تبليغاتX
آونگ خاطره‌های ما

آونگ خاطره‌های ما

دار، آونگ خاطره‌های ما، در ساعت تاريخ بود. ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. (سال بلوا، عباس معروفی)

...هنگامیکه مارکس می گوید : در یک جامعه طبقاتی ثروت در سویی انباشته می شود و فقر و گرسنگی و فلاکت در سوئی دیگر در حالیکه مولد ثروت طبقه ی محروم است . و مولا علی می گوید قصری بر پا نمی شود مگر آنکه هزاران نفر فقیر گردند، نزدیکیهای بسیاری وجود دارد چنین است که می توان در این تاریخ از مولا علی به عنوان نخستین سوسیالیست جهان نام برد و نیز از سلمان پارسی ها و اباذر غفاری ها .
زندگی مولا حسین نمودار زندگی کنونی ماست که جان بر کف برای خلقهای محروم میهن خود در این دادگاه محاکمه می شویم . مولا حسین در اقلیت بود و یزید ،بارگاه ،قشون ، حکومت و قدرت داشت . او ایستاد و شهید شد .هرچند یزید گوشه ای از تاریخ را اشغال کرد ولی آنچه که در تداوم تاریخ تکرار شد راه مولا حسین و پایداری او بود ، نه حکومت یزید ! آنچه را خلقها تکرار کردند و می کنند راه مولا حسین است .بدینگونه است که در یک جامعه ی مارکسیستی ،اسلام حقیقی بعنوان یک رو بنا قابل توجیه است و ما نیز چنین اسلامی را که همانا اسلام حسین و علی ست را تائید می کنیم ..

...

اتهام سیاسی در ایران نیازمند اسناد و مدارک نیست . خود من نمونه ی صادق اینگونه متهم سیاسی در ایران هستم . در فروردین ماه چنان که در کتاب کیفر خواست آمده به اتهام تشکیل یک گروه کمونیستی که حتی یک کتاب نخوانده است دستگیر می شوم تحت شکنجه قرار می گیرم و خون ادرار می کنم بعد مرا به زندان بازجویی منتقل می کنند آنگاه هفت ماه بعد دوباره تحت بازجویی قرار می گیرم که توطئه کرده ام . دو سال پیش محاکمه می شوم . اتهام سیاسی در ایران اینست . زندانهای ایران پر است از جوانان و نوجوانانی که به اتهام اندیشیدن و تفکر و کتاب خواندن توقیف و شکنجه می شوند. آقای رئیس دادگاه همین دادگاههای شما آنها را محکوم به زندان می کند . آنان وقتی که به زندان می روند و برمی گردند دیگر کتاب را کنار می گذارند و مسلسل بدست می گیرند .باید به دنبال علل اساسی گشت .....

رئیس دادگاه : از شما خواهش می کنم از خودتان دفاع کنید .
گلسرخی : من دارم از خلقم دفاع می کنم .

رئیس دادگاه : شما بعنوان آخرین دفاع از خودتان دفاع کنید و چیزی هم از من نپرسید بعنوان آخرین دفاع اخطار می سود که مطالبی از آنچه که به نفع خودتان می دانید در مورد اتهام بفرمائید .

گلسرخی: من به نفع خودم هیچ ندارم که بگویم . من فقط به نفع خلقم حرف می زنم .اگر این آزادی وجود ندارد که من حرف بزنم می توانم بنشینم !

رئیس دادگاه همانقدر آزادی دارید که از خودتان به عنوان آخرین دفاع ، دفاع کنید .

گلسرخی: ( با خشم و غرور ) من می نشینم . می نشینم . من صحبت نمی کنم .

رئیس دادگاه : بفرمائید .

گلسرخی با غرور و خروشندگی که در چهره اش آشکار است می رود و می نشنید .

