تبليغاتX
آونگ خاطره های ما

آونگ خاطره های ما

دار،آونگ خاطره‌های ما در ساعت تاريخ بود.ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. ( سال بلوا ، عباس معروفی )

نخبگان ایرانی در آینه ی مطبوعات آلمان .

 Abbas Maroufi

دی سايت، مهم‌ترين نشريه آلمان شماره‌ی اين هفته‌اش را به ايران اختصاص داده است. آن هم در صفحه‌ی 2 و با عکس پنج چهره موفق ايرانی در زمينه‌های مختلف. گزارش دی سايت با اين جمله آغاز می‌شود:  
در کتابفروشی ايرانی و شرقی عباس معروفی در کنار قفسه‌های کتاب می‌توان کارت تبريک هم خريد. در انواع مختلف اين کارت پستال‌ها يکيش با خط طلايی بسيار چشمگير است: «تبريکات صميمانه برای طی مدارج عالی». 
هفته‌نامه دی سايت از 120 هزار مهاجر ايرانی ساکن آلمان نوشته که خيلی خوب توانسته‌اند در جامعه‌ی ميزبان خود را با مسايل هماهنگ کنند و موفق شوند.  
ايرانيان آلمانی اثبات زنده‌ای بر اين واقعيت هستند که برای هماهنگ شدن با جامعه کمتر برايشان مسايل مذهبی مطرح بوده تا تحصيلات. آنها نقش پررنگی در جامعه‌ی تحصيلکرده دارند. 
در اين گزارش که با عکس پرستو فروهر نقاش، عباس معروفی نويسنده، شرمينه شهريور دختر شايسته اروپا در سال 2005، حوروش پورکيان، و وحيد وحدت‌حق صفحه آرايی شده، گفتگوهايی نيز با آنان انجام گرفته است. 
اين گزارش که به وسيله‌ی يورگن لاو، عضو برجسته تحريريه‌ی دی سايت انجام شده چنين تيتری دارد: يک هيچ سرزمين ما را نمايندگی می‌کند. 
عباس معروفی می‌گويد: «رژيم ايران سال‌ها تلاش می‌کرد علی رغم ويرانی خانه، نمای زيبايی از آن به غرب جلوه دهد، اما احمدی‌نژاد نما را عوض کرد، و حجاب نظام جمهوری اسلامی را برداشت، و آن را عريان کرد.» 
عباس معروفی خطاب به سياستمداران غرب می‌گويد: «چطور می‌توان با رژيمی ديالوگ داشت که با مردم و نخبگان خودش ديالوگ ندارد؟» 
در اين گزارش مفصل بيشتر به موفقيت ايرانيان در آلمان پرداخته شده است. و بسيار از نويسنده معاصر سخن رفته است. دی سايت می‌نويسد: 
«عباس معروفی يکی از مشهورترين نويسندگان ايرانی است که رمان‌های اجتماعی انتقادی او در ادبيات مدرن تثبيت شده است... مجله‌ی گردون او در دهه‌ی 90 تريبونی بود برای مخالفان آزاديخواه. اين مجله در سال 96 بسته شد، و عباس معروفی با حکم شلاق و زندان به آلمان پناهنده شد. وحالا ده سال است که با همسر و سه دخترش در آلمان زندگی می‌کند... او ناچار بود مدت دو سال در يک هتل کار کند که اين شغل او را بيمار کرد. معروفی در اين مدت نتوانست بنويسد. از سه سال پيش او با تأسيس کتابفروشی "هدايت" مسير زندگی‌اش را به نحو مطلوبی تغيير داد. ناشر عباس معروفی در آلمان انتشارات معتبر سورکامپ است... و او با وبلاگ‌هايش در افکار عمومی ايران حضور چشمگيری دارد... او از وقوع جنگ بيم دارد...»

Parastou_Forouhar

برای خواندن اصل گزارش می‌توانيد به دی سايت مراجعه کنيد.

قرار بود مدتی مطلب ننویسم اما مگر" گنجی " و " عباس معروفی "  گذاشتند ! 

کنسرت داریوش در آلمان

گوشی را که برداشتم گفت: «سلام. داريوش هستم، داريوش اقبالی.»
گفتم: «من سلام عرض می‌کنم آقای اقبالی.»
می‌خواست پيشاپيش تبريک عيد بگويد، می‌خواست مرا به کنسرتش دعوت کند، می‌خواست برای  آزادی گنجی شادباش بگويد، می‌خواست...

داريوش يکی از مؤدب‌ترين هنرمندانی است که در عمرم ديده‌ام. آرميده و باوقار. بی آنکه تمهيدی داشته باشد بزرگواری‌اش پيشقدم می‌شود در پندار و گفتار و کردار....ادامه ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 3:52 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

 

آقای گنجی گفتند :از قول من از تمام بلاگر ها ، از  مردم ،... از همه تشکر کن و بگو ممنونم که در این مدت من را تنها نگذاشتید و از زحمات یکایک شما متشکرم .

به دلالیلی ناچارم نوشته هایی به آخر این پست اضافه کنم !

اکبر گنجی در اولین روز آزادی ( عکس از راوی )اکبر گنجی اکبر گنجی و نعمت احمدی ( وکیل )اکبر گنجی و برادرش اکبر گنجی و نعمت احمدی

اکبر گنجی در اولین روز آزادی

عکس ها از " راوی " با تشکر فراوان از شهاب عزیز به خاطر اختصاص فضا جهت آپلود کردن عکسها .

ساعاتی در خانه ی آقای " گنجی" در محضرشان بودم بنا نداشتم گزارش از آنجا بنویسم اما مسائلی باعث شد که این نکته را اضافه کنم :

در بعضی از وبلاگ ها و سایتها افرادی غیر مطلع اظهار می کنند که آزادی " گنجی " موقتی ست !

دیشب آقای گنجی به شدت این موضوع را تکذیب کردند و گفتند که مسائل گذشته گذشت. مگر این که از این به بعد ...

 و دیگر اینکه ،نمی دانم چرا اینقدر همه به ریش آقای گنجی گیر دادند !  والله به خدا دیشب چند بار از برادرشان سراغ سلمانی را  می گرفتند ، بزودی وی را با چهره ی جدید خواهید دید !  بروید سراغ مسائل مهم تر !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 1:28 قبل از ظهر  توسط راوی  | 

می نویسم پاک می کنم می نویسم پاک می کنم چه بنویسم که شادی درونم را هویدا کند؟

زنگ زدم به " رضوانه" دختر آقای " گنجی " فقط گریه می کردم  و او دلداریم می داد !

خد...........ا که چقدر این خانواده روح شان بزرگ است . به خدا این را از روی احساس نمی گویم ،کسانی که از نزدیک با این خانواده آشنا هستند می دانند چه می گویم ...

می روم به دیدارشان ! چه دیداری ....خد.....ا شُکر ...شُکر ...

از حال و روزش پرسیدم "رضوانه " می گفت : راوی جان پدرم خیلی از نظر جسمی ضعیف شده گفتم عزیز دلم اصل  همان برق چشمانش است که همان است که بود ...

هر چه با این نازنین دختر گفتم و شنیدم با های های گریه ی من توام بود و با نوازش های آن نازنین ...

به دیدارشان می روم شما می گویید در این دیدار  چه بگویم؟!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 3:52 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

به دخترم می گویم کاش به خوانندگانم قول نداده بودم ،می پرسد چه قولی ؟ می گوییم همین  "گوشت کوب کشور" خانم را ! می پرسد چرا؟ می گویم پرونده ی انرژی هسته ای  ایران رفته به شورای امنیت آنوقت من از گوشت کوب کشور خانم بنویسم ؟! دخترم می گوید نگران نباش! همین روزهاست که موضوع انرژی هسته ای ایران  هم بشود حکایت گوشت کوب کشور خانم !

 

یکی از زنان محله ی قدیم  ما  در اراک نامش" کشور خانم" بود . حکایت ها داشت این کشور خانم . وجودش سرشار از شادی بود چرا که کارهایی از او سر میزد که اخمو ترین آدم را هم به خنده می انداخت .تمام شیرین کاری های او  بعد از گذشت سالیان دور هنوز ورد زبانمان مانده و گاه به فراخور موضوعی که پیش می آید از آن خاطرات یاد می کنیم .نام  یکی از آن خاطرات "  حکایت گوشت کوب کشور خانم " است !  ابتدا کمی در باره ی کشور خانم بدانید:

 این کشور خانم هیکلی داشت که به هرکول گفته بود تو برو کنار،من هستم ! کم مانده بود تصویرش را روی حلب روغن نباتی "جهان " چاپ کنند همان حلب ۵ کیلویی ها که هرکول کره ی زمین را بلند کرده بود و قدرت نمایی می کرد .   همیشه ی خدا هم آبستن بود . پشت سر هم بچه هرکول تحویل جامعه می داد و هیچ باکش هم نبود . معمولا" اوقات بیکاری که گویا همیشه ی خدا هم بیکار بود چهار زانو پهن می شد رو زمین ،جلوی در خانه شان مدام هم دهانش می جنبید  . هر کسی هم که رد می شد تا حسابی حال و احوال نمی کرد و از نخود لوبیای خانه شان نمی پرسید  ول کن رهگذر بخت برگشته نبود ، چه زن و چه مرد . کشور خانم  زن خوبی بود چون  تمام مردهای محله را محرم می دانست و بدون هیچ نگرانی سینه هایش را از یقه ی گشادش بیرون می انداخت و یک بچه روی پاهاش بود و  شیرش می داد و یک بچه هم در حالت ایستاده به آن یکی سینه اش مک می زد ، گاه مک می زد و گاه چرخی در کوچه می زد و دوباره بر می گشت خدمت سینه ی مادرش می رسید . گاهی هم چنان سینه ی مادرش را گاز می گرفت که جیغ کشور خانم به آسمان می رفت .تا اینجا کشور خانم را شناختید حالا برویم سراغ "عمو نیزَو "

 اول این  را بگویم ،اراکی ها به عموی خودشان می گویند "عمو" اما صحبت از مرد غریبه ای که به میان می آید که هیچ لقب " خان " و آقایی " به قیافه اش نمی خورد می گویند "عام " مثلا" " عام صفر " همان که خر داشت و شیر خر و این حرفها که در محله ی ما   زندگی می کرد و شیر خرش قسمت ما نشد ...

