ببینم کارش به اتمام رسیده یا نه ،دیدم داخل اغذیه فروشی مشغول خوردن غذاست . تعارفم کرد به داخل بروم ، رفتم ، اما گفتم من مزاحم نمی شوم چند سوال از شما داشتم ،می روم و بعدا" می آیم . گفت از نظر من ایرادی ندارد اما اگر می خواهی شماره تلفن بدهم تا تلفنی با هم صحبت کنیم . گفتم پیشنهاد خوبی ست . شب چند بار زنگ زدم تا ساعت ۱۱ موفق شدم با ایشان صحبت کنم .گفت همین الآن از راه رسیده ام . از او چند سوال پرسیدم و با گشاده رویی پاسخ داد .

ناهید قربانی هستم ۴۴ ساله اهل خرم آباد ساکن تهران . ۴ فرزند دارم ۲ دختر و ۲ پسر . متاهل هستم و همیشه به هر شکلی که بوده بیکار نمانده ام خیلی جاها کار کرده ام اما جور و ستم بعضی از کارفرمایان باعث شده گاهی محل کارم را ترک کنم و در جای دیگری شروع به کار کنم . مدت یک ماه است که این اغذیه فروشی راه افتاده و من در اینجا مشغول به کار شده ام . دیپلم اقتصاد دارم اما دکترای تجربی آشپزی و سخت به این کار علاقه مندم . با عشق کار می کنم و چنان در طبخ غذا دقت می کنم که گویی غذا را برای خانواده ی خودم می پزم .
به ناهید می گویم می دانی؟ فروشنده و مدیر رستوران خانم در تهران کم نیستند اما چیزی که باعث شد با شما به گفتگو بنشینم این بود که من به واقع نفهمیدم شما در این اغذیه فروشی کارگر هستید یا مدیر ؟ وقتی صلابتتان را می دیدم می گفتم مدیرید و وقتی دست تنها غذا تحویل مشتری می دادید می گفتم کارگرید .

او به واقع زنی ست فوق العاده نیرومند در جذب کردن مشتری . سخاوتش ، مهربانی اش ، برخورد زیبایش ، دستپخت عالی اش مدیریتش و در آن واحد به چند کار رسیدگی کردنش او را متمایز می کند از بسیاری افراد که من دیده ام . از او می پرسم چه انتظاری از مشتریان داری ؟ می گوید دوست دارم انتقاد سازنده ای اگر دارند عنوان کنند و اگر هم راضی هستند باز همان را هم بگویند . هر چند که می گویند . و باز می گوید مشتری های من همه خوب هستند و روز به روز بر تعدادشان افزوده می شود و می گویند دستپختت حرف ندارد . به ناهید گفتم دستپختت که حرف ندارد اما من اگر بیایم در درجه ی اول برای صفای وجودت می آیم . برای این که از تو یاد بگیرم کوشا بودن را ، محکم بودن را و باز به او می گویم من اصلا" خستگی را در چهره ات احساس نکردم بلکه از تو نیرو گرفتم . می گوید من خستگی ناپذیرم .

می گوید خیلی دوست دارم کارفرمایانم اختیارات بیشتری به من بدهند تا آنوقت ببینند از همه جای تهران برایشان مشتری جمع می کنم . می گویم مثلا" چه اختیاراتی ؟ می گوید : من دوست دارم غذاهایی که پخت آن برای خانمهای کارمند سخت است تهیه کنم مثل دلمه ، کباب کوبیده و غذاهای محلی .

می گویم چه آرزویی داری ؟

: دعا کن بتوانم سرمایه ای به دست بیاورم تا خودم رستورانی راه بیاندازم تا آنوقت نشان دهم تمام لیاقت هایی که دارم و شما هم این را فهمیدید . می گویم من مطمئن هستم این روز پیش خواهد آمد .

در پایان صحبت هایش می گوید : ترا خدا در مورد مشکلاتمان هم بنویس ، پرسیدم چه مشکلاتی ؟ گفت: مشکلات زنان . گفتم خود من هم زن هستم و با این مشکلات درگیر .

بسیاری که اهل قلم هستند می نویسند و به جایی نمی رسد صدای زنان اما تو به جایی که می خواهی می رسی مطمئنم .باز به او گفتم تو از ابتدایی ترین توانایی که یک زن می تواند داشته باشد به نحو شایسته استفاده می کنی و با اخلاق نیکویی که داری موفقی موفق .

از من آدرس وبلاگم را می گیرد که عکس هایش را ببیند ! و خداحافظی می کنیم .

اگر دوست داشتید به ناهید سر بزنید این آدرس او. بروید پشیمان نمی شوید حتی اگر مجبور شوید ماشین تان را در تونل وحشتی به نام پارکینگ پارک کنید .

صبحانه، ناهار ،عصرانه با یک دنیا صفای روی ناهید خانم :ستارخان روبروی برق آلستوم . خ کاشانی پور . مجتمع تجاری توحید . طبقه همکف . شماره ۵۶ . اغذیه ی چرب و چیلی .

تلفن ناهید قربانی ۶۶۶۱۵۶۵۹

موبایل ناهید قربانی ۰۹۱۲۳۴۵۵۰۴۳

راستی یادم رفت بگویم غذاهایشان بسیار عالی و فوق العاده ارزان است .

اگرگلین بانوی مهربان نبود نمی توانستم این تصاویر را به شما نشان دهم او از فضایی که متعلق به خودش بود من را مهمان کرد . ممنونم گلین بانوی عزیزم

واین هم یک عالمه موسیقی افغانی

لینک دهندگان به این مطلب : بیلی و من ، بلاگ نیوز ، سایت زنان ایران،خورشید خانم ، بنفشه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 9:55 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

 گفتگویی کوتاه به همراه چند تصویر  برایتان در نظر گرفته بودم . نوشتم تا به آخر رسیدم اما دیدم چنان بعد از معرفی این شخص به بیراهه رفته ام که پشیمان شدم . حیف است ،حیف است زمانی که قرار است  از یک " انسان " صحبت به میان بیاید ، با عنوان کردن نام یک هرزه گرد ،همه چیز را لوث کنم .

می دانم که بسیاری از شما نمی دانید در باره ی چه صحبت می کنم و باز می دانم بسیاری نیز خوب می دانید که این چند روزه بر من چه گذشته است .آنان که پست هایم را می خوانند و می روند ، شاید سر از حرفهای امروز من در نیاورند    و آنان که  گاه به بخش نظر خواهی سرکی می کشند شاهدند ...

پستی که قرار بود اکنون آنرا مطالعه کنید در باره ی زنی ست ، زن  نه ! "شیر زنی ست" که دیروز ملاقاتش کردم .

حتما" گفتگو و تصاویر آن را خواهید دید . بزودی .  اما همانطور که گفتم بعد از صحبت در باره ی ایشان به بیراهه رفتم و دلم نمی خواهد آن پست را آلوده به نام کسی کنم که نه شرافت می داند چیست و نه انسانیت .

آخر همان پست قیاس کرده بودم این زن  ولگرد و آن شیر زن را اما .. آنرا بزودی خواهید خواند بگذارید چند کلامی بنویسم گر چه پراکنده و نامفهوم . چه ایرادی دارد؟ مگر نوشته های همه را همیشه من می فهمم؟ یک بار هم من گنگ حرف بزنم . حق دارم یا نه؟ خانه ی خودم است یا نه؟

بسیاری از شما می دانید که این بار  آبروی چه کسی را نشانه گرفته و از هیچ هراس ندارد .

او نمی داند نگاه خیره و مات من  به آن تهمت ها یی که زده در آن لحظات هیچ تفاوتی ندارد با آهی که نیمه شب از دل کسی بلند می شود و ویران می کند .

مگر حیثیت کسی را زیر سوال بردن  شوخی ست ؟!تاوان ندارد ؟!

من پشت نقابم ، افراد سرشناس چه ؟آبروی وحیثیت آنان چه؟

مگر با آبروی افراد خوشنام و  سرشناس بازی کردن شوخی ست؟
والله نمی دانم که به چه دین و آیینی معتقد است که اینگونه افسار گسیخته می تازد !بدون هراس از عاقبت این رفتار ناپسند .

روزی شخصی برای او پاسخی نوشت در دفاع از من . و اکنون این زن هرزه گرد اینترنتی چه بی محابا آبروی شخص دیگری را نشانه گرفته که " یک دوست " "اوست ! "چه بی شرم است این زن !
" یک دوست " سخنانی برایم نوشته بود که همانوقت هم گفتم با اشک و بوسه بدرقه اش کردم بدون آن که بدانم زن است؟ مرد است؟ جوان است؟ پیر است ؟ ایران است؟ ایران نیست ؟ چه فرقی می کرد ؟ اصل معرفتش بود که برایم سنگ تمام گذاشت اما!

این زن هرزه گرد اینترنتی  کور است ببیند نگارش " یک دوست " با نگارش کسی که او در باره اش حرف می زند چقدر با هم متفاوت است . 
کاش فقط به این اکتفا می کرد ! حرفهایی که از  زبان " یک دوست " نوشته بود ،وادارم کرد که بگویم : تف بر تو بی شرم ، که به هیچ چیز فکر نمی کنی به جز آن عملی که تو را پس انداخت .