وصیت نامه ی گلسرخی در سحرگاه ۲۹/۱۱/۵۲

من یک فدایی خلق ایران هستم و شناسنامه ی من جز عشق به مردم چیز دیگری نیست. من خون خودم را به توده های گرسنه و پابرهنه ایران تقدیم می کنم و شما آقایان فاشیست ها که فرزندان خلق ایران را بدون  هیچگونه مدرکی به قتلگاه می فرستید ایمان داشته باشید که خلق محروم ایران انتقام خون فرزندان خود را خواهد گرفت.

شما ایمان داشته باشید که از هر قطره خون ما صدها فدایی برمی خیزد و روزی قلب همه شما را خواهد شکافت .

( ضمنا" یک عدد حلقه ی پلاتین " طلای سفید " و مبلغ یک هزار و دویست ریال وجه نقدم را به خانواده یا همسرم تحویل دهید ).
 خلاصه ای  از کتاب " صدای من "

دکتر مهاجرانی در کلاس ششم ابتدایی با فرهاد .دو همشهری خوب خودم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 9:8 بعد از ظهر  توسط راوی 

امروز سالگرد شهادت خسرو گلسرخی و کرامت الله دانشیان بود . ۲۹ بهمن سال ۵۲ در سپیده دم .  اعدام ابَر مردانی که  همیشه یادشان در دلها باقی می ماند .

۱۱ ساله بودم ، در سنی که هنوز در عالم عروسک بازی خود سیر می کردم .اما این مرد چه در وجودش بود که اینگونه همه را مدهوش خود کرده بود ؟ دادگاهی که او را به محاکمه می کشید هیچوقت از خاطرم نمی رود و ایستادگی و مقاومتش . فکر می کنم ۱۲ نفر بودند اما گلسرخی مانند نگینی در میان آنان می درخشید .قدرتش فنّ بیانش چشمان نافذش شهامتش همه و همه دست بدست هم می داد که از عمق دل  در مقابلش سر تعظیم فرود بیاوری .

آخ که هیچگاه لحظه ی آخری که حکم را اعلام کردند از یاد نمی برم .من بودم و عالم کودکی ام من بودم و عاطفه ی بکری که هنوز با ناملایمات زندگی مخدوش نشده بود و من بودم و درک آن لحظه ی حساس رقم خوردن سرنوشت گلسرخی . بر من خرده نگیرید اما دلم ریش شد آن زمانی که همه ی حکم ها را اعلام کردند . خسرو گلسرخی و دانشیان اعدام !سه نفر دیگر حبس ابد و بقیه چند سال و چند ماه زندان و ... و  زمانی که حکم بعضی ها اعلام شد در حضور گلسرخی و دانشیان خانواده ی خود را بغل کرده بودند و شادی می کردند . نام یکی از آنان .م . ا . بود که ۴ ماه زندان برایش حکم بریدند . او بیش از همه در خاطرم مانده . در همان دوران کودکی به این فکر می کردم که چگونه می توانند با شنیدن حکم اعدام این ۲ تن شادی کنند ؟ حکمی که وقتی اعلام شد همه پای تلویزیون یخ کردیم و سکوت و بغض گره خورده در گلو ،در خانه ی ما حکمفرما بود . نمی دانم شاید اگر یکی از عزیزان خودم در آن دادگاه بودند و حکمی غیر از اعدام برایش می بریدند رفتاری غیر از این احساس داشتم اما وقتی که شادی آنان را می دیدم و گلسرخی را که همچنان ایستاده و محکم برگه های کاغذش را جمع می کرد و آرام روی میز می کوبید تا نظمشان دهد دلم می خواست فریاد بزنم  ای بی انصا.......ف چه  وقت  شادی کردن ا ست ؟


بخشی از متن دفاعیات خسرو گلسرخی :

ان الحیاته عقیده والجهاد . سخنم را با گفته ای از مولا حسین شهید بزرگ خلقهای خاور میانه آغاز می کنم . من یک مارکسیست لنینیست هستم . برای نخستین بار عدالت اجتماعی را در مکتب اسلام جستم و آنگاه به سوسیالیسم رسیدم . من در این دادگاه برای جانم چانه نمی زنم . و حتی برای عمرم، من قطره ای ناچیز از عظمت و حرمان خلقهای مبارز ایران هستم خلقی که مزدک ها و مازیار ها و بابک ها  یعقوب لیث ها ستار ها و حید عمو اوغلی ها پسیان ها و میرزا کوچک ها ارانی ها و روزبه ها و وارطان ها داشته است .

