تبليغاتX
آونگ خاطره‌های ما

آونگ خاطره‌های ما

دار، آونگ خاطره‌های ما، در ساعت تاريخ بود. ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. (سال بلوا، عباس معروفی)

 

همانطور که قبلا" هم گفته بودم تقریبا" نیمی از جمعیت اراک را اقلیت های مذهبی تشکیل می دادند که هر کدام به نوبه ی خود خدمات ارزنده ای در این شهر انجام دادند .

 در زمانهای دور ،ارامنه ی اراک به واقع تاثیر زیادی بر فرهنگ شهر نشینی در اراک داشتند . یکی از این کارهای ارزنده  آنان ،احداث سینما در اراک بود .

<<اولین سینمای اراک به نام آریان در سال 1310 در اراک شروع به کار کرد . موسس این سینما " ایرمانوف " یکی از مهاجرین روس بود و این سینما تا سال 1314 در شهر فعالیت می کرد .

در سال 1314 برادران " عجمیان " ( اوکسن و خسرو ) همزمان با تاریخ کشف حجاب ( 17 دیماه ) سالن سینمای اراک را در محل فعلی پاساژ عراقچی افتتاح کرد . از آنجا که صاحبان سینما از ارامنه ی شهر بودند این سینما در محاوره ی مردم به سینمای " موسیو " معروف شد . سالن نسبتا" بزرگ سینما سه درجه داشت . درجه ها و بهای بلیط شان در میان سال های 32_1327 به این قرار بود : درجه ی 3 پنج ریال درجه ی 2 هشت ریال و درجه ی یک ( لژ) ده و دوازده ریال .

در طرفین در ورودی لژ سینما چهار اتاقک کوچک در دو طبقه بود که اختصاص به خواص داشت و بهای بلیطش دوازده ریال بود . فیلم هایی که در این سینما به نمایش گذاشته می شدند بیشتر عبارت بودند از : تارزان، همنسای عرب، علی بابا و چهل دزد بغداد، فیلم های وسترن، دختر لر و جعفر و گلنار ، فیلم های ایرانی که در هند ساخته می شد و فیلم های چارلی چاپلین و لورل هاردی و...

این فیلم ها به زبان اصلی نمایش داده می شدند و برای این که بینندگان مفهوم گفتگوهای بازیگران را درک کنند هر چند دقیقه یک بار خلاصه ی گفتگوها روی پرده ی سینما نوشته می شد و افراد با سواد آن نوشته ها را با صدای بلند می خواندند . آن زمان به جز بانوان ارمنی هیچ زن دیگری پا در سینما نمی گذاشت ! >>

( از کتاب تاریخ اجتماعی اراک : مرتضی ذبیحی )

 ساختمان سینما موسیو کمی پیش از انقلاب به پاساژ تبدیل شد ، البته پیش از انقلاب سینمایی دیگر در مکانی دیگر جایگزین شد .

سینما موسیو در خیابان " خوانساری " چند قدمی میدان مرکزی اراک ( باغ ملی ) بود .

این هم تصویری نسبتا" قدیمی  از باغ ملی اراک

وسط این میدان مجسمه ی شاه قرار داشت که در این تصویر آنرا پوشانده اند .

از آقای محمد رضا  باقری ، همشهری عزیزم  تشکر می کنم به خاطر ارسال تصاویری از اراک قدیم .

باغ ملی که میدان مرکزی شهر بود محلی بود برای تفرج جوانان و میانسالان که عصرها  عالمی داشتند .  فکر نمی کنم هیچ اراکی باشد که از عصر باغ ملی خاطره نداشته باشد

. در گوشه ی  همین  باغ ملی کتابفروشی " حقیقی " پاتوق " ادیبان " بود .

البته در حال حاضر همانگونه که چهره ی شهر عوض شده ، باغ ملی هم ،باغ ملی قدیم نیست . 