 نیزَو ( nizzoo) اصطلاحی ست که اراکی ها به کسی که  دماغش را بگیری جانش در می آید می گویند .

یک پیر مردی بود که خودش یک فروشگاه فردوسی سیَار بود .  یک زنبیلی سیمی داشت که همه چیز در آن پیدا می شد از سنجاق قفلی بگیر تا کیسه حمام و نعلبکی و سفیداب و کش شلوار و سوزن نخ و  ... خلاصه همه چیز . صبح که می شد زنبیلش را بر می داشت و هر روز به یک محله می رفت برای فروش اجناسش. نمی دانم کدام شیر پاک خورده ای نام او را گذاشته بود " عام نیزَو " . خرید کردن از عام  نیزَو را زنان بسیار دوست داشتند چرا که حتی می توانستند کش  تنبانشان را هم نسیه و  قسطی بخرند . تازه! عام نیزَو سفارش هم قبول می کرد . مثلا" فلان خانم می گفت " عام نیزَو  دفعه ی دیگر آمدی برای من یک دست استکان کمر باریک بیاور ، او هم می آورد .روز مشخصی هم نداشت آمدنش ، هر وقت عشقش می کشید به محله ی ما می آمد . وقتی از سر کوچه می پیچید کشور خانم داد می زد که عام نیزَو بیا اینجا .  مگر عام نیزو جرات داشت مخالفت کند ؟! آخر این عام نیزو  قدَ و قواره اش از یک بازوی کشور خانم هم کوچکتر بود . کشور خانم صدا می زد و عام نیزو هم اطاعت امر .و به این شکل محل  فرود  عام نیزَو جلوی خانه ی کشور خانم بود . کشور خانم هم  با آن یال و یقه ی بازش ! آدم از خجالت می مرد!

 تمام اجناس عام نیزَو در دکانهای سر کوچه موجود بود اما خانمها دوست داشتند جمع شوند دور عام نیزَو . هم خریدشان را می کردند و هم کله پاچه ی شوهر و خواهر شوهر را بار می گذاشتند . هم فال بود و هم تماشا !

یک روز کشور خانم و بقیه زنهای محله سرگرم خرید از "عام نیزَو بودند . حالا بخوانید چند جمله ای که بین کشور خانم و عام نیزَو رد و بدل شد :

: عام نیزَو این گوشت کوب چند؟

: ۵ قرون ( ۵ ریال )

: نه گرونه ارزونتر بده بردارم

: چند می خوای ؟

:یه قرون

: خواهر من ۵ قرون کجا یه قرون کجا ؟ ۴ قرون بده برش دار

: نه گرونه یه قرون می دی برش دارم

:گرون نیست خودم سه قرون پولشو دادم ، سه قرون بردار

: نه گرونه  یه قرون

: خواهر به ضرر ما راضی نباش برش دار  دو زار

: نه بابا دوزار بدم گوشت کوب !

:  امان از دست شما زنها خیلی خب یه قرون بده مبارکت باشه

: نمیخوام !

جهان زیبا شد، بلبل چمن آرا شد ، در ایران جشن گلها ز نو بر پا شد !

***************

این هم جیره ی ایام نوروز برای کسانی که احیانا" اهل قر کمرند :)) 

قد و بالای تو رعنا رو بنازم ( جلوی نام آهنگ، تصویر هدفون هست روی آن کلیک کنید )

بگو یار که بودی ؟ 

می روی جانم به فدایت مرو سوختم از جور و جفایت مرو

نمکی یادش بخیر چشم سیاهت نمکی یادش بخیر شور نگاهت

لبات تنگ شرابه نگاهت می نابه

حاجی بنده چی بودم حاجی بنده چی شدم !

من برات هر چی می گفتم همه از دل بود ...

 نوروز و سال خوبی برایتان آرزو می کنم و همه تان را به خدا می سپارم .

( بخش نظر خواهی چند ساعتی فعال بود اما به همان دلیل که گفته بودم ،شخصی مادرش را گم کرده اینجا دنبالش می گردد مجبورم نظر خواهی را غیر فعال کنم )

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 3:32 قبل از ظهر  توسط راوی 

قرار بود پست آخرم را بنویسم اما!

با چنین حوادثی مگر می توان بی تفاوت از کنارش گذشت؟

يک گزارش از تهران / از دختر وطنم، ايران
روبوت عزیز! منم، انسان!

اینجا ایران است. سرزمین تكرارهای مكرر! امروز، روز من است! امروز، روز دوستان كبود من است! دوستان كبود من، انسانند. این انسان‌ها، امروز 10 دقیقه فرصت خواستند تا بگویند انسان چیست. امروز، روز من است. اینجا پارك دانشجو است. اینجا، فرهنگ واژگان حكومت است. امروز، اینجا عدالت را حك كردند، بر بدن‌های كبود ما! امروز انسان را تصویر كردند، بر صورت خونین دوستم! امروز، برابری را معنا كردند. ما، امروز برابر بودیم: زن و مرد، هر دو كبود!
اینجا، چهارراه ولیعصر است. امروز، روز اقتدار حكومت است. امروز، اقتدار را نمایش دادند در انبوه خیابان‌های بسته شده با الگانس‌های روبوت‌ها!
روبوت عزیز!
آن هنگام كه سنگینی باتومت را بر من فرود آوردی، آن هنگام كه مرا درسرمای جوی پر از آب ـ به گمانت ـ بر جای نشاندی، حتا آن هنگام كه در هجوم باتومت، به سختی خود را از آب بیرون كشیدم... مرا كینه ای از تو در دل نبود. تو فقط یك روبوت هستی! یك روبوت! گمانت هم، وهمی بیش نخواهد بود. مرا حتا كینه‌ای از برنامه‌نویست هم در دل نیست؛ كه آدمی را قدر و منزلت بیش از این است. من، انسانم! و این چیزی است كه تو را هیچگاه توان دركش نخواهد بود!
امروز، 8 مارس است؛ روز جهانی زن! امروز، دوستانم را با خود بردند: كشان كشان، خونین، كبود! امروز، لباس شخصی‌ها،چفیه‌به‌گردن، با حمایت روبوت‌ها، خاطره كبود روزمان را بر عمق جسم و جانمان حك كردند.

*‌‌ * * * * * *
با لباس ها و كفش‌هایی خیس و سنگین از آب جوی، با دوستانم به راه می‌افتیم، پیاده. یكی دست بر بازوی كبود، دیگری حیرت‌زده از این وقاحت و...
خیابان‌ها مملو از الگانس‌های پلیس، نیروهایشان و لباس شخصی‌هاست: همه بی‌سیم به‌دست. از سرما بدنم بی حس شده بود. گفتم چقدر دلم می‌خواهد پاهایم را در آب جوش بگذارم. یكی گفت: اگر می‌ماندی، پاهایت را در آب جوش هم می‌گذاشتند. بر صورت‌ها لبخند تلخی نقش می‌بندد. آقایی با نگاه به آن‌همه نیروی امنیتی از یكی از آنها پرسید:
 - چه خبر شده؟ این همه نیرو در خیابان چه می‌كنند؟
-  خبری نیست. سلامتی رهبر!
- یعنی برای سلامتی رهبر این‌همه نیرو در خیابان‌ها ریخته؟
-
سوار تاكسی كه می‌شوم از راننده می‌خواهم شیشه را بالا بكشد. با تعجب نگاهم می‌كند:
- خانم! یعنی شما تو این هوا سرده ته؟
- شما هم اگر سر تا پا خیس و باتوم خورده بودید، مثل من سردتون بود. (برایش تعریف می كنم)
- خانم عزیز! مگه سرت درد می‌كنه؟! اینها یك‌سری روبوت استخدام كرده‌اند كه هر فرمانی رو بدون فكر اجرا می‌كنند. تو كه تحصیل كرده‌ای! روبوت را كه بهتر از من می‌شناسی!... خدا، باعث و بانیش رو لعنت كنه! یه زمانی تو این مملكت شرافت معنی داشت!...
امروز، روز زن است. اینجا ایران است، صدای جمهوری اسلامی!

نام نويسنده اين گزارش را روزی خواهم گفت که کسی در ايران ولی فقيه نباشد. روزی که مردم خود سرنوشت خود را رقم بزنند، زن و مرد، همه. روزی که زندان اوين موزه هنرهای مدرن شود با هزاران اثر زيبا از عاشق ترين انسان ها. اگر حکومت بعدی زندان خواست برود يکی در شأن خود بسازد.


 

بر گرفته از وبلاگ حضور خلوت انس

 

***************

 

کلیپ و تصاویری از تجمع زنان

 

گلین بانو:

 

 من بیشتر از آنچه که برای خودم متاسف باشم یا نگران باشم، متاسفم برای جوانان کشورم که لباس پلیس تنشان بود و امروز این وحشیگری را من از آنها دیدم. البته همه را محکوم نمی کنم، در میان آنها بسیار انسان های خوبی هم دیدم، ولی بسیاری از آنها هم بودند که باید در رفتار خودشان تجدیدنظر کنند. حیف از جوانی آنها که با اینطور رفتار وحشیانه خدشه دار شود و ما زن ها بیدی نیستیم که با این بادها بلرزیم.

