امشب از میان ستارگان " پروین " را چیده ام !
دار، آونگ خاطرههای ما، در ساعت تاريخ بود. ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. (سال بلوا، عباس معروفی)
امشب از میان ستارگان " پروین " را چیده ام !
پيام اكبر گنجی به مراسم بزرگداشت سيمين بهبهانی
ـــــــــــــــــــــــــــ
خدمت آن دسته از عزیزانی که برای سه تن از اساتید موسیقی مقامی پول واریز کردند عرض کنم که به دلایلی تصمیم دارم فعلا" از سفر به بجنورد خودداری کنم و از طریق حواله ی بانکی این کمک ها را که توسط شما خوبان اهدا شده به دست این عزیزان برسانم . مهمترین مسئله ای که باعث شد از رفتن به بجنورد خودداری کنم این بود که به هیچوجه نتوانستم خودم را راضی کنم این سروران از " دستی " این پول ها را دریافت کنند تا مبادا آزرده خاطر شوند . حتی اگر به روی خود هم نیاورند مسلما" تاثیر مطلوبی بر روح حسّاس این عزیزان نخواهد داشت .
مدتی ست که به شیندخت نازنین پیشنهاد دادم توسط شخصی برای این بزرگواران حساب سیبا در بانک ملی افتتاح کنند تا مستقیما" از همین طریق پول ها به سه قسمت مساوی به حساب هایشان ارسال شود که بعد از انجام این کار حتما" شما را در جریان قرار خواهم داد . البته شیندخت عزیز هم دارد تلاش می کند تااین کار هرچه زودتر صورت گیرد . از این که در این مدت گاه اشاره به بی مهری ها داشتم از شما عذر خواهی می کنم و نیز عرض می کنم که به هیچوجه نمی گذارم با کردار اینگونه افراد دلم را زنگار بگیرد به هیچوجه!
********
گویا قراره نوه ی سوم وبلاگی من هم به دنیا بیاد ! پرنیان نازنین تازه بلاگر شده و منتظر مسافرشه :)
چند روزی ست که وبلاگ بی بی سی هم ،راه افتاده .
عزیزان خیّری که دوست دارند به کودکان و نوجوانان افغانی و ایرانی نیازمند ، کمک مالی برسانند یا احتمالا" کفیل شوند می توانند ازاین سایت دیدن کنند. در این سایت مشخصات و عکس هایی از این عزیزان می توانید ببینید . عزیزانی که هیچگاه روزگار با اینان سر سازگاری نداشته !
*******
تصاویری از دانشجویان در حال اغما از دانشگاه صنعتی سهند تبریز ! ( قبلا" این لینک را به بلاگ نیوز داده بودم اما تصاویری اضافه شده که امروز به دستم رسید ) .
آقایی ( به قول خودش ینگه دنیایی شده !) که با سینه ی شرحه شرحه! از وطن رفته بود و در حین باقالی پاک کردن از جوانان ایرانی انتقاد کرده بود خوب چشمانش را باز کند! امیدوارم این بار چشمانش شرحه شرحه نشود ! جالب است که ایشان در جایی از بلاگرهای وطنی انتقاد کرده بود که چرا تصویر ایران واقعی را به تماشا نمی گذاریم ! بفرما ! تصاویر واقعی تر می خواهی؟!
لینک دهها فیلتر شکن جدید در پست قبلی
و اما دوستانی پرسیده بودند چرا نام خوانندگان و ترانه هایی که در وبلاگ می گذارم را نمی نویسم ! چرا می نویسم ، اگر کمی دقت کنید در بخش " لینک های روزانه " نام آهنگ و همچنین خواننده درج شده ،ضمن اینکه اکثر فایل ها را با همین نام آپلود می کنم .