 نام نمی برم . نمی خواهم من هم همدست او شوم و هیاهو براه بیاندازم اما بر خود واجب می دانم برای آن تعداد از کسانی که یا در وبلاگ دیگران یا در وبلاگ خودم شاهد این تهمت ها بودند توضیح دهم .

به خد.......ا به  روح رسول الله به علی به عمر به عیسی به موسی به عباس افندی به شیطان به ....... من نمی دانم " یک دوست " کیست اما فقط می دانم که از امریکاست . 

به سختی این قسم را می خورم اما  ناچارم:
به مرگ تنها دخترم ، همه ی هستی ام ،" یک دوست " ،" آنی" نیست که این نابکار می گوید .

 پست بعدی را که خواندید متوجه خواهید شد که چرا قیاس کردم و باز پی خواهید برد که چرا نخواستم آن پست را لوث کنم .
گاه در سایت هایی، وبلاگ هایی.. می خوانیم ، زیاد هم می خوانیم که فلان زن به خاطر سیر کردن شکم  خودش و فرزندش مجبور شده تن فروشی کند ! من می گویم ای کارد به آن شکمی برود که به خاطرش تن را عرضه کنی ، وقتی تن را عرضه کرد جان را هم عرضه می کند .

تن فروشی زن را به حکومت  ارتباط می دهند ! یعنی چه این حرفها ؟ جمع کنید ، حرف حسابی مان را بی حساب نکنید . تن فروش تن فروش است چه در فقر و چه در غنا.

آنان از یک چیز بهره نبرده اند : فرهنگ .

آخوند حکومت کند تن فروشند شاه حکومت کند تن فروشند به هر جای دنیا هم که پای بگذارند باز تن فروشند .

لقمه ی حلال از گلویشان پایین نرفته ، تربیت نمی دانند چیست ؟ اصل و نصب درست حسابی ندارند .

لبّ مطلب : ریشه ندارند !

کسی هم که تن فروش شد ،  روح سالمی  برایش نمی ماند برای همین :تهمت می زند ، حیثیت به باد  می دهد ، آدم می فروشد ، دل می سوزاند ...... همه کار می کند .

گرسنه بمانند فرهنگ ندارد . سیر باشد فرهنگ ندارد . پای کامپیوتر بنشیند ،فرهنگ ندارد . 

پست بعدی را حتما" بخوانید .

*****************

آنکه می خواند : علی گویم علی جویم .... از دنیا رفت . روحش شاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 11:44 قبل از ظهر  توسط راوی 

از فریدون فرخزاد چند آهنگ می خواهید؟ یکی ؟ دو تا؟ .... تا؟

وقتی به اینجا سر زدم ،  با خودم گفتم  با این لینک همه تان را خوشحال می کنم چون می دانم همه " فریدون فرخزاد " را دوست دارید .  بشنوید و بخوانید هر چه در مورد نازنین فریدون  فرخزاد ،می خواهید بدانید .

ترانه و آهنگهای دیگری هم دارد .

با دانلود بخشهایی از شب های برره و نقطه چین و یک دنیا کلیپ های تلویزیونی موافقید ؟

این خانم خانما هم گفته حتما" ببینید .

بدون شرح !

بالاخره گشتند و گشتند تا هم پالکی های خودشان را پیدا کردند ! عکس های سمت چپ صفحه را حتما" ببینید .

به دودردو سر می زنید؟

و در آخر خدمت عزیزان عرض کنم که مشکلی دارم نمی دانم از یاهوست یا از ویندوزمان ، هیچ ایمیلی را نمی توانم پاسخ دهم . ایمیل ها را می خوانم اما برای پاسخ دادن  با " ارور " روبرو می شوم .
به محض دستیابی پاسخ دوستان را خواهم داد مخصوصا" ۴۵ اراکی نازنینی که از سراسر دنیا ،این چند روزه برایم ایمیل دادند که ما از اول خواننده ی وبلاگت بودیم ! الحق که همشهری خودم هستید صبر کردید صبر کردید تا وقتی که گفتم سرگذشتم تمام شد آنوقت اعلام حضور کردید ! از آشنایی با همه تان خوشوقتم و با کمال میل بزودی پاسخ مهرتان را می دهم اما همشهری های خوبم " این به آن در " دیر خودتان را معرفی کردید حالا  چند روزی هم شما منتظر باشید :))

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 9:25 بعد از ظهر  توسط راوی 

هر جا سرک می کشم صحبت از " عشق " است و" روز عشق " .به قول شماها " ولنتاین "

راستش را بخواهید  زیاد با این جور چیزها ارتباط برقرار نمی کنم . زمان جوانی ما روز بزرگداشت عشق نبود اما عشق به معنای واقعی را می دیدیم لمس می کردیم و عاشق  شدیم  و عاشق ماندیم .

به قول یکی از خوانندگانم ، شاید مغز من در همان دوران جوانی ام " فریز " ! شده و نمی خواهم قبول کنم در حال زندگی می کنم .شاید ! اما عشق فریز شده هم زیباست !

عشق تنها نعمتی ست که وقتی خداوند به کسی می بخشد تمام و کمال می بخشد .

مگر " عشق " وقتی در دل حضور دارد کم و زیاد هم  می شود؟!

شاید " عشق" مرده و بزرگداشت آن هم کار نیکوییست در جای خود !

****************

تعدادی از عزیزان گلایه کرده بودند که چرا مراسم بزرگداشت " فروغ " را در وبلاگم اطلاع نداده بودم ، یکی از دختران گلم که از دختر خودم خیلی کم سن و سال تر است اینگونه برایم نوشته :

ا......ه ... راوی جون خیلی لوسی چرا نگفتی منم بیام :))

کلّی با دخترم به این نامه خندیدیم :))

عزیزانم اولا" که وبلاگ من که یک سایت خبری نیست ، ثانیا" من خودم حدود ۲ ساعت مانده به شروع برنامه از طریق این سایت با خبر شدم ، من غرب تهران زندگی می کنم و محل برگزاری این مراسم در شمالی ترین نقطه ی تهران ، خودتان حساب کنید چگونه خودم را به آنجا رساندم . تازه قرار نیست راوی از پشت نقابش بیرون بیاید برای همین با خودم می گفتم مطمئنم که در این مراسم این دختر خوب و دوست داشتنی من را خواهد شناخت و من بی نصیب از دیدار وی :)) برای او راحت بود شناختن من ، با این همه ردّی که از خودم باقی گذاشتم !

چقدر دل آدم می سوزد که پستی در باره ی انسانی بنویسی که توصیف شخصیتش از نگارش من خارج است و آنرا به عزیزی هدیه کنی که بزرگی ست از بزرگان ادبیات معاصر ما ،آنوقت! گاه www.sharemation.com برایت ادا در بیاورد و گاه بلاگفا . راستش خیلی سوختم !

**************

مگر او آبروی ریخته ی این چند روزمان را برگرداند ! قادر است به تنهایی ؟ به هر حال کارش زیبا بود .

***************

اولین بار نام زیبایش من را به وبلاگش کشاند . شهلا شرف . چه قشنگ چه سنگین .

اما از  وقتی رفتم  نوشته هایش را هم دوست دارم . اهل فلسفه است و سواد من در این باره کم . اما گاه سنگین می نویسد و گاه روان . خودش را هم دوست دارم . ماه است و مهربان . 

 نمی دانم تا به حال اشعار آقای معروفی را با صدای خودشان شنیده اید یا نه ؟ من که به خاطر فیلتر بودن ، نتوانستم به وبلاگ ایشان  بروم  اما خواهرم برایم این فایل را ایمیل کرد ، انصافا"  خیلی زیباست .

دست آقای بلوچ  درد نکند و ممنون.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 6:24 بعد از ظهر  توسط راوی 

این پست را هدیه می کنم به یکی از بزرگان ادبیات کشورمان که می دانم ،اگر می توانست می بود و اگر می بود، بزرگداشتی در خور " فروغ " تدارک می دید .

به عبّاس معروفی

می توان فریاد زد...

  بعد از ظهر امروز ۲۴ بهمن ، آرامگاه ظهیرالدوله تهران .
عکسهای دیگری از مراسم امروز :

یک،دو،سه،چهار،پنج،شش

عکس از راوی

 هواداران" فروغ "،بر شاخ خشک درختانی که بالای سر" فروغ  "نیم سایه ای افکنده بودند برگه های کاغذی را با روبان آویخته بودند که متن  سه یرگ از آن ها  را می خوانید :

دکتر مصطفی استاد دانشگاه سلجوق ترکیه :

به کسانی که ایرانی نیستند و به جای بهره از هنرهای زندگی ساز "فروغ " در تلاشند ایشان را هم میهن خود بخوانند یاد آور می شوم ، " عراق فارس " یا " اراک " که امروز شهری در ایران است ، نام سرزمینی بوده که " تفرش" شهر " فروغ " را هم در بر می گیرد پسوند " عراقی " در نام خانوادگی " فروغ " نشانگر این است که او از میانه های خاک کنونی کشور " ایران " است و آن دسته از " آریان " ( افغان ها ) تاجیک ها، آذری ها ( جمهوری آذربایجان ) و ما مردم ( ترکیه ) نمی توانیم و نباید " فروغ " را هم میهن خود بدانیم . ایرانی ها با یادآوری پسوند " عراقی " در نام خانوادگی " فروغ "  می توانند تلاش شما را پاسخ  دهند .