روزی داشتم با  عزیزم ، کیا تلفنی صحبت می کردم ، او مشتاقانه از اراک می پرسید ، به او گفتم که خیال نکن همان حال و هوا را در اراک می توانی بیابی ، هر چه در اراک قدم بزنی یک آشنا نمی بینی . دیدم ، کیا ،دلتنگ اراک است برای اینکه خنده ای روی لبش بیاورم گفتم : کیا جان آن زمان که ما جوان بودیم حسرت یک متلک شنیدن به دلمان ماند ، همه یا برادرمان را می شناختند یا پسر عمویمان را یا ... اما حالا بیا ببین  وقتی  پا به اراک می گذاریم ،با این سن و سالمان ، دلی از عزا در می آوریم از بس که متلک بارمان می کنند !

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 10:24 بعد از ظهر  توسط راوی 

 

لطفا" ببینید و از جنگ حمایت نکنید !

با تشکر از خانم شکوه میرزادگی  

 ادامه ی  پست را فردا خواهم نوشت

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 2:48 قبل از ظهر  توسط راوی 

کمی در هم و بر هم می نویسم ،بخشش از شماست به قول معروف ، زیاد " کوک " نیستم .

حدود یک هفته به عید مانده ،گفتم که تا مدتی نامعلوم نمی نویسم اما نشد ، به اینجا خو گرفتم کجا برم؟!

 اما دراین مدت کمتر توانستم سر به وبلاگ بعضی از دوستان بزنم یا نامه ها را پاسخ دهم امیدوارم آن را به حساب بی توجهی نگذارید که خود خوب می دانم پاسخ نامه را ندادن مانند پاسخ سلام ندادن است ، تا حدودی عذرم موجه بود ، چند روز به عید مانده ، بعد از یک سال ، خواهر عزیزم به ایران آمد و دیروز رفت . با رفتنش غم دنیا توی دلم خانه کرده . به اندازه ی دخترم دوستش دارم ، نه برای این که همخون من است ، نه ! برای این که می فهمد ، درک می کند ، حرفهایی  در دل دارم که گاه فکر می کنم باید با خودم به گور ببرم ،اما او  حتی حرفهای نگفته را هم می داند !

این مدت که اینجا بود با هم حرف زدیم ، گریه کردیم گاه میان گریه ها هر دو با هم زدیم زیر خنده ،سفر رفتیم ، اینطرف و آنطرف رفتیم ، بی خوابی کشیدیم ، خوب بود اما کاش همیشه بود !

**************

گاه فکر می کنم وبلاگ نویسی حکم همان فریاد زدن در چاه را می ماند اما وقتی که فریاد می زنی سرت را بالا می گیری می بینی ،چقدر آدم دور و برت بوده و فریادهایت را شنیده ، از این پس محتاط تر حرف می زنی ، فریاد می زنی ، اما  گاه احساس می کنی که فریادت انعکاس صدای افراد دور و برت بوده نه خودت!

روزی  سرم را در چاه سرازیر کردم و فریاد زدم  می خواهم خودم باشم هرچه بادا باد ! اما  همان وقت هم خود خودم نبودم ،چون می دانستم  دیگران صدایم را می شنوند .

دوستانی از سر لطف نظراتی نوشتند و تسکین دادند از همه شان  ممنونم . زیتون عزیزم از سر مهربانی و دلسوزی برایم نوشت ...

 و البته غیر مستقیم به من گفت که هنوز هم دیر نشده ، تو ازدواج کن تا دخترت هم کمتر احساس مسئولیت کند! در پاسخ به این عزیز باید بگویم : زیتون جان ، من متاهلم.  متاهلی که سالهای سال است تنهاست ! متاهل بودن خواست خودم نیست اما تنها بودن را خودم انتخاب کرده ام .

************

وعده کرده بودم مژده ای به صاحبدلان بدهم گفته بودم شاید فردا شب  ! به وعده ی خود عمل خواهم کرد اما با کمی تاخیر . دلیل تاخیر، کاری ست که برای آن عزیزی که می خواهم آدرسش را به شما بدهم پیش آمده . دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد . به همین زودی خواهم نوشت .