نشانی از او نجویم که من یاری بی نشان دارم
زمانهای دور، آنوقتها که کودک بودم که نوجوان بودم ، بهار و تابستان که می رسید روزهای جمعه برای هواخوری و تفریح به باغ می رفتیم ، گاه خانوادگی و گاهی هم از افراد فامیل یا همسایه به جمع ما می پیوستند . نیاز به دعوت نبود و هر کدامشان می دانستند که هر زمانی بیایند " پدرم " با گرمی از آنان استقبال می کند .باغی در حاشیه ی اراک. باغ مان زمین پهناوری بود که سرتاسرش را "مو" های انگور پوشانده بود ، که بعدها نهال های میوه های دیگر هم اضافه شد و کم کم به بار نشست . باغ های آن حوالی هیچ حصاری نداشت و توسط" کَرت " هایی حدّ و مرز باغ ها مشخص می شد . هر گوشه ی باغ که می ایستادی اشراف داشتی بر تمامی شهر . اراکیها می دانند کجا را می گویم . باغمان نزدیکی های کوه " مو در "بود .( Mowdar )
خاطره های بسیاری از آن باغ دارم ، از کودکی ام از نوجوانی ام و تا زمانی که دخترم نوجوانی شده بود.
وسط باغ سالنی از کاه گل ساخته شده بود که حدود بیست نفری را در خود جای می داد . سالن را مانند " هشتی" های قدیم ساخته بودند بدین شکل که دریچه هایی در دیوار ها و زاویه های آن بود که باعث می شد نسیم باد را به شکل مطبوعی در زیر سقف آن احساس کرد .
صبح که وارد باغ می شدیم بساط را پشت سالن پهن می کردیم ، جایی که تا نزدیکی های ظهر سایه بود .ظهر که آفتاب همه جا را می گرفت به سالن می رفتیم و ناهار و چای را در همانجا می خوردیم و اگر خانواده ی خودمان تنها بودیم چُرتی می زدیم وقتی بیدار می شدیم قسمت جلو درب ورودی سالن سایه شده بود و به آنجا نقل مکان می کردیم و تا نزدیکی های غروب بساط چای همانجا به راه بود .
بساط چای، همیشه در باغ نگهداری می شد ، سماوری " زغالی" که از برنج ساخته شده بود و قوری و کتری دوده زده فلزی و چند استکان نعلبکی لب پریده . اینها را پدرم همیشه در یک کیسه می گذاشت و در یکی از کرت های باغ زیر خاک پنهان می کرد .
روزی از همین روزها بود . نزدیکی های عصر، هر کدام در گوشه ای از باغ قدم می زدیم که صدای پدرم را شنیدیم که "مشد علی " را صدا می زد . " مشد علی " باغبانی بود که مسئولیت نگهبانی چند باغ همجوار را داشت . پدرم اصرار می کرد که " مشد علی " چای آماده ست بیا یک استکان چای بخور و مشد علی هم پشت سر هم می گفت نه ،مزاحم نمی شم . از پدرم اصرار و از او انکار . اما مشخص بود به تعارف بیشتری نیاز دارد و دلش برای یک استکان چای لک زده . از آنسوی باغ هم مادرم را می دیدیم که گاه طوری که مشد علی نبیند دستانش را در هوا می چرخاند و گویا می خواهد چیزی به پدرم بگوید . فاصله ها کم نبود اما صدا بخوبی شنیده می شد همچنین دستهای چرخان مادرم در هوا را می دیدیم . مشد علی وارد باغ شد و به طرف پدرم رفت . پدرم هم دستش را گرفت که: چرا اینقدر تعارف می کنی ؟ بیا بیا تعارف نکن ! مادرم سراسیمه خودش را به نزدیک سالن رساند و ما هم از سر کنجکاوی نزد آنان رفتیم . مشد علی نشست و ما هم .مادرم دور خودش می چرخید و گویا دنبال چیزی می گشت . پدرم قوری را از روی سماور برداشت تا برای مشد علی چای بریزد اما هرچه قوری را سرازیر کرد دریغ از یک قطره چای! و مادرم تند و تند می گفت : الآن دَم می کنم، الآن دَم می کنم .
مشد علی وقت نداشت بماند تا چای دم بکشد ، پاشد رفت با یک خوشه انگور در دستش . می گفت جمعه ست و شلوغ . باغهای مردم امانت است باید بروم .
دیگر خودتان حال پدرم را حدس بزنید ...
از آن به بعد " چای مشد علی " شده ضرب المثل و هر زمان کسی چیزی در چنته ندارد اما اصرار دارد که آره ،می گوییم حکایت چای مشد علی .
حالا وقتی وبلاگم را بی جهت پینگ می کنند یاد چای مشد علی می افتم و دهان خشک رفتنش !