 

سرهنگ محمد فرخ زاد عراقی :

نام دخترکم را " فروغ زمان " گذاشتم ، چون پرتوی درآن بخش زمانی از زندگی ما بود و آن زمان تاریک را بر ما سرشار از روشنایی کرده بود . خوب است یادمان نرود نام او " فروغ زمان " است .

 هدایت شناس و فروغ شناس توانا ،پروفسور امیر مسعود فرخ زاد عراقی :

فروغ از آثار هدایت بسیار تاثیر پذیرفته است .

 چون عکس ها را  در www.sharemation.com آپلود کردم ، این سایت گاه دقایقی دچار مشکل می شود ، چنانچه قادر نبودید عکس ها را ببینید ، در فرصتی دیگر مراجعه کنید . متشکرم  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 5:3 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

استاد آواز ایران اکبر گلپایگانی  فردا ایران را به مقصد ترکیه ترک میکند تادر کنسرتی مشترک با ابراهیم  به اجرای برنامه بپردازد .دنباله ی خبر را دراینجا بخوانید.

دوستانی که خواننده ی  وبلاگ ف. م. سخن هستند و همیشه با مشکل فیلتر روبرو هستند از این به بعد با این آدرس می توانند براحتی از این وبلاگ دیدن کنند .

نینوا

 از فرهاد در باره ی  کورش کبیر و کلیمیان پرسیدم پاسخ داد :

پاسخش را بخوانید

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 2:22 قبل از ظهر  توسط راوی 

ابتدا برای دوستانی که گفتند لینک آهنگ پست قبلی باز نمی شود توضیحی بدهم . اگر چنانچه لینک اول نمی خواند با کلیک بر روی  لینک دوم یک صفحه باز می شود که در سمت چپ صفحه نوشته " تال " کنارش هم علامت " نت موسیقی " هست . از همانجا می توانید آهنگ را دانلود کنید .هر چند که این فایل کامل نیست اما باز هم شنیدنی ست . نقطه ی اوج این ترانه در این فایل نیست آنجا  که می خواند :

ماه نو امشو بیا تو قاصدی کن

دلکم به کلومی تو بفریبو ( ماه نو امشب بیا و تو برایم از "او "پیغام بیاور و این دل مرا با  کلامی فریب بده )
نام این کاست یا سی دی تال هست که کمانچه ی آنرا آقای اردشیر کامکار و آقای فرج علیپور نواختند ." دف " آن را نیز آقای اردشیر کامکار و دهل آنرا هر دو ی آنها نواخته اند  .

***************

چندی پیش یکی از خوانندگان وبلاگم برایم نوشت که مدتهاست وبلاگ من را می خواند اما هیچگاه پیغامی ننوشته از او تشکر کردم . گذشت تا این که روزی  اطلاعاتی از خودش در اختیارم قرار داد و فهمیدم که سالهاست می نوازد و  با گروهشان کنسرت های متعددی برگزار کرده اند . وی سالهاست که هم کمانچه می نوازد و هم ویلنسل . روزی به من گفت دوست دارم یک سی دی از کارهای فریدون فرخزاد به تو هدیه کنم .بگو به چه طریقی برایت بفرستم ؟

من هم تا که به حال با هیچ بلاگری از نزدیک آشنا نشدم و سعی کردم همان" راوی "باقی بمانم .و البته افتخار دیدار دوستان را نداشته ام ،هر چه کردم دیدم دور از ادب است که بگویم سی دی را  برایم بفرست . برایش نوشتم محبت های اینچنین من را منقلب می کند که یک نفر بیاید و به این فکر بیافتد که یک اثر هنری را که هم خودش دوست دارد و هم من به من هدیه کند . برایش نوشتم یک روز با هم قراری می گذاریم تا هم با  یکدیگر آشنا شویم و هم هدیه ی ارزشمندی که برایم در نظر گرفتی را از تو بگیرم .

 باز او خیلی اظهار لطف و محبت که خوشحال است که قرار شده همدیگر  را ببینیم . خلاصه یک روز او تمرین موسیقی داشت و یک  روز  من فرصت نداشتم ، چند روزی گذشت .

یک روز ایمیلی از او داشتم که اینگونه شروع کرده بود : سلام راوی خوشگل و خوشفکر !

راستش را بخواهید   با خواندن  این جمله کمی عقب نشینی کردم اما قول داده بودم باید می رفتم !

یک روز با هم قرار گذاشتیم و من نشانی ماشین را دادم و گفتم در فلان نقطه پارک می کنم و تو بیا داخل ماشین چند دقیقه ای با هم صحبت می کنیم . قبول کرد .

رفتم . بدون تاخیر  ولی در راه با خودم تصمیم گرفتم که خیلی جّدی و رسمی برخورد کنم اما !

این پسر اینقدر ماه ، اینقدر با شعور و اینقدر مهربان بود که  ژست گرفتن از یادم رفت !

به دخترم قول داده بودم که زود ماشین را برمی گردانم اما چنان با رضا سرگرم حرف زدن شدیم که گذشت زمان را احساس نمی کردم .چند ساعتی با هم حرف می زدیم و بیشتر در باره ی موسیقی.

چقدر خوشفکر چقدر صمیمی و چقدر مهربان  است  این رضا .

مهم تر از همه ی این ها خصلتی بود که در رضا دیدم . و آن هم نگاهداشتن حرمت نوازندگان و هنرمندان دیگر بود .

بسیار دیده ام جوانانی را که ۶ ماه سه تار دستشان گرفته اند و دیلینگ دیلینگ می کنند و دیگر هیچ استادی را هم قبول ندارند. حتّی این خصلت در بین بعضی از  هنرمندان معروف هم صدق می کند .

رضا حرمت پیشکسوت را خوب می داند حرمت هنرمندان دیگر را خوب می فهمد  و همین باعث شد بعد از دیدار برایش نوشتم که : رضا جان مهرت مانند مهر یک برادر خوب به دلم نشسته .

قرار است برایم کاری هم انجام دهد که در فرصتی مناسب خواهم نوشت . امروز با او تلفنی صحبت می کردم ، در آخر صحبت گفت : راوی جون خودت را به خاطر این مزاحم وبلاگت ناراحت نکنی ها  . به او گفتم :

رضا جان بعضی وقتها یک جمله می شود ، التیامی  بر روی تما.....م زخمهای نو و کهنه ی دل آدمی  ! 

مهر دوستانم برایم با ارزش است ، از بی مهری دیگران چه باک؟!

راستی این را هم بگویم قرار است  رضا و دوستانش بزودی کنسرتی در آلمان داشته باشند .

 

عشق پیری: شجریان کار داره بالا می گیره !

دوستان نگویید این لینک نخواند، که مطمئن هستم  می خواند فقط با اینترنت ما ایرانی ها زمان بیشتری نیاز دارد تا بتوانیم بشنویم .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 10:40 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

دیوانه وار دوستش دارم . چنگ به دلم می زند . "تال "را می گویم . همان آهنگ معرف "لری ".

هر بار که خواننده ی این ترانه  کنسرت دارد و به محل کنسرت مراجعه می کنم از این گوشه آن گوشه ی فرهنگسرا خودم را به او میرسانم که: "تال " را نمی خوانی ؟ و او لبخند زنان می گوید :  تو از " تال " سیر نمی شوی؟ ! حتما" می خوانم .

این ترانه ی زیبا را تقدیم می کنم به کسی که در پست قبلی خودش را " یک دوست "معرفی کرده .

مدت کوتاهی نتوانستم به وبلاگم سر بزنم و وقتی سر زدم ....

"یک دوست " پاسخش را داده بود . برای من هیچ اهمیتی ندارد که آنشخص چه گفته بود و اگر تنها به خودم اهانت می کرد شاید کامنتش را پاک نمی کردم اما آنچه برای من مهم است حضور خوانندگانی چون " یک دوست " است و بس .
وقتی پیغامش را خواندم نثارش کردم، اشکی و بوسه ای .

یه شُوی نصمه شوی نیمه د شوگار

دل گریبونم گرفت سی دی ین یار

یک دوست نازنین من " لر " نیستم اما یک اثر زیبای لری را آنقدر گوش می کنم تا شعرش را بفهمم . اگر خواستی ایمیل بده تا تقدیم کنم شعر لطیفش را

* لینک آهنگ برای خودم باز شد اما اگر مشکل دارید به اینجا مراجعه کنید .*
تال فرج علیپور

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 5:12 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

امشب برای دیدن مراسم شب عاشورا به خیلی جاها سر زدم ، با دخترم بودم. و موقع برگشت گفتم  کاش بتوانم حرف دلم را بزنم ، کاش قلمم بچرخد آنگونه که می خواهم از امام حسین بنویسم . گرچه مد شده که آدمها خودشان را جدا از اعتقاداتشان  نشان دهند یعنی که خیلی آدم هستیم .
امشب  در حالی که به دنبال گذشته ی خودمان می گشتم و آن خلوصی که در دلهای عزاداران بود یاد خسرو گلسرخی افتادم و آن دادگاهی که من را در سن ۱۱ سالگی پای تلویزیون میخکوب کرده بود ، زمانی که با آن چشمهای نافذش رو به قاضی می کرد و از امام حسین اینگونه یاد می کرد :

مولایم حسین .

خیلی حرف در این باره دارم اما بهتر است بماند برای بعد .