 

فواد:

 

آنان می خواهند افق بلند را از جنبش زنان بگیرند. آنان را به امور حداقلی مشغول سازند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 1:54 بعد از ظهر  توسط راوی 

به آدم ساده لوحی گفتن تا حالا "موز " خوردی ؟ گفت آره اون که هسته اش زرده ؟

حالا حکایت ما و روز جهانی زن ! از دیروزه تا حالا به هر وبلاگ و سایتی سرک می کشم ،صحبت از روز جهانی زن و این حرفهاست . اما هر چه به حال و گذشته نگاه می کنم چیزی به نام حق و حقوق  نه دیده ام نه لمس کردم و نه می توانم بفهمم ! ما زنان ایرانی در کجای این جهان قرار گرفته ایم  که چنین مهجور و مظلوم مانده ایم؟ آنقدر در منگنه بودیم که نمی توانیم بفهمیم حقَ ما زنان چیست ؟ اگر روزی روزگاری به این حق و حقوق رسیدیم چگونه باید از آن بهره مند شویم . صحبت از حق و حقوق زن در ایران برای ما به مانند صحبت از معادلات ریاضی برای یک کودک ۲ ساله است ! همانقدر نامفهوم ،همانقدر نا مانوس ! مسائل پیچیده و دست و پا گیری که هم قانون و هم عرف برای ما زنان ایرانی ساخته و پرداخته ،اجازه ی این را به زن ایرانی نمی دهد که بتواند حتی در خیال خود آنرا تصور کند . براستی اگر روزی به این حقوق رسیدیم ، از آن طرف بام نمی افتیم ؟!

**************

عید نوروز نزدیک است ، پیشاپیش عید را به همه ی شما خوبان تبریک می گویم . امیدوارم که همه ی شما چه در ایران و چه در خارج از ایران سال خوبی را آغاز کنید و به هر آنچه که می خواهید برسید . بیاییم دعای تحویل  سال را همه با هم با این جمله آغاز کنیم :

پروردگارا ترا قسم می دهم به آبروی هر کسی که نزد تو آبرو دارد که سال آینده این خار های مغیلان را از سر راهمان برداری تا که هر ایرانی بتواندبدون دغدغه  زندگی کند . هیچ ایرانی حسرت دیدار وطنش را نداشته باشد که این کوچکترین حق هر بشری ست ، و هیچ ایرانی در وطنش در بند و اسارت نباشد . ( فکر می کنم دیگر باید خدا را قسم داد بلکه کارساز باشد )!

**************

و اما پاسخی به یکی از خوانندگان محترمم که در جمع از من سوال می کند ناچارم در جمع پاسخ بگویم . از من پرسیده بود چرا هیچوقت از " اکبر گنجی " حرفی نمی زنی ؟!

همانگونه که در پست های اولم نوشته بودم ،   اوج تلاش برای آزادی "گنجی " برای من مصادف بود با مطالعه ی کتاب فریدون سه پسر داشت و همین انگیزه ای شد تا وبلاگ نویسی را آغاز کنم اما !

 چون  من می دانم که" رضوانه " دختر آقای " گنجی " خواننده ی وبلاگ من است ، حتی عکسی که از "گنجی " در گوشه ی وبلاگم داشتم را برداشتم ، نمی دانم کار درستی کردم یا نه ؟ اما دلم می خواست زمانی که این نازنین دختر وبلاگم را می بیند برای دقایقی هم که شده از مسائلی که سالهاست با آن دست و پنجه نرم می کنند به دور باشد . روزی برایم نوشت : ما خانوادگی عاشق این موسیقی هستیم ( شب سکوت کویر که همان اوایل وارد وبلاگم می شدید می شنیدید ) این حرف او ویرانم کرد ! می دانستم با شنیدن این نوا یاد پدرش می افتد...

از گنجی چه بگویم ؟  از بزرگی این مرد بگویم؟! در قلم من می گنجد؟! یا چه خبری از او داریم به جز آن صحبتهایی که گاه گاه از شیر زنی چون " خانم شفیعی " در بعضی از سایت ها می خوانیم ؟  فرض کنیم من هر روز نوشتم ... ۳۰ روز مانده  تا گنجی آزاد شود ... ۲۰ روز مانده ... اگر آزاد نشد می توانم در چشمهای این دختر نگاه کنم؟! به هر صورت غلط یا صحیح ! من اینگونه تشخیص دادم .

**************

اگر تا مدتی نامه ای، پیغامی بی پاسخ  ماند  از همین حالا عذر خواهی می کنم . یکی دو روز دیگر هم " گوشت کوب کشور خانم "را تفدیمتان می کنم  :))و موقتا" می روم . شاد باشید و از تک تک شما ممنونم  و می بوسمتان . سال خوبی داشته باشید .

گل اومد بهار اومد من از تو دورم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 12:47 بعد از ظهر  توسط راوی 

چند سالی ست که  شب های چهارشنبه سوری ، میدان های شهر به میدان جنگ می ماند ، همان صحنه هایی که در فیلم های جنگی می بینیم ، جنگ تن به تن ، پرتاب نارنجک و بلافاصله پشت دیواری پنهان شدن . جشن جای خودش را به خشونت داده و نه تنها آرزوی رسیدن چهارشنبه سوری را در دل نداری بلکه ، وحشت و نگرانی آسوده ات نمی گذارد که : امسال بر سر چه کسانی چه خواهد آمد! خودت و فرزندت سعی می کنی در گوشه ی آپارتمان بنشینی و لحظه شماری کنی تا آن صداهای گوش خراش که روح را می آزارد تمام شود اما  نگرانیت به ماتم تبدیل می شود وقتی که دست قطع شده ی پسر همسایه را می بینی ، یا خبر مرگ این و آن را در تلویزیون نظاره گری !

سر منشاء تمام این خشونت ها که توسط جوانان صورت می گیرد چیزی نیست جز همان موانعی که سالهاست حکومت بر سر راه جوانان گذاشته تا خوشی را تبدیل به عقده گشایی کنند تا انرژی نهفته در خود را به شکلی نامتعارف بروز دهند آنوقت در چنین شرایطی !

در بعضی از وبلاگ ها می خوانیم که " چهار شنبه سوری روز اعتراض ملی "!

چهار شنبه سوری !  تعدادی  جوان بی تجربه و بسیاری از آنان به شکلی یا کشیده اند یا نوشیده اند آنقدر که از حدَ جنبه ی آنان خارج است و نیز  همه انواع مواد منفجره در دست ! آنوقت بیاییم و آنان را به این عزم ملی ! دعوت کنیم ! نتیجه چه خواهد بود؟

درست شبی که شهر حالت آماده باش دارد ،نیروهای پلیس و لباس شخصی و هزار جور مامور دیگر ! چه نتیجه ای حاصل می شود از این دعوت ! از این که بعضی از جوانان خام را تحریک کنیم که "اعتراض" کنیم ؟ آیا به عاقبت آن اندیشیده اید؟ اگر دانسته این کار را می کنید که زهی  بی انصافی! اگر هم ندانسته جوانان را به سوی این حرکت می رانید که باید بگویم زهی تاسف !

تجربه این را می گوید که کسانی که عامل تحریک هستند ،دستشان دور از آتش است.

یک هفته تا چهارشنبه سوری وقت باقی ست . لطفا" کمی بیاندیشید !

***************

چند لینک متفاوت برای سلیقه های متفاوت .

چهار شنبه سوری

تصاویری از کودکی تا...سران سیاسی جهان

پايگاه اطلاع رساني نوروز

قابل توجه خواهر کوچیکه و بی تا و هر کسی که دنبال نام برای کودکش  می باشد .

چه می کند این شهر آشوب ما ! مرسی عزیزم

دلش را ندارید نگاه نکنید

شما را سر جدَتان بیخودی پینگ نکنید که مایه ی شرمندگی می شود !

آن زمان که ما جوان بودیم و او به ایران آمد به او می گفتیم " دمیس روسز " و جوان های حالا می گویند " دمیس روسس " فرقی نمی کند ! اصل نغمه ی زیبای اوست.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 3:20 بعد از ظهر  توسط راوی 

رهای من ،دخترم

نگرانت بودم خیلی هم نگران ، و دوستان می گفتند به دلت بد راه نده ، من خودم این دل بی صاحبم را می شناسم . محال است به من دروغ بگوید . بسیارند کسانی که مدتی ست از آنها بی خبرم اما فقط دلم برای تو شور می زد . همه تان را دوست دارم اما دلم می گفت که"رها "...

عزیزم نازنینم ، خودم داغ های بسیار بر دل دارم ، داغ پدر ، داغ برادر ۴۵ ساله و داغ برادر زاده ی ۱۸ ساله  و داغی که خودت از آن خبر داری . درکت می کنم ،می فهممت اما ،باید پذیرفت ، راه دیگری نیست ، باید دل را فریب داد و آرامش کرد .

عزیز دلم ، بارها در نامه هایی که برایت فرستادم دخترم خطابت کردم ، خودت خوب می دانی که چقدر دوستت دارم ، خودت را شعورت را مهربانیت را و نجابتت را .

دخترم ، گر چه می دانم هیچگاه جای آن نازنین را برایت نمی توانم بگیرم اما دلم می خواهد مانند یک مادر روی من حساب کنی ، دلم می خواهد گاه گاهی همینجا ، زیر همین سقفی که هستم تو را در کنار دخترم ببینم و بگویم من دو دختر دارم .

من را ببخش . در چنین موقعیتهایی نمی دانم چه باید بگویم اما می دانم چه باید کرد . دوست دارم هر زمان که دلت گرفت بیایی و کنارم بنشینی و مادر خطابم کنی . من منتظر آمدنت می مانم . دوستت دارم  . همین.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 10:4 بعد از ظهر  توسط راوی 

 می گویند  روزی در سرزمینی، پادشاهی  قرار بود دخترش را شوهر بدهد ، اما چنان شرطهایی تعیین کرده بود که کمتر کسی جرات می کرد به خواستگاری برود ،شرط و شروط زیاد بود و اگر کسی می رفت و دختر را می دید و از پس امتحانات پادشاه بر نمی آمد سرش را از تنش جدا می کردند تا هر کسی که لیاقت دختر پادشاه را دارد پیشقدم شود . تا اینکه روزی مردی ژنده پوش و  لوچ و لنگ و بد ترکیب و  خلاصه همه چیز تمام به در قصر پادشاه رفت . نگهبانان با دیدن او هراسان جلو آمدند که تو اینجا چکار داری ؟ مرد گفت با پادشاه کار خصوصی دارم . نگهبانان مانع رفتن وی به داخل قصر شدند و گفتند پیغامت را بگو تا به پادشاه برسانیم . مرد گفت آمدم به پادشاه بگویم روی من یکی حساب نکنید !