آری من برای جانم چانه نمی زنم چرا که فرزند خلق مبارز و دلاور هستم .از اسلام سخنم را آغاز کردم اسلام حقیقی ........ادامه دارد .....

مرغ سحر ناله سر کن ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 1:0 قبل از ظهر  توسط راوی  | 

باید برای انجام کاری به دفتر شرکتی در خیابان ستارخان می رفتم . رفتیم با دخترم . پرسان پرسان رفتیم تا رسیدیم به یک مجتمع تجاری نو ساز که تا به حال نرفته بودم . وقتی وارد مجتمع شدیم همه چیز غیر عادی به نظر می رسید . هر کسی بساطی پهن کرده بود کف راهروهای مجتمع و اجناسش را با قیمت خیلی ارزان می فروخت . نه انگار که یک مجتمع تجاری ست ، گویی همه با هم مشغول خاله بازی بودند . جمعشان صمیمی و همه شان خندان . هم فروشنده و هم خریدار .جوّ حاکم برایمان عجیب بود . از منشی شرکت سوال کردم این مغازه دارها با افرادی که جلوی مغازه شان بساط پهن کردند مشکل ندارند ؟ و او پاسخ داد امروز چهارشنبه بازار است . گشتی زدیم و ارزان بودن اجناس حسابی خرج روی دستمان گذاشت . دخترم هم که عاشق لباسهای سنّتی کشورهای آسیای ست حسابی دلی از عزا در آورد . خریدمان که تمام شد دخترم گفت برویم خانه؟ گفتم به جان خودت اینقدر گرسنه ام که حاضر نیستم یک قدم حرکت کنم .دنبال رستورانی ،چیزی می گشتیم یکی از فروشندگان گفت : همین طبقه ی پایین خانمی هست که غذای خانگی می فروشد زود بروید که غذایش فورا" تمام می شود .

به طبقه ی همکف رفتیم نزدیک یکی از ورودی ها مجتمع که رسیدیم بوی مطبوع غذا ما را به طرف خودش کشاند .نزدیک رفتیم ببینیم این غذای خانگی دیگر چه صیغه ایست . جلو تر رفتم و دو پرس غذا سفارش دادم اما چنان محو این صحنه شده بودم که گرسنگی از یادم رفت .

خانمی پشت میزی ایستاده بود و غذا را همانجا داخل ظرف می ریخت و به دست مشتری می داد . رفتار و کردار این خانم چنان من را جذب کرده بود که حواسم نبود غذایی که در دست دارد متعلق به ما هست . به او گفتم : خانم ؟ اجازه هست از شما عکس بگیرم ؟ خنده ی شیرینی کرد و گفت بله که می شه ! چرا نمی شه . عکس اول را انداختم . با خوشرویی پرسید :حالا چرا عکس از من انداختی؟ پاسخی نداشتم . گفتم برای انتشار در یک نشریه ! بلافاصله پرسید نشریه چی هست؟ اجتماعیه؟ احساس کردم که با آدم با سوادی روبرو هستم ، باید محتاط تر حرف بزنم آرام گفتم نه . اینترنتی . بلافاصله پرسید کدام سایت ؟