دوستی می گفت اهمیت نده آدم بیکار زیاده و تنها وبلاگ تو نیست ، وبلاگهای دیگر را هم بی جهت پینگ می کنند ، اما به واقع من شرمنده می شوم وقتی می بینم دوستان وارد وبلاگم می شوند و می بینند هیچ خبری نیست .
********
از دوستانی که برای اساتید پول واریز کردند عذر خواهی می کنم که مدتی وقفه افتاد و خبری در این باره نشد . در پست آینده دلیل وقفه ی اطلاع رسانی راتوضیح خواهم داد .
این ترانه را تقدیم می کنم به مادر محترم شیدا جان .

می دونم تولدت امروز نیست ،رفتم پیشباز ، شاید یکی دو روزی نباشم .۲۷ اردیبهشت روز تولدت را پیشاپیش تبریک می گم.
امیدوارم پنجاه و یک سال دیگه چنین روزی خودم بیام در خونه تون با عصا بکوبم به در و بگم ، عباس؟ تو زنده ای؟ تو هم بعد از نیم ساعت که دنبال عصا و سمعک و عینکت گشتی غُرغُر کنان میای جلو در و می گی : آره، موندم حلوای تو رو بخورم !
عباس جان ،رسمه که روز تولد هدیه می دن . از راه دور چیزی نمی تونم برات هدیه ی تولد بفرستم به جز یک موسیقی زیبا . البته آهنگ تولدت مبارک زیاد دارم اما هیچکدوم رو دوست ندارم.
روزی که از " خانم رویا " نوشتم ،می خواستم زیباترین ترانه اش را در وبلاگ بذارم اما گفتم صبر کنم تا هدیه اش کنم به تو . چکار کنیم دیگه، فقط یه دونه " عباس معروفی " داریم دو تا که نداریم !
اما خب روز تولدته درسته ؟ باید یک موسیقی شاد هم هدیه کنم که وقتی با عزیزانت جمع شدید و جشن گرفتید بشه با اون بشکنی ، قری ،چیزی ...
عمرا" اگر کسی جیگرش را داشته باشه مثل من سر به سر تو بذاره ! راوی ام دیگه کاریش نمی شه کرد ! دوست دارم سر به سرت بذارم :))
اینها هدیه به تو :
پروانه به کنار گل چو به رقص آید تو مرو
ترانه ی الفبای " ایرج " هم برای اینکه روز تولدت روز شادی باشه :
"جیم " جوابم را ندادی " چ " چرا؟
شاد باشی عباس جان .
آقا چطوره ما مردم ساکن ایران را مومیایی کنید؟ آقا که می گم خانمها هم بخوانند ، من وقتی عصبانی می شم همه را آقا صدا می کنم !
امروز با خواندن مطلبی در یک وبلاگ تصمیم گرفتم این بار که خواهرم خواست از اروپا به ایران بیاد پیشنهاد بدم سر راه بره مکّه و مقدار قابل توجهی مومیایی با خودش بیاره تا همه ی ایل و تبارمان را مومیایی کنه تا وقتی دوباره به ایران برگشت بوی خوش گذشته را استشمام کنه ! آنوقت ما از زیر یک لایه مومیایی برایش بخوانیم " فقط به خاطر تو "!
به خاطر تو که اروپا گردی برایت مانند "درکه" رفتن ماست ، شاید هم به "درک " رفتنمان ! برای تو که هر وقت اراده می کنی از رفتن به یک کنسرت مست می شوی ، برای تو که " خانم مرضیه " برایت مناجات می خواند ، با کنسرت "ابی " انرژی می گیری ، با دیدن برنامه های زیبا و مفّرح" پرویز صیاد " تا یک ماه خنده از روی لبانت محو نمی شود ، که "منصور " به رقص ات وامی دارد و مرتب برایت می خواند " فقط به خاطر تو" ... ما هم سرمان را می گذاریم زمین و کپّه ی مرگمان را می گذاریم و می گوییم " فقط به خاطر تو " ! به خاطر تو که دانسینگ و دیسکو ات قضا نمی شود به تو که بارها به موزه ای رفتی که ما خوابش را هم ندیده ایم ! برای تو که به خاطر یک قرص برای بیماریت مجبور نیستی به هر کس و ناکسی رو بزنی ، به تو که از حق و حقوق یک انسان برخورداری ... به تو که انتظار داری وقتی به ایران می آیی همه ی مردم آنچه باشند که تو شصتاد سال پیش دیده ای و دوست داری ایران را با همان حال و هوا در یابی ! و اگر باب میلت نبود بروی و صفحه بگذاری که چنین و چنان ...