*************

اولین نوه ی وبلاگی من به دنیا آمده ، دومی هم توی راه است  مامان بزرگ شدم ! میترای گلم که از اولین خوانندگان وبلاگم بوده  از آن سوی دنیا برایم نوشت که فرزندش به دنیا آمده و  نامش را " کورش " گذاشته . تبریک می گویم  دختر  گلم امیدوارم " کورش " با آرامش در کنار تو و همسرت بزرگ شود و روزی  برای دیگران بنویسی که کورش ، مایه ی فخر تو شده و به داشتن فرزندی چون او افتخار می کنی .قدمش مبارک باد .

اما در جایی میترای گلم نوشته که از دوستش " هادی آفریده " حمایت کنیم ! میترا جان عزیز دلم ، تا " هادی" حمایت کننده ای چون " محمد آفریده " دارد نیازی به حمایت هیچکس ندارد که " محمد آفریده " همیشه پستهای مهم و کلیدی در اختیار داشته و دارد و " هادی " هم  خوب توانسته از این حمایت استفاده کند !

 برای او آرزوی موفقیت می کنم و همچنین آرزو می کنم که جوانانی که پدر و عمو و عمه شان حامی آنان نیست و سرشار از استعدادند جایی در گوشه و کنار بیابند برای درخشیدن ! برای درخشیدن، نه ! برای آنکه جامعه از فکر خلاقشان استفاده کند .

*************

و اما در مورد وبلاگ راهیان سپیده . باید اعتراف کنم که  نحوه ی در خواست  من از دوستان برای نوشتن مطلب  برای این  این وبلاگ صحیح نبود ، نوشته بودم هر کسی که مشکلی دارد ...

 جمله ی  من جمله ی خوبی نبود خودم بعدا" فهمیدم ! خب مشخص است ،مهمانت را در اطاق دیگری بگذاری و بیایی پستی با عجله بنویسی از این بهتر از آب  در نمی آید ! بزودی مطلبی در همان وبلاگ می نویسم و همانجا در خواست می کنم .

 
*************

فرُ ایزدی عزیزم برایم نوشت  که بعد از خواندن مطلبی که از داریوش نوشتم و لینک دادم تصمیم گرفته به کنسرت داریوش برود و رفته . باید ایمیلی برای داریوش عزیز  بفرستم و بگویم پول بلیط این نازنین و همسرش را با من نصف کند :))

************

قصه گو گفته تو چطور خاطرات زمان کودکی را به این شکل به خاطر می آوری ؟! در پاسخ به این عزیز می گویم : من هم تعجب می کنم چطور دیگران خاطراتشان را خوب به یاد ندارند ! در بین افراد خانواده مان ،من و برادر دومی حافظه ی عجیبی داشتیم و قبلا" گفته بودم در بین فامیل و آشنایان به این نام معروف بودم : آرشیو خاطرات !
کاش  آرشیو خاطرات نبودم ! کاش !

***************

شهرزاد گلم برایم نوشته : راوی ؟! من را به یاد می آوری ؟

عزیزم مگر می شود مهربانی های تو را از یاد برد؟!  ببخش کوتاهی هایم را عزیزم . گلکت را ببوس از جانب من .

فروغ را می خوانم و نوشته هایش را هم دوست دارم ، راستی فروغ جان ،شهرزاد همشهری تو ست ، به  همدیگر سر بزنید .

این را هم بگویم نمی دانم چرا شخصیت " فروغ " را به شخصیت باران خیلی نزدیک می بینم و هر دوشان را دوست دارم .

گاه رویا نوشته هایی برایم می فرستد که لذت می برم ، همانموقع که گفتم هر چه بادا باد ... کامنتش مرا به وجد آورد و در دل تحسینش کردم ، و با خود فکر کردم چرا اینجا نگویم؟ وقتی که می بینم بعضی از  جوانان اینقدر عمیق فکر می کنند حظَ می کنم، حظَ!

به مرور دوستانی که کامنت هاشان بی پاسخ مانده در پست هایم پاسخ و یا لینک می دهم .

مد عزیزم  برایم مطلبی نوشته بود که یاد خاطره ای افتادم ...

مد نوشته که گسستی هست  بین  نسل ما و شما برای شنیدن موسیقی ...

