امشب از میان ستارگان " پروین " را چیده ام !
دار،آونگ خاطرههای ما در ساعت تاريخ بود.ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. ( سال بلوا ، عباس معروفی )
امشب از میان ستارگان " پروین " را چیده ام !
پيام اكبر گنجی به مراسم بزرگداشت سيمين بهبهانی
ـــــــــــــــــــــــــــ
خدمت آن دسته از عزیزانی که برای سه تن از اساتید موسیقی مقامی پول واریز کردند عرض کنم که به دلایلی تصمیم دارم فعلا" از سفر به بجنورد خودداری کنم و از طریق حواله ی بانکی این کمک ها را که توسط شما خوبان اهدا شده به دست این عزیزان برسانم . مهمترین مسئله ای که باعث شد از رفتن به بجنورد خودداری کنم این بود که به هیچوجه نتوانستم خودم را راضی کنم این سروران از " دستی " این پول ها را دریافت کنند تا مبادا آزرده خاطر شوند . حتی اگر به روی خود هم نیاورند مسلما" تاثیر مطلوبی بر روح حسّاس این عزیزان نخواهد داشت .
مدتی ست که به شیندخت نازنین پیشنهاد دادم توسط شخصی برای این بزرگواران حساب سیبا در بانک ملی افتتاح کنند تا مستقیما" از همین طریق پول ها به سه قسمت مساوی به حساب هایشان ارسال شود که بعد از انجام این کار حتما" شما را در جریان قرار خواهم داد . البته شیندخت عزیز هم دارد تلاش می کند تااین کار هرچه زودتر صورت گیرد . از این که در این مدت گاه اشاره به بی مهری ها داشتم از شما عذر خواهی می کنم و نیز عرض می کنم که به هیچوجه نمی گذارم با کردار اینگونه افراد دلم را زنگار بگیرد به هیچوجه!
********
گویا قراره نوه ی سوم وبلاگی من هم به دنیا بیاد ! پرنیان نازنین تازه بلاگر شده و منتظر مسافرشه :)
چند روزی ست که وبلاگ بی بی سی هم ،راه افتاده .
عزیزان خیّری که دوست دارند به کودکان و نوجوانان افغانی و ایرانی نیازمند ، کمک مالی برسانند یا احتمالا" کفیل شوند می توانند ازاین سایت دیدن کنند. در این سایت مشخصات و عکس هایی از این عزیزان می توانید ببینید . عزیزانی که هیچگاه روزگار با اینان سر سازگاری نداشته !
*******
تصاویری از دانشجویان در حال اغما از دانشگاه صنعتی سهند تبریز ! ( قبلا" این لینک را به بلاگ نیوز داده بودم اما تصاویری اضافه شده که امروز به دستم رسید ) .
آقایی ( به قول خودش ینگه دنیایی شده !) که با سینه ی شرحه شرحه! از وطن رفته بود و در حین باقالی پاک کردن از جوانان ایرانی انتقاد کرده بود خوب چشمانش را باز کند! امیدوارم این بار چشمانش شرحه شرحه نشود ! جالب است که ایشان در جایی از بلاگرهای وطنی انتقاد کرده بود که چرا تصویر ایران واقعی را به تماشا نمی گذاریم ! بفرما ! تصاویر واقعی تر می خواهی؟!
لینک دهها فیلتر شکن جدید در پست قبلی
و اما دوستانی پرسیده بودند چرا نام خوانندگان و ترانه هایی که در وبلاگ می گذارم را نمی نویسم ! چرا می نویسم ، اگر کمی دقت کنید در بخش " لینک های روزانه " نام آهنگ و همچنین خواننده درج شده ،ضمن اینکه اکثر فایل ها را با همین نام آپلود می کنم .
نشانی از او نجویم که من یاری بی نشان دارم
زمانهای دور، آنوقتها که کودک بودم که نوجوان بودم ، بهار و تابستان که می رسید روزهای جمعه برای هواخوری و تفریح به باغ می رفتیم ، گاه خانوادگی و گاهی هم از افراد فامیل یا همسایه به جمع ما می پیوستند . نیاز به دعوت نبود و هر کدامشان می دانستند که هر زمانی بیایند " پدرم " با گرمی از آنان استقبال می کند .باغی در حاشیه ی اراک. باغ مان زمین پهناوری بود که سرتاسرش را "مو" های انگور پوشانده بود ، که بعدها نهال های میوه های دیگر هم اضافه شد و کم کم به بار نشست . باغ های آن حوالی هیچ حصاری نداشت و توسط" کَرت " هایی حدّ و مرز باغ ها مشخص می شد . هر گوشه ی باغ که می ایستادی اشراف داشتی بر تمامی شهر . اراکیها می دانند کجا را می گویم . باغمان نزدیکی های کوه " مو در "بود .( Mowdar )
خاطره های بسیاری از آن باغ دارم ، از کودکی ام از نوجوانی ام و تا زمانی که دخترم نوجوانی شده بود.
وسط باغ سالنی از کاه گل ساخته شده بود که حدود بیست نفری را در خود جای می داد . سالن را مانند " هشتی" های قدیم ساخته بودند بدین شکل که دریچه هایی در دیوار ها و زاویه های آن بود که باعث می شد نسیم باد را به شکل مطبوعی در زیر سقف آن احساس کرد .
صبح که وارد باغ می شدیم بساط را پشت سالن پهن می کردیم ، جایی که تا نزدیکی های ظهر سایه بود .ظهر که آفتاب همه جا را می گرفت به سالن می رفتیم و ناهار و چای را در همانجا می خوردیم و اگر خانواده ی خودمان تنها بودیم چُرتی می زدیم وقتی بیدار می شدیم قسمت جلو درب ورودی سالن سایه شده بود و به آنجا نقل مکان می کردیم و تا نزدیکی های غروب بساط چای همانجا به راه بود .
بساط چای، همیشه در باغ نگهداری می شد ، سماوری " زغالی" که از برنج ساخته شده بود و قوری و کتری دوده زده فلزی و چند استکان نعلبکی لب پریده . اینها را پدرم همیشه در یک کیسه می گذاشت و در یکی از کرت های باغ زیر خاک پنهان می کرد .
روزی از همین روزها بود . نزدیکی های عصر، هر کدام در گوشه ای از باغ قدم می زدیم که صدای پدرم را شنیدیم که "مشد علی " را صدا می زد . " مشد علی " باغبانی بود که مسئولیت نگهبانی چند باغ همجوار را داشت . پدرم اصرار می کرد که " مشد علی " چای آماده ست بیا یک استکان چای بخور و مشد علی هم پشت سر هم می گفت نه ،مزاحم نمی شم . از پدرم اصرار و از او انکار . اما مشخص بود به تعارف بیشتری نیاز دارد و دلش برای یک استکان چای لک زده . از آنسوی باغ هم مادرم را می دیدیم که گاه طوری که مشد علی نبیند دستانش را در هوا می چرخاند و گویا می خواهد چیزی به پدرم بگوید . فاصله ها کم نبود اما صدا بخوبی شنیده می شد همچنین دستهای چرخان مادرم در هوا را می دیدیم . مشد علی وارد باغ شد و به طرف پدرم رفت . پدرم هم دستش را گرفت که: چرا اینقدر تعارف می کنی ؟ بیا بیا تعارف نکن ! مادرم سراسیمه خودش را به نزدیک سالن رساند و ما هم از سر کنجکاوی نزد آنان رفتیم . مشد علی نشست و ما هم .مادرم دور خودش می چرخید و گویا دنبال چیزی می گشت . پدرم قوری را از روی سماور برداشت تا برای مشد علی چای بریزد اما هرچه قوری را سرازیر کرد دریغ از یک قطره چای! و مادرم تند و تند می گفت : الآن دَم می کنم، الآن دَم می کنم .
مشد علی وقت نداشت بماند تا چای دم بکشد ، پاشد رفت با یک خوشه انگور در دستش . می گفت جمعه ست و شلوغ . باغهای مردم امانت است باید بروم .
دیگر خودتان حال پدرم را حدس بزنید ...
از آن به بعد " چای مشد علی " شده ضرب المثل و هر زمان کسی چیزی در چنته ندارد اما اصرار دارد که آره ،می گوییم حکایت چای مشد علی .
حالا وقتی وبلاگم را بی جهت پینگ می کنند یاد چای مشد علی می افتم و دهان خشک رفتنش !
دوستی می گفت اهمیت نده آدم بیکار زیاده و تنها وبلاگ تو نیست ، وبلاگهای دیگر را هم بی جهت پینگ می کنند ، اما به واقع من شرمنده می شوم وقتی می بینم دوستان وارد وبلاگم می شوند و می بینند هیچ خبری نیست .
********
از دوستانی که برای اساتید پول واریز کردند عذر خواهی می کنم که مدتی وقفه افتاد و خبری در این باره نشد . در پست آینده دلیل وقفه ی اطلاع رسانی راتوضیح خواهم داد .
این ترانه را تقدیم می کنم به مادر محترم شیدا جان .

می دونم تولدت امروز نیست ،رفتم پیشباز ، شاید یکی دو روزی نباشم .۲۷ اردیبهشت روز تولدت را پیشاپیش تبریک می گم.
امیدوارم پنجاه و یک سال دیگه چنین روزی خودم بیام در خونه تون با عصا بکوبم به در و بگم ، عباس؟ تو زنده ای؟ تو هم بعد از نیم ساعت که دنبال عصا و سمعک و عینکت گشتی غُرغُر کنان میای جلو در و می گی : آره، موندم حلوای تو رو بخورم !
عباس جان ،رسمه که روز تولد هدیه می دن . از راه دور چیزی نمی تونم برات هدیه ی تولد بفرستم به جز یک موسیقی زیبا . البته آهنگ تولدت مبارک زیاد دارم اما هیچکدوم رو دوست ندارم.