این سوالش حیرتم را دو چندان کرد . حالا همینطور که مشتری ها را راه می اندازد از من هم سوال می کند . گفت حالا چی میخوای بنویسی؟ گفتم از صفای روی ماهت از اخلاق خوبت از اعتماد بنفس بالایت از نمونه بودنت . خندید و غذا را گرفتیم و به طرف درب خروجی مجتمع راه افتادیم تا در فضای بیرون جایی بنشینیم و غذا را بخوریم . وقتی که چند قدمی رفتیم دخترم پرسید مامان ؟ حالا پرسی چند حساب کرد؟ با شنیدن این جمله چنان از جا پریدم ! پول غذا را نداده بودم . دوان دوان رفتم پیش از آنکه کسی بیاید و به من تذکر دهد . تا با خانم فروشنده ی غذا روبرو شدم خندید گفت عیب نداره . عذر خواهی کردم .با سخاوت تمام گفت ایرادی نداره مهمان من باش .
غذا را که خوردیم سری زدم ببینم کارش به اتمام رسیده یا نه ،دیدم داخل اغذیه فروشی مشغول خوردن غذاست . تعارفم کرد به داخل بروم ، رفتم ، اما گفتم من مزاحم نمی شوم چند سوال از شما داشتم ،می روم و بعدا" می آیم . گفت از نظر من ایرادی ندارد اما اگر می خواهی شماره تلفن بدهم تا تلفنی با هم صحبت کنیم . گفتم پیشنهاد خوبی ست . شب چند بار زنگ زدم تا ساعت ۱۱ موفق شدم با ایشان صحبت کنم .گفت همین الآن از راه رسیده ام . از او چند سوال پرسیدم و با گشاده رویی پاسخ داد .

ناهید قربانی هستم ۴۴ ساله اهل خرم آباد ساکن تهران . ۴ فرزند دارم ۲ دختر و ۲ پسر . متاهل هستم و همیشه به هر شکلی که بوده بیکار نمانده ام خیلی جاها کار کرده ام اما جور و ستم بعضی از کارفرمایان باعث شده گاهی محل کارم را ترک کنم و در جای دیگری شروع به کار کنم . مدت یک ماه است که این اغذیه فروشی راه افتاده و من در اینجا مشغول به کار شده ام . دیپلم اقتصاد دارم اما دکترای تجربی آشپزی و سخت به این کار علاقه مندم . با عشق کار می کنم و چنان در طبخ غذا دقت می کنم که گویی غذا را برای خانواده ی خودم می پزم .
به ناهید می گویم می دانی؟ فروشنده و مدیر رستوران خانم در تهران کم نیستند اما چیزی که باعث شد با شما به گفتگو بنشینم این بود که من به واقع نفهمیدم شما در این اغذیه فروشی کارگر هستید یا مدیر ؟ وقتی صلابتتان را می دیدم می گفتم مدیرید و وقتی دست تنها غذا تحویل مشتری می دادید می گفتم کارگرید .

او به واقع زنی ست فوق العاده نیرومند در جذب کردن مشتری . سخاوتش ، مهربانی اش ، برخورد زیبایش ، دستپخت عالی اش مدیریتش و در آن واحد به چند کار رسیدگی کردنش او را متمایز می کند از بسیاری افراد که من دیده ام . از او می پرسم چه انتظاری از مشتریان داری ؟ می گوید دوست دارم انتقاد سازنده ای اگر دارند عنوان کنند و اگر هم راضی هستند باز همان را هم بگویند . هر چند که می گویند . و باز می گوید مشتری های من همه خوب هستند و روز به روز بر تعدادشان افزوده می شود و می گویند دستپختت حرف ندارد . به ناهید گفتم دستپختت که حرف ندارد اما من اگر بیایم در درجه ی اول برای صفای وجودت می آیم . برای این که از تو یاد بگیرم کوشا بودن را ، محکم بودن را و باز به او می گویم من اصلا" خستگی را در چهره ات احساس نکردم بلکه از تو نیرو گرفتم . می گوید من خستگی ناپذیرم .

می گوید خیلی دوست دارم کارفرمایانم اختیارات بیشتری به من بدهند تا آنوقت ببینند از همه جای تهران برایشان مشتری جمع می کنم . می گویم مثلا" چه اختیاراتی ؟ می گوید : من دوست دارم غذاهایی که پخت آن برای خانمهای کارمند سخت است تهیه کنم مثل دلمه ، کباب کوبیده و غذاهای محلی .

می گویم چه آرزویی داری ؟

: دعا کن بتوانم سرمایه ای به دست بیاورم تا خودم رستورانی راه بیاندازم تا آنوقت نشان دهم تمام لیاقت هایی که دارم و شما هم این را فهمیدید . می گویم من مطمئن هستم این روز پیش خواهد آمد .