یادم می آید دخترم ده دوازده ساله بود که روزی با خنده  به من گفت : کاش یک بلایی سر این نوارهای تو می آمد تا من مجبور نباشم هر روز صدای اینها را بشنوم ! در پاسخ به او گفتم : روزی خواهد رسید که بیایی و التماس کنی که مامان فلان نوار قدیمی ات  را بده تا من گوش کنم . خندید و گفت : مطمئن باش اونروز نمی رسه !

گذشت ...

چندین سال است که از دست او آسایش ندارم از بس که نوارها را زیر و رو می کند و دنبال آهنگهای قدیمی این و آن می گردد .

پس من فکر می کنم نوع شنیدن موسیقی بر می گردد باز به همان محیط خانه و آنچه که گوش با آن عادت می کند و روح با آن خو می گیرد . ضمن این که دخترم به موسیقی هایی هم گوش می کند که  کم کم من هم به شنیدنشان عادت کرده ام  و خو گرفته ام .

 دوست دیگری  هم نوشته بود که موسیقی ایرانی ، غمگین است و آدم را افسرده می کند ... در پاسخ به این عزیز هم می گویم ،موسیقی خوب ایرانی یا هر موسیقی اصیل از هر کجا ،انسان را به تفکر وا می دارد ، من یک زخمه از تاری که غمگین می نوازد را با یک دنیا بشکن و بالا بنداز عوض نمی کنم گر چه شادی آور باشد

 

گاه در کنتور وبلاگم که نگاهی می اندازم به سرچ ها نگاه می کنم ،  خوشحالم وقتی که  می بینم  کسی که آمده دست خالی برنگشته ، مثلا" تقریبا" هر روز از فرخزاد ، دولتمند خالف ، عبدالحلیم حافظ ... اما یکی دست خالی برگشت . چقدر خندیدم به این جستجو ! به جمله ی سرچ شده نگاه کنید :))

 در گذشت پوپک گلدره  را به خانواده و دوستدارانش تسلیت می گویم

 تصاویری از پوپک عزیز که رفت و آرام گرفت . روحش شاد .

به نازنین غزل تسلیت می گویم که همیشه نگران پوپک بود !

مرضیه :

من همان طاووس مستم چتر خود نگشوده بستم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 4:36 بعد از ظهر  توسط راوی 

 

۶/۷ ساله بودم که مجذوب صدایش شدم ، کودکانه در باغ قدیمی مان در حاشیه ی اراک مشغول بازی  با پروانه ای بودم که به دور شاخه گلی می چرخید و من محو تماشای  حرکات آن   پروانه . همزمان  از رادیوی ترانزیستوری مان این ترانه پخش می شد :

 پراونه به کنار گل چو به رقص آید تو مرو  آه بوی گل به دل عاشق طرب افزاید تو مرو

و من اینطور می شنیدم : پروانه به کنار گل ، چوب به رقص آید ...

تصورم این بود که از شوق رقص پروانه ، چوب ( شاخه ی گل ) هم به رقص در می آید ! کودکی بود و تصوراتش ...چه زیبا بود  عالم کودکی ...

 نامش" رویا "بود . صدایش زیبا و کم نظیر ، وزین و با وقار با چشمانی آبی رنگ و خمار،  که خماری زیبای چشمانش مثال زدنی بود . انتخاب و اجرای موسیقی اش همانند خود او بی نظیر ، افسوس که آثار او برای نسل جوان تقریبا" ناشناس و مهجور مانده . کمتر جوانی را دیده ام  که صدای او را شنیده باشد و یا نامی از  وی شنیده باشد .  در این دنیای مجازی جستجو  های بسیار  کردم بلکه بتوانم اثری از این هنرمند بیابم اما نیافتم .بر آن شدم تا از آرشیو ، ترانه ای زیبا از این بانوی آواز موسیقی ایرانی ، یکی را انتخاب کنم تا شما عزیزان بشنوید ،اما چقدر دشوار بود انتخاب بهترین آن! تمام آثارش زیباست.