روزی که از " خانم رویا " نوشتم ،می خواستم زیباترین ترانه اش را در وبلاگ بذارم اما گفتم صبر کنم تا هدیه اش کنم به تو . چکار کنیم دیگه، فقط یه دونه " عباس معروفی " داریم دو تا که نداریم !
اما خب روز تولدته درسته ؟ باید یک موسیقی شاد هم هدیه کنم که وقتی با عزیزانت جمع شدید و جشن گرفتید بشه با اون بشکنی ، قری ،چیزی ...
عمرا" اگر کسی جیگرش را داشته باشه مثل من سر به سر تو بذاره ! راوی ام دیگه کاریش نمی شه کرد ! دوست دارم سر به سرت بذارم :))
اینها هدیه به تو :
پروانه به کنار گل چو به رقص آید تو مرو
ترانه ی الفبای " ایرج " هم برای اینکه روز تولدت روز شادی باشه :
"جیم " جوابم را ندادی " چ " چرا؟
شاد باشی عباس جان .
آقا چطوره ما مردم ساکن ایران را مومیایی کنید؟ آقا که می گم خانمها هم بخوانند ، من وقتی عصبانی می شم همه را آقا صدا می کنم !
امروز با خواندن مطلبی در یک وبلاگ تصمیم گرفتم این بار که خواهرم خواست از اروپا به ایران بیاد پیشنهاد بدم سر راه بره مکّه و مقدار قابل توجهی مومیایی با خودش بیاره تا همه ی ایل و تبارمان را مومیایی کنه تا وقتی دوباره به ایران برگشت بوی خوش گذشته را استشمام کنه ! آنوقت ما از زیر یک لایه مومیایی برایش بخوانیم " فقط به خاطر تو "!
به خاطر تو که اروپا گردی برایت مانند "درکه" رفتن ماست ، شاید هم به "درک " رفتنمان ! برای تو که هر وقت اراده می کنی از رفتن به یک کنسرت مست می شوی ، برای تو که " خانم مرضیه " برایت مناجات می خواند ، با کنسرت "ابی " انرژی می گیری ، با دیدن برنامه های زیبا و مفّرح" پرویز صیاد " تا یک ماه خنده از روی لبانت محو نمی شود ، که "منصور " به رقص ات وامی دارد و مرتب برایت می خواند " فقط به خاطر تو" ... ما هم سرمان را می گذاریم زمین و کپّه ی مرگمان را می گذاریم و می گوییم " فقط به خاطر تو " ! به خاطر تو که دانسینگ و دیسکو ات قضا نمی شود به تو که بارها به موزه ای رفتی که ما خوابش را هم ندیده ایم ! برای تو که به خاطر یک قرص برای بیماریت مجبور نیستی به هر کس و ناکسی رو بزنی ، به تو که از حق و حقوق یک انسان برخورداری ... به تو که انتظار داری وقتی به ایران می آیی همه ی مردم آنچه باشند که تو شصتاد سال پیش دیده ای و دوست داری ایران را با همان حال و هوا در یابی ! و اگر باب میلت نبود بروی و صفحه بگذاری که چنین و چنان ...
بارها دیده ام که هموطنی بعد از چند سال به ایران آمده و زمانی که برگشته تا توانسته از نوع لباس و مدل مو و فلان و بهمان جوانها ایراد گرفته !
جوان بدبخت ایرانی چکار کنه که اینقدر صفحه پشت سرش نگذارن ؟
شما که لم داده ای و در وبلاگت داری علیه جوان ایرانی می نویسی و احتمالا" لبی هم تر می کنی ، تر کن، نوش ! ما که بخیل نیستیم اما می دانی جوان ایرانی داره به مرحله ی انفجار می رسه ؟ می دانی نه در خانه احساس امنیت خاطر داره و نه در محیط بیرون از خانه ؟!
صبح زود با غرو لند پدر از توی رختخواب بیرون میاد به طرف آشپزخانه می ره تا یک استکان چای بریزه ، اینجاست که نصیحت های صد من یه غاز ما مادرها شروع می شه و خودمان که هیچ غلطی نتوانستیم بکنیم می خواهیم او همه ی خطاهای ما را جبران کنه و به مدارج عالی برسه ! از خانه که می خواهد بیرون برود خاله سکینه از راه می رسه و حالا به یمن پول باد آورده ی شوهر مفت خورش سکینه شده " سی سی جون " رو به جوان می کنه که : خوبی عزیزم ؟ ببینم تو هنوز دانشگاه قبول نشدی ؟ آخــــــــــــــی بمیــــــــــــــــرم الهی حیف شد تو همسال" فی فی جون "من بودی اون توی هفت دانشگاه قبول شد اتفاقا" رییس سازمان سنجش خودش با پای خودش اومد در خونه که به فی فی جونم تبریک بگه ! جوان بعد از این همه تحقیر و ناسزا شنیدن به طرف خانه ی دوستش راه می افته . به اتفاق راه می افتند به طرف (مثلا" حالا ایران زمین ، شهرک غرب ) پولهایشان را روی هم می ریزند تا ببینند کافی شاپی جایی راهشان می دهند یا نه ، اینجاست که ماشین گشت می رسد و همه ی آنها را مشکوک می پندارد و خیلی که شانس بیاورند با تحقیر و توهین و هل دادن رهایشان می کنند . ..
...به دانشگاه می روند ، انواع واقسام مامورها را با اسامی خاص بالای سرشان می بینند که به هیچوجه در آن محیط احساس امنیت نمی کنند . رئیس دانشگاه هم که معلوم الحال است که از کدام ارگان و از کجا آمده و رئیس شده . اینجاست که دانشگاه هم می شود شکنجه خانه !
خب معلومه این جوان راهش را گم می کنه ! معلومه که به مدل های عجیب غریب لباس و مو رو میاره تا داد بزنه ، هـــــــــــــــــــــــــوار کنه که بابا من هم هستم ! من هم آدمم !
من نمی گویم باید از این رویه لباس و مدل های عجیب غریب حمایت کرد بلکه می گویم باید ریشه را پیدا کرد آنوقت به قضاوت نشست !
این چندمین بار است که دارم این مطالب را می خوانم و سکوت می کنم تا مبادا دوستانم تصور کنند من که خودم بارها درخواست کردم خط بین خودمان نکشیم ، مرتب ایران نشین و خارج نشین نکنیم ، قصدم جدا کردن باشه ! نه ! من کوچک و مخلص آدم های منطقی هستم . حرف بی منطق را نمی توانم بپذیرم !
حالا یک سوال ؟! آیا همه ی جوانهایی که دیدی به این شکل بودند ؟ همه؟! خیلی عجیبه!
یاد چند سال پیش و یک مهمانی افتادم .
... پسری را دیدم که بعد از ۷ سال به ایران برگشته بود . در خانه شان مهمان بودیم . یک مهمانی بزرگ اما سنتی .سر سفره نشسته بودیم آقای تازه از فرنگ برگشته قاشق چنگال را برداشت گرفت بالا و با صدای بلند رو به مادرش گفت: مامی مامی به اینا چی می گفتیم؟ اسم فارسی اش رو یادم رفته ! مادرش در حالیکه از خجالت سرخ شده بود گفت : قاشق چنگال ! خب ! حالا من بیام و این مطلب را به همه ی هموطنانم که در خارج زندگی می کنند نسبت بدم که آره ...
ما خودمان در این دیر خراب آنقدر داریم افرادی که جوانان را سرکوب کنند ! شما دیگر با عشرت شایق همنوا نشو لطفا"! که عشرت خانم خودش نوچه ها و محققانی دارد :
محققانی را که عمرشان را صرف دید زدن بعضی از کارهای خروس ها می کنند !
********
بعد از این منبری که رفتم ،که اگر نمی رفتم خفه می شدم ! عرض کنم که فردا قراره اینجا بزن و بکوب راه بندازیم ، رسما" دعوت شدید . تشریف بیاورید ! آقایان با عبا تشریف بیارن ممکنه عشرت خانم هم اینجا باشه :))
راستی ! اینها که روی منبر گفتم به خواهرم نبودم ها :)) به دره گفتم دیواره گوش کنه ! من فدای خواهرم بشم که خیلی دوستش دارم .
یک قالب خوب به درد بخور هم به ما معرفی نکردید مجبوریم خودمان یا خط بکشیم یا ستاره نقاشی کنیم تا مطالب از هم جدا باشه !
********
کوشش بزای پاسداری از پاسارگاد ، به عنوان کوششی فراگیر برای نگاهبانی از هویت ملی و تاریخی ایران و نیز نام کوشندگان آن همراه با نام کسانی که به هویت یک ملت بی توجهی یا حتی بی تفاوتی نشان دادند ،برای همیشه در تاریخ میهن ثبت خواهد شد ...ادامه ...