وقتی که سری به اینجا زدم  و خواندم ، بهتر دیدم فعلا" سکوت کنم و کار را به کاردان بسپارم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 3:47 قبل از ظهر  توسط راوی  | 

حدود چهل سال پیش روز عاشورا اتفاق عجیب و خنده داری پیش آمده بود که برایتان می نویسم اما اول کمی در باره ی محل اصلی برگزاری تعزیه و سینه زنی و زنجیر زنی در اراک برایتان بگویم .

همه ساله دسته های هیئت و تعزیه در اراک با شیوه ی سنّتی مخصوص به خودش با شور و حال خاصّی برگزار می شد و هر کدام از محله ی خودشان به طرف "بازار " حرکت می کردند .نقطه ی اوج این مراسم در بازار بود و معمولا" مردم سعی می کردند صبح اول وقت بروند تا در سرتاسر بازار در کنار دیوار بایستند تا بتوانند آن نقطه ی اوج را ببینند . کسانی هم که دیر می رسیدند در خیابانهای اطراف بازار جمع می شدند .

بازار اراک بخش اساسی بافت مرکزی "سلطان آباد " قدیم و" اراک "فعلی ست که در دوران فرمانفرمایی "فتحعلی شاه "قاجار توسط "یوسف خان گرجی " بنا شده . این بنا یکی از ارزشمندترین تجربه های شهرسازی ومعماری تاریخ ایران به شمار می آید. طرح این بازار به صورت بازوی اصلی در چهار جهت شمال،جنوب،شرق و غرب ساخته شده . طول بازوی اصلی شمال به جنوب حدود ۷۲۰ متر و  شرق به غرب آن حدود ۲۰۰ متر است . محل تلاقی این بازوها را چهار سوق ( خودمان می گوییم : چار سو ) نامیده می شود .

مصالحی که در ساخت این معماری استفاده شده ، سنگ آجر  چوب ملاط گچ خاک آهک و صفحات و ورقه های  سرب و مس است . این بازار مجموعه ای از حجره ها کارگاه های تولیدی ،سرا ها ،کاروانسرا ها انبار ها ...می باشد یکی از ویژگی های معماری این بازار به کارگیری انواع " طاق و گنبد " جهت سقف بندی گذرها ، حجره ها سراهاو انبارهاست .

به خیلی از شهرهای ایران سفر کردم اما بدون هیچ جانبداری بی اساس ، به واقع بازاری به زیبایی بازار اراک ندیدم . حتی در شیراز .
اگر گذرتان به "اراک " افتاد حتما" سری به بازار بزنید . اما به شرطی که تنوع کالا مانع از آن نشود که سرتان را بالا بگیرید و از دیدن معماری زیبای این بازار محروم برگردید و اگر رفتید حتما" حمام چهار سوق را ببینید .

امیدوارم بزودی عکس هایی از بازار "اراک " را به شما نشان دهم .

و اما اتفاقی که در عاشورا افتاد . ( من خودم شاهد این اتفاق نبودم اما به هم ریختن  جمعیت را یادم می آید )

در یکی از روزهای عاشورا طبق معمول دسته ها به طرف بازار حرکت کرده بودند و مشغول برگزاری مراسم.

دسته های سینه زن ، زنجیر زن ، اسب های مزیّن به لباس مخصوص در این روز ، شتر هایی که از "داوود آباد فراهان " می آوردند و در این میان " مردی در لباس شیر "

حتما" همه دیده اید مردانی که در لباس شیر می روند و نقش "شیر روز عاشورا " را ایفا می کنند .

آن روز درست در لحظات حسّاس و پر شور " شیر تعزیه نیاز مبرم به دستشویی رفتن پیدا می کند .
گویا هر چه تلاش می کند که به روی خودش نیاورد نمی تواند و لحظه به لحظه اوضاع خرابتر می شود .

همینطور که با مشکل خودش دست به گریبان بوده به انجام وظیفه ی خودش می پردازد .

گروه ها در حین حرکت از جنوب بازار به شمال نقش ایفا می کردند .

چشم شیر تعزیه به یکی از کاروانسرا ها می افتد که درب آن باز بوده .

بدون هیچ توضیحی به یاران همراهش آرام وارد کاروانسرا می شود ،با تصور این که سریع کارش را انجام می دهد و برمی گردد .

اما هرچه اینطرف آنطرف می دود با قفل بودن درب دستشویی ها روبرو می شود و به ناچار در گوشه ای می نشیند تا خودش را راحت کند اما!

سگ هایی که کار حفاظت از کاروانسرا را به عهده داشتند وقتی "شیر " را می بینند به تصور این که حیوان عجیب غریبی ست پارس کنان به او حمله ور می شوند .

می گویند " شیر " نعره زنان در حالی که هنوز موفق نشده بوده لباسش را بالا بکشد به طرف درب کاروانسرا و بالاخره به طرف بازار می دود و سگ ها به دنبالش.

زنان حاضر وحشت زده پا به فرار می گذارند و نظم به هم می خورد .

آن روز برای دقایقی طولانی هیئت و جمعیت آشفته و مراسم به هم ریخت اما اعضای برگزار کننده دوباره به کارشان ادامه دادند .

البته " شیر "را مطمئن نیستم !

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384ساعت 11:45 قبل از ظهر  توسط راوی  | 

نه !

نازنین ، با تو نبودم!

چند سال است که خواننده ی وبلاگت بودم و هستم .

مگر کورم که ببینم گاه از خود ما هم بیشتر برای  زندانیان ما  دلت می تپد .

مثل یک مادر مهربان همیشه ،امثال من  را زیر پر و بال خودت گرفته ای  تا جان بگیریم و راه بیافتیم ،حالا گیریم که یک بار هم  از روی خستگی سرمان داد بزنی .

می دانی هاله جان؟

خُلقمان تنگ است ، هیچکدام هم تقصیر نداریم ،که خطری بزرگ روبرویمان نشسته و به چشمان هراسانمان زل زده .

روی سخن من با کسانی بود که همیشه ادّعا می کنند ،هر چه بر سرما بیاید حقّمان است .

اگر قرار باشد من هم چونان خودشان لب باز کنم ،حرف برای گفتن زیاد دارم .

اگر لینکش را می دادم این سو ء تفاهم برای کسی پیش نمی آمد . اما آنقدر خسته و ویران هستیم که دیگر حال و حوصله ی این جدل ها را نداشته باشیم .

از دست عزیزان چه بگویم ؟ گله ای نیست

گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست

شاید پراکنده گویی کنم بر من ببخشای که حال و روز خوبی نداریم .

هیچکس ندارد .

از روزی که این خبرهای تلخ را می شنویم ، بیش از هر زمانی به رفتار مردم دقت می کنم .

همه ماتم گرفته ،همه نا امید، همه منتظر .

دو قشرند که در ایران بی تفاوت از کنار این مسئله می گذرند :

۱ـ افراد بی درد .  همان نو کیسه هایی  که با هرج و مرج ها ثروتی بدست آوردند که نمی دانند کجایشان جای دهند این همه مال و منال را .

تا سر و صدایی می شود به کاخ هایشان در دبی و امثالهم می روند و کک شان هم نمی گزد.

۲ـ افرادی که   به واقع به نان شب محتاجند  ، صبح تا شب در خانه ی این و آن در کارخانه ی این و آن جان می کنند و شب وقتی به خانه می روند از فرط خستگی مانند جنازه روی زمین می افتند .

من نمی دانم این کسانی که به گوش هموطنان ما می رسانند که : ایرانیان ابدا" به این موضوع فکر نمی کنند چه کسانی هستند ؟

شاید که شعاع دیدشان تا نوک بینی شان بیشتر نباشد . که اگر غیر از این بود ،در چهره ی تک تک آدمها این اضطراب و نگرانی  هایی که از قبل هویداتر شده را می دیدند . 

اما چه کنند؟

مخالفت با انرژی کوفت و زهر مار یعنی همان سر از نا کجا آباد درآوردن !

مگر چه زمانی از مردم نظر خواستند! که این جا  نظر بخواهند؟!

مگر مردم را سر آدم به حساب می آورند؟

گیریم که مخالفتی هم صورت گرفت ! سر انجام ؟!

برایت نوشتم که اینان مانند گربه هر جور که پرتشان کنی بالا چهار چنگولی به زمین می افتند .

کار خودشان را می کنند !

ما مردم  چه کنیم؟

به آتش کشیدن سفارت دانمارک !

این توحش را به حساب همه نگذارید ، که به خدا هم اینان، تیغ به روی خود ما هم می کشند .

به من می گویند تلخ ننویس ،که ما به امیدی به خانه ات سر می زنیم .

شرمنده ی این عزیزانم اما

روزگارمان  روزگار تلخی ست چکنم؟!

بگذار برایت بگویم امروز صبح بر من چه گذشت .

دیشب تا دمدمای صبح بیدار بودم و اخبار را می خواندم .

یکی دو ساعتی تمرگیدم اما چه تمرگیدنی ؟!

اول صبح هر چه کردم دیدم نمی توانم خانه بنشینم .
کجا بروم با این خُلق سگی؟

نشستم توی ماشین و بی هدف راه افتادم

 نمی دانم برایت پیش آمده که ساعتها رانندگی کنی و ندانی از کدام راه به کجا رفته ای؟

خدانکند برای هیچکس این پیش بیاید که با مرز دیوانگی فاصله ی چندانی ندارد .