در پایان صحبت هایش می گوید : ترا خدا در مورد مشکلاتمان هم بنویس ، پرسیدم چه مشکلاتی ؟ گفت: مشکلات زنان . گفتم خود من هم زن هستم و با این مشکلات درگیر .

بسیاری که اهل قلم هستند می نویسند و به جایی نمی رسد صدای زنان اما تو به جایی که می خواهی می رسی مطمئنم .باز به او گفتم تو از ابتدایی ترین توانایی که یک زن می تواند داشته باشد به نحو شایسته استفاده می کنی و با اخلاق نیکویی که داری موفقی موفق .

از من آدرس وبلاگم را می گیرد که عکس هایش را ببیند ! و خداحافظی می کنیم .

اگر دوست داشتید به ناهید سر بزنید این آدرس او. بروید پشیمان نمی شوید حتی اگر مجبور شوید ماشین تان را در تونل وحشتی به نام پارکینگ پارک کنید .

صبحانه، ناهار ،عصرانه با یک دنیا صفای روی ناهید خانم :ستارخان روبروی برق آلستوم . خ کاشانی پور . مجتمع تجاری توحید . طبقه همکف . شماره ۵۶ . اغذیه ی چرب و چیلی .

تلفن ناهید قربانی ۶۶۶۱۵۶۵۹

موبایل ناهید قربانی ۰۹۱۲۳۴۵۵۰۴۳

راستی یادم رفت بگویم غذاهایشان بسیار عالی و فوق العاده ارزان است .

اگرگلین بانوی مهربان نبود نمی توانستم این تصاویر را به شما نشان دهم او از فضایی که متعلق به خودش بود من را مهمان کرد . ممنونم گلین بانوی عزیزم

واین هم یک عالمه موسیقی افغانی

لینک دهندگان به این مطلب : بیلی و من ، بلاگ نیوز ، سایت زنان ایران،خورشید خانم ، بنفشه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 9:55 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

 گفتگویی کوتاه به همراه چند تصویر  برایتان در نظر گرفته بودم . نوشتم تا به آخر رسیدم اما دیدم چنان بعد از معرفی این شخص به بیراهه رفته ام که پشیمان شدم . حیف است ،حیف است زمانی که قرار است  از یک " انسان " صحبت به میان بیاید ، با عنوان کردن نام یک هرزه گرد ،همه چیز را لوث کنم .

می دانم که بسیاری از شما نمی دانید در باره ی چه صحبت می کنم و باز می دانم بسیاری نیز خوب می دانید که این چند روزه بر من چه گذشته است .آنان که پست هایم را می خوانند و می روند ، شاید سر از حرفهای امروز من در نیاورند    و آنان که  گاه به بخش نظر خواهی سرکی می کشند شاهدند ...

پستی که قرار بود اکنون آنرا مطالعه کنید در باره ی زنی ست ، زن  نه ! "شیر زنی ست" که دیروز ملاقاتش کردم .

حتما" گفتگو و تصاویر آن را خواهید دید . بزودی .  اما همانطور که گفتم بعد از صحبت در باره ی ایشان به بیراهه رفتم و دلم نمی خواهد آن پست را آلوده به نام کسی کنم که نه شرافت می داند چیست و نه انسانیت .

آخر همان پست قیاس کرده بودم این زن  ولگرد و آن شیر زن را اما .. آنرا بزودی خواهید خواند بگذارید چند کلامی بنویسم گر چه پراکنده و نامفهوم . چه ایرادی دارد؟ مگر نوشته های همه را همیشه من می فهمم؟ یک بار هم من گنگ حرف بزنم . حق دارم یا نه؟ خانه ی خودم است یا نه؟

بسیاری از شما می دانید که این بار  آبروی چه کسی را نشانه گرفته و از هیچ هراس ندارد .