********
همیشه انتظار نداشته باشید که ترانه ای که اینجا می شنوید از موسیقی اصیل باشه . امروز یک ترانه ی کوچه بازاری برایتان در نظر گرفتم . خودم که عاشق این ترانه ام :
دیشو اُفتاد د ِ د َمِ مَلّّه ی پایین گُذرُم disho oftaad de dam e malleye paaeen gozarom
دیشب گذرم افتاد طرفهای محله ی پایین
تو نَمیدُنی دِ اُن مَلّّه چه اُمد به سَرُم to namidoni de on malla che omad be sarom
تو نمی دونی توی اون محله چه به سرم آمد
چینی داشتم را میرفتم آمّا تو چُرت و خیال chini daashtom raa miraftom aamma too chort o khiaal
همچی داشتم راه می رفتم اما توی فکر و خیال بودم
که به یه دَفَه توی دیم زنی افتاد نظرُم ke be ye dafa tooye Dim e zani oftaad nazarom
که یکمرتبه چشمم افتاد به چهره ی زنی
دو لُواش پنداری بود کارخُنه ی قند و نُبات do lo"aash pendaari bood kaarkhoneye ghand o nobaat
دوتا لبهاش گویی کارخانه ی قند و نبات بود
که از ِش ر ِخت بدامن همه قند و شکرُم ke azesh rekht be daaman hameh ghand o shekarom
که از آن دامانم پر از قند و شکر شد
بسکه غِنجین و فِر ِنجین بود وچُتّ چُتّ را میرفت baskeh Ghenjin o Frerenjin bood o chott chott raa miraft
از بس که آرایش و بزک کرده بود ( چُتّ چُتّ در اینجا به معنای با وقار راه رفتنه )
دل مُو اُ شُدُ تُو کِردُم و خُل شد کمرُم del e mo ow shod o tow kerdomo khol shod kamarom
دلم آب شد ،تب کردم ، کمرم خمیده شد
وسمه ی خسّ و مسّی بَسّه و سُرخُو مالیده vasmehye khass o massi basseh o sorkhow maalida
وسمه ی خیلی غلیظی مالیده بود و سرخاب هم
که از اُن وسمه و سُرخُو هَمَشا خون جگرُم ke az on vasmeh o sorkhow hamashaa khoon jegarom
که از دیدن آن وسمه و سرخاب همه ش جگرم خونه
با چنین خشّ و فشّ و غَمزَه و غَلبیرَه و ناز baa chenin khesh o fesh o ghamzeh o ghalbireh o naaz
( خش و فش = صدایی که از دامن تافته و... بلند می شود ) غمزه و غلبیره و ناز = عشوه )
عشوه ای کِرد و نهان شد چو پری از نظرُم eshvehee kerd o nahaan shod cho Pari az nazarom
....
وَخیزادُم پا پَتی با سر کَلّ گورگه کُنُن vakhizaadom paa pati ba sar e kal gourga konon
پا شدم گریه کنان با پای برهنه و بدون اینکه کلاه بر سرم بگذارم
رفتُم و گُفتُمش ای خاک دَرِت تاج سرُم rafto o goftomesh ey khaak e daret taaj e sarom
....
چینی چینی را نرو ناز ناکُن عشوه ناپاش chini chini raa naro naaz naakon eshva naapaash
چینی = همچین
که از اطوار قشنگ تو می ترسُم بمیرُم ke az atvaar e ghashang e to mitarsom bamirom
....
دیمِشا رو بِدُما کِردُ و بگفت وُی تو کی یی؟ Dimeshaa roo be doma kerd o bagoft voy ! to kieie
صورتش را برگرداند عقب و گفت واه! تو کی هستی؟
چه میگی رد شو دَم ِ شُمی از ای رهگذرُم che migi rad sho dam e shomi az ee rahgozarom
چی میگی ؟ برو کنار از جلوی راهم این سر شبی
خُو دیدی خیر باشَه ،سَف کردی khow didi ? kheyr baasha saf kerdi
خواب دیدی خیره ! اشتباه گرفتی ( سف = سهو )
گر ماخوای لاس بزنی تو ، نه ز اَل ِ دَدَرُم gar maakhaay laas bazani to na ze al e dadarom
اَل ِ دَدَرُ = اهل هرزه گردی نیستم
گُفتُمش گپّی نا گفتُم !خانم بد میگی چکا؟ goftomesh gappi naagoftom khaanom bad migi cheka
به او گفتم من که حرفی نزدم چرا تند جواب میدی؟
گپ زدن خُو قَدَغَن نی، ماخوام اَوال بگیرُم gap zadan kho ghadaghan ni maakhaam avaal bagirom
حرف زدن که ممنوع نیست خب می خواستم از احوالت جویا بشم
د ِ کُدُم مَلّه می نیشی؟ کُجایَه آغِلِتُن ؟ de kodom malla minishi ? kojaaya aagheleton
کدام محله می نشینی ؟ حیاطتان کدام است؟
گفت ، ماخوای چُو کُنی ؟ رد شو و ول کُن تا برُم goft maakhaay chokoni ? rad sho o vel kon ta barom
گفت برای چی می خوای ؟ برو کنار تا برم
آغِلُ و خُونه کجا ؟ گرگ کجا لُونَه کجا؟ aaghel o khona koja ?! gorg koja lona koja
حیاط و خانه ام کجا بوده ؟ مگر گرگ لانه داره؟
شُوَرُم مُردَه ، والله به خدا در بدرُم shouarom morda vaalla be khoda dar bedarom
شوهرم مرده و به خدا در بدر شدم
مُو دلُم سُخت بَرَش ،رفتُمُ و یاواش گفتُم mo delom sokht barash raftom o yaavaash goftom
دل من براش سوخت رفتم و آروم به او گفتم
مُو تُونا خیلی ماخوام چونکه میگی بی شُوَرُم mo tonaa kheyli maakhaam chonke migi bi shouarom
من تو را خیلی دوست دارم چونکه شوهر نداری
تو به ایی جُنَه زنی حیفَه که وِیلُن بامُنی to be ee jonazani heyfa ke veylon baamoni
زنی به جوانی تو حیفه که آواره باشه/ جُنه زن = زن جوان
شُو مونا صیغهَ، تا، جات باشه روی سرُم sho mona sigha ta jaat baasha rooye sarom
صیغه ی من بشو تا روی سر بگذارمت
چونکه بَشنید چنین خیلی بدِش اُمد و گفت chonke bashnid chenin kheyli badesh aamad o goft
........
وُی ! چه گپّا میزنی؟ خاک به سرُم خاک به سرُم ! voy che gapaa mizani khaak be sarom khaak be sarom
واه ! چه حرفها می زنی ؟ خاک بر سرم
وُی الهی بَری ای مرد که آتیش بَگیری voy elaahi bari ey mard ke aatish bagiri
وای ،امیدوارم که آتش بگیری مرد
که ز ِ گپّ تو دلُم سُخت و کباب شد جگرُم ke ze gapp e to delom sokht o kabaab shod jegarom
که از حرفهای تو دلم سوخت ..
مُو کجا صیغه رُوی ؟ وُی مَگَم مُو .... شدم ؟! mo koja sigharovi voy magam mo ....shodam
من کجا و صیغه شدن کجا؟
که بَشُم صیغه ی تو ؟! بَل تا بَرُم بَل تا بَرُم ke bashom sigheye to bal ta barom bal ta barom
که صیغه ی تو شوم ؟ بگذار یرم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ( این مصرع فیلتر گذاری شد با اجازه ی حُضّار !)
ناماخوام صیغه نَمی شُم د ِبَرو از نظرُم naamaakhaam sigha namishom de baro az nazarom
نمی خوام صیغه نمی شم از جلوی چشمم دور شو
گُفتُم إی خانم تو راسّ میگی آمّا به خدا goftom ey khaanom to raas migi aammaa be khoda
گفتم خانم تو راست می گویی اما
مُو، ز ِ تو سیر نمی شُم تا که نَخُفتی به بَرُمmo ze to sir namishom taa ke nakhofti be barom
.............
ها نشینُم وَخیزُم ،هر شُو طُمّ دار طُمّ دار haa neshinom vakhizom har show tommdaar tommdaar
وخیزم = بلند شوم . طُمّ دار = مزّه دار . خوش طعم
اینجوری خوب جوری نی ،تا تو بیایی مُو بَرُم injoori khoob joori ni ta to biaaee mo barom
این که خوب نیست تا ترا ببینم بروم
گفتُمِش نِلخ ِ تو خانم شویی چَندَه ؟ goftomesh nelkh e to khaanom shoee chanda
نلخ = نرخ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ( سروران گرام ، شدم سانسورچی وزارت ارشاد ! )
گفتُمِش اسم آقاتا بلدی ؟ گفت بله goftomesh esm e aaghaate baladi ? goft bale
گفتم اسم پدرت را بلدی؟
دختر ایل بیگی ِ زن جَلَب ِ سگ پدرُم dokhtar e eelbegi e zan jalab e sag pedarom
جلب = بد جنس
ای نظام الشّعرا یاوَه و افسانه ناگو ey nezaamoshoara yaaveh o afsaana naagoo
که مُو ایی گپّای مفت تو به یه جُو نَخَرُم . ke mo ee gappaaye moft e to be ye jow nakharom
که من این حرفهای مفت را به جُوی نمی خرم
شعر از نظام الشعرا عراقی
فریدون فرخزاد :
روزی من و شهاب داشتیم به اصطلاح چت می کردیم ، گفتم شهاب بیا با هم اراکی چت کنیم ، گفت باشه و به خیال خودمان شروع کردیم اما هر چه می نوشتیم ، همان بود که قبلا" بود و اصلا" بوی لهجه ی اراک را نمی داد . کمی که گذشت شهاب گفت زبان اراکی زیاد تفاوتی با زبان رایج ندارد فقط موقع حرف زدن کمی دهانمان را کج و کوله می کنیم . و باز ادامه داد که شاید هم کلمات اراکی از بین رفته . گفتم همینطوره و خلاصه کمی سر به سر هم گذاشتیم و خدا حافظی کردیم .
در حین ورق زدن کتاب با خودم فکر کردم همین اشعاری که به زبان اراکی سروده شده و من هم چند بار از آنها در وبلاگم استفاده کردم و بسیاری از دوستان استقبال کردند و گروهی هم به شدت انتقاد ، عجب منبع خوبی ست برای پیدا کردن کلمات و جمله های اراکی .
مهران مدیری ، در برنامه های چند سال پیش که خودش هم نویسندگی برنامه را بر عهده داشت زیاد از این اصطلاحات اراکی استفاده می کرد ( شب های برره را نمی گویم ) و چنان آن کلمات را در صحبت های روز مرّه ی مردم گنجاند که وقتی می شنویم گویی این اصطلاحات و کلمات را همه همیشه تکلم می کردند .
شعری را برایتان انتخاب کردم اما در پست بعدی تقدیم می کنم که با توجه به طولانی بودن این شعر و باز به دلیل آنکه معمولا" شعر اراکی که برایتان می نویسم به سه شکل آنرا تایپ می کنم ( خود شعر ، ترجمه ی شعر و توسط حروف لاتین لهجه ی آن اشعار را ) ترجیح دادم در پست بعدی بدون هیچ توضیحی تقدیم کنم . اما بد نیست حالا که صحبت از اصطلاحات اراکی شد یکی از اصطلاحات که از یاد رفته را برایتان بنویسم .