رفتم و رفتم و شهرام ناظری با قدرت تمام فریاد میزد :

دردی ست غیر مردن کانرا دوا نباشد

پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن ؟

زمانی به خودم آمدم ، که ماشین گشت مرا وادار به ایستادن کرد .

ایستادم بدون این که حواسم باشد به شهرام ناظری بگویم :ساکت ! رسید علاج درد بی درمانمان .

ایستادم بدون آن که متوجه باشم  صورتم یکپارچه  از اشک خیس است .

.............. و راه افتادم زمانی که بیست هزار تومان بی زبان را کف دست نامردان گذاشتم .

خرده بر من نگیرید که چرا تو رشوه دادی ؟
رشوه نمی دادم الآن اینجا نبودم !

جرمم این بود : گوش کردن به موسیقی در شب تاسوعا !
صدای موزیک را که نشنیده بودند و ایست دادند ! پس دردشان چه بود؟

نمی دانم چرا هیچکس مظلومیت ۷۲ میلیون را نمی بیند ؟
چرا هر روز عاشورای ما را کسی ماتم نمی گیرد؟

کسانی که سفارت دانمارک را به آتش کشیدند همین دزد های سر گردنه هستند، کارهای اینان را به حساب ما نگذارید .

خودم هم می دانم امروز هذیان نوشتم !

بر من ببخشای .

.........

امام حسین بزنه توی کمرمان با این عزاداری کردنمان !

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 3:18 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

نمی دانم از چه زمانی این حسّ در من بوجود آمد ، اما فقط می دانم که تازگی ندارد .

هر روز صبح ، زمانی که تنها فرزندم ، پاره ی تنم ، حاصل عمرم، اصلا" همه ی هستی ام ! از خانه خارج می شود ، او را در آغوش می گیرم ،لبخند روی لبانم بدرقه اش می کنم اما با بغضی پنهان .

شاید هم خودم فکر می کنم پنهان است ! نمی دانم ..

اما

احساس ناامنی سراپای وجودم را گرفته .

خیلی وقت است .

امّا  اکنون این احساس به اوج خودش رسیده .

 از همان زمانی که به چشم خودم دیدم ، دختر جوانی را، روز روشن در هیاهوی میدان آزادی بغل کردند و  با زور ،داخل وانت بارش کردند و هر چه دختر دست و پا زد ، کسی به دادش نرسید .

فاصله ام آنقدر نبود که صدایش را بشنوم اما تقّلایش را دیدم .

از همان زمانی که دختر جوانی را به یکی از گاوداری های اطراف تهران برده بودند و ، او بعد از ۹ ماه توانسته بود فرار کند و خودش را به لب جادّه برساند ، وچون حجابش اسلامی نبوده ! هیچ ماشینی حاضر نمی شود او را سوار کند تا بفهمد درد او چیست ؟که سر و پای برهنه  به دنبال این ماشین و آن ماشین می دود تا مبادا گاوبازان سر برسند و او را برگردانند .

شاید از همان زمانی که گوش دختر بچه ها را پاره می کرند به خاطر یک گرم طلا که به گوشش آویخته .

نمی دانم شاید هم از آن زمانی که  به اسم مامور به خانه ها می رفتند و آبروی زن و دختری را می بردند و سر بریده شان را  بر روی سینه شان  می گذاشتند .

می گذاشتند ؟!

نه !
هنوز هم صفحات حوادث روزنامه ها پر است از اینگونه جنایت ها .

نمی دانم از کدام درد ها بگویم که از صبح تا شب ،گریبانگیرمان است !

از روزی بگویم که پیر مرد ۷۰ ساله ای که پلّه های بلوکمان را تمیز می کند زنگ در خانه مان را زد و آرام کنار گوشم گفت :

خانم ؟ داری سه هزار تومان پول به من قرض بدهی تا سر برج که ماهیانه را گرفتم به شما پس بدهم ؟

آن روز تا شب گریه ام بند نمی آمد که :

خد..................ا !

پس تو کجا .........یی؟

این پیر مرد چقدر نیازمند است که برای قرض کردن سه هزار تومان باید اینگونه جلوی من سرخ و سفید شود ؟

نمی...... خوا......هی به داد او .......برسی؟!

با این سه هزار تومان یک کیلو گوشت هم نمی توان خرید !

دردها زیاد است !

 نمی دانم از کدام بگویم ؟

اما   می دانم که یک غدّه ی سرطانی در این آب و خاک ریشه دوانده و هیچ راهی برای درمانش نیست .

 به هر جا سر می زنم ، صحبت از ترکیدن این غدّه ی سرطانی ست !

حقّ ملّت :

انرژی هسته ای صلح آمیز !

همه ی حقّمان را به اشکال مختلف کف دستمان گذاشتند ، حالا این آخرین حقّ از حقوق حقّه ی ما ایرانیان است !

مطمئنا" آخرین حقّ خواهد بود !

مطمئنا"!

 ما را به کدام خرابه می کشانند؟!

قرار است با چه بلای خانمانسوزی دست به گریبانمان کنند ؟!

چه نرم نرم و آهسته آهسته ویران کردند هرچه بود !

فردای ما چگونه فرداییست ؟

روزگاری چون روزگار عراقیان خواهیم داشت یا افغانی ها ؟

یا قرار است تهران و شهرهای دیگرمان به  هیروشیمایی دیگر مبّدل شوند ؟

 دلم می خواهد گریبانم را پاره کنم وقتی می خوانم که هموطن خودم ! ایرانی ! به ریش ما می خندد و می گوید :

 اگر مردم ایران می فهمیدند که این روزگارشان نبود !

شاید اگر این را با خنده نمی گفتند ،اینقدر دلمان به درد نمی آمد !

به یک شخص و با یک وبلاگ  کاری  ندارم که شاید جمله هایی از این دست را در ۲۰ وبلاگ خوانده ام .

 همیشه توی سر خودم زدم که عزیزان من ، خطّ نکشید ، تکّه تکّه مان نکنید ، که دشمن همین را می خواهد !

من غلط کنم اگر بخواهم شما را سوای ازخودمان ببینم ، اما هزاران   زخم بر دل داریم ، تمنّا می کنم نمک به زخممان نپاشید !

بگذارید تا سرمان به درد بی درمان خودمان گرم  باشد ، آنوقت که ما نبودیم بنویسید !

از بی عرضگی مان ، از نداشتن تفّکر و اندیشه مان ، از هر چه که دوست دارید بنویسید !

فکر نمی کنم زمان زیادی تا آن روز باقی مانده باشد .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 10:25 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

نمی دانم برایتان گفته بودم یا نه که هر کدام از آهنگهایی که در گذشته های دور توسط هنرمندان گمنام  ساخته شده بر گرفته از یک اتفاقی ست که در آن مناطق اتفاق افتاده .

بخشی ها ،  چنان شیرین حکایت را برایت بازگو می کنند که گویی می نوازند.

وقتی حکایت را می شنوی صدها بار بیشتر ،جذب آن اثر می شوی .

یک آهنگی سیما بینا اجرا کرده که مطمئن هستم همه ی شما آن را شنیده اید و یا در خانه دارید .

آن که می خواند :

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور ...

 پیش در آمد این آهنگ تک نوازی " دوتاری " ست که چنگ به دل هر کسی که خال میلی به موسیقی دارد می زند .

البته این بخش کوتاهی از آن موسیقی دلنشین است .که توسط یکی از شاگردان استاد محمد یگانه نواخته شده .

 حکایت پدید آمدن این آهنگ را  استاد محمد  یگانه ، برایمان تعریف کرد و نواخت ، چه نواختنی !

استاد محمد  یگانه ، فرزند خلف استاد محّمد حسین یگانه، بخشی بزرگ شمال خراسان است که متاسفانه  استاد محمد حسین  یگانه در قید حیات نیستند.

  مطمئن نیستم اما فکر می کنم نام این " نوا " ، " گرایلی " باشد .

و اما حکایت :

در گذشته های دور ، در سرزمین پهناور خراسان رسم بر آن بوده که ، داماد ، در شب عروسی به جنگل برود و حیوانی حلال گوشت را شکار کند و به منزل باز گردد .

 و فلسفه ی این کار ،هم  به اثبات رساندن شجاعت و دلیری آن تازه داماد بوده، و هم از گوشت آن شکار غذایی تهیه می کردند و از مهمانان حاضر در آن جشن  پذیرایی می کردند .

شبی دامادی را به رسم دیرین به جنگل می فرستند ، یکّه و تنها ! رسم این بوده .

داماد تفنگ بر دوش راهی جنگل می شود و سعی می کند ،شکاری تهیه کند که در  خور  شجاعتش باشد .

از شکار حیوانات کوچکتر صرفنظر می کند تا بلکه شکار دندانگیری نصیبش شود .

همینطور که مشغول گشتن دنبال شکار بوده به پلنگ عظیم الجثه ای بر می خورد !

پلنگ غرّش کنان به طرف او حمله ور می شود اما تازه داماد پلنگ را با گلوله ای از پای در می آورد .

ساعتها در جنگل می گردد اما دریغ از یک شکار !

شب به نیمه می رسد و او خسته می شود اما پای به خانه رفتن نداشته ، چرا که اگر دست خالی به خانه بر می گشت ، آبرویش در خطر بود !

منتظران حاضر در جشن ، داماد شجاع می خواستند !

با خود می اندیشد که تا صبح را چگونه بگذراند ، تا صبح که نه، تا هر زمانی که شکاری در خور توجّه گیرش بیافتد .