حالا حکایت وبلاگ نویسی من و این که گفتم من دیگر نمی نویسم ! خب حالا فرض کنیم ننویسم ، چه اتفاق مهمی خواهد افتاد؟!

 اما عزیزان، من نگفتم می روم و دیگر نمی آیم ، کجا بروم ؟ تازه پیدایتان کردم . من گفتم دو سه پست می نویسم بعد از آن معلوم نیست کی برگردم ، شاید من اشتباه توضیح دادم . نه! فعلا" بیخ ریش وبلاگشهر بسته شدم و ول کن   معامله هم نیستم .

تعدادی  از دوستان که درست حدس زده بودند و منظور من را متوجه شدند که  گفتم مدتی نیستم . تعدادی هم فکر کرده بودند که مسافرت خارج از کشور دارم !  ای خدا از زبانتان بشنود ، من تا حالا رنگ خارجه و فرنگستان را ندیدم . قرار بود ببینم   خواهرم دعوتنامه هم فرستاد اما به دلایلی جور نشد . گفتم خواهرم دعوتنامه هم.... یاد این جمله ی "عین الله " افتادم : در شهر به من پیشنهاد شد  مدیر بشوم من قبول نکردم ! آره اصلا" اختلاف ایران و اروپا هم از آنجایی شروع شد که من  افتخار ندادم و دعوت را قبول نکردم !

 این روزها مشغول خانه تکانی هستیم ، دیروز در حین کار  یاد قدیم افتادم ، چقدر مزَه می داد موقع خانه تکانی که می شد ، هر گوشه ی قالی را که کنار می زدیم یک عالمه اسکناس و پول خرد جمع می کردیم ، همه ی پول هایی که سر تا سر سال مامان از بابا  به عنوان خرجی می گرفت و مقداری از آن را قایم می کرد و بعد یادش می رفت برشان دارد . و باد آورده را هم باد می برد و ما بچه ها دلی از عزا در می آوردیم . پول را بر می داشتیم و می گفتیم خودم پیداش کردم و مامان هم برای اینکه زودتر قال قضیه کنده شود سکوت می کرد . جدا" چقدر برکت زیاد بود. اما  حالا ! هر چه زندگی مان را زیر و رو می کنیم  دریغ از یک تومان که پیدا کنیم !

 *************

چند لینک متفاوت برای سلیقه های متفاوت .

ابتدا مژده به کتاب خوانها

سخنرانی علی افشاری

ما اراکیها یک ضرب المثل داریم ( با لهجه می نویسم )  : کاشکی آقام نمرده بود مُنه با ایی آیین دیده بود

 و خبری از سایت هفتان ،،، «خاطرات سفر به ايتاليا» نوشتۀ فروغ فرخ‌زاد

در باره ی پدیده ی حاجی فیروز

چقدر صبوری این نازنین را دوست دارم ،شهلا ی گلم .

شما مونیکا جلالی می شناسید؟ راستش را بخواهید اولین بار است اسمش را می شنوم آنهم از وبلاگ فرهاد  ، کنسرتی هم از او در همین پست  آخرش  دارد اگر دوست داشتید ببینید .

این که می گویند اگر هر چه داری با دیگران تقسیم کنی برکت پیدا می کند راست می گویند .

 " شاه حسین" عزیز  برایم  این همه آهنگ های مختلف فرستاده  از ام کلثوم فریدالاطرش  عبدالحلیم ...شما هم استفاده کنید .  سیناز گلم  هم  با  ایمیل یک عالمه عبدالحلیم حافظ برایم فرستاده  هم صوتی هم تصویری  کنسرتش را ببینید .

از هر دوی این عزیزانم تشکر می کنم .

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 3:23 قبل از ظهر  توسط راوی 

میلاد کیایی را همه می شناسیم ،آهنگساز و نوازنده ی سنتور.  در اولین کنسرت استاد گلپایگانی که بعد از انقلاب در امریکا برگزار شد ایشان هم می نواختند . باید بگویم که افتخار آشنایی با این هنرمند را دارم .  ایشان وقتی در باره ی موسیقی صحبت می کنند گویی در باره ی معشوق خود حرف می زنند . چنان با احساس از اعجاز موسیقی می گویند که شنونده را سحر می کنند.ایشان می گفتند:

زمانی  با یکی از دوستانم که ایشان هم نوازنده ست سفری داشتیم به استان چهار محال و بختیاری . روزی به اتفاق دوستم  سازهایمان را برداشتیم و رفتیم به دامنه ی کوه . پس از دقایقی که گشت زدیم برای استراحت نشستیم . دوستم گیاهی را نشان داد و گفت نام این گیاه به زبان محلی "ماهور " است بگذار تا دمی "ماهور " برایش بنوازم ! و شروع کرد به نواختن همینطور که او می نواخت " گل ماهور " که حالت غنچه داشت شروع کرد به باز شدن . او می نواخت و هر دو شگفت زده باز شدن گل ماهور را نگاه می کردیم !

این هم نمونه ای دیگر از اعجاز موسیقی !

میلاد کیایی فرزند " گرگین کیایی " از پیشکسوتان تئاتر در ایران از  اوان  کودکی با هنر زندگی کرد و رشد کرد .  ایشان روزی داشتند از فیلمی صحبت می کردند که خانم "دلکش " در آن بازی کرده بودند و همان ترانه ی معروف " جام طلا " را در آن فیلم اجرا کرده بودند ، ایشان گفتند من هم ده دوازده ساله بودم و نقش کوتاهی در آن فیلم داشتم ، وقتی این را می گفتند احساس کردم با حالت افسوس به آن زمان فکر می کنند . گذشت . تا گشتم و آن فیلم را برایشان پیدا کردم و روزی فیلم را برایشان بردم ، خدا می داند چقدر به وجد آمده بودند و پشت سر هم می گفتند : را...وی... تو می دانی چکار کردی ؟! و من خوشحال از این که توانسته بودم این فیلم را به دستشان برسانم . جالب است که در آن فیلم هم سازی به دست دارند و می نوازند !( نام فیلم را فراموش کرده ام )

قطعه ای از سنتور نوازی ایشان

ترانه ی جام طلا را پیدا نکردم اما شنیدن " کودکی " هم خالی از لطف نیست .

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 1:12 بعد از ظهر  توسط راوی 

ابتدا این آهنگ را تقدیم کنم به یکی از همشهریان خوبم . کیا بهادری

اندک اندک جمع مستان می رسند

اینقدر به من نگویید  چرا هی اراک اراک می کنی  . خدا وکیلی شما بودید چه می کردید؟ همشهری های گلم یکی یکی دارند از راه می رسند . می رسند تا من ببالم . به یکایکشان . یا وبلاگ دارند و یا با ایمیل می آیند و می گویند من هم اراکیم . و دیشب "کیا " آمد وگفت ! باورم نمی شد . خدای من " کیا " همان نویسنده ای که چند پست قبل از قلم شیرینش نوشته بودم ، از " دیسکو ایرانی اش که کم مانده بود خفه ام کند ، نوشته بودم بدون آنکه بدانم "کیا " اراکی ست .  "

" بهادری ها "ی   اراک از چهره های خوشنام و با فرهنگ این شهرند . باید ببینم " کیا " نوه ی همسایه ی خودمان نیست !

*************

این پست آقای خالدیان  را حتما" بخوانید .

نوشته های شیما کلباسی همیشه به دل می نشیند زلال و صمیمی ،طوری که خودت را در کنارش احساس می کنی .

یک خبر دست اول هم برای خانمهای بلاگر دارم . در مورد یکی از دختر های ماه وبلاگشهر . همه او را می شناسید و دوستش دارید .اما مژدگانی یادتان نره . بی تا داره مامان می شه . به او گفته بودم که می خواهم من این خبر را به بچه ها بدهم . بی تا خیلی زحمت وبلاگ من را کشیده . هر کاری که داشتم با روی باز برایم انجام داده . برای همین به او می گویم تو  رفیق روز تنگ من هستی .

 *************

و حالا یک سوال ؟ کسی آدرسی سراغ دارد که من بتوانم فایل صوتی آپلود کنم؟

بلعیده شدن کانگورو توسط مار !

************

ویگن را خیلی دوست دارم . روحش شاد که به واقع لقب" سلطان جاز "برازنده او بود و بس . روزی مهمان شوی فرخزاد بود و فرخزاد می گفت:  آنزمان که کسی ویگن را نمی شناخت اینگونه معرفی اش می کردند ، ویگن برادر " کارو " شاعر نامدار است و حالا باید بگوییم " کارو "برادر ویگن است . دخترش می گوید پدرم آرزو داشت که روزی در میدان  شهیاد  برای هموطنانش برنامه اجرا کند .

خدا نگذرد از کسانی که همه ی آرزوهامان را به دلمان گذاشتند . 

بیا که در چهره ی تو جلوه ی قمر می بینم

** به محض اینکه این پست ارسال شدعلی با صفا آمد و نوشت :

راوی جان حالا که اول شدم میخواهم برات یک خاطره از ویگن بگم. یک خاطره از ویگن که جوانهای امروزی نمیدانند ولی خیلی خاطره انگیز هست. یادم میاید اولین بار که ویگن در رادیو گیتار را به مردم ایران معرفی کرد گفت: این همان تار هست فقط یک گی بهش اضافه شده. ممنون. شاد باشی.

مرسی علی جان خیلی خندیدم :)) نشنیده بودم **

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 3:34 بعد از ظهر  توسط راوی 

ابتدا خدمت یکی از دوستان یا بعضی از دوستان مطلبی را عرض کنم و آن این که مدتی ست کسی یا کسانی مرتب وبلاگم را زیر و رو می کنند احساس می کنم دنبال مطلبی می گردند . این موضوع  را مدتی ست که  متوجه شدم اما دیدم اینجا عنوان کنم بهتر است  تا بیشتر اذیت نشود یا نشوند .اگر دنبال پست هایی می گردید که سرگذشت من در آن نوشته شده ، مدتی ست آنها را بایگانی کردم . نیازی نبود بماند . آنها که از ابتدا آمدند و خواندند ... آنهایی هم که دیر آمدند  تصور نمی کنم  فرصت خواندن آن همه مطلب را  داشته باشند  . به دلایلی باید آن پست ها جمع می شد ، که شد.