دوال پا ( Duaalpa ) :
دوال پا موجودی ست افسانه ای. دوال در فارسی به معنی نوار نازک چرمین است که در زین اسب به کار می رود .
از این موجود افسانه ای ،در اراک اصطلاحی رایج بود که می گفتند فلانی مانند دوال پا می باشد . و در باره ی این موجود موهوم چنین می پندارند که بالا تنه ی او مانند انسان اما پاهایی دارد بسیار بلند مانند دوال و اگر این موجود به آدمی برخورد کند فوری به پشت او سوار شده و پاهای دوال مانندش را چندین دور پیرامون کمر شخص می پیچد و دیگر رهایی از آن ممکن نیست . و هر که گرفتار دوال پا شود همیشه باید او را بدوش بکشد و هر چه که خواست بخورد یا بیاشامد نخست دوال پا از دست او می گیرد و تا سیر نشده نخواهد گذاشت مرکوبش چیزی بخورد و بنوشد. از این رو افراد سمج را به دوال پا تشبیه می کردند. و تنها راه رهایی از دست دوال پا چنین بیان می شد که دوال پا را به طور کامل مست کنند تا بیفتد .یک مثال می زنم تا خوب برایتان این اصطلاح جا بیفتد :
انگلیس دوال پاست و ایران مرکوب !
راهی برای مست کردن این دوال پا سراغ دارید؟
********
ديروز رفتم نمايشگاه كتاب ؛در غرفه انتشارات(........)كتابي را ديدم كه بر روي جلد آن عكس آفتابه اي جلب نظر ميكرد......دقيق شدم به عنوان كتاب ؛ كه چنين بود " فرهنگ و بهداشت آبريزگاه"در دل به وزارت ارشاد احسنت گفتم...
********
چند روزی ست که این نازنین آرام و قرار ندارد و فقط در ارتباط با اعدام ولیالله فیض مهدوی می نویسد .
سایت خانم شکوه میرزادگی و آقای دکتر اسماعیل نوری علا با مطالبی جدید به روز شد .
آيا می شود به اين ها هم «بچه ی ايران» گفت؟
و این هم یک ترانه ی بسیار لطیف و دلنشین :
هیشکی نمی تونه مثه مو پول بالا بکشه !
ننه آقا ؟انگشت بزنم؟!
نه ولش کن نمی زنم ...
اول اجازه بدهید حرفی که چند روز است می خواهم برایتان بگویم را عرض کنم :
دلم برای وبلاگ چند وقت پیش خودم تنگ شده . دلم برای خوانندگان ثابت و با وفایم تنگ شده ، نه این که دیگر نمی بینمتان . چرا می بینم . یکی به یکی تان را می شناسم . فدای همه ی شما خوبان بشو م که دوستتان دارم که دوستم دارید که می شناسمتان که می شناسیدم که از غم های من ناراحت می شدید و از شادیم خوشحال. که اگر در لیست رول بلاگ ها از نظرتان محو شده باشم اما باز می آیید .الهی فدای آن خواننده ی عزیزم بشم که وقتی از خواب بیدار می شه بعد از وبلاگ خودش سر به وبلاگ من می زنه و دم دمای صبح هم که می خواد بخوابه باز نگاهی به وبلاگ من می اندازه . با اینکارش احساس می کنم یکی در خانه را زده که " راوی " تنها نیستی ،من اینجام !
دوستتان دارم . خیلی !خودتان خوب می دانید . مخلص خوانندگان جدید با معرفت هم هستم . اما در این بیست و چند روز پای غریبه هایی به اینجا باز شد که این مدت با نامه هایشان سخت نوازشم کردند . عیب نداره ،من می گذرم ، اما مطمئنم خدا نمی گذره . خداوند از هر گناهی بگذره از دو گناه نمی گذره .۱ـ حق الناس! ۲ـ تهمت!
فقط چند کلام به اینان که با کارآگاه بازی می خواهند سر در بیاورند که سرنوشت این پولها به کجا می کشد بگویم : اولا" آنگونه که خیال می کنید " راوی " پشت نقاب نیست . چند نفر از نگین های وبلاگشهر من را به خوبی می شناسند . صدایم را شنیدند . تلفنم را دارند ،عکسم را دیدند، می شناسندم . ثانیا" آن کسی که باید مدعی باشد عزیزانی هستند که پول فرستادند ، نه شخص دیگری ! و مطمئن باشید اگر روزی " راوی " را از نزدیک ببینید از شرم سرتان را پایین خواهید انداخت ! مطمئن هستم!
من که تا توانستم خیلی شفاف اطلاع رسانی کردم . شفاف ترش هم می کنم . امروز می خواستم پرینتی که از بانک گرفته شده را اسکن کنم و در وبلاگ بگذارم اما اسکنرمان ایراد داشت . حتما" در روزهای آینده این کار را می کنم .
و اما !
از کسانی که قرار بود پول بفرستند و تا امروز موفق نشدند درخواست می کنم دست نگهدارند . روز شنبه شماره حسابی که اعلام کرده بودم بسته خواهد شد . تمنا می کنم دیگر پول نفرستید که فکر می کنم ۱۷/۱۸ روز کافی بود برای این کار . حالا هر کدام از شما مهربانان به هر دلیلی پول نفرستادید همینجا اعلام می کنم که از این تاریخ به بعد بنده هیچ مسئولیت دیگری را قبول نمی کنم ! و هر بلایی سر پولتان بیاید با خودتان است . شنبه شماره حساب مذکور بسته خواهد شد .
از این لحظه فقط و فقط، وقت برای آن می گذارم که پول را به دست این عزیزان برسانم . همین . نه نامه ای در این رابطه بفرستید و نه پولی واریز کنید . چگونگی کار را هم به اطلاع خواهم رساند . همین .
شیندخت عزیز از سر دلسوزی و مهربانی این کار را شروع کرد . بعد از ساعاتی از من درخواست همکاری کرد . نقطه ی شروع شیندخت عزیز با خودش اما !
از زمانی که خودم شروع کردم تا به این ساعت ، تمام مسئولیتش به عهده ی خودم است و محکم هم ایستاده ام اما از نقطه ی شروع خودم تا همین الآن ، فقط!
طبق آخرین اطلاعاتی که از بانک گرفته شده ، ۴ نفر دیگر از دوستان پول واریز کردند که اسامی شان را اضافه کردم .
این آهنگ هم تقدیم به خوانندگان همیشگی و با معرفتم ، چه آنان که کمک مالی کردند و چه آنان که با لینک دیگران را خبر کردند و چه عزیزانی که هیچکدام از این کارها را نکردند اما دوستشان دارم .دلم می خواهد به عشق شما چند تا بشکن با این آهنگ بزنم شاید هم قر کمری !
برای عزیزانی که با ایمیل واریز پول را اطلاع دادند نامه ای تشکر آمیز خواهم نوشت اما از همینجا هم قدر دانی خودم را اعلام می کنم . متشکرم . به خاطر همه چیز . همه چیز!
که صدایت هم ممنوع؟
مثل تنت که در خیابان حرام میشود؟... ادامه ...
چند سال پیش ،مادرم ۶/۷ تااز نوه ها را دور خودش جمع کرده بود و نصیحت شان می کرد. گویا یکی از نوه ها جایی بندی آب داده بود و حرفی زده بود که نباید می زد .
همینطور که مادرم نصیحت می کرد نوه های ۵ تا ۱۲ ساله سراپا گوش بودند .صحبت های مادرم در قالب حکایت و داستان بود و آنها هم محو این حکایت ها . مادرم گفت : روزی شخصی پسرش را نصیحت کرد و گفت ،پسرم وقتی به مجلسی ،مهمانی ای جایی می رویم ، حرفهای بزرگ بزن . از قضا روزی به یک مجلسی دعوت شدند و پدر و پسر بالای مجلس نشستند . زمانی که همه ساکت بودند پسر با صدای بلند گفت : شتـــــــــــــــــــــــــــر ! همه ی افراد حاضر در مجلس به طرف او نگاه کردند . پدر از خجالت سرش را پائین انداخت . مجلس که تمام شد به خانه برگشتند ، پدر رو به پسر گفت ،این چه کاری بود تو کردی ؟ پسر در پاسخ گفت تو گفتی حرف بزرگ بزنم من هم هر چه گشتم از شتر بزرگتر چیزی به ذهنم نرسید !
صحبت های مادرم که به اینجا رسید یکی از نوه ها که ۶ سالش بود چهره اش حالت کنجکاوی و سوالی به خود گرفته بود رو به مادرم گفت : مامان بزرگ ؟ فیل می گفت بهتر نبود ؟!
حالا منظور !
ایشان هم گفتند : شتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر ! فیل می گفت بهتر نبود ؟!
وقتی نبوی می گوید باید از رئیس جمهور پیش از انتخابات تست سلامت روانی بگیرند می گویند چرا!
********
بیش از یک ماه هست که می خواهم در باره ی مطلبی بنویسم اما یا فراموش می کنم و یا با موضوعات دیگر جور در نمیاد ( نه حالا همیشه همه مطالبم با هم همخوانی داره !)
تشکر ویژه از پلیس های راهنمایی رانندگی .
من که به سهم خودم از این نیرو تشکر می کنم . می دانم تازه وظیفه شان را انجام می دهند اما خیلی ها هستند که وظیفه دارند و شانه خالی می کنند و مملکت هم که بی صاحب ...