پوست پلنگ را می کند و به میان پوست می رود و می خوابد ، با این کار خطر حمله ی حیوانات وحشی را از خود دور می کند .

از آن طرف بشنویم :

خانواده و اقوام داماد  تا دیر وقت شادی کنان منتظر داماد بودند .

وقتی که شب از نیمه می گذرد ،همه نگران وی می شوند و چند نفر از مردان غیور طایفه به طرف جنگل به راه می افتند .

هوا گرگ و میش بوده که به وسط جنگل می رسند .

ناگهان پلنگی را در حال استراحت می بینند که تفنگ داماد در کنارش افتاده است .

با تصور این که پلنگ داماد را دریده و خورده ، امانش نمی دهند و گلوله بارانش می کنند .

داماد در پوست پلنگ ، آرمیده بوده و .....

شیون کنان جنازه ی داماد را به آبادی می برند .

مطربی که در آن جشن حضور داشته این آهنگ را همانجا بداهه نوازی می کند .

وقتی که استاد محمد یگانه این حکایت را تعریف کرد و شروع به نواختن کرد به جایی رسید که دیوانه وار پنجه بر " دوتارش " می زد و می گفت :

این ناله های مادرشه !

ویران شده بودم ، مادر داماد را در کنارم حسّ می کردم و ناله هایش را .

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 4:9 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

من لوگو و این حرف ها بلد نیستم  بابام جان دروغ چرا ؟ تا قبر آ ..آ..آ..آ..

قرار بر این بود که لوگوی این را امروز در وبلاگ بگذاریم ،  فقط لینک دادم .

 

قبلا" غیر موزیکالش را دیده بودم اما موزیکالش را در  عروسک کوکی دیدم .

بلاگ نیوز را که همه می شناسیم ، اخیرا" کار جالبی انجام داده که هر لینکی به آن داده می شود ، از فیلتر عبور می کند و بدون هیچ دردسری به مطلب مورد نظر دست پیدا می کنیم .

این کاراسد آقاست یا  سعید خان ؟ نمی دانم ، به هر حال فرقی نمی کند ، کاری که انجام شده عالی ست .

این را زمانی فهمیدم که عمو اروند  لینک وبلاگم را به بلاگ نیوز داد و از آن به بعد توانستم به لیست دوستانم ( بلاگ رولینگ ) دست پیدا کنم .

هر چه بشنویم باز هم تازگی دارد .

قرار شده فیلم چرخ و فلک را ببینم :)

هر چه ازمعرفت و انسانیت سارنده ی این فیلم بگویم کم گفته ام .

ایشان به دوست شان که در ایران هستند  سفارش کردند که حتما این فیلم را در اختیار من قرار دهند ، حالا بماند که با دوست ایشان آشنا از آب در آمدیم!

 

و دیگر این که من به چه زبانی بگویم ، که کامنت های... کار من نیست ؟ تا بعضی از دوستان  نامه های گلایه آمیز  ننویسند ؟!

گاه با لحن من و طرز نگارش من کامنتی می نویسد و در آخر  نوشته هایش  اصل و نسب خودش را نشان می دهد .

مجبورم بگویم :

به تمام مقّدسات عالم ، کار من نیست ! به قول مادرم دیگه به سر و گیس سفید من اینجور کارها نیامده! گر چه می دانم نویسنده ی این کامنت ها هم، زیاد از من جوانتر نیست !

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 3:32 بعد از ظهر  توسط راوی 

 

فرهاد جان ، عزیز دلم

ورودت را به وبلاگشهر تبریک می گویم و با تو سخن ها دارم .

 به عنوان یک همشهری قدیمی.یک زن اراکی ۴۵ ساله .

سلام

سلام بر تو که  برادر زاده ی  عمو شکرالله بازاری هستی :)

آن تاجر خوشنام بازاری .

تو که عموزاده ی مرحوم " دکتر ابراهیم مرادیان " هستی .

یک " دکتر ابراهیم مرادیان" می گوییم اما  افراد غیر اراکی چه می دانند که او چه فرشته ای بود !

دنیا را زیر و رو کنیم پزشکی با انسانیّت او نخواهیم یافت . این را من خوب به یاد دارم .همه ی اراکیها هم .

فرهاد جان ، از "ناصر خان " چه خبر ؟ حالش خوب است؟

فرهاد عزیزم

دلم تنگ است برای آن روزهایی که  در کنار هم زندگی می کردیم .

 بخشی  از مردم " اراک " مسلمان بودند و  بخشی  دیگر کلیمی و مسیحی ، و زرتشتی و بهایی .

 چه  آرامشی در کنار هم داشتیم .

محله ی شما :

خیابان محسنی ، حصار ، مولوی

راستی من ۴۵ سال پیش در خیابان محسنی به دنیا آمدم ، چند قدم به عبادتگاه شما مانده ، نزدیک مدرسه ی منوچهری .

سه راه ارامنه و محله ی اطرافش را یادت می آید ؟ میکده هایش ، صفحه فروشی هایش و ارامنه ی خوبش ؟

دکتر " نیسانیان "  مسیحی ،او هم فرشته بود چونان " دکتر  ابراهیم مرادیان ".

محفل بهایی ها را یادت می آید ؟ و آن دو" شیر " با یالهای قشنگشان ؟

یادت هست مدرسه ی هم دیوار محفل بهایی ها را؟ مدرسه ی "شمس العلما " ؟

من آن مدرسه درس می خواندم ، فقط تا محله ی شما دو خیابان فاصله مان بود .

نفرین بر کسی  که آن روزهای قشنگمان را فنا کردند .

نفرین بر کسانی که از هم پاشیدنمان .نفرین !

شاید جوانان امروز باور نکنند که ما  ( تو و من )چقدر آرامش داشتیم زمانی که در کنار هم زندگی می کردیم ، حق هم دارند ، چون از روزی که به دنیا آمدند ، نفاق دیدند و کینه توزی.

کینه توزی دیدند و بی منطقی .

بی منطقی دیدند و جاه طلبی !

از روزی که به دنیا آمدند ، شنیدند : مرگ بر ......

مرگ ، مرگ ، مرگ ...

 

عزیزم ، فرهاد جان ،  یک نکته هست که باید عرض کنم :

نمی دانم کوتاهی از طرف چه کسی بوده ؟ آقای حسین درخشان یا سردبیر آن نشریه ی شما که سوالاتی اینچنین از جوانان ما پرسیدند ؟

فرهاد جان ، جوانان ما بسیار عمیق فکر می کنند .

 اهل علم و دانش اند ، اهل فرهنگ و هنرند . نه اهل این سوالاتی که در وبلاگ " حسین درخشان " مطرح شده !

دلم می خواست سرم را به دیوار بکوبم وقتی دیدم سوالاتی اینچنین برای جوانان ما مطرح کرده اند .

سخن با تو بسیار دارم اما نمی خواهم خسته ات کنم .

فقط در یک جمله به تو بگویم که اگر قرار بر این باشد که ما ایرانیان نماینده ای از طرف خود تعیین کنیم ، می دانی کیست ؟

نماینده ی ما مردمان ایران  ، مقاومت و پایمردی " اکبر گنجی ست ".

فرهاد جان

یکی دو هفته ی آینده سفری به " اراک " خواهم داشت ، از هر محلّه ای که می خواهی بگو تا برایت عکس بگیرم و بفرستم .

از خیابان حصار می خواهی یا خیابان مولوی ؟ همان خیابان ها که  هنوز هم وقتی قدم در آنجا می گذاریم جای شما   را خالی احساس می کنیم ؟

یا از خیابان محسنی ، همانجا که محل عبادت شما بود و بیرحمانه با بیل و کلنگ بر جانش افتادند و به مسجد مسلمانان تبدیلش کردند؟

فرهاد جان

از قول ما ایرانی ها به تمام هموطنانمان در اسرائیل سلام برسان و بگو که ما ایرانیان ، هیچ نماینده ای  به  هیچ کجای دنیا نفرستاده ایم ، که اگر چنین اختیاری داشتیم ، کسی را انتخاب می کردیم که در شاءن و منزلتمان باشد .

فرهاد جان ، از راه دور دستت را به گرمی می فشارم . به امید روزی که همه در کنار هم با صلح و آرامش زندگی کنیم .

و دیگر این که عزیزم، فرهاد جان ، متاسفانه شخص مریضی به جای من برای دیگران کامنت می نویسد ، اگر سخنی دور از ادب برایت نوشتند به نام من باور نکن .

پاسخ فرهاد عزیز  :

راوی عزیز سلام وقتی مطالبت راخواندم کاش میدیدی چطور از احساسات اشک درچشمانم حلقه زد. منهم در خیابان محسنی زندگی می کردم. هرچه عکس ازاراک برایم بفرستی سیر نخواهم شد. هنوز کیبورد فارسی ندارم وبا شرایط سختی مینویسم به همین خاطر هم هنوز مطالب زیادی در سایت ننوشتم.
برایم ایمیل بفرست اما مفصل. اگر عکس قدیمی هم داری برایم بفرست.
دوستار تو فرهاد.
آدرس ایمیلم را در وبلاگم هم اضافه کردم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 10:48 قبل از ظهر  توسط راوی  | 

هر چه سعی می کنیم سرمان به کار خودمان باشد و ماتم چکنم چکنم هایی که این قوم تاتار جلوی مان گذاشتند را بگیریم دست از سرمان بر نمی دارند !