 ای عاشقان ای باده نوشان ای عارفان ای پرده پوشان عشق این زمان افسانه گشته غم ساقی میخانه گشته

بزودی یک مژده  هم برای اهل دلان خصوصا" اهل دلان  هم نسل خودم دارم . شاید فردا شب!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 7:11 بعد از ظهر  توسط راوی 

 همان اوایل حدود هفت، هشت ماه پیش ، زمانی که تازه شروع به نوشتن کردم و در ادامه به طریقی نوشتنم گره خورد به سرگذشت دوران نو جوانیم و... خودتان می دانید ... نامه های زیادی از دختران گل این مرز و بوم دریافت می کردم که اظهار می کردند در خانواده شان با مسائلی از قبیل تعصب و تحمیل و این موارد روبرو هستند . نه کاری از دستم بر می آمد و نه در مواقعی که کسی را ناراحت می بینم قادرم وی را دلداری دهم . تنها کاری که به ذهنم رسید این بود که به عزیزان پیشنهاد کنم ، وبلاگی گروهی تاسیس کنیم تا هر کسی که مایل بود حالا یا با عنوان کردن نامش یا گمنام  مشکلش را عنوان کند ، بقیه بخوانند ،تجزیه تحلیل کنند تا بلکه  راه چاره ای پیدا شود . تعدادی از عزیزان استقبال کردند و هر کسی پیشنهادی داد تا بالاخره وبلاگ راهیان سپیده  به همت جناب دکتر سیف و همچنین بی تا جان راه افتاد . بی تا کارهای فنی وبلاگ را انجام داد و جناب سیف هم  زحمت دریافت ایمیل و آپدیت کردن وبلاگ را بر عهده گرفت. انصافا" زحمت کشیدند و من همچنان شرمنده ی جناب سیف  ماندم  که با آنهمه مشغله که در دانشگاهها دارند وقت زیادی را برای این کار می گذاشتند اما به دلایلی که من هم نفهمیدم چرا؟ عزیزان  دیگری که وعده دادند همکاری  نکردند و شاید هم همکاری کردند انتظار من بالا بود . بعضی از دوستان هم گفتند ما دوست داریم همکاری کنیم اما نمی دانیم چه بنویسیم . در پاسخ به آنها گفتم که بنای ما این است : مبارزه با عرف غلط در جامعه . حالا این عرف غلط فقط همان نیست که  جامعه ، من نوعی  را وادار به ازدواج تحمیلی کند ، جامعه ی ما پر است از مسائل دست و پا گیری که نه قانون آنرا تعیین کرده و نه مشخص است از کجا سر چشمه می گیرد ، هر چه هست خودمان با دست خودمان عرصه ی زندگی را به خود و اطرافیانمان تنگ می کنیم ...

حالا چه شد که بعد از مدتها ، صحبت از این وبلاگ به میان آمد ؟

خدا می داند وقتی نامه هایی از دختر ها و پسر های گلم دریافت می کنم که یا از مادر گلایه دارند یا از پدر  و یا از اجتماع اطرافشان ، چنان تحت تاثیر قرار می گیرم که تا ساعتها به آنها فکر می کنم اما کاری از دستم ساخته نیست . از بسیاری عزیزان نامه های اینچنینی دریافت می کنم : راوی خوش به حال دخترت ... خب ، در چنین مواقعی چکار می توانم برایشان بکنم جز این که آرامشان کنم آن هم برای لحظاتی ( شاید به خیال خودم ! )  

شاید این وبلاگ بتواند با تجربه ها و اندوخته های عزیزان راهگشا باشد . شاید !

این که عنوان کردم ، دوستان همکاری نکردند این ابدا" گلایه نبود ، خواهش می کنم در این باره خودتان را موظف به توضیح دادن نکنید که درک می کنم ، هر کسی به اندازه ی خودش با کار و زندگی درگیر است . می دانم . اما درخواست دوباره ی من از همه ی عزیزان این است که اگر فرصت کردید با این وبلاگ همکاری بیشتری داشته باشید.