تا به حال به یک نفر از افراد این نیرو برخورد نکردم که از رفتارش شکوه ای داشته باشم . مخصوصا" حضور فعالشان در جاده ها که برای هر مسافری ایجاد دلگرمی می کند . زمانی بود که اگر ماشین در جاده می ماند باید منتظر هر حادثه ای می بودی ، دزدی ،مزاحمت و... اما چند سالی ست پلیس های راهنمایی رانندگی چنان با حضور قدم به قدمشان دلگرممان می کنند که جای تشکر دارد ضمن اینکه گاه کمک هایی خارج از حوزه ی مسئولیت شان می کنند . شاید روزی یکی دو مثالی برایتان بنویسم که چگونه به دادم رسیدند بدون هیچ چشم داشتی . مردم می گویند بعضی از اینان اهل رشوه هستند . من که ندیدم ! به نیروهای دیگر رشوه دادم اما به اینان نه . بسیار هم مودب و با شخصیت هستند .
گاه انتقاد می کنم ،دیدم دور از انصاف است وقتی افراد وظیفه شناس را می بینم تشکر از این عزیزان نکنم .
********
پیرو پست همشهری بازار ، نکاتی را در آینده تو ضیح خواهم داد مخصوصا" نامه ی یکی از عزیزانم که به واقع اشاره به موضوع مهمی کرده بود . موضوع قابل بحثی ست که در اینجا نمی گنجد . و اما دوستانی که تصور کرده بودند قالب رایگان می خواهم . نه ! اگر قالب باب دلم باشد ،پول هم به دیده ی منت پرداخت می کنم. دوستانی هم یا به شوخی یا به جدی من را به ترک سیگار تشویق کردند ،فعلا" زیاد نمی توانم در باره اش بنویسم چون سیگارم تمام شده و باید بروم و سیگار تهیه کنم :))
********
و اما ترانه ای که امروز خواهید شنید ( شنیدم بعضی ها تقلب می کنند و اول آهنگ را گوش می کنند ! نبینم ها !)
سالهای پیش از انقلاب در برنامه ی صبح جمعه، گروه های موسیقی دبیرستان های دخترانه دعوت می شدند و ترانه های خاطره انگیز را به همراهی ارکستر رادیو اجرا می کردند .بسیاری از این ترانه ها را " انوشیروان روحانی " همراهی می کرد ،با نواختن پیانو و گاه هم گروه ارکستر دیگری .
آن زمان زیاد از شنیدن این ترانه ها لذت نمی بردیم و ترجیح می دادیم با صدای خود خواننده بشنویمشان اما حالا که سالهاست از آن روزگار می گذرد شنیدن این ترانه ها برایمان یاد آور خاطرات آن روزهاست . اتفاقا" کاست هایی که از این گروه به بازار آمد نامش " خاطره " بود که به" گروه کر دختران "هم معروف بود . با هم بشنویم یکی از این ترانه های خاطره انگیز را :
پرسون پرسون یواش یواش اومدم در خونه تون
این ترانه را از روی کاست اینجا آوردم . دستم درد نکنه :))
به دلیل اشکالی که در سایت بلاگ رولینگ پیش آمده ،ممکن است هر روز مطلب بنویسم اما وبلاگم پینگ نشود .
ابتدا همه با هم سرود ملی مان را بشنویم .
ای ایران ای مرز پرگُهر
ای خاکت سرچشمهٔ هنر
دور از تو اندیشهٔ بَدان
پاینده مانی تو جاودان
ای دشمن ار تو سنگ خارهای من آهنام
جان من فدای خاک پاک میهنم
مهر تو چون، شد پیشهام
دور از تو نیست اندیشهام
در راه تو، کِی ارزشی دارد این جان ما
پاینده باد خاک ایران ما
سنگ کوهت درّ و گوهر است
خاک دشتت بهتر از زر است
مهرت از دل کِی برون کنم
بَرگو بی مهرِ تو چون کنم
تا گردش جهان و دور آسمان بهپاست
نورِ ایزدی همیشه رهنمای ماست
مهر تو چون، شد پیشهام
دور از تو نیست اندیشهام
در راه تو، کِی ارزشی دارد این جان ما
پاینده باد خاک ایران ما
ایران ای خرّم بهشت من
روشن از تو سرنوشت من
گر آتش بارد به پیکرم
جز مهرت در دل نپرورم
از آب و خاک و مهرِ تو سرشته شد گِلم
مهر اگر برون رود تهی شود دلم
مهر تو چون، شد پیشهام
دور از تو نیست اندیشهام
در راه تو کِی ارزشی دارد این جان ما
پاینده باد خاک ایران ما
آرامگاه کورش نابود می شود ، اگر دست روی دست بگذاریم !
دوستان عزیز فرصت زیادی نداریم ، همه با هم برای نجات آرامگاه کورش تلاش کنیم .
سد ۱۷۰۰ساله ساسانى زير آب مى رود
به دنبال فیلتر شدن سایت پاسارگاد ، دوستانی دست به دست هم داده اند و وبلاگ هایی ساخته اند تا در این عزم ملی کمیته ی نجات پاسارگاد را یاری دهند . از تمامی دوستانی که می دانم قلبشان برای این مرز و بوم می تپد در خواست می کنم ،با این کمیته همکاری کنند .
برای اطلاع بیشتر به این سایت و وبلاگ ها سر بزنید .
وبلاگ حامی شماره ۳
در یکی از همین وبلاگ ها خواندم که دوستی گفته بود : اشک در چشمانم می نشیند. ضمن احترام به احساس پاک این هم میهن عزیز باید بگویم من اشک در چشمانم ننشسه ! بهت زده ام ، نگرانم ، دلشوره دارم . این آثار ،هویت ملی ماست ! از هویت مان دفاع می کنیم . تا پای جان می ایستیم !
می شود از وطن دوستان گرامی تقاضا کنم در وبلاگ هایشان اطلاع رسانی کنند؟ و یا چنانچه مایل هستید لوگوی سایت پاسارگاد را در وبلاگ ها تان بگذارید ؟( همین که در وبلاگ دارم و بی تا ی نازنین زحمتش را کشیده ). متشکرم .
با تشکر از لینک دهندگان به این مطلب و کسانی که اخیرا" لوگوی سایت پاسارگاد را در وبلاگ هایشان گذاشتند :
بلاگ نیوز ، دو در دو ، نیما نیلیان ، ترنّم ، باران زیبا ، سرزمین آفتاب ، گلین بانو
به دلیل اشکالی که در سایت بلاگ رولینگ پیش آمده ،ممکن است هر روز مطلب بنویسم اما وبلاگم پینگ نشود .
همشهری هم که هست ! مگه نه نیما جان ؟
مدتی از وبلاگ نویسی من گذشته بود که خانمی مرتب برایم نامه می فرستاد که : راوی جونم ، مهربونم حیفت نمیاد این نوشته ها رو اینجا می نویسی؟ نمی گی اگه یهویی بلاگفا همه ی آرشیوت رو پاک کنه چی میشه؟
( لحن راوی جونم مهربونمش من رو یاد یاد قصه ی کودکان می انداخت : ببعی جونم، نازنینم ، مهربونم کی بردت ؟ گرگه چجوری خوردت ؟ !)
خلاصه که این خانم ول کن ما نبود و مرتب نامه پشت سر نامه و اظهار لطف و این حرفها و درآخر هم که خوبه وبلاگت را از اینجا ببری و به اصطلاح "دات کام" کنی . بارها به او گفتم که برای من فرقی نمی کنه و پستهایم را هم همیشه کپی برداری می کنم و تصور نمی کنم نوشته هایم چنان باشد که تو می گویی و اگر هم کسی بخواهد بخواند همینجا به من سر می زند ... اما این خانم دست بردار نبود و من هم که در عالم دوستی کمی خنگ تشریف دارم و دوزاریم کمی دیر می افته از او پرسیدم که هزینه ی آن چقدری می شود ؟ اول گفت با ۷۰ تومن می تونی یه جای خوب پیدا کنی! کمی فکر کردم و گفتم باشد اگر با ۷۰ تومان مسئله حل می شود که این کار را می کنم . بعد اظهار کرد که خودش جایی را سراغ دارد و ، خبرش را به من می دهد . چند روزی گذشت و یک نامه نوشت با منّ و منّ ...که آره من صحبت کردم قرار شده خودشون باهاتون تماس بگیرند ، راوی جونم کمی هزینه اش تغییر کرده ! پرسیدم چقدر شده ؟ ...حدود ۴۰۰۰۰۰ تومان براتون تموم می شه !
من چنان از جا پریدم که نــــــــــــــــــــه! چطور شد هفتاد هزار تومان شد چهارصد هزار تومان ! توضیح داد که هفتاد هزار تومان فقط برای فضا بود !
خلاصه، به این خانم گفتم که نه خیرت الله خیر من اگر چهارصد هزارتومان پول بخواهم برای این کار هزینه کنم چهارصد هزارتومان را می دهم یک کامپیوتر تا این دختر مادر مرده از دست مزاحمت های من خلاص بشه ! مادرش بمیره با این مادری که گیرش افتاده ! خشت های اطاقش هم بوی سیگار گرفته از بس که اینجا پک به سیگار زدم !
بماند که این خانم دیگه رفت و پیداش نشد بعد فهمیدم بازار یابی می کنه ، خواننده ی وبلاگ من نیست!
بعد از این خانم هم چند نفر همین پیشنهاد را دادند و گفتم نه. گذشت تا چند ماه قبل همین همشهری عزیزم شهاب بدون اینکه هیچ حرف و کلامی زده باشد در نامه ای برایم هدیه ای فرستاد ( روز قبل از تولدم بود ، در حالی که او ابدا" اطلاع نداشت ، خیلی اتفاقی! ) .
من فقط فهمیدم هدیه ست اما نفهمیدم چه هدیه ای ؟! از او تشکر کردم و همینطور گذشت تا روزی نامه را نشان دخترم دادم که : من چیزی از این سر در نیاوردم تو می دانی چیست ؟ او هم نگاهی انداخت و گفت :دامین و فضاست . و برایم توضیح داد . دوباره برای شهاب نامه فرستادم و از او تشکر کردم ، آنلاین بود و توضیحات مفصلی برایم نوشت و به من یاد داد که چگونه می توانم فایل صوتی و عکس را در آن آپلود کنم . حالا بماند که این پسر چقدر حوصله به خرج داد تا من یاد بگیرم ! حدود ۲ ساعت! و بعد از آن هم چند ترانه ای به همین وسیله برایتان آپلود کردم .