اگر هم جاسوس رژیم هستی و دنبال سر نخ می گردی که حرفی باتو ندارم . تو  که حتی از ایرلند هم ولمان نمی کنی .

خواننده ای دارم از ایرلند ! با آی اس پی " پارس آنلاین "! همه می دانیم که پارس آنلاین بزرگترین سٍروٍر اینترنتی متعلق به وزارت اطلاعات است ،حال شرکتش در ایرلند چه می کند جای سوال است . عادت داریم که از شرکت " ندا " که متعلق به رفسنجانی ست از کشورهای عربی خواننده داشته باشیم اما ! ایرلند ! پارس آنلاین ! زهی پر رویی !

و حالا ، بر سر بهمن و بردیا چه آمد؟ ...

حدود ۴ ماه از دستگیری بهمن و بردیا می گذشت ، بهمن و بردیایی که به دنبال برادر گمشده شان به تهران رفته بودند . جرم بردیا سنگین بود ! به مقدسات اسلام توهین کرده بود همان مقدساتی که نمی دانم این همه  قداست  را از کجا آورده بودند . روزی به فرزانه خانم تحویلش دادند . به مادر داغدیده ای که هنوز در سوگ "بهروز " نشسته بود . جنازه اش را تحویل دادند به شرطی که در ...آباد دفنش کنند ! ای لعنت بر خودشان که دستم نمی چرخد نام آن گورستانی که اینان لقب دادند را بنویسم .

تمام شد .به همین زودی ! عمر کوتاه بردیا! او فقط ۱۶  سال داشت .  فرزانه خانم چنان ناله سر می داد که دل سنگ آب می شد . می گفت هر بار بر سر تربت "بردیا " می روم ، روی قبرش پر است از ...

ای تف!

بهمن ۱۸ ساله همچنان در اوین ماند ، بدون ملاقاتی و دیداری با خانواده . فقط همان فامیل فرزانه خانم گاه خبر می آورد که " بهمن " زنده است .

"بهروز " اولین قربانی بود و "بردیا " دومی و بدنبال آن شروع شد ...

در کوچه ی "داریوش " همان کوچه ی روبروی کوچه ی ما چند قدم مانده به خانه ی همین دکتر مهاجرانی که آنوقتها جوانان محله "عطا ماجران "صدایش می زدند  خانواده ای زندگی می کردند که از مومنین قدیم بودند . سه پسر داشتند و یک دختر . خانواده ی آبرو دار و با شخصیتی بودند . مادر خانواده ،دختر یکی از روحانیون قدیمی اراک بود . خانواده ای کاملا" مذهبی .

پسر بزرگ این خانواده نامش"  مرتضی  "بود .  مرتضی    حدودا" ۲۳ سالش بود. پیش از انقلاب در دانشگاه اراک مشغول تحصیل  بود . کم کم مادرش احساس کرد که او ایده های کمونیستی دارد و به دنبال راه حل بود . و اهالی محل هم ! آنروزها زنان عامی محله پچ پچ کنان عار و ننگ ! مادر مرتضی را برای هم نجوا می کردند ... : می گویند  " مرتضی" کمونیست شده !  کمونیست دین و ایمان ندارد! دیدید چه آبروی این طایفه رفت ؟! می گویند کمونیست ها زنهاشان شریکی ست ! می گویند که خدا را قبول ندارند ....

این گوشه کنایه هاو این زخم زبان ها مادر  مرتضی را  آزار می داد . روزی نزد رئیس دادگاه انقلاب می رود و خودش را معرفی می کند که من دختر حاج آقا ... هستم . چنین مشکلی برای من پیش آمده . آمدم دست به دامان شما شوم تا بلکه پسرم را به راه راست هدایت کنید .هدایت کردند!  مرتضی  را دستگیر کردند و بعد از چند روز جنازه اش را به مادرش تحویل دادند و پول گلوله را هم از او گرفتند . مادرش دیوانه وار فریاد می زد که ،خودم با دست خودم  مرتضی را کشتم .  مرتضی  هم رفت.به همین سادگی!

بهمن ۴ سال زندان بود .  تا از زندان خلاص شود همچنان پرپر شدن جوانان محله ادامه داشت  ... یکی یکی .. دو تا دو تا  ....ادامه دارد ...

نشسته ام من و شکسته های دل ، شکسته و رسوا غریبم و تنها ، خدا خدا دلم گرفته دلم گرفته

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 1:22 قبل از ظهر  توسط راوی 

 و من چقدر دلم می خواهد که گیس دختر سید جواد را بکشم !

کلاس دوم راهنمایی بودم .مدرسه ی راهنمایی پوراندخت .اکثر شاگردانش بچه های آدم های سرشناس بودند ،سرشناس از نظر پست و مقامی که در اراک داشتند  . به عنوان مثال دختر رئیس آموزش پرورش ،دختر فرماندار ، دختر رئیس شرکت نفت ...

خلاصه هر کسی که در اراک اسم و رسمی داشت و دختر همسن و سال من داشت دخترانشان با من هم مدرسه ای بودند . این مدرسه دولتی بود حالا چرا شده بود پاتوق این آدمها نمی دانم اما فقط می دانم که نور چشمی ها همه و همه در این مدرسه درس می خواندند و ما هم غلطی بُر خورده بودیم . پدر من یک کارمند معمولی بود اما خوشنام و سرشناس . روحش شاد که خیلی دلم برایش تنگ است ، خیلی.

به همان دلیل نور چشم و این حرفها ،از امکانات خوبی بهره می بردیم . مثلا" آزمایشگاه و کارگاه فنی مدرسه ی ما را هیچ مدرسه ای نداشت . بهترین مشاور مدارس اراک در مدرسه ی ما بود . کلاس های فوق برنامه هم برایمان تشکیل می دادند ،بدون دریافت کوچکترین وجهی از کلاس ها بهره می بردیم .

یکی از این کلاس ها ،کلاس نقاشی بود که ۵ شنبه ها بعد از ظهرتشکیل می شد .اصولا" هر ۵ شنبه بعد از ظهر چند کلاس هنری تشکیل می شد که من کلاس نقاشی را انتخاب کرده بودم . به همراه ۱۴/۱۵ نفر دیگر .

یک نقاش چیره دست معلم نقاشی ما بود که الحق نقاشی هایش با بهترین ها در ایران رقابت می کرد . مینیاتور هایی می کشید که کارهای کنونی فرشچیان در مقابلش هیچ است . فوقالعاده چیره دست فوق العاده زبان باز و متملق و فوق العاده دزد و پدر سوخته !چند بار به جرم نقاشی کردن روی کاغذ و ساختن اسکناس و بلیط سینما و  بلیط اعانه ملی به زندان افتاد اما در زندان تابلوهای نفیس کشید و به رئیس شهربانی و کوفت و زهر مار هدیه کرد و آزاد شد .

وقتی که هنر با عشق همراه نباشد چنین می شود که نامی از او باقی نماند اگر هم ماند به بد نامی . هنر با عشق زیباست و عشق معنای بخل و تنگ نظری را نمی فهمد حسادت و چشم و هم چشمی را هم ! عشق به دور از است از هر کژی و پلیدی . هر گاه این موهبت در دل هنرمند رخنه کرد او نامش برای همیشه باقی می ماند .

خب حالا . از سخنرانی کردن بگذریم و برویم سر خاطره ی من از ایشان . نامش را نام مستعار انتخاب می کنم ...

داشتم می گفتم ۵ شنبه ها ما سر کلاس نقاشی حاضر می شدیم . او بالای پنجاه سال سن داشت و بسیار با همه ی ما مهربان بود البته بعد ها که بزرگتر شدم فهمیدم او با ما  مهربان نبود  هیز بود .پدر سوخته لاس می زد و ما نمی فهمیدیم . بماند .

جلسه ی دوم سوم بود من به او گفتم آقای زهر مار می شود از شما یک خواهش بکنم ؟ آقای زهر مار گفت خواهش می....کنم ....راو..ی جا...ن بفرما ! گفتم اگر ممکن است یک تابلوی کوچک مینیاتور برای من بکشید . من عاشق مینیاتور های شمام . و او چنان من را دلگرم کرد که از شادی در پوست خودم نمی گنجیدم . همه ی بچه ها هم طوری نگاهم می کردند که خوشا به حالت کاش ما زودتر به عقلمان می رسید این درخواست را می کردیم .

هفته ی بعد که آمد طرح یک مینیاتور ( زنی در حال نواختن چنگ ) را به همه ی ما نشان داد که : ببینید این طرح مینیاتور را ، دیشب شروع کردم برای راوی بکشم . همه ی بچه ها هم با هم : و....ا...ی خوش به حالت راوی .

هفته ی دوم آمد و طرح را کاملتر کرده بود و باز همان جمله ها از او باز همان عکس العمل  ها از طرف بچه ها...

چهار پنج هفته طول کشید تا نقاشی به مرحله های آخر رسید و هر بار آنرا به همه نشان داد که این مینیاتوری ست که راوی درخواست کرده و من به ذوق او تبریک می گویم و این حرفها . تا روزی که نقاشی از نظر من کامل شده بود و گفتم آقای زهر مار نقاشی را نمی دهی ببرم خانه؟ نه عزیزم حالا کار داره هفته ی بعد تکمیل شده ی آنرا برایت می آورم . از من اصرار و از او انکار . قبول کردم که هفته ی بعد نقاشی را تحویل بگیرم .
هفته ی بعد آقای زهر مار وارد کلاس که شد یک قاب عکس نفیس در دستش بود که مینیاتور مذکور را در آن جای داده بود . دلم داشت پر می کشید که هر چه زود تر آنرا بدستم بدهد .