او نمی داند نگاه خیره و مات من  به آن تهمت ها یی که زده در آن لحظات هیچ تفاوتی ندارد با آهی که نیمه شب از دل کسی بلند می شود و ویران می کند .

مگر حیثیت کسی را زیر سوال بردن  شوخی ست ؟!تاوان ندارد ؟!

من پشت نقابم ، افراد سرشناس چه ؟آبروی وحیثیت آنان چه؟

مگر با آبروی افراد خوشنام و  سرشناس بازی کردن شوخی ست؟
والله نمی دانم که به چه دین و آیینی معتقد است که اینگونه افسار گسیخته می تازد !بدون هراس از عاقبت این رفتار ناپسند .

روزی شخصی برای او پاسخی نوشت در دفاع از من . و اکنون این زن هرزه گرد اینترنتی چه بی محابا آبروی شخص دیگری را نشانه گرفته که " یک دوست " "اوست ! "چه بی شرم است این زن !
" یک دوست " سخنانی برایم نوشته بود که همانوقت هم گفتم با اشک و بوسه بدرقه اش کردم بدون آن که بدانم زن است؟ مرد است؟ جوان است؟ پیر است ؟ ایران است؟ ایران نیست ؟ چه فرقی می کرد ؟ اصل معرفتش بود که برایم سنگ تمام گذاشت اما!

این زن هرزه گرد اینترنتی  کور است ببیند نگارش " یک دوست " با نگارش کسی که او در باره اش حرف می زند چقدر با هم متفاوت است . 
کاش فقط به این اکتفا می کرد ! حرفهایی که از  زبان " یک دوست " نوشته بود ،وادارم کرد که بگویم : تف بر تو بی شرم ، که به هیچ چیز فکر نمی کنی به جز آن عملی که تو را پس انداخت .

 نام نمی برم . نمی خواهم من هم همدست او شوم و هیاهو براه بیاندازم اما بر خود واجب می دانم برای آن تعداد از کسانی که یا در وبلاگ دیگران یا در وبلاگ خودم شاهد این تهمت ها بودند توضیح دهم .

به خد.......ا به  روح رسول الله به علی به عمر به عیسی به موسی به عباس افندی به شیطان به ....... من نمی دانم " یک دوست " کیست اما فقط می دانم که از امریکاست . 

به سختی این قسم را می خورم اما  ناچارم:
به مرگ تنها دخترم ، همه ی هستی ام ،" یک دوست " ،" آنی" نیست که این نابکار می گوید .

 پست بعدی را که خواندید متوجه خواهید شد که چرا قیاس کردم و باز پی خواهید برد که چرا نخواستم آن پست را لوث کنم .
گاه در سایت هایی، وبلاگ هایی.. می خوانیم ، زیاد هم می خوانیم که فلان زن به خاطر سیر کردن شکم  خودش و فرزندش مجبور شده تن فروشی کند ! من می گویم ای کارد به آن شکمی برود که به خاطرش تن را عرضه کنی ، وقتی تن را عرضه کرد جان را هم عرضه می کند .

تن فروشی زن را به حکومت  ارتباط می دهند ! یعنی چه این حرفها ؟ جمع کنید ، حرف حسابی مان را بی حساب نکنید . تن فروش تن فروش است چه در فقر و چه در غنا.

آنان از یک چیز بهره نبرده اند : فرهنگ .

آخوند حکومت کند تن فروشند شاه حکومت کند تن فروشند به هر جای دنیا هم که پای بگذارند باز تن فروشند .

لقمه ی حلال از گلویشان پایین نرفته ، تربیت نمی دانند چیست ؟ اصل و نصب درست حسابی ندارند .

لبّ مطلب : ریشه ندارند !

کسی هم که تن فروش شد ،  روح سالمی  برایش نمی ماند برای همین :تهمت می زند ، حیثیت به باد  می دهد ، آدم می فروشد ، دل می سوزاند ...... همه کار می کند .

گرسنه بمانند فرهنگ ندارد . سیر باشد فرهنگ ندارد . پای کامپیوتر بنشیند ،فرهنگ ندارد . 

پست بعدی را حتما" بخوانید .