بحث اولیه ی وبلاگ راهیان سپیده مسائل مربوط به تعصب بی جا در مورد زنان و دختران بود . همان روزها هم گفتم که این وبلاگ به هیچ گروه و دسته ای تعلق ندارد ، همین کوره راه را پیدا کنیم خیلی کار کرده ایم ،بقیه را بگذاریم دیگران می نویسند !

بحثی که مایلم در وبلاگ راهیان سپیده برای چند روزی مطرح شود و ادامه پیدا کند تا به یک نتیجه گیری برسیم  این است: " مشکلات روابط جوانان با خانواده " .

البته که با کمال میل خودم هم در این بحث شرکت می کنم و یکی دو پست شاید هم بیشتر  خواهم نوشت اما از هفته ی آینده در خدمت عزیزان هستم . ببینم دوستان به چه شکل همکاری می کنند . روی سخنم با عزیزانی هم هست که نامه هایشان مرا منقلب می کند.

البته شهربانوی عزیز اگر مایل است می تواند همچنان در باره ی موضوع قبلی وبلاگ گروهی بنویسد ، که ما هم استفاده می کنیم و از همینجا از او تشکر می کنم که چند روزی ست وبلاگ راهیان سپیده را فعال کرده . از جناب سیف هم تشکر می کنم .

*************

به دنبال نامه ها و کامنتهایی که  برای پست قبلی داشتم لازم دانستم چند نکته را  خدمت بعضی از یاران عرض کنم .ابتدا اینکه بعضی  از عزیزان  یا با عجله پست قبلی را خوانده بودند یا به هر دلیلی ،تذکر دادند که چرا از سنگ قبر شاملو حرفی نزدی . نوشته بودم ! آخر همان پست لینک هم دادم اما می دانستم تا شاملو مانده کمتر کسی به این نکته خواهد پرداخت این بود که این پست را اختصاص دادم به " فریدون فروغی " شقَ القمر هم نکرده بودم ! سالهاست که از صدایش حظَ روحی می برم  حال چند کلامی هم از او بگویم . اما این که چرا فقط اشاره ی کوچکی ! به شکستن سنگ قبر بزرگ مرد احمد شاملو داشتم دلیلش فقط و فقط  لینکهای متعددی بود که در بسیاری از خبر گزاری ها دیده بودم از جمله ، هفتان ، مهر ، و... اما از فریدون فروغی هیچ کجا اسمی ندیدم برده شود تا چند ساعتی بعد از این که پستم را نوشتم ، این خبر گزاری اشاره ای کرده بود و جالب است که عکس را دستکاری کرده و نوشته ،عکس از یک وبلاگ ! کدام وبلاگ خدا می داند!

 و دیگر  اینکه  زمانی که پست قبلی را نوشتم خبر شکسته شدن سنگ قبر شاملو ی بزرگ را خواندم اما تصویری که گویای آن باشد را ندیده بودم ، فقط این تصویر بود که اثری از شکستن سنگ ندیدم .

دوستانی نکته سنج به من اعتراض کردند که چرا روی عکس نوشتی فروردین ۸۶ ! باید خدمت دوستان عرض کنم من نه این عکس را انداخته بودم و نه آپلود کرده بودم ، بدون هیچ تغییری ، آنرا در صفحه گذاشتم تا حق آن عزیزی که زحمت این عکس را کشیده  پایمال نشود . همین ! اگر اعتراض یا تشکری دارید روی تصویر  رایت کلیک کنید properties رو بزنید ببینید آدرسش کجاست به خودش بگویید .

بعضی از عزیزان هم عنوان می کنند که سنگ قبر اهمیت ندارد !  من می گویم دارد ! می دانم این را برای آرام کردن دل من و خودتان می گویید ممنونم اما ، کدامتان به شیراز می روید به تربت " حافظ " سر نمی زنید ؟! یا اصلا" هنرمند و شاعر و مشهور و معروف و ... نه ! یک گور گمنام !  بزنیم بشکنیم که اصل روح آن شخص  است ؟!

به خدا که نمی دانم این افراد  چه مرام و مسلکی  دارند!