دستش را بالا برد و نقاشی را نشان داد و شروع کرد به توضیح دادن که از چه رنگهایی در آن استفاده شده و این قسمت ها که می بینید آب طلاست و ... بچه ها هم : و....ا....ی ... آقای زهر مار برای ما هم می کشید؟

قاب عکس حدودا" ۳۵در ۲۵ اینطورا بود و انصافا" نقاشی چشم هر بی ذوقی را هم خیره می کرد .

بعد از این که خوب نقاشی را توی چشم همه ی ما کرد نه گذاشت و نه بر داشت گفت :

حالا من این تابلو را هدیه می کنم به خانم شهریارپور !

 آخ که انگار این کلاس را کوبیدند توی سر من !

حالاخانم شهریار پور  کی بود ؟ دختر رئیس آموزش پرورش . موهایش را دوتا می بافت و با ناز هم راه می رفت.

بچه ها هم پشت سر هم می گفتند : آقا پس راوی چی؟...آ...قا...پس...ر..ا..وی؟

آقا هم خودش را زده بود به کری ! راحت !

از خانم شهریار پور تقاضا کرد که برود و نقاشی را تحویل بگیرد . خانم شهریارپور هم در حالی که داشت می رفت پای تخته ، برگشت و برای من زبان در آورد به طول یک متر .

بعد از سی و چند سال :

و من چقدر دلم می خواهد گیس دختر شهریار پور را بکشم !

 بشنوید :
دل دیگه اون طاقتا رو نداره خدا نداره  
پ.ن نام آقای زهر مار در حین نوشتن پست به ذهنم رسید. می خواستم نام مستعار انتخاب کنم هی گفتم آقای ... آقای... آقای... بعد دیدم بیچاره صاحب این اسامی! هر چه فکر کردم ...آخر شد آقای زهر مار!

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 10:6 قبل از ظهر  توسط راوی  | 

از صبح تا حالا دارم به خودم غُر می زنم که آخر "زن" مجبوری حرفی بزنی که بعدا" گیر کنی؟!  ترسیدی لال از دنیا بری؟! کدام حرف؟ الآن می گویم .همان نطق پیش از دستور که در پست قبلی نوشتم ! ( لطفا" با لب و لوچه ی یکوری بخوانید همانجوری که دختر بچه ها می گویند یّه یّه یّه یّه )

: محال است که در یک روز دو پست بنویسم ، پس اگر پینگ پی در پی دیدید بدانید لطف دوستان است !

امروز بر خلاف روزهای دیگر سحر خیز شده بودم ،کلّی کار داشتم که باید انجام می دادم ،اول صبح آمدم دیدم یکی از دوستان بعد از چند روز مطلب جدید نوشته ، رفتم سری به وبلاگش بزنم به این نام ونشان چند ساعت همینجا ماندگار شدم ! کارها ماند که ماند . عیب ندارد در عوض کلی روحیه گرفتم .رفتم وبلاگ یک مرد دنیا دیده . این که می گویم دنیا دیده به واقع دنیا دیده ست . آنزمانی که من به سیب زمینی می گفتم دیب دمینی او برای خودش آقایی شده بوده و آنزمان که من سوار بر سه چرخه ام حیاط را دور می زدم و به خیال خودم بزرگترین کار دنیا را انجام می دادم او اقیانوس ها را می پیموده . رفتم دیدم چه خبر است ! حالا بماند که کلی به من لطف دارد و با کلمات و احساسش من را شرمنده کرده اما نکته ی مهم تر این که او هم مثل خودم "عبدالحلیم باز است  " شاید باور نکنید اما دو سه روزه که دلم می خواست یکی از شاهکارهای "عبدالحلیم " را برایتان در وبلاگ بگذارم اما مگر آدم رویش می شود هی به آقای فرحبخش بگوید این را برایم آپلود کن آن را برایم آپلود کن ! در دیزی باز است اما حیا هم خوب چیزی ست .امروز رفتم دیدم دوست گل خودم این کار را کرده و به قول خوش با این که هزاران بار شنیده ام اما چنان مزّه داد چنان مزّه داد که نگو ! هی خروش کردم آپدیت کنم و این خبر را به همه بدهم اما باز دیدم چند ساعتی نیست که پست قبلی را نوشتم ،بیایم بگویم غلط کردم ؟! روزی دو پست هم می نویسم؟ :))

 هر چه کردم لینک آن آهنگ را در وبلاگ بگذارم دیدم بهتر است خودتان بروید و به کاپیتان سر بزنید .  چون آنجا می خوانید که من چقدر خانم تشریف دارم ! کاپیتان جدا" ازت ممنونم . همانطور که مرا به خواهر کوچکترت تشبیه کردی ،بوسه ای خواهرانه بر شانه ات می زنم گر چه از راه دور .

******

قصه گو گفته :شما یک انگشتی تایپ می کنی و مطالبت اینقدر طولانیند, ایو الله.... باریکلا... جدا با حوصله و با پشتکاری.... طفلک ادب را رعایت کرده و نگفته اگر همه ی انگشتانت مشغول تایپ شود دیگر چقدر وقت ما را  می گیری :))

هر که در سینه دلی داشت به دلداری داد !

می دانم اولین کسی که سراسیمه برود و وبلاگ کاپیتان را سر بزند شهر آشوب است . او هم مانند من یک جورایی....:))

رفیق روز تنگ من بی تا ،  ناز آفرین ،شب تاب ، اسکارلت ،  پگاه ،  سینا مالکی  ، سانی  ،  مهتاب

شهرزاد  ، سوسکی  ، غزل   ، رویا  ،  کاپیتان  ، زهره ، ننه قمر ،  پویه ، نورا  ،من در غربت

این بار موسیقی را مهمان کاپیتان هستیم .

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 11:4 بعد از ظهر  توسط راوی 

یادندارم برای یک بارهم به عمرم شده مثل آدم از صفحه ی اول یک کتاب شروع کنم تا به آخر برسم . همیشه اول آخرش را می خوانم. همیشه که نه، گاهی اوقات ابتدا وسط کتاب و  بعد... تا کدام قسمت  برایم جذاب تر باشد! البته این در مواردی ست که کتاب شعر یا مجموعه داستان باشد . اما از شما چه پنهان رمان هم که می خوانم دزدکی سری به صفحات دیگرش می زنم .

دوشب پیش زمانی که می خواستم بخوابم نگاهی به دور وبرم انداختم دیدم عجب اطاقی،عجب میزی،عجب کاناپه ای! چشمتان روز بد نبیند ،بازار شام بود ! با خودم فکر کردم که اگر دزد بخت برگشته ای نیمه شب در را باز کند و وارد شود از وحشت پا به فرار می گذارد ! برای رفاه حال دزد هم که شده شروع کردم به مرتب کردن اطاق. اول کنترل تلویزیون و ضبط وغیره ،بعد فنجان های چای و جابجا کردن سی دی و نوارها و آخر کار نوبت رسید به جمع آوری کتابها.حالا ساعت چند است؟ حدود ۴ صبح .آخرین کتاب را زمانی برداشتم در قفسه بگذارم که آماده ی خواب بودم . یک دستم کتاب و دست دیگرم روی کلید برق اطاق که خاموش کنم . همینطور که ایستاده بودم وسوسه شدم کتاب را سرسری نگاهی بیندازم و بعد بخوابم . سرسری نگاه انداختن همان و نیمی از یک داستان کوتاه را خواندن همان . همانطور ایستاده و دست به کلید! داستان کوتاهی که شروع کرده بودم آنقدر جذاب بود که حواس برایم نگذاشته بود بنشینم و بخوانمش! به یک قسمت از داستان که رسیدم چنان خنده ام گرفت که داشتم خفه می شدم . آدم سیگاری باشد، ریه ی درست حسابی هم نداشته باشد، خنده کوفتش می شود! چنان به سرفه کردن افتاده بودم که مجبور شدم بساط چای را علم کنم تا  با نوشیدنی گرم سرفه ام بیافتد و  ادامه ی داستان را بخوانم. 

ابتدا تصمیم داشتم چند جمله ای از این داستان را برایتان بنویسم اما منصرف شدم چون  دیدم بد جور درخمار ی می مانید .نام این داستان "دیسکو ایرانی" از کتاب "داستان برلین ". حال این که چگونه می توانید این کتاب را تهیه کنید از نویسنده ی  داستان "دیسکو ایرانی" سوال کنید ."کیا بهادری" .

*************

هر چه آقای شکراللهی همه ی ما را دعوت می کند در کلاس نهضت سواد آموزی شرکت کنیم ،هی پشت گوش می اندازیم ! اما به خدا من دوست دارم به تمام نکاتی که گوشزد می کنند توجه کنم  ولی موفق نمی شوم . دیشب فهمیدم تنها دلیلش این است که من " تام انگشتی "هستم . چرا؟ من کلاس تایپ و کامپیوتر و این حرفهانرفتم و بسیاری از نکات را نمی دانم و همیشه فقط با یک انگشت تایپ می کنم ! انگشت سبابه ی دست راست . همان انگشتی که "صمد " برای چشم "عین الله حواله می داد. دیشب به این نتیجه رسیدم که باید در اولین فرصت یک دوره ی تایپ فارسی را طی کنم . انشاالله بعد از عید.هر چند که از نظر سواد فارسی نوشتن هم کلی عقبم ! باور می کنید یادم نیست بنویسم ذغال یا زغال! اتو یا اطو ! یکی از دلایلش هم این است که هر چه کتاب می خوانم به لغات آن دقت نمی کنم . از این به بعد باید تلاش کنم ، نه؟

رفتم سری به شهلا زدم  بعد از چنددقیقه ای مات و مبهوت برگشتم ! 

این را هم ازصبحانه برایتان کپی کردم :

اعتراض به لغو تعطیلی 29 اسفند - با رفتن به این آدرس می توانید به اقدام مرکز پژوهشهای مجلس در حذف تعطیلی ۲۹ اسفند روز ملی شدن صنعت نفت اعتراض کنید.در پایین صفحه بخش انتخاب دپارتمان گزینه ی “معاونت پژوهشی” را انتخاب نمایید و پیام اعتراضی خود را در محل “متن پیغام” وارد کنید.