دو ماه و نیم می گذرد که من می توانم وبلاگ را از بلاگفا به www.aavang.ir انتقال دهم اما به دلایلی اینکار را نکردم اول اینکه دوست دارم قالبی داشته باشم که بتوانم موضوعات جداگانه را در بخشهای جداگانه بنویسم ،نه مثل اینجا که مجبورم یک مرتبه بزنم به صحرای کربلا و هر چه دارم در یک بخش عنوان کنم .
مثل اینجا و یا مثل اینجا و یا اینکه اینجا ! البته ما به وبلاگ دیگران به چشم خواهر مادری نگاه می کنیم! تصور نکنید قصد دزدی و این حرفها را داریم ها ! مثال زدم .
نکته ی دوم این که من زبان انگلیسی را به شدّت بیلمیرم و می خواهم برای ارسال پست و کارهای دیگر با متن های فارسی سر و کار داشته باشم مثل همین بلاگفا .
از دوستانی که می توانند در این کار به من کمک کنند ، از نظر معرفی قالب و این مسائل تقاضا می کنم راهنمایی ام کنند .
یک مژده هم به کسانی بدهم که از موسیقی هایی که در آرشیو دارم استقبال کردند و آن اینکه شهاب چنان فضایی در اختیارم گذاشته که می توانم مدت ها برایتان موسیقی هایی که در دسترس قرار ندارند را اینجا آپلود کنم . ضمن اینکه دخترم هم یادم داده چگونه کاست های موسیقی ام را به اینجا انتقال دهم . پس حق دارم مرتب از همشهری خودم تشکر کنم نه ؟
باور کنید به عشق استقبالهای شما این کار را می کنم و همچنین دوست دارم آنچه موسیقی زیباست دیگران هم بشنوند .
اولین ترانه ی مهستی :( مهستی تا پیش از سال ۵۴ یکی از بهترین ها بود )
راز خلقت : مهستی
راستی ! سعید خان هم گرفتار شد ها !
به دنبال فیلتر شدن سایت پاسارگاد حامیان این سایت وبلاگ هایی ساخته اند در حمایت از این سایت تا علاقمندان بتوانند اخبار این سایت را دنبال کنند .
********
نمی دانم چرا با خواندن نامه ی نازنین صنم ،احساس کردم ،دخترم در غربت زندگی میکنه و این روزها دلش گرفته و سخت به دلداری دادن های من نیاز داره ! چرا این احساس به من دست داد؟ نمی دانم ! او روی من را زمین نمی گذارد اما اکنون می بینم حق دارد که تا مدتی " صنم " باشد ، نه خورشید خانم
********
هاله گاهی از روابطش با همسرش می نویسد اما ، باپست امروزش تحت تاثیر قرار گرفتم !
هرچند که گاه به او خرده می گیرند به خاطر این نوشتن ها اما او می تواند الگوی خوبی برای جوانترها باشد .
چیزی که باعث شده تحت تاثیر قرار بگیرم ، فقط مهربانی " روری " به همسرش نیست ، از دید من قدر شناسی "هاله " تحسین بر انگیزه ! "هاله "برای من سمبل یک "زن " با معرفت و قدر شناس است و " روری " نمونه ی یک "مرد "که می داند یک زن ، یک همسر، چه نیاز های روحی دارد و با سخاوت تمام لذت زندگی کردن را به همسرش می بخشد .
********
نازنین زیتون ، قرار است ،باز هم کمک مالی به اساتید را ادامه دهد ،برای همین مبلغ اهدایی اش را فعلا" پاک کردم تا روز آخر در همین پست اعلام کنم .
********
وقتی که شاهکاری از بهترین های موسیقی ایرانی توسط بعضی دلاّلان خوانده می شود دلم می خواهد سرم را به دیوار بکوبم ! چه آنها که در ایران و چه آنها که در خارج از ایران ادا در می آورند و خوب هم کاسبی می کنند! و بیشتر از این ناراحتم که تعداد بسیاری از نسل جوان و امروزی ما متاسفانه این ترانه ها را با صدای همان دلاّلان شنیده اند و خبر ندارند چه اساتیدی روزی روزگاری همین ترانه ها را به بهترین شکل ممکن اجرا کرده اند .
یکی از همین ترانه ها که از آن یاد کردم توسط خانم " پروین " اجرا شده بود :
از همشهری گلم شهاب هم ممنونم که فضای بسار گسترده ای برای آپلود در اختیارم گذاشته .
نوری: گل عمر منو باد خزون برد ،گل ناز منی داغت نبینم .
خدمت همه ی عزیزان عرض کنم که تعدادی از دوستانی که اعلام همکاری کردند اما هنوز موفق به ارسال پول نشدند توسط نامه با من در تماس هستند و می گویند در تلاش هستند تا به وعده ی خود وفا کنند . ضمن تشکر از تمامی این عزیزان امیدوارم که هر چه زودتر بتوانند به قول خود عمل کنند . اکثر این عزیزان در ایران نیستند ، اما از عزیزانی که در ایران زندگی می کنند خواهش می کنم اگر برایشان مقدور است زودتر اقدام کنند . از همه تان ممنونم .
یکی از عزیزانی که مرتب نامه می فرستد و می گوید در تلاش هستم " فـــــــرهاده از اسرائیل" . او تلاش می کند راهی پیدا کند که توسط شخص دیگری که یهودی نباشد و در کشور دیگری هم زندگی کند ،این پول را واریز کند تا مبادا برای من مشکلی ایجاد شود . خدا را چه دیدید ،شاید پس فردا انگ جاسوسی برای اسرائیل و دریافت پول از آنجا را به من بستند !
یاد یک جمله ی " اکبر عبدی" افتادم در فیلم " آدم برفی " ... زمانی که به او می گویند جاسوس اسرائیل هستی ، از سر عجز و ناتوانی با چهره ای پر رنج و بغض در گلو ، می گوید : کـــــــــاش بودم ! کـــــــــــــــــــاش عرضه شــــــــــــو داشتـــــــــــــــــــــــم . حالا حکایت من و این کار و باری که برای خودم درست کردم ! کاش بـــــــــــــــــودم کاش عرضـــــــــــه شو داشتـــــــــــــــم :))
اما ، فــــــــرهاد جان عجله نکن ، پول تو اگر دیر هم رسید خودم می خورمش :)) راه دوری نمی ره ، بچه محلی گفتن آشنایی گفتن ، مگه نه؟!
اسم فـــــــر هاد آمد بد نیست یک مطلب را خدمت بعضی از عزیزان بگویم که چندی پیش یکی از بهترین دوستانم برایم نوشت که : صحیح نیست دوست یهودیت را با واژه ی" کلیمی " مورد خطاب قرار دهی و توضیحاتی هم داده بود ... البته من و فــــــــرهاد این حرفها را با هم نداریم و او خودش می داند که من منظور خاصی نداشتم ، خیر سرم فکر می کردم این واژه شیک تره ! از بس که هر بار تلویزیون را روشن کردیم و تصاویری از کشت و کشتار نشانمان دادند و واژه ی یهودی را به کار بردند انگار نا خود آگاه این باورمان شد که کلمه ی یهود یعنی صهیونیست یعنی نمی دانم چی چی ... می ترسم ادامه بدم و دوباره دسته گل دیگری آب بدم !
این را گفتم که نازنینی چون"آهو " ، اگر مطالب من را خوانده بداند من منظوری نداشتم ، فــــــرهاد هم که برایم نوشت : من تو را می شناسم ، پس چرا برایم توضیح دادی؟!
و اما عزیزان ، من تمام نامه هایی که در آن شماره قبض و مبلغ را اعلام کرده بوید رادر یک فولدر جداگانه جای دادم ،برای پیش گیری از هرگونه خطای احتمالی و تا به حال فقط ۱۳ نفر برایم ایمیل دادند و پول حواله کردند اما با پرینتی که امروز از بانک گرفته شده تعداد عزیزانی که پول ارسال کرده اند ۱۶ نفر هستند ، بنا بر این ۳ نفر از دوستان یا برای من ایمیل نفرستادند و یا فرستادند اما نرسیده . خواهش می کنم ، هر چه زودتر توسط ایمیل با خبرم کنید تا من هم بتوانم ، راحت تر خوانندگان را در جریان بگذارم .
اکثر دوستانی که پول می فرستند سوال می کنند که چه لزومی دارد که مبالغ و اسامی را در وبلاگ اعلام کنی؟ ضمن تشکر از این اعتمادشان باید عرض کنم ، این را به خاطر خودم انجام می دهم ! همین !
عزیزان من ، اسامی و مبالغ را خدمتتان عرض می کنم اما چنانچه هر کدام خطای احتمالی را دیدید توسط نامه خبرم کنید ( امروز چندین ساعت تعمیرگاه بودم با آنهمه سر و صدایی که آنجاست بعید نیست از فرط خستگی و سر درد اشتباه کنم )
اسامی عزیزانی که پول ارسال کرده اند ، خانمها و آقایان :
۱ـ آ . ک . مبلغ یک صد هزار ریال برابر با ده هزارتومان
۲ـ آ . ا . از سویس مبلغ هفتصد هزار ریال برابر با هفتاد هزار تومان
۳ـ احمد . مبلغ پانصد هزار ریال برار با پنجاه هزار تومان
۴ـ ب . ن . مبلغ سیصد هزار ریال برابر با سی هزار تومان
۵ـ گلین بانو . مبلغ صد و پنجاه هزار ریال برابر با پانزده هزار تومان
،۶ـ نازخاتون . بنا به در خواست خودشان مبلغ اعلام نشود .
۷ـ گیسو . مبلغ یک صد هزار ریال برابر با ده هزار تومان
۸ ـ زیتون چون قرار است به مبلغ اضافه شود فعلا" اعلام نمی شود .