یکی نیست جلوی این  را بگیرد تا بیش از این شرمسار نشویم؟

راهی نیست که به دنیا بفهمانیم او که خود را نماینده ی ما معرفی می کند ، حال خوشی ندارد و در اوهام به سر می برد؟

در این روزهایی که رنگ غم بر چهره ی هر ایرانی نشسته و نمی داند چه بر سرش می آورند  آیا دغدغه ی کدام ما  این سوالات است، که ایشان با  کمک نشریه ای هم تراز خودش مطرح می کند !

۱) بهترین جمله‌ای که پسرها برای بلنتد کردن دخترها اول کار به آنها می‌گویند چیست؟
۲) زندگی زیرزمینی جوان تهرانی شامل چیست؟ (چه موزیکی، چه ماده مخدری، چه کاری اصولا؟ خیلی خلاصه بنویسید.)
۳) جوادها از نظر شما چه کسانی هستند؟ (چه شکلی‌اند و چطور فکر و رفتار می‌کنند)
۴) در یخچال یک دختر یا پسر مجرد دانشجو چه چیزهایی پیدا می‌شود؟
۵) کجای شهر است که یک اسراییلی یا هر خارجی دیگر نباید اصلا پایش را بگذارد؟
۶) بعد از سیگار یا جوینت کشیدن چه چیزی معولا (به عنوان اصطلاحا کره) می‌خورند؟
۷) باحالترین کافه‌ی شهر چیست و کجاست؟
۸) آخرین مد لباس برای پسرها و دخترها چیست؟
۹) بهترین کافه یا رستوران برای قرار گذاشتن با دخترها یا پسرها کجاست که کمی هم رومانتیک باشد؟
۱۰) سریع‌ترین راه برای اینکه توی خیابان با یکی دعوا راه بیندازید چیست؟

هر وقت به وبلاگ بعضی از دوستان رفتم دیدم نکته ای را اشاره کردند که این آقا باز دسته گل به آب داده و  از روی کنجکاوی از طریق وبلاگ دوستان سری به او زده ام .

نویسنده ی محترم وبلاگ نقطه ته خط  به این موضوع پرداخته و خوب هم پرداخته ، اما به نظر شما راهی پیدا می شود که بیش از این آبروی ایرانی جماعت در نظر دیگران محفوظ بماند؟

خود را نماینده ی ما ایرانی ها جا می زند ! همینطور بنشینیم  و دست روی دست بگذاریم ؟

راهی به نظرتان می رسد؟ 

پ.ن   
نمی فهمم !

واقعا نمی فهمم !

چند ساعتی ست که این پست ارسال شده و  سیل نامه است که به طرف من سرازیر شده!

همه از طرف  دوستان !

و همه از من خواستند که موافقتشان را با این موضوع که مطرح کرده ام را در جایی عنوان نکنم ، یعنی نامشان را نبرم !

باشد نامی از هیچکدام نمی برم اما!

نفهمیدم  که چرا؟!

چرا باید مخفیانه نظرتان را ابراز کنید؟!

وقتی که با یک شخص اینگونه برخورد می کنید و از او حساب می برید آنوقت ...

با این طرز تفکّر  قرار است در مقابل حکومت بایستیم؟

خوشا به حالتان با این آسودگی طلبیتان !

خوش باشید .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 6:9 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

امروز تصمیم نداشتم مطلبی بنویسم اما دو نکته انگیزه ای ایجاد کرد تا کمی وقتتان را بگیرم .

ضمن ادای احترام به نویسنده وبلاگ نقطه ته خط و نوشته های خوبی که از ایشان تا به حال خوانده ام مطلب جدیدشان باعث شد به نکاتی اشاره کنم .

ایشان ضمن اشاره به موسیقی مقامی و بخشی ها ... مطالبی نوشتند که با بخش عمده ای از آن موافق نیستم .

همانطور که گفتم به مسائل خوبی اشاره کرده اند اما کمی نسبت به سلیقه ی بسیاری ،کم لطفی کرده اند .

اگر متن این نوشته را ترجمه کنند و در اختیار یک غیر ایرانی بگذارند ،تصور وی از این نگارش چه خواهد بود؟

چه کسی می گوید که اکثریت مردم با موسیقی اقوام مختلف در ایران بیگانه اند؟

آیا زمانی که حاج قربان سلیمانی در فرهنگسراهای تهران برنامه دارند ، سری به فرهنگسرا زده اید تا خیل مشتاقان این پیر موسیقی مقامی را نظاره گر باشید؟

آیا وقتی " استاد مجید تکّه " از دیار ترکمن های ایران به تهران می آیند سری به کنسرت ایشان زده اید؟

کم لطفی ست اگر همه را با یک چوب برانیم !

فکر می کنید بخش عمده ی محبوبیت کاست " شب سکوت کویر " از آن کیست؟

آیا با شنیدن این " نوای سحر انگیز " فقط مات و مبهوت صدای شجریان می شویم یا موسیقی زیبای آن ؟

دو تار این کاست را حاج قربان سلیمانی نواختند ، قوشمه ی آن را " استاد" آبچوری "و داریه ی آن را استاد " ببی ".

خوشبختانه افتخار آن را دارم که بگویم ، دیار به دیار گشتیم تا یافتیم شان .

روزی با دخترم راهی دیارشان شدیم ، تک و تنها ! از تهران تا دور افتاده ترین روستاهای خراسان ، از آنجا تا " گنبد " از "گنبد " تا مرز ترکمن ها .

زمانی که به خانه ی حاج قربان رسیدم ، چنان مورد لطف و مهربانی ایشان و خانواده شان قرار گرفتیم که قابل توصیف نیست و زمانی که از ایشان خواستم بنوازند سخاوتمندانه ساز را در آغوش گرفتند و سر مستمان کردند و بعد از آن در باره خودشان و نواختنشان هر چه پرسیدیم با مهر پاسخ دادند .

گفتند که در چندین کشور اجرای برنامه داشتند و از محبتی که مردم ( چه ایرانی چه غیر ایرانی ) به آنان داشتند سخن می گفتند .

و باز گفتند از استقبال پیر و جوان در تهران .

...و می گفتند که هر بار لب بالکن می نشینم و می نوازم ،گنجشکی می آید و روی دسته ی سازم می نشیند ، من که می نوازم او هم می خواند و وقتی از ساز زدن باز می ایستم ، گنجشک خاموش می شود و نگاهم می کند که: بنواز !

از آنجا به خانه ی تعداد ی از بخشیان آن دیار پهناور رفتم و باز همان مهر و باز همان گرمی .

خدا می داند وقتی که وارد خانه ی استاد "ببی " شدیم با آنکه غریبه بودیم و بار اولمان بود به خانه شان می رفتیم و فقط گفتیم سوز سازتان ما را تا اینجا کشانده چگونه مورد لطف و مهرشان قرار گرفتیم.

زمانی که از استاد "ببی " خواستیم که برایمان بنوازد می دانید ایشان چه گفتند؟

گفتند من و " دوستم همیشه دو یار از هم جدا نشدنی هستیم و هیچگاه بدون هم ننواخته ایم ،شما چند دقیقه صبر کنید تا ایشان را هم خبر کنم .

دوست ایشان " استاد آبچوری " بود.

به اتفاق ایشان به منزل استاد " آبچوری " رفتیم و طی دقایقی ایشان آماده شدند و سازشان را برداشتند و به خانه ی استاد " ببی"برگشتیم .

هر دو شروع کردند !

گویی قصد جان ما را داشتند که اینگونه بی پروا روحمان را به پرواز در آورده بودند .

و زمانی که از آنها خواستیم که ملودی " شب سکوت کویر " را بنوازند ، نواختند اما

من و دخترم بی اختیار به پهنای صورتمان اشک می ریختیم ، چنان منقلب شده بودیم که قابل توصیف نیست . از یک سو نوای سحّارشان و از سوی دیگر ، محبت خلّص و نابشان .

چنان برای ما دو نفر می نواختند که گویی در تالاری بزرگ برای هزاران نفر می نوازند !

و باز آنها برایمان گفتند که چه عاشقان بیدلی دارند در سرتاسر گیتی .

بماند که گله داشتند ! از کی ؟ جای گفتنش نیست !

اما دلشان پر از درد بود !

از همه ی مردم خرسند بودند .

در آن سفر " رویایی که " به واقع برای من " رویا " بود و مرز بین هشیاری و مستی آنرا هنوز تشخیص نداده ام، بسیاری از این عزیزان را ملاقات کردیم .

استاد " مجید تکّه " خلق و خویش با دیگران تفاوت داشت . به قول دخترم به سامورایی ها شبیه بود ، مردانه قول می داد اما خشک ! طوری نگاهت می کرد که احساس می کردی نباید پا فراتر بگذاری و بخواهی به اصطلاح خودمانی شوی ، اما این تصور غلط ما بود در برخورد اول ! او هم سرا پا زلالی بود اما به گونه ای دیگر .

حکایت ها می گفت و ساز میزد ... چه حکایت هایی ..چه نواختنی ... چنگ بر دل آدمی میزد !

قرار بود مخالفتم را با بخشی از سخنان این بلاگر محترم عنوان کنم اما این نوشته ها خودش آمد ! چکنم؟!