***************

محال است که در یک روز دو پست بنویسم ، پس اگر پینگ پی در پی دیدید بدانید لطف دوستان است !

به درخواست بعضی از دوستان

سارا جان این را علی برایم فرستاد و تو هم که درخواست کردی . گوش کن

معین ، شهرآشوب ، صخره ،جن زده ، لیلا ،هانیه ، گیسو  ، طاها  ، سایه  ، بهانه های غربت ، گلین بانو

آخ که امشب شنیدن این آهنگ می چسبه :

 تانام من رقم زده شد یکباره مُهر غم زده شد بر سرنوشت آدم !

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 9:39 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

آتشی ز کاروان جدا مانده

"علی تجویدی " می گوید : من و بیژن ترقی ،شاعر با احساس و توانا ،به اتفاق خانواده به خارج از تهران رفته بودیم، در اطراف ورامین ،در دشتی وسیع برای درست کردن غذا آتشی به پاساختیم.غذا پختیم و پس از ساعتی توقف خواستیم حرکت کنیم و برویم ،دیدیم آتش هنوز گرم است و اثرش باقی مانده . من و بیژن ناخودآگاه چند لحظه ای به آتش خیره شدیم . گویی هر دو تحت تاثیر این صحنه قرار گرفته بودیم . من گفتم : بیژن ما داریم می رویم ولی آتشی که درست کردیم از ما به جا مانده و بیژن ترقی بلافاصله گفت : آتشی ز کاروان جدا مانده ، این نشان ز کاروان به جا مانده . و همانجا هردویمان تحت تاثیر احساسی مشترک به زمزمه پرداختیم . بیژن ،شعری را که در حال تولد بود زمزمه می کرد و من با آهنگی که در درونم شور و هیجانی به وجود آورده بود گرم شده بودم .بیژن وقتی از زبان آتش گفت : من هم ای یاران تنها ماندم آتشی بودم بر جا ماندم، در این وقت تقریبا" هر دوی ما دانستیم که ترانه و آهنگ جدیدی دارد ساخته می شود و ساخته شد ... از رادیو پخش شد و به میان مردم رفت .

روزی که "داریوش رفیعی " مرحوم شد ما به تشییع جنازه رفتیم . در ظهیرالدوله حدود ۳۰۰/۴۰۰ نفری جمع شده بودند . وقتی کار تدفین تمام شد و می خواستیم برگردیم ،یک دفعه مرحوم " حسین تهرانی " که خیلی متاثر شده بود دو تا سنگ به دستش گرفت و با صدای بلند ترجیع بند این ترانه را در میان جمعیت خواند :

من هم ای یاران تنها ماندم ، آتشی بودم بر جا ماندم ، با این گرمی جان ، در ره مانده حیران ، این غم خود به کجا ببرم. و جمعیت هم با او هم آوا شدند و خواندند . حالت عجیبی پیش آمده بود و همه می گریستند .( نقل از کتاب زمزمه های پایدار ، فروغ بهمن پور )

***********

مدتی بود که می خواستم آهنگ عشق پیری شجریان را معرفی کنم اما هر چه می گشتم منبع این آهنگ را پیدا کنم تا بگویم کجا شنیده ام پیدا نشد که نشد . فقط یادم بود که قالب وبلاگ آبی رنگ بود و بلاگر هم دختر جوانی بود اما هر چه گشتم بی فایده بود . بالاخره آهنگ را گذاشتم و گوش کردید و خیلی هم مورد استقبال قرار گرفت . مورد استقبال قرار گرفتن همان و دچار عذاب وجدان شدن همان . امروز پیدایش کردم . خوشبختانه ! وبلاگ آزاده بود . خب این از علاج وجدان دردمان حالا بروید ،یعنی جوان تر ها بروند ببینندامین دریابان چه مسابقه ای برایشان تدارک دیده دوست داشتید شرکت کنید .

ماجرای زیتون و سایت به یغما رفته اش . حتما" بخوانید و برای تعویض لینک وبلاگش اقدام کنید .

و دیگر این که متوجه شده اید که به نام نوروز ، چه سو ء استفاده هایی می کنند ؟ همان گوگل بازی را می گویم و آن "اصفهان هاست" esfahanhost ...لینک  بی لینک، تا که دلش بسوزد :))

 شما می دانید این دیگر چه صیغه ایست؟!

این هم یک جور تداعی خاطرات کودکی !

***********

باز یک موضوع دیگر هست که باید مطرح کنم چون سوال مشترک بسیاری هست  به همه عزیزان  همینجاپاسخ  می گویم و آن این که " استاد دولتمند خُالُف " سایت دارند یا نه و این که چه زمانی در کجا برنامه دارند ... باید عرض کنم که فعلا" سایت ندارند قرار بر این شد که سایتی راه اندازی کنند اما  نه به این زودی .  به محض اینکه سایت بزنند  شما را در جریان قرار خواهم داد و این که بزودی در کجا برنامه دارند تا ۲/۳ ماه آینده هیچ کجا .

 مد گفته ۸ اسفند تولدشه  ،

 نازنین کیانوش  ، نازنین نسیم  ، دکتر سیف ، زمزمه های ذهن من  ، لیلای من  ،لحظه   ، فرّ ایزدی

 الهه مهر  ، شیندخت  ،  یادداشت های بی مخاطب  ، فـــــــــــــــــــــرهـــــــــــــــــــــاد  ، رها و شازده

 کدامیک از شما دوستان از" رها " خبر دارید ؟ من واقعا" نگرانش هستم . یک ماه قبل برای دو روز بیمارستان بستری شد برگشت و گفت بهترم و بعد از آن هیچ خبری از او نیست . اگر هرکدام از شما شماره تلفن از رها دارید ، من را بی خبر نگذارید لطفا" .

آه راستی داشت یادم می رفت ، تعدادی از عزیزان تذکر داده بودند که کار صحیحی نیست که شماره تلفن و موبایل ناهید خانم را اینجا اعلام کنم . پاسخ :

 ۱ـ خودم عقلم می رسد بدون اجازه   شماره تلفن کسی را در اختیار دیگری قرار ندهم مگر آنکه  فرد مذکور خودش پیشنهاد دهد . ۲ـ  جـــــــــــــــــــگر شیــــــــــــــــــــــــر می خواهد کسی  طرف ایشان چپ نگاه  کند.
و دیگر اینکه وبلاگ من محض رضای خدا پینگ می شود البته توسط دوستان . گاه ساعتها از منتشر  شدن پست جدید  می گذرد و دریغ از یک پینگ ناقابل و گاه روزی سه چهار بار!  تا امروز ببینیم خدا چه خواهد و کسی پینگمان می کند ؟ چند بار ؟ :))

خب حالا که پست قر و قاطی من را تحمل کردید و تا آخر خواندید یکی از بهترینها را بشنوید :

منتــــــــــــــــــــظرت بودم منتـــــــــــــــــظرت بودم

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 3:15 قبل از ظهر  توسط راوی  | 

شده که دلتان بخواهد از شادی فریاد بکشید؟

حقیقتش را بخواهید من امروز فریاد کشیدم !

شده که دلتان بخواهد دستانتان را در هوا باز کنید و بچرخید؟ برقصید؟!

حقیقتش را بخواهید من امروز چرخیدم ! رقصیدم !

شده که بعد از چرخیدن آرام گوشه ای بنشینید و اشک بریزید؟
حقیقتش را بخواهید من امروز اشک ریختم !

ظهر بود . دخترم از راه آمد . باید شب می آمد اما آمد .

با یک بغل کتاب و مجله و لبخند زنان آنها را از بغل خودش به آغوش من سرازیر کرد و  گفت : از ذوق نمیری ها !

هاج و واج بودم !
از ذوق نمیرم ؟

: این همه کتاب و مجله برای " راوی خانم " بگو از طرف کی؟ اگه گفتی مامان خانم؟ ... از طرف نویسنده ی کتاب و مدیر مسئول  همین  مجله. از طرف آقای معروفی .


هان؟! ...برای من ؟! ... عباس معروفی ؟!

چشمم به کتاب" فریدون سه پسر داشت " افتاد ! همان کتابی که لوگوی آنرا در وبلاگ دارم اما بخیلان به من می گویند تو حق نداری لوگو را ببینی ! تو یک مستطیل سفید ببین که یک ضربدر قرمز روی آن کشیده شده . تو در ایران هستی و حتی حق نداری طرح روی جلد این کتاب را ببینی !
همان کتابی که شوق نوشتن را در من ایجاد کرد .

همان کتابی که بعد از اتمامش وبلاگ نویسی را آغاز کردم .

شاید . شاید نه ! قطعا" همه چیز از این کتاب آغاز شد .

فریدون سه پسر داشت را خواندم و عباس معروفی را  درمحله ی قدیممان احساس کردم . حضورش را .

همان محله ای که خانه ی ما تا شعاع 400/500 متری اش "ایرج ها" داشتیم . "سعید ها " مجیدها" و یک عالمه "فریدون و اسد ها ".

تو گویی عباس معروفی کاتب محله ی ما بود . چرا من ندیده بودمش؟!

بعد از فریدون سه پسر داشت دیدمش . یعنی بهتر دیدمش!

رفتم سراغ " سمفونی مردگان " ...

" آیدین " همان " برادر دومی " خودم نبود ؟

بمیرم برای دردهای دلت "برادر دومی " بمیرم برای دردهای دلت " آیدین ".

آ.........ه ....

و بعد از آن بلافاصله "سال بلوا " را خواندم .

خد.......ا... ؟!
این سال بلوا بود یا خاطرات "راوی" ؟
"راوی" همان "نوشا " نبود ؟

آ....ه که چقدر دکتر معصوم را می شناسم ...

حسینا !

حسینا.....!

حسینا که همان " بهروز " است !

عباس معروفی؟!

تو از کجا سرگذشت "بهروز " را می دانستی ؟ تو او را دیده بودی ؟! یا با خدا همدستی ؟!

اما...