از نویسنده ی این وبلاگ هم تشکر می کنم که لینک این تصاویر را در کامنت های این پست آقای معروفی گذاشته بودند .

خدا نگهدارتان تا هفته ی آینده .

 توی سینه ت صفا داری توی قلبت وفا داری صف عشاق بدبختو از اینجا تا کجا داری  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 11:20 بعد از ظهر  توسط راوی 

بگوئید بر گورم بنویسند :   
زندگی را دوست داشت ولی آنرا نشناخت    
   مهربان بود ولی مهر نورزید   
  طبیعت را دوست داشت ولی از آن لذت نبرد   
در آبگیر قلبش جنب و جوش بود ولی کسی بدان راه نیافت    
در زندگی احساس تنهایی می نمود ولی هرگز دل به کسی نداد   
و خلاصه بنویسید:   
زنده بودن را برای زندگی دوست داشت    
نه زندگی را برای زنده بودن .
" فریدون فروغی "

 نام کسانی که دست به  چنین کارهایی می زنند را چه می توان گذاشت؟ !

 

فریدون فروغی همیشه مورد بی مهری بی خردان بود و هست ، از یاد نمی برم زمانی که مجله ی بی محتوای "جوانان "در سالهای دور با تیتر درشت  در صفحه ی پر خواننده اش  نوشت : فریدون فروغی عربده می کشد یا آواز می خواند ؟!...او راه خودش را رفت و آنان که باید ، قدر او را دانستند اما ...

و باز از یاد نمی برم تلاشش را برای دریافت مجوز اما پس از مرگش به کاست او مجوز دادند.

چند ماه پس از فوت فریدون فروغی فیلم مستندی از زندگی وی در خانه ی هنرمندان به نمایش در آمد که مغایر بود با آنچه که بیننده انتظارش را می کشید ! فیلمی بود برای شهرت سازنده ی فیلم نه برای معرفی این عزیز از دست رفته .

 روزی که فریدون فروغی  در گذشت ، ماهنامه ی فیلم نوشت : فریدون دق کرد . براستی او دق کرد و از همه ی این نامردمی هایی که دید وصیت کرد تا او را در نقطه ای دور به خاک بسپارند ، خواهر فریدون فروغی می گفت:

روزی در ملک قدیمی مان  (نزدیک بوئین زهرا )بودم که فریدون هم آمد ، گاه گاهی برای هوا خوری به آنجا می رفتیم و چند روزی می ماندیم ، فریدون آمد و کنار پنجره ایستاد و رو به من کرد و گفت : وقتی که  مْردم من را در همینجا دفن کنید ! به او گفتم این چه حرفی ست می زنی ؟! گفت می خواهم در این گوشه ی خلوت برای همیشه آرام بگیرم . فریدون رفت و بار بعد آمد اینجا و برای همیشه آرام گرفت !

خواهر فریدون فروغی را در این کلیپ می توانید ببینید ( خانمی که موهای بلوند دارد و رو به آسمان فغان می کند ).

کودکی و نوجوانی

او در سال 1329 محلهٔ  سلسبیل تهران  متولد می‌شود، پدر او - فتح الله - کارمند ادارهٔ دخانیات بود، در تنهایی خود به سرودن شعر و نواختن  تار  می‌پرداخت. او از مالکان بزرگ روستای  نراق  ـ ما بین  قم  و  کاشان ، به شمار می‌آمد. فریدون تنها پسر خانواده بود و سه خواهر به نامهای پروانه، عفت و فروغ داشت که هم اکنون در قید حیات هستند.

او در سال 1335 و در شش سالگی، تحصیل را آغاز کرد و عاقبت درسال 1347 مدرک دیپلم علوم طبیعی را گرفت و پس از آن دیگر تحصیل را رها کرد. ادامه ....

او هم مانند بسیاری از مردان بزرگ از زندگی زناشویی خیری ندید ! براستی چرا مردان بزرگ همیشه تنها می مانند؟ درک نمی شوند یا درک بالایشان مانع از آن می شود که مونسی در خورٍ خود داشته باشند؟!   
  ماهی خسته ی ما را در آن گوشه ی خلوت هم راحت نمی گذارند همانگونه که  ابر مرد " احمد شاملو " را هم !