ایشان در جایی گفته اند :

منظور اينجا موسيقي‌هاي عامه‌پسند و مطربي و عروسي‌ها نيست چه ابتذال و عامه‌نگري در همه جا وجود دارد. ....

باید همینجا خدمت ایشان عرض کنم که حاصل گفتگوی ما با تمام بخشی های آن دیار در این باره این بود که:

تمام بخشی ها قسمت اعظم و عمده ی نواختنشان در عروسی ها و جشن های آبادی شان است ،چرا که همه بر این باور بودند اگر به این شکل نباشد خیلی زود این گونه موسیقی فراموش می شود و چه بسی که اگر تا کنون در عروسی ها نمی نواختند ، معلوم نبود چه بر سر این نوع موسیقی آمده بود .

مردم می فهمند ،خوب هم می فهمند این نوع موسیقی را.

آنان که نمی فهمند مسئولان مربوطه هستند .

زمانی که به خانه ی" استاد آلمجوقی" رسیدیم به گونه ای دیگر منقلب شدیم !

ایشان یکی از بهترین دوتار نوازان خطّه ی خراسان است ، زندگی بسیار فقیرانه ی ایشان ...

اگر مسئولین" آدم" بودند ، از این گنجینه ها درست استفاده می کردند ،امکاناتی در اختیار اینان قرار می دادند تا به جای رعیتی در زمین دیگران ، شاگردانی چون خود تربیت کنند .

نه برادر من اینچنین نبود که شما فرمودید .

از موسیقی لری و بختیاری ... هم دارم بگویم اما سخن به درازا کشید .

****************

قرار بود به دو نکته بپردازم ، حسّ و حالم گونه ی دیگری ست ، بماند برای بعد.

**************

 دوباره برگشتم برای اضافه کردن این مطلب :

به دلیل نداشتن فیلتر شکن

الآن به این نکته از ف.م.سخن برخوردم . حتما بخوانید !

تقاضا از دوستان وب لاگ نويس

ظاهرا براي خانم الهام افروتن به خاطر کار نکرده مي خواهند مجازات بسيار بسيار سنگيني در نظر بگيرند. نويسنده ي آن طنز من هستم و خانم الهام به خاطر تيتر غير سياسي آن گمان کرده اند که با مطلبي علمي رو به رو هستند و اقدام به نشر آن نموده اند. اين يک اشتباه مطبوعاتي است و همه ي ما دچار آن مي شويم. سزاي اين اشتباه البته اعدام نبايد باشد.

من از دوستان وب لاگ نويس تقاضا مي کنم هر طور که صلاح مي دانند اين موضوع را منعکس کنند بلکه مسئولان محترم متوجه خطاي صورت گرفته شوند و الهام خانم را آزاد کنند و مادر بيمارش را از نگراني برهانند.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 8:28 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

کودکی ۴ ساله بودم .

زمستان بود و هوا سرد ، ما بچه ها شال و کلاه کرده در حیاط منزلمان مشغول بازی بودیم که آن موجودات ترسناک وارد حیاط خانه مان شدند .

از ترس بر خود می لرزیدم و در آن لحظات " ناصر " پسر مستاجرمان را شجاع ترین فرد عالم می پنداشتم .

معمولا" هفته ای دو بار ، زن هایی که در حیاط ما زندگی می کردند ، این بساط را پهن می کردند :

تلی از لباس نشسته در کنار هر کدام ، و تشت مسّی بزرگی در جلوی  هر کدامشان و چند قالب صابون که مرتب به هم گوشزد می کردند نگاه کن کلاغ را سر دیوار ! مواظب باش قالب صابونت را ندزدد !

و یک چراغ نفتی تلمبه ای  که نعره کنان با صدای عجیبش ،آب را برای زنان مشغول به کار جوش می آورد و هر کدام با ظرفی از آن  آب جوش بر می داشتند و در تشت شان می ریختند و مشغول چنگ زدن  لباسها و البته همراه با تعریف و خوش و بش !

و ما بچه ها آن روز ، چه شاد بودیم که مادرانمان فارغ از هر " بکن ، نکن ها " به کارشان مشغول بودند و ما کودکانه می خندیدیم و بازی می کردیم .

اما آن روز شادی من  کوتاه بود !

من و ناصر و شهلا و  نادر،  به بالکن طبقه ی بالا رفته بودیم و در آنجا مشغول بازی کردن بودیم ،مقداری خوراکی و اسباب بازی را در گوشه ی بالکن چیده بودیم و سخت مشغول بازی بودیم ، گاهی هم نگاهی از بالا به مادرانمان می انداختیم و در دل  خدا خدا می کردیم که رخت شستن شان به این زودی تمام نشود تا ما همچنان بازی کنیم .

درست در لحظه ای که من در کنار نرده ی بالکن ایستاده بودم و حیاط را تماشا می کردم ، موجودات عجیب و غریبی وارد حیاط شدند !

از ترس سر جایم خشکم زده بود ، اگر رو به حیاط می رفتم ،پیش از آنکه دستم به مادرم برسد ، آن موجودات سر راهم بودند ، اگر همانجا می ایستادم امکان این که موجودات عجیب و غریب از پلّه بالا بیایند و من را در کیسه شان بیندازند ... هیچ راهی به نظرم نرسید غیر از آن که خودم را در همانجا پنهان کنم !

روی زمین دراز کشیده بودم و سعی می کردم تمام بدنم را روی زمین فشار بدهم تا بلکه از دیدگان آنها محو شوم و البته دزدکی از پایین نرده به آنها نگاه می کردم .

مادرم و زن های همسایه را می دیدم که بدون هیچ وحشتی همچنان به کارشان مشغولند !

و ناصر را دیدم که از پلّه ها پائین رفته و در کنار آنها بالا و پایین می پرد !

موجوداتی که باعث وحشت من شده بودند را ناقّالی می نامیدند .

ناقّالی ها ، مردانی بودند که عموما" از چوپانان دهات اطراف اراک  در این وقت سال به شهر می آمدند .

مردانی درشت اندام که هر کدام پوست گوسفندی را به صورت کیسه بر روی سر و صورتشان می کشیدند و سه سوراخ در کیسه ایجادمی کردند ، دوتا برای چشمهای شان و یکی هم مقابل دهانشان .

نیم تنه ی پوست بر تنشان که اندامشان را بسی بزرگتر جلوه می داد .

زنگوله  های بزرگی بر سر شانه و زانو و سینه شان نصب می کردند و هر کدام چوب  بلندی  در دستشان ، وارد حیاط خانه ای که می شدند با ریتم مخصوصی بالا پایین می پریدند و زنگوله ها به صدا در می آمد .

مقابل هم می رقصیدند ، رقصی مخصوص به خودشان و گاه چوب هایشان را به هم می زدند و جا عوض می کردند و در  این میان پسرکی را که سرخاب سفیداب مالیده بودند هم مشغول رقصیدن بود .

این پسر را "عروس ناقّالی ها" می نامیدند .

( هنوز هم در اراک به زنی که آرایش زننده بر چهره دارد می گویند مانند  "عروس ناقّالی ها" می ماند ).

دخترکی هم کیسه به دست به همراه آنان ، می آمد تا هدیه هایی که دریافت می کنند را جمع کند .

ناقّالی ها مشغول حرکات مخصوص شان بودند که " ناصر " هم به جمع آنان پیوست و به همراه ریتم آنان بالا و پایین می پرید! اینجا بود که ناصر برای من شده بود سمبل شهامت ! گرچه هم سن و سال خودم بود .

ناقّالی ها اشعاری را هم می خواندند که فقط این را یادم مانده :
ناقّالی گنده گنده

چلّ رفته پنجا مونده

پیش از این که قالب تهی کنم ، رفتند . تا هدیه ای ،پولی دریافت نمی کردند محال بود آن خانه را ترک کنند.

زمانی که رفتند ، تازه به خودم آمدم که باید از ترس گریه کنم !

و مادرم به طرف من آمد و با ناز و نوازش به من فهماند که آنها  هم " آدم " بودند ! مانند ما !

و برایم توضیح داد که هر سال در چنین روزی آن ها به شهر می آیند و من نباید بترسم !

و باز  برایم گفت که چهل روز از زمستان رفته و پنجاه روز دیگر باقی مانده و امشب هم ، شب چلّه است ، چلّه بزرگه!

گفت که آنان می آیند تا خبر بدهند شدّت سرما کم می شود و به بهار نزدیک می شویم .

گفت که آن که پوست سیاه بر سرش کشیده بود نشانه ی پلیدی بود و آن که پوست سفید بر سرش بود نشانه ی پاکی ، و از من پرسید :

دیدی که آخر سفیده ، سیاهه را بر زمین کوباند؟

سال بعد ، در چنین روزی ، من به همراه برادر یک ساله ام در خانه تنها بودیم ، مادرم رفته بود برای خرید نان یا ...

ناصر و خانواده اش هم  دیگر از خانه ی ما رفته بودند .

از داخل اطاق صدای زنگوله های ناقّالی ها را شنیدم که گویا در خانه ی یکی از همسایه  ها مشغول ترساندن بچه های آن همسایه بودند!

وحشت زده برادر کوچکم را بغل کردم ، او ،و خودم را در زیر کرسی پنهان کردم .

هوای زیر کرسی داشت خفه مان می کرد که مادرم سراسیمه به خانه آمد .

 با شنیدن صدای زنگوله ی ناقّالی ها خریدش را نیمه کاره ر