اما چرا " نوشا " را فرستادی رفت پیش " حسینا " ؟!

راوی که هنوز اینجاست ...

باشد !... حتما" باید بماند و فریاد بزند که :...."حسینا ".... که ...." بهروز ".... و با بغض گره خورده در گلو در خلوت خودش بگرید که " برادر دومی "... که ..."آیدین " ....

کتاب ها و مجله ها را روی پایم می گذارم و آنها را زیر و رو می کنم و گاه قطرات اشکی بر روی آنها می لغزد و محو می شود .

امروز من هدیه گرفتم .
از " عباس معروفی " ! از خود خودش !

برایم فرستاد . دانه دانه بوسیدمشان و به قول خودش با اشک .

خب؟!

آقای معروفی؟!

حساب نکردی که من از خجالت میمیرم؟

من چگونه تلافی کنم؟!

قادر نیستم !

شاعرم که یک غزل در پاسخت بگویم؟!

نویسنده ام که نثری تقدیمت کنم؟!
یا که هنرمندم تا یک اثر هنری به نامت خلق کنم؟

تو به تلافی نمی اندیشی اما خوب بود لااقل به ناتوانی من هم فکر می کردی که اول از شوق چرخیدم و آخر از خجالت گوشه ای کز کردم !

می دانم که می آیی . دیر نیست .

می آیی و گلبارانت می کنیم .

قرار ما فرودگاه

نشانی من . زنی با یک بغل پر از گل نرگس .

یادت می ماند؟

نزدیک بهار بیا که گل نرگس خودنمایی می کند .


اما یک هدیه برایت دارم .

آنرا در هفت فایل تو در تو پنهان کرده بودم و قرار بود به کسی نشانش ندهم .

خواهر کوچیکه برایم فرستاده بود و گفته بود این فقط مال من و تو، تا به یاد "برادر دومی " بشنویم و ضجه کنیم  . همان " آیدین " تو .

آنرا به تو هدیه می کنم . نه، به تو ،نه ! به باسی کوچولویی که بند تسبیح پدر بزرگ را پاره کرد شاید هم بند دل پدر بزرگ را .

خوب فکر کن ببین یادت نمی آید آنروز چه نغمه ای از رادیو در حیاط طنین افکنده بود !

این ترانه نبود ؟

برادرم چهل سال این را زمزمه کرد . چه با سوز ! چه زیبا !

و چون قویی ، تنها رفت .... حتما" گاه رفتن هم زمزمه اش می کرده؟  نمی دانم . من که نبودم . یعنی هیچکس نبود . مرگ قو را  که کسی  نمی بیند . می بیند؟!

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 1:21 قبل از ظهر  توسط راوی 

ما متولدین اسفند ماه ، همیشه کودکیم حتی اگر قدم در ۴۶ سالگی بگذاریم . با کوچکترین شادی به عرش می رویم و با کوچکترین حرفی می رنجیم . این ها برای کوچکترین های ممکن بود اما

 من ! متولد اسفند ! همیشه کودک !

 با این همه شادی و مهر که از طرف شما دوستان مهربان نصیبم شده چکنم؟  هر کدام از شما به شکلی مرا غرق شادی کردید ، با چند کلام سرشار از مهر یا با تصویر گلی زیبا یا عکس خودتان یا چند بیت شعر یا با موسیقی زیبایی .... همه و همه برایم  عزیز . همه ی مهرتان  قدّ هم ،  همه اندازه ی هم  برایم عزیز است و همه تان آنچه فرستادید  با یک حسّ زیبا  همراه بود . حسی که قادر نیستم بیانش کنم اما گرفتم !

محبتهای همه ی شما ، کامنت هایتان ، نامه هایتان ... کاش می دانستید با این محبت ها چه شوقی در دل من ایجاد کردید .

ابتدا خواستم با لینک به  وبلاگ تک تک عزیزان تشکر کنم اما مگر جبران می شد؟ و بسیاری نیز بودند که یا وبلاگ ندارند و یا دارند و دوست ندارند نام وبلاگشان مطرح شود . به خدا مانده ام چکنم از این همه لطفی که دارید . امیدوارم که بتوانم پاسخگوی تک تک شما عزیزانم باشم. اما در حدّ توان خودم نه در حدّ بزرگی شما ، امیدوارم !

. از همه تان ممنونم و روی ماه همه تان را می بوسم . همین .

************

روزی آمد و با لهجه ی اراکی نوشت : مُنَم اراکیُم . monam Arakiom

بعد از کمی حال و احوال دیدم ای بابا! من چقدر ازسایت مفیدش استفاده می کنم و نمی دانم همشهری خودم است . به او گفتم سایتت بسیار عالیست . خندید و گفت خودم می دانم . سپس گفت شما هم وبلاگ جالبی دارید من هم خندیدم و گفتم خودم می دانم !

از هر دری سخنی ... نظرم را در مورد سایتش پرسید گفتم حرف ندارد اگر این عضو شدن را بردارید چون وقتی عضویت به این آسانی ست که فقط با یک آدرس ایمیل حل است دیگر چرا عضو شدن ؟ و باز به او گفتم بارها شده که لینک آهنگی را دادم و دوستان در خماری گوش دادن به آن آهنگ مانده اند . گاه آدم در همان لحظه یک آهنگ را می طلبد .. و او هم پاسخ مورد قبولی داد و گذشتیم ... گفتم شهاب جان از بعضی خوانندگان آهنگ ندارید . پرسید مثلا" ؟ من هم در آن لحظه فقط به آهنگی از سلی فکر می کردم گفتم مثلا" سلی . دو سه روز نگذشت دیدم این همه آهنگ از سلی گذاشت توی سایتش . در پاسخ این مهرش فقط گفتم  شهاب جان ممنونم .

اما خدمت  خوانندگان عزیزم  عرض کنم که ممکن است از این به بعد لینک های دیگری از این سایت در انتهای نوشته هایم بگذارم ، پس خوب است که در این سایت عضو شوید تا همه مان همزمان با هم یک آهنگ را گوش کنیم . گرچه وقتی عضو شدید دیگر نیاز به لینک من ندارید . دو روز پیش هم، قبل  از آنکه بداند روز تولد من است  هدیه ی ارزشمندی از سایتش را به من هدیه کرد که بسیار شرمنده ام کرد ! شهاب عزیزم به زبان اراکی می گویم : مو  قُربنت برُم mo ghobonet barom

نیازی به تعریف ندارد خودتان بروید  بشنوید  یک دنیاترانه های زیبا و خاطره انگیز !

***********

از امروز بدون هیچ ترتیب خاصی به نوبت به دوستانی که این دو روز شرمنده ام کردند لینک خواهم داد . هر پست چند لینک .

نازنین شیما کلباسی ، نازنین هاله ، عمو اروند گل  ، باران مهربان  ، علی با صفا ، نیمای گلم  

نازنین صنم  ، اسد آقای گل.

امروز و دیروز نشستم و مثل بچه ی آدم به نامه هایی که باید پاسخ می دادم پاسخ دادم . چند تا از نامه ها مانده که حتما" بزودی پاسخ می دهم .

بارها به اطاق دخترم  سرک کشیدم  که: این کیست  که اینچنین چنگ به دل می زند وقتی میخواند؟ و هر بار دخترم می گوید : ما....ما...ن ..خا....نم .... چند بار بگم؟ باب دیلن

 راستی یادم رفت بگویم . نسرین هم  امروز ،روز تولدش است . نسرین جان تولدت مبارک .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 7:7 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

یک سال پیش در ست در چنین شبی خواهرم از اروپا به ایران آمدو ما هم به فرودگاه  رفتیم برای استقبال از این خواهر کوچیکه . تنها آمده بود و وقتی وارد سالن فرودگاه شد نمی دانست اول کدام ما را بغل کند از شوق اشک می ریخت .
به خانه آمدیم .ساعت حدود ۳ نیمه شب بود . خانم از قبل سفارش داده بودند که حتما" برای شام خورش قورمه سبزی درست کنم و من هم با عشق این کار را کردم . به محض ورود به خانه من در تدارک کشیدن غذا بودم و خواهرم به اتفاق دخترم به اطاق دخترم آمدند . از من اصرار که صبح شده بیایید شام بخوریم و از خواهرم که چند لحظه صبر کن کار داریم . من عجله داشتم که او خورش مورد علاقه اش را بخورد و او عجله داشت که هر چه زودتر سر و سوغاتی که برایمان آورده بود را نشان دهد . بالاخره خواهرم و دخترم زورشان چربید که برای شام دقایقی صبر کنیم . از اطاق بیرون رفتم و چند لحظه بعد صدایم کردند . حرکات هر دو مشکوک بود اما گفتند این آهنگ رو گوش کن این آهنگ را گوش کن . به محض این که صدای موسیقی بلند شد دیوانه وار جیغ می زدم و همراه آهنگ شروع کردم به حرکاتی که بی اختیار از من سر میزد غافل از آنکه دخترم هم برای ثبت این لحظات دوربین را روشن کرده و از حرکات من فیلم می گیرد .

آهنگی بود که بیش از سی سال به دنبالش بودم و مانند گداهای سامره به هر کسی می رسیدم نشانی این آهنگ را می دادم و  می گفتم سلمه سلمه عبدالحلیم را نداری؟..دریغ ...
عبدالحلیم حافظ ، خواننده آهنگساز ، رهبر ارکستر و بازیگر "مصری" که بیداد می کرد و می خواند ، هر کسی که خال میلی به موسیقی داشته باشد محال است او را بشنود و مجذوبش نشود .حیف زود مرد سرطان گرفت. او به واقع اعجوبه ای بود در عالم موسیقی عرب . از او چند کاست داشتم " موعود" زی الهوا " فال قهوه " . اما  به واقع خواهرم برایم کاری کرد ،کا....ر.....ستا....ن . و همیشه از او ممنونم ممنون  که همیشه به هر طریقی که شده پاسخ این نیازهای روحی مرا می دهد .او یک سی دی کامل از عبدالحلیم برایم آورد .
حالا که فیلم آنشب را می بینم که د