*****************

آنکه می خواند : علی گویم علی جویم .... از دنیا رفت . روحش شاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 11:44 قبل از ظهر  توسط راوی 

از فریدون فرخزاد چند آهنگ می خواهید؟ یکی ؟ دو تا؟ .... تا؟

وقتی به اینجا سر زدم ،  با خودم گفتم  با این لینک همه تان را خوشحال می کنم چون می دانم همه " فریدون فرخزاد " را دوست دارید .  بشنوید و بخوانید هر چه در مورد نازنین فریدون  فرخزاد ،می خواهید بدانید .

ترانه و آهنگهای دیگری هم دارد .

با دانلود بخشهایی از شب های برره و نقطه چین و یک دنیا کلیپ های تلویزیونی موافقید ؟

این خانم خانما هم گفته حتما" ببینید .

بدون شرح !

بالاخره گشتند و گشتند تا هم پالکی های خودشان را پیدا کردند ! عکس های سمت چپ صفحه را حتما" ببینید .

به دودردو سر می زنید؟

و در آخر خدمت عزیزان عرض کنم که مشکلی دارم نمی دانم از یاهوست یا از ویندوزمان ، هیچ ایمیلی را نمی توانم پاسخ دهم . ایمیل ها را می خوانم اما برای پاسخ دادن  با " ارور " روبرو می شوم .
به محض دستیابی پاسخ دوستان را خواهم داد مخصوصا" ۴۵ اراکی نازنینی که از سراسر دنیا ،این چند روزه برایم ایمیل دادند که ما از اول خواننده ی وبلاگت بودیم ! الحق که همشهری خودم هستید صبر کردید صبر کردید تا وقتی که گفتم سرگذشتم تمام شد آنوقت اعلام حضور کردید ! از آشنایی با همه تان خوشوقتم و با کمال میل بزودی پاسخ مهرتان را می دهم اما همشهری های خوبم " این به آن در " دیر خودتان را معرفی کردید حالا  چند روزی هم شما منتظر باشید :))

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 9:25 بعد از ظهر  توسط راوی 

هر جا سرک می کشم صحبت از " عشق " است و" روز عشق " .به قول شماها " ولنتاین "

راستش را بخواهید  زیاد با این جور چیزها ارتباط برقرار نمی کنم . زمان جوانی ما روز بزرگداشت عشق نبود اما عشق به معنای واقعی را می دیدیم لمس می کردیم و عاشق  شدیم  و عاشق ماندیم .

به قول یکی از خوانندگانم ، شاید مغز من در همان دوران جوانی ام " فریز " ! شده و نمی خواهم قبول کنم در حال زندگی می کنم .شاید ! اما عشق فریز شده هم زیباست !

عشق تنها نعمتی ست که وقتی خداوند به کسی می بخشد تمام و کمال می بخشد .

مگر " عشق " وقتی در دل حضور دارد کم و زیاد هم  می شود؟!

شاید " عشق" مرده و بزرگداشت آن هم کار نیکوییست در جای خود !

****************

تعدادی از عزیزان گلایه کرده بودند که چرا مراسم بزرگداشت " فروغ " را در وبلاگم اطلاع نداده بودم ، یکی از دختران گلم که از دختر خودم خیلی کم سن و سال تر است اینگونه برایم نوشته :

ا......ه ... راوی جون خیلی لوسی چرا نگفتی منم بیام :))

کلّی با دخترم به این نامه خندیدیم :))

عزیزانم اولا" که وبلاگ من که یک سایت خبری نیست ، ثانیا" من خودم حدود ۲ ساعت مانده به شروع برنامه از طریق این سایت با خبر شدم ، من غرب تهران زندگی می کنم و محل برگزاری این مراسم در شمالی ترین نقطه ی تهران ، خودتان حساب کنید چگونه خودم را به آنجا رساندم . تازه قرار نیست راوی از پشت نقابش بیرون بیاید برای همین با خودم می گفتم مطمئنم که در این مراسم این دختر خوب و دوست داشتنی من را خواهد شناخت و من بی نصیب از دیدار وی :)) برای او راحت بود شناختن من ، با این همه ردّی که از خودم باقی گذاشتم !