۹ ـ خاتون شماره ۲ مبلغ پانصد هزار ریال برابر با پنجاه هزار تومان
۱۰ ـسیمین نیک آئین مبلغ پنجاه هزار ریال برابر با پنج هزار تومان
۱۱ـ فرزانه از کانادا مبلغ پانصد هزار ریال برابر با پنجاه هزار تومان
۱۲ـ شرکت ایران ترانه مبلغ یک میلیون ریال برابر با صد هزار تومان
۱۳ـ ر . مبلغ صد و پنجاه هزار ریال برابر با پانزده هزار تومان
۱۴ـ هاله بنا به در خواست خودشان مبلغ اعلام نشود .
و دو نفر دیگر که نام و ایمیلی از آنها ندارم .
او که همیشه زیر پر و بال همه ی ما نو بلاگر ها را گرفته ،بارها لطفش شامل حال همین راوی شده ،بدون آنکه مرا بشناسد !
روزی برایش نوشتم : صنم جان هیچ می دانی من تو را از نزدیک دیده ام ؟ همسرت را هم . هیچ می دانی در خانه ی ما صحبتت که می شود به عنوان یک دختر خوش قلب و بی ریا از تو نامبرده می شود ؟ و او حیران از اینکه از کجا می شناسمش برایش نوشتم ...
هر کسی هر چه می خواهد به من بگوید اما من با حسّم با دیگران ارتباط برقرار می کنم ، این حسّ بی کردار تا به حال به من دروغ نگفته ! هیچوقت !
دوستش دارم چون بی ریاست چون با صفاست چون حساس و زود رنج است ! من آدمهای زود رنج را بسیار دوست دارم ،چرا که زلالی باعث زود رنجی می شود .
وظیفه ی خود ندانستم این پست را بنویسم ! دلم گفت بنویسم .
و حالا چند کلامی با این نازنین :
صنم جان عزیزم ، همه ی ما در اینجا جمع شدیم تا بتوانیم آنچه که در دنیای واقعی فرصت ابرازش را نداریم ابراز کنیم ، جمع شده ایم تا با هم باشیم .
من نوعی در ایران احساس می کنم وجود ندارم چرا که حق بیان ندارم حق زندگی ندارم حق نفس کشیدن ندارم و تو نوعی به اشکال مختلف در غربت رنج می بری .
بیاییم و رنجهایمان را از چشم یاران نبینیم . بیاییم و خاتمه دهیم بحث های بیهوده را .
زمانی موی سپید حرمت داشت ! نه ؟
عکسم را که دیده ای! موهای سپیدم برایت حرمت دارد؟
می دانم که دارد و رویم را زمین نمی گذاری !
برگرد با لبی خندان و فراموش کن آنچه شنیده ای .
نمی گویم همین امروز برگرد ! اما برگرد . از تو درخواست می کنم !
میخواهم باشی . در کنار من ، در کنار همه ی یارانمان.
دلم می خواهذ آن صورت سبزه ی نمکین اخم را کنار بگذارد و به این ترانه با لبخند گوش کند :
شاه صنم زیبا صنم بوسه زنم لب های تو ابریشم قیمت نداره حیف از آن موهای تو
************
تعدادی از دوستان که همیشه مهربانی شان شامل حالم بوده ، از من درخواست می کنند که نظر خواهی را فعال کنم . باور کنید خودم هم دلم برای پیغامهایتان تنگ شده ، خیلی هم دلم تنگ شده ، و خوب می دانید دلم را به این ارتباط زیبای شما ها خوش کرده بودم اما با مسائلی که بعضی افراد پیش می آورند ترجیح می دهم مدتی از پیغامهای گرم شما محروم باشم چه بسی که در همان بخش ، از بهترین دوستانم مورد اهانت بی خردان قرار می گیرند . هر چند که از قدیم گفته اند راه حلال زاده را می شه بست اما ... در اینجا نمی تواند عقده گشایی کند در وبلاگ خودش اظهار وجود می کند ! بگذاریم بنویسد هر چه می خواهد ، حال متکلم از کلامش پیداست / از کوزه همان برون تراود که در اوست . بنویسد . اما من اجازه نمی دهم در حریم من ! اگر روزی در خانه ی من ، در حریم من ، تهمت ناموسی به " بزرگ مردی " زده شود که تا به حال حتی دشمنانش به او اهانت نکرده اند، این حریم را به آتش می کشم . توهین به ابر مردی که سالهای سال است از میان ما رفته و جانش را بر سر راه این گذاشت : برای آزادی ،برای رهایی من و او ...
نه! نمی توانم چنین اهانت هایی را در حریمم تحمل کنم !
************
و اما چه می کنیم با فیلتر شدن سایت ها و وبلاگ ها ؟! این دوست عزیز به دادمان رسیده و روزی چندین فیلتر شکن در اختیارمان می گذارد . شما می توانید " آی دی Proxy_irani را دریاهو مسنجر اد کنید تا روزانه چندین فیلتر شکن در اختیار داشته باشید .
اسامی عزیزانی که پول واریز کرده اند را از این به بعد در این بخش اضافه می کنم .
۱ـ آ . ک . مبلغ یک صد هزار ریال برابر با ده هزارتومان
۲ـ آ . ا . از سویس مبلغ هفتصد هزار ریال برابر با هفتاد هزار تومان
۳ـ احمد . مبلغ پانصد هزار ریال برار با پنجاه هزار تومان
۴ـ ب . ن . مبلغ سیصد هزار ریال برابر با سی هزار تومان
۵ـ گلین بانو . مبلغ صد و پنجاه هزار ریال برابر با پانزده هزار تومان
،۶ـ نازخاتون . بنا به در خواست خودشان مبلغ اعلام نشود .
۷ـ گیسو . مبلغ یک صد هزار ریال برابر با ده هزار تومان
۸ ـ زیتون چون قرار است به مبلغ اضافه شود فعلا" اعلام نمی شود .
۹ ـ خاتون شماره ۲ مبلغ پانصد هزار ریال برابر با پنجاه هزار تومان
۱۰ ـسیمین نیک آئین مبلغ پنجاه هزار ریال برابر با پنج هزار تومان
۱۱ـ فرزانه از کانادا مبلغ پانصد هزار ریال برابر با پنجاه هزار تومان
۱۲ـ شرکت ایران ترانه مبلغ یک میلیون ریال برابر با صد هزار تومان
۱۳ـ ر . مبلغ صد و پنجاه هزار ریال برابر با پانزده هزار تومان
۱۴ـ هاله بنا به در خواست خودشان مبلغ اعلام نشود .
۱۵ـ شه بانو بنا به در خواست خودشان مبلغ اعلام نشود .
۱۶ـ رها و شازده مبلغ صد هزار ریال برابر با ده هزارتومان .
۱۷ـ آیتک بنا به در خواست خودشان مبلغ اعلام نشود .
و سه نفر دیگر که ایمیلی از آنان دریافت نکرده ام .
این مجموعه ی کم نظیر از آثار ارزشمند و بسیار زیبای منطقه به شمار می رود .وجه تسمیه آن به واسطه ی تابلوهای کاشی آن است که چهار فصل سال بر روی آن ها نقش بسته و در چهار سمت سربینه حمام مردانه نصب است . بر روی این کاشی های خشتی نقوشی از مناظر طبیعی ،شکارگاه و گرفت و گیر دیده می شود.
یکی از زیباترین بخش های این حمام قسمت سر بینه ی زنانه است که گنبد آن یک پارچه و بدون بر پا داشتن ستون بنا شده است و این از نظر معماری ،با توجه به امکانات کم آن دوران قابل توجه است. حمام زنانه و بخش اقلیت های مذهبی یا خصوصی دارای یک سر بینه زنانه است، اما گرمخانه ی آن دارای بخش خصوصی و عمومی است که شاید بتوان گفت در نوع خود بی نظیر است . سربینه ی حمام مردانه با کاشی های هفت رنگ با طرح های متنوع تزئین شده و تمام سطوح داخلی آن نیز با کاشی و طرح های اسلیمی و ختایی مزین شده است . گنبد اصلی سر بینه بر روی هشت ستون اصلی قرار دارد . این ستون ها نیزبه شکل هنرمندانه ای کاشیکاری شده و دارای پیچک های بسیار زیبایی است و از جمله ویژگی های معماری سر بینه ،علاوه بر قرینه سازی و رسم بندی ها و نحوه ی ستون بندی آن ، همین کاشیکاری ها است که شامل کاشیکاری های قالبی و پیچکی است. و تمام سطح سر بینه مردانه به وسیله ی همین کاشی ها تزئین شده است. شکل های اسلیمی نظیرگل و بوته ،درختان سرو ،صنوبر و انگور و نیز منظره های طبیعی مثل چشمه های آب ، رودخانه و گیاهان وحشی که در میان آنها پرندگانی مانند کبوتر و قرقاول در حال نشسته یا پروزاز دیده می شوند ، از جمله نقوش ومجالس زیبای کاشیکاری این حمام است .
از نقوش دیگر کاشی ها می توان به نقش شیر و گاو و شیر و اژدها اشاره کرد که به نقوش شکاری معروفند . این مکان دارای کاشیکاری هایی به نقش عقاب با شکار مرغابی نیز هست .

در سینه ی هر ستون نقش سربازان و افراد نظامی آن دوران با لباس ها و رنگ های مخصوص با حالت ایستاده ، شمشیر یا تفنگ به دست ،دیده می شود. تمام سزبازان دارای واکسیل های سرشانه و درجه های متفاوت نظامی آن زمان هستند که با علامت ستاره بر روی سینه هایشان مشخص شده اند . رنگ های به کار رفته در کاشی ها بیشتر زرد ، آبی لاجوردی ، فیروزه ای ، سبز ، سفید ، خاکستری ، قرمز و نارنجی است . کاشی های این دوره هم مربوط به زمان قاجار با نقوش سربازان قاجاری است .