بارها دیده ام که هموطنی بعد از چند سال به ایران آمده و زمانی که برگشته تا توانسته از نوع لباس و مدل مو و فلان و بهمان جوانها ایراد گرفته !
جوان بدبخت ایرانی چکار کنه که اینقدر صفحه پشت سرش نگذارن ؟
شما که لم داده ای و در وبلاگت داری علیه جوان ایرانی می نویسی و احتمالا" لبی هم تر می کنی ، تر کن، نوش ! ما که بخیل نیستیم اما می دانی جوان ایرانی داره به مرحله ی انفجار می رسه ؟ می دانی نه در خانه احساس امنیت خاطر داره و نه در محیط بیرون از خانه ؟!
صبح زود با غرو لند پدر از توی رختخواب بیرون میاد به طرف آشپزخانه می ره تا یک استکان چای بریزه ، اینجاست که نصیحت های صد من یه غاز ما مادرها شروع می شه و خودمان که هیچ غلطی نتوانستیم بکنیم می خواهیم او همه ی خطاهای ما را جبران کنه و به مدارج عالی برسه ! از خانه که می خواهد بیرون برود خاله سکینه از راه می رسه و حالا به یمن پول باد آورده ی شوهر مفت خورش سکینه شده " سی سی جون " رو به جوان می کنه که : خوبی عزیزم ؟ ببینم تو هنوز دانشگاه قبول نشدی ؟ آخــــــــــــــی بمیــــــــــــــــرم الهی حیف شد تو همسال" فی فی جون "من بودی اون توی هفت دانشگاه قبول شد اتفاقا" رییس سازمان سنجش خودش با پای خودش اومد در خونه که به فی فی جونم تبریک بگه ! جوان بعد از این همه تحقیر و ناسزا شنیدن به طرف خانه ی دوستش راه می افته . به اتفاق راه می افتند به طرف (مثلا" حالا ایران زمین ، شهرک غرب ) پولهایشان را روی هم می ریزند تا ببینند کافی شاپی جایی راهشان می دهند یا نه ، اینجاست که ماشین گشت می رسد و همه ی آنها را مشکوک می پندارد و خیلی که شانس بیاورند با تحقیر و توهین و هل دادن رهایشان می کنند . ..
...به دانشگاه می روند ، انواع واقسام مامورها را با اسامی خاص بالای سرشان می بینند که به هیچوجه در آن محیط احساس امنیت نمی کنند . رئیس دانشگاه هم که معلوم الحال است که از کدام ارگان و از کجا آمده و رئیس شده . اینجاست که دانشگاه هم می شود شکنجه خانه !
خب معلومه این جوان راهش را گم می کنه ! معلومه که به مدل های عجیب غریب لباس و مو رو میاره تا داد بزنه ، هـــــــــــــــــــــــــوار کنه که بابا من هم هستم ! من هم آدمم !
من نمی گویم باید از این رویه لباس و مدل های عجیب غریب حمایت کرد بلکه می گویم باید ریشه را پیدا کرد آنوقت به قضاوت نشست !
این چندمین بار است که دارم این مطالب را می خوانم و سکوت می کنم تا مبادا دوستانم تصور کنند من که خودم بارها درخواست کردم خط بین خودمان نکشیم ، مرتب ایران نشین و خارج نشین نکنیم ، قصدم جدا کردن باشه ! نه ! من کوچک و مخلص آدم های منطقی هستم . حرف بی منطق را نمی توانم بپذیرم !
حالا یک سوال ؟! آیا همه ی جوانهایی که دیدی به این شکل بودند ؟ همه؟! خیلی عجیبه!
یاد چند سال پیش و یک مهمانی افتادم .
... پسری را دیدم که بعد از ۷ سال به ایران برگشته بود . در خانه شان مهمان بودیم . یک مهمانی بزرگ اما سنتی .سر سفره نشسته بودیم آقای تازه از فرنگ برگشته قاشق چنگال را برداشت گرفت بالا و با صدای بلند رو به مادرش گفت: مامی مامی به اینا چی می گفتیم؟ اسم فارسی اش رو یادم رفته ! مادرش در حالیکه از خجالت سرخ شده بود گفت : قاشق چنگال ! خب ! حالا من بیام و این مطلب را به همه ی هموطنانم که در خارج زندگی می کنند نسبت بدم که آره ...