چقدر دل آدم می سوزد که پستی در باره ی انسانی بنویسی که توصیف شخصیتش از نگارش من خارج است و آنرا به عزیزی هدیه کنی که بزرگی ست از بزرگان ادبیات معاصر ما ،آنوقت! گاه www.sharemation.com برایت ادا در بیاورد و گاه بلاگفا . راستش خیلی سوختم !

**************

مگر او آبروی ریخته ی این چند روزمان را برگرداند ! قادر است به تنهایی ؟ به هر حال کارش زیبا بود .

***************

اولین بار نام زیبایش من را به وبلاگش کشاند . شهلا شرف . چه قشنگ چه سنگین .

اما از  وقتی رفتم  نوشته هایش را هم دوست دارم . اهل فلسفه است و سواد من در این باره کم . اما گاه سنگین می نویسد و گاه روان . خودش را هم دوست دارم . ماه است و مهربان . 

 نمی دانم تا به حال اشعار آقای معروفی را با صدای خودشان شنیده اید یا نه ؟ من که به خاطر فیلتر بودن ، نتوانستم به وبلاگ ایشان  بروم  اما خواهرم برایم این فایل را ایمیل کرد ، انصافا"  خیلی زیباست .

دست آقای بلوچ  درد نکند و ممنون.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 6:24 بعد از ظهر  توسط راوی 

این پست را هدیه می کنم به یکی از بزرگان ادبیات کشورمان که می دانم ،اگر می توانست می بود و اگر می بود، بزرگداشتی در خور " فروغ " تدارک می دید .

به عبّاس معروفی

می توان فریاد زد...

  بعد از ظهر امروز ۲۴ بهمن ، آرامگاه ظهیرالدوله تهران .
عکسهای دیگری از مراسم امروز :

یک،دو،سه،چهار،پنج،شش

عکس از راوی

 هواداران" فروغ "،بر شاخ خشک درختانی که بالای سر" فروغ  "نیم سایه ای افکنده بودند برگه های کاغذی را با روبان آویخته بودند که متن  سه یرگ از آن ها  را می خوانید :

دکتر مصطفی استاد دانشگاه سلجوق ترکیه :

به کسانی که ایرانی نیستند و به جای بهره از هنرهای زندگی ساز "فروغ " در تلاشند ایشان را هم میهن خود بخوانند یاد آور می شوم ، " عراق فارس " یا " اراک " که امروز شهری در ایران است ، نام سرزمینی بوده که " تفرش" شهر " فروغ " را هم در بر می گیرد پسوند " عراقی " در نام خانوادگی " فروغ " نشانگر این است که او از میانه های خاک کنونی کشور " ایران " است و آن دسته از " آریان " ( افغان ها ) تاجیک ها، آذری ها ( جمهوری آذربایجان ) و ما مردم ( ترکیه ) نمی توانیم و نباید " فروغ " را هم میهن خود بدانیم . ایرانی ها با یادآوری پسوند " عراقی " در نام خانوادگی " فروغ "  می توانند تلاش شما را پاسخ  دهند .

 

سرهنگ محمد فرخ زاد عراقی :

نام دخترکم را " فروغ زمان " گذاشتم ، چون پرتوی درآن بخش زمانی از زندگی ما بود و آن زمان تاریک را بر ما سرشار از روشنایی کرده بود . خوب است یادمان نرود نام او " فروغ زمان " است .

 هدایت شناس و فروغ شناس توانا ،پروفسور امیر مسعود فرخ زاد عراقی :

فروغ از آثار هدایت بسیار تاثیر پذیرفته است .

 چون عکس ها را  در www.sharemation.com آپلود کردم ، این سایت گاه دقایقی دچار مشکل می شود ، چنانچه قادر نبودید عکس ها را ببینید ، در فرصتی دیگر مراجعه کنید . متشکرم  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 5:3 بعد از ظهر  توسط راوی  |