< از کتابچه ی : سیمای میراث فرهنگی استان مرکزی >
با تشکر از همشهری خوبم آقای محمد رضا باقری ، برای ارسال عکس
می زده شب چو ز میکده باز آیم بر سر کوی تو من به نیاز آیم
... تکیه گاهی پیدا کرده ام تا سرم را روی شانه هایش بگذارم و زار بزنم فغان کنم بگویم هر چه در دل دارم و تا به حال لب نگشودم !اما او فرسنگها از من دور است ! چه چاره کنم؟!
اگر به دست من افتد فراق را بکشم ...
نمی دانم ، گذر زمان را نمی دانم ! از کی ؟ نمی دانم !فقط می دانم ،می خواهم فریاد بزنم ولی اشک و هق هق امانم نمی دهد تا بنویسم !
سری به خانه ی او زدم ، شعری نوشته بود که ویرانم کرد ؟! آبادم کرد؟! نمی دانم ! هر چه بود تا اعماق جانم نفوذ کرد .
لینکش را به بلاگ نیوز دادم تا دیگران را همچون من ،مست کند ! چند ثانیه بعد نامه اش آمد که :
مینوی عزیزم ،دیدن عکست و دیدن آن دریایی که زیباترین دریای جهان است ،ذهن مرا تسخیر کرد . لحظه ای از آن را ثبت کردم و دادمش به شما .
زار می زدم و دخترم ، دختر معصومم ، احساس کرده بود که نیاید چیزی بپرسد!
برایش نوشتم : باور می کنی همین چند ثانیه پیش لینکش را دادم بلاگ نیوز ؟ باور می کنی احساسش کردم ؟!
دوباره به صفحه نگاه کردم ، ندیده بودم ! نام مرا نوشته بود ! چرا خودم را ندیدم و حس او را گرفتم؟! چرا؟!
گفتم فدای سرت که نامم بر ملا شد . فدای سرت !
تو زیبا می نویسی و من خجل !
از دل نوشتم ، بر من ببخشای ، دلی که دارد پرپر می زند و بیقراری میکند از او انتظار بیش از این نداشته باش !
خیلی بزرگ !
این سر آغاز برنامه ای بود که پیش از انقلاب همه روزه از ساعت ۱:۳۰ تا ۲ بعد از ظهر از رادیو ایران پخش می شد .یکی از بی نظیر ترین برنامه های سلسله واری که تا به حال از رادیو ی میهن مان پخش شده .
اگر بخواهم در باره ی برنامه ی گلها برایتان بنویسم گفتنی بسیار دارم ،اما با توجه به این که چندی قبل وعده کرده بودم ،که مژده ای برای صاحب دلان دارم سخن کوتاه می کنم و می پردازم به همان مژده ای که منتظرش بودید .
چندی ست که مسعود عزیزم ، رادیویی را تدارک می بیند که شنوندگان صاحب دل بتوانند به طور ۲۴ ساعته از این رادیو ،برنامه های " گلها " را بشنوند . من به سهم خودم از او تشکر می کنم که چنین حرکت زیبایی را اغاز کرده .
همیشه غرّه به آن بودم که آرشیو موسیقی قدیمی ام را هیچکس ندارد و به مسعود هم گفتم که هر آنچه از برنامه های گلها دارم در اختیارت می گذارم و این کار را هم کردم اما ، مسعود چنان با دقت و وسواس مشغول تدارک این رادیوست که فقط تعداد کمی از آرشیو من به کارش آمد ،چرا که برایش کیفیت صدا ، ناقص نبودن کاست و بسیاری مسائل دیگر اهمیت بسیاری دارد .
او مدتی ست که هم وقت زیادی می گذارد و هم هزینه می کند تا به قول خودش ، این آثار را زنده نگاهدارد و همچنین اهل دلان را که تشنه ی شنیدن این نوع موسیقی هستند ،سیراب کند .
این شما و این رادیو گلها .
گفته بودم که با اقدام به این کار ،پیه همه چیز را به تنم مالیدم ،هنوز هم بر سر حرفم هستم و انتظار حرف و سخن شنیدن را داشته و دارم . بیدی هم نیستم که با این بادها بلرزم که عمری بی تکیه گاه امنی زندگی کردم زندگی که چه عرض کنم ، مرده گی کردم اما سعی کردم همه به چشم یک زن قوی به من نگاه کنند تا مبادا حریمم نا امن انگاشته شود . اگر هر جا کم آوردم باز به خود نهیب زدم و از جا بلند شدم . این در دنیای واقعی زیاد سخت نیست کافی ست صورتت را با سیلی سرخ نگهداری و وانمود کنی که هیچ نیازی نداری اما در دنیای مجازی کمی فرق می کند ولی باید بگویم در همین دنیای مجازی هم حرف و سخنها شنیدم تا کم کم عادت کردم و حالا پوستم کلفت شده، مثل پوست کرگدن!
این روزها از هر ده نامه ای که دریافت می کنم ، ۸ تای آن با جمله هایی شبیه به این شروع می شود :
اگر راست می گویی ...
بعضی هم می گویند چرا اقدام قانونی نمی کنی تا از شرکت تکثیر کننده ی این نوار شکایت کنی ؟!
اگر من دروغ می گویم! تو همتی کن و برو خودت از نزدیک ببین !
برای شکایت از فلان و بهمان هم ،به من چه مربوطه ؟! مگر من آمدم شاخم را بگذارم تخت گرده ی این و آن ؟! اصلا" مگر من حرفی از زبان خودم زدم ؟ جملاتی که این اساتید و دیگر اساتید خطه ی خراسان بیان کردند را نوشتم ( تنها یکی دو جمله از آن را ) صداقت از کلام و چهره ی این بزرگان می بارید و من باورشان دارم ضمن اینکه از نزدیک شاهد وضعیت زندگیشان در روستاهای محروم بوده ام . چه جای شک باقی می ماند ؟! من نه تصمیم داشتم با عنوان کردن این مطلب کسی را ضایع کنم و نه نامی از شخصی بردم که اگر تصمیم به این کار داشتم خیلی حرفها بود که بزنم اما هدف من چیز دیگری ست .
این را گفتم برای کسانی که با مزاحمت بی جا وقت من را می گیرند .
و اما سخنی با دوستان خودم . عزیزان لازم می دانم این نکته را خدمت همه تان عرض کنم پیش از آنکه تذکری از کسی بشنوم و آن این که همانگونه که در پست بهمن ماه گفته بودم ، حدود ۴ سال پیش من و دخترم سفری داشتیم به خراسان و گلستان و در این سفر با تعداد زیادی از بخشی های این مناطق دیدار داشتیم ، بخشی هایی که به واقع اگر بروند کسی جایگزینشان نمی شود . در این سفر علاوه بر پی بردن به ارزش این عزیزان شاهد زندگی پر رنجشان بودم . البته کم و زیاد داردو همه شان در نهایت فقر نیستند . یک زندگی معمولی روستایی . اما تعدادی از اینان به واقع زندگی سختی را می گذرانند .
من در همان پست هم گفتم که خدمت " حاج قربان سلیمانی " نوازنده ی دو تار رسیدم . ایشان نوازنده ی دو تار نوار شب سکوت کویر است و ما در این چند پست اخیر هیچ نامی از ایشان نبردیم و قرار هم نیست برای ایشان پولی جمع شود . ذکر این نکته را ضروری دانستم چون دیدم هر کدام از دوستان که لینک نوشته ی مرا دادند اشاره به این کرده بودند که نوازندگان کاست شب سکوت کویر ... درست هم نوشته بودند . قسمتی از پست خودم را انتخاب کرده بودند اما منظور من از کمک به نوازندگان شب سکوت کویر ، نوازندگان قوشمه و دایره ی( داریه ) این نوار بود به علاوه ی نوازنده ی دوتاری که عنوان کردم من ندیدم ایشان را .
با نامه هایی که دریافت می کنم و عده ای که دارند خودشان رابرای فلان شخص پاره پوره می کنند هیچ بعید نمی دانم که کار را به شکایت از من بکشند . بکشند ، هیچ واهمه از هیچ باندی ندارم .
برای من همین بس است که آقای " احمد " که اصلا" نمی شناسمشان ، با وجود اینکه خود حقوق بازنشستگی دریافت می کنند به من اعتماد کرده و مبلغ پنجاه هزار تومان به حساب ریخته اند . این برای من ارزش است ! و اعتماد دیگر دوستانی که ندیده و نشناخته روی من را زمین نگذاشتند و یا از طریق کمک مالی و یا از طریق اطلاع رسانی در وبلاگشان یا فوروارد ایمیل به من کمک می کنند .
چه باک از طعنه ی دیگران ؟! زمانی که یارانی چون شما دارم ؟
عزیزان همچنان به کمک شما نیازمندم ، چه در اطلاع رسانی و چه کمک مالی .
تصمیم دارم هر زمان که به همراه شیندخت عزیز خدمت این بزرگان رسیدیم از این عزیزان بخواهم که شب سکوت کویر را برای شما بنوازند ، که البته این بار با حسّ دیگری ست ! تا شما عزیزان در وبلاگم بشنوید .
آیا از شما یاران کسی مکانی در تهران ، در اختیار دارد برای ترتیب یک کنسرت ازاین عزیزان ، مثلا" سالن بزرگی یا ... به گونه ای که نیاز به مجوز برای کنسرت و اجاره ی بسیار بالای سالن ها نداشته باشیم؟
دل میگه دلبر میاد انتظارم سر میاد پونه از خاک در میاد یارم از سفر میاد
************
احمد
سیمین نیک آئین
شهاب یار محمدی مدیر شرکت ایران ترانه
دوست عزیزم از آلمان ( این دوست وبلاگ ندارد )
بهاره ابن علیان
و دو دوست دیگر که خواستند نامشان محفوظ بماند
یک دوست بلاگر که خواسته نامش عنوان نشود
نفیسه دادگستر
خانم آ . ک