ما خودمان در این دیر خراب آنقدر داریم افرادی که جوانان را سرکوب کنند ! شما دیگر با عشرت شایق همنوا نشو لطفا"! که عشرت خانم خودش نوچه ها و محققانی دارد :
محققانی را که عمرشان را صرف دید زدن بعضی از کارهای خروس ها می کنند !
********
بعد از این منبری که رفتم ،که اگر نمی رفتم خفه می شدم ! عرض کنم که فردا قراره اینجا بزن و بکوب راه بندازیم ، رسما" دعوت شدید . تشریف بیاورید ! آقایان با عبا تشریف بیارن ممکنه عشرت خانم هم اینجا باشه :))
راستی ! اینها که روی منبر گفتم به خواهرم نبودم ها :)) به دره گفتم دیواره گوش کنه ! من فدای خواهرم بشم که خیلی دوستش دارم .
یک قالب خوب به درد بخور هم به ما معرفی نکردید مجبوریم خودمان یا خط بکشیم یا ستاره نقاشی کنیم تا مطالب از هم جدا باشه !
********
کوشش بزای پاسداری از پاسارگاد ، به عنوان کوششی فراگیر برای نگاهبانی از هویت ملی و تاریخی ایران و نیز نام کوشندگان آن همراه با نام کسانی که به هویت یک ملت بی توجهی یا حتی بی تفاوتی نشان دادند ،برای همیشه در تاریخ میهن ثبت خواهد شد ...ادامه ...
********
همیشه انتظار نداشته باشید که ترانه ای که اینجا می شنوید از موسیقی اصیل باشه . امروز یک ترانه ی کوچه بازاری برایتان در نظر گرفتم . خودم که عاشق این ترانه ام :
دیشو اُفتاد د ِ د َمِ مَلّّه ی پایین گُذرُم disho oftaad de dam e malleye paaeen gozarom
دیشب گذرم افتاد طرفهای محله ی پایین
تو نَمیدُنی دِ اُن مَلّّه چه اُمد به سَرُم to namidoni de on malla che omad be sarom
تو نمی دونی توی اون محله چه به سرم آمد
چینی داشتم را میرفتم آمّا تو چُرت و خیال chini daashtom raa miraftom aamma too chort o khiaal
همچی داشتم راه می رفتم اما توی فکر و خیال بودم
که به یه دَفَه توی دیم زنی افتاد نظرُم ke be ye dafa tooye Dim e zani oftaad nazarom
که یکمرتبه چشمم افتاد به چهره ی زنی
دو لُواش پنداری بود کارخُنه ی قند و نُبات do lo"aash pendaari bood kaarkhoneye ghand o nobaat
دوتا لبهاش گویی کارخانه ی قند و نبات بود
که از ِش ر ِخت بدامن همه قند و شکرُم ke azesh rekht be daaman hameh ghand o shekarom
که از آن دامانم پر از قند و شکر شد
بسکه غِنجین و فِر ِنجین بود وچُتّ چُتّ را میرفت baskeh Ghenjin o Frerenjin bood o chott chott raa miraft
از بس که آرایش و بزک کرده بود ( چُتّ چُتّ در اینجا به معنای با وقار راه رفتنه )
دل مُو اُ شُدُ تُو کِردُم و خُل شد کمرُم del e mo ow shod o tow kerdomo khol shod kamarom
دلم آب شد ،تب کردم ، کمرم خمیده شد
وسمه ی خسّ و مسّی بَسّه و سُرخُو مالیده vasmehye khass o massi basseh o sorkhow maalida
وسمه ی خیلی غلیظی مالیده بود و سرخاب هم
که از اُن وسمه و سُرخُو هَمَشا خون جگرُم ke az on vasmeh o sorkhow hamashaa khoon jegarom
که از دیدن آن وسمه و سرخاب همه ش جگرم خونه
با چنین خشّ و فشّ و غَمزَه و غَلبیرَه و ناز baa chenin khesh o fesh o ghamzeh o ghalbireh o naaz
( خش و فش = صدایی که از دامن تافته و... بلند می شود ) غمزه و غلبیره و ناز = عشوه )
عشوه ای کِرد و نهان شد چو پری از نظرُم eshvehee kerd o nahaan shod cho Pari az nazarom
....
وَخیزادُم پا پَتی با سر کَلّ گورگه کُنُن vakhizaadom paa pati ba sar e kal gourga konon
پا شدم گریه کنان با پای برهنه و بدون اینکه کلاه بر سرم بگذارم
رفتُم و گُفتُمش ای خاک دَرِت تاج سرُم rafto o goftomesh ey khaak e daret taaj e sarom
....
چینی چینی را نرو ناز ناکُن عشوه ناپاش chini chini raa naro naaz naakon eshva naapaash
چینی = همچین
که از اطوار قشنگ تو می ترسُم بمیرُم ke az atvaar e ghashang e to mitarsom bamirom
....
دیمِشا رو بِدُما کِردُ و بگفت وُی تو کی یی؟ Dimeshaa roo be doma kerd o bagoft voy ! to kieie
صورتش را برگرداند عقب و گفت واه! تو کی هستی؟
چه میگی رد شو دَم ِ شُمی از ای رهگذرُم che migi rad sho dam e shomi az ee rahgozarom
چی میگی ؟ برو کنار از جلوی راهم این سر شبی
خُو دیدی خیر باشَه ،سَف کردی khow didi ? kheyr baasha saf kerdi
خواب دیدی خیره ! اشتباه گرفتی ( سف = سهو )
گر ماخوای لاس بزنی تو ، نه ز اَل ِ دَدَرُم gar maakhaay laas bazani to na ze al e dadarom
اَل ِ دَدَرُ = اهل هرزه گردی نیستم
گُفتُمش گپّی نا گفتُم !خانم بد میگی چکا؟ goftomesh gappi naagoftom khaanom bad migi cheka
به او گفتم من که حرفی نزدم چرا تند جواب میدی؟
گپ زدن خُو قَدَغَن نی، ماخوام اَوال بگیرُم gap zadan kho ghadaghan ni maakhaam avaal bagirom
حرف زدن که ممنوع نیست خب می خواستم از احوالت جویا بشم
د ِ کُدُم مَلّه می نیشی؟ کُجایَه آغِلِتُن ؟ de kodom malla minishi ? kojaaya aagheleton
کدام محله می نشینی ؟ حیاطتان کدام است؟
گفت ، ماخوای چُو کُنی ؟ رد شو و ول کُن تا برُم goft maakhaay chokoni ? rad sho o vel kon ta barom
گفت برای چی می خوای ؟ برو کنار تا برم
آغِلُ و خُونه کجا ؟ گرگ کجا لُونَه کجا؟ aaghel o khona koja ?! gorg koja lona koja
حیاط و خانه ام کجا بوده ؟ مگر گرگ لانه داره؟
شُوَرُم مُردَه ، والله به خدا در بدرُم shouarom morda vaalla be khoda dar bedarom
شوهرم مرده و به خدا در بدر شدم
مُو دلُم سُخت بَرَش ،رفتُمُ و یاواش گفتُم mo delom sokht barash raftom o yaavaash goftom
دل من براش سوخت رفتم و آروم به او گفتم
مُو تُونا خیلی ماخوام چونکه میگی بی شُوَرُم mo tonaa kheyli maakhaam chonke migi bi shouarom
من تو را خیلی دوست دارم چونکه شوهر نداری
تو به ایی جُنَه زنی حیفَه که وِیلُن بامُنی to be ee jonazani heyfa ke veylon baamoni
زنی به جوانی تو حیفه که آواره باشه/ جُنه زن = زن جوان
شُو مونا صیغهَ، تا، جات باشه روی سرُم sho mona sigha ta jaat baasha rooye sarom
صیغه ی من بشو تا روی سر بگذارمت
چونکه بَشنید چنین خیلی بدِش اُمد و گفت chonke bashnid chenin kheyli badesh aamad o goft
........
وُی ! چه گپّا میزنی؟ خاک به سرُم خاک به سرُم ! voy che gapaa mizani khaak be sarom khaak be sarom
واه ! چه حرفها می زنی ؟ خاک بر سرم
وُی الهی بَری ای مرد که آتیش بَگیری voy elaahi bari ey mard ke aatish bagiri
وای ،امیدوارم که آتش بگیری مرد
که ز ِ گپّ تو دلُم سُخت و کباب شد جگرُم ke