ورود به وبلاگ جدیدم

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 1:52 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

این تصاویر مربوط به آخرین تجمعی  ست  که در بیمارستان میلاد صورت گرفت ، آن زمان هنوز وبلاگم درست پا نگرفته بود ، عکس ها را که انداختم بلافاصله به خانه آمدم و عکسها را برای دوستی ایمیل کردم  تا در وبلاگش بگذارد ، به دلایلی این کار انجام نشد و یکی  دو روز بعد خودم  در وبلاگم گذاشتم ، تعدادی از دوستان هم تصاویر را دیدند و گذشت ... روزی داشتم  آرشیو وبلاگم را نگاه می کردم از روی ناشی گری تصاویر و آن پست حذف شد !  به هیچوجه هم یادم نمانده بود عکسها را کجا آپلود کردم ،آپلود کردم ؟! چه رو دارم ها ! این کارها را دخترم برایم انجام می داد و او هم یک سر دارد و هزار  سودا  ، کجا یادش می ماند که عکسها کجا آپلود شده ... به هر جهت ... دوباره تصمیم گرفتم این پست را احیا کنم ، گرچه تاریخش با آن روز نمی خواند ، فقط برای اینکه در آرشیو داشته باشم .

روزی که تجمع صورت گرفت ، همه نا امید بودیم و صحبت از زندگی نباتی بود ! خد....ا... که چه روزهایی گذراندیم ... وقتی به خانه آمدم تلفنی با خانم شفیعی صحبت می کردم ، هیچوقت از یاد نمی برم این جملاتی که بین ما ردَّ و بدل شد :

: ...خانم شفیعی ، به جان دخترم قسم این را نمی گویم برای  این که تو را بیهوده دلگرم کنم ، یک حسّی به من می گوید " آقای گنجی " زنده می ماند ، صحیح و سالم  ، نزد شما می آید ...

:... وا...ی را...و...ی جان ! تو هم این احساس رو داری ؟! خود من هم خیلی امیدوارم ، با تمام این زجرهایی که شوهرم می کشه و این وضعیتی که از او می بینم ، در دل امیدوارم. دیدی راوی جان؟ وقتی قراره  که اتفاق بدی برای آدم بیافته دل خودش گواهی می ده ؟  دل من  گواهی بد نمی ده ..

: آره عزیز دلم ، دل من هم!

*پ .ن. این که در پست قبلی گفته بودم بلافاصله عکسها را در وبلاگ گذاشتم ، اشتباه بود ، همین بود که در این پست توضیح دادم ، خوب به خاطرم نمانده بود که ... نه این که الآن خوب به خاطر نیاورم ! نه! آنروزها وضعیت روحی خوبی نداشتم که همه ی مسائل را خوب به خاطر بسپارم *

با تشکر فراوان ازشهاب عزیز برای ایجاد فضا برای آپلود عکس ها

علی اشرف درویشیان بیمارستان میلاد

نامه ی عباس معروفی خطاب به گنجی در دست تجمع کنندگان

سیمین بهبهانی درویشیان

موسوی خوئینی ها بیمارستان میلاد
دکتر فیروزی وضعیت جسمی گنجی را به اطلاع تجمع کنندگان می رساند و همه در سکوت و اندوه ...

وبلاگ علی افشاری

علی افشاری

 

سیمین بهبهانی فریبرز رئیس دانا

دکتر فیروزی با بغلی از گل سرخ می آمد و گلها را بین تجمع کنندگان تقسیم می کرد

تصویری از یک مادر که فرزندش اعدام شده  در بین تجمع کنندگان / بیمارستان میلادقرائت نامه ی عباس معروفی توسط یکی از اعضای تحکیم وحدت در بیمارستان میلاد

دقایق آخر همه غمگین و نا امید از شنیدن خبر وضعیت گنجی

نامه ی عباس معروفی خطاب به گنجی  که در بیمارستان میلاد قرائت شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 12:20 بعد از ظهر  توسط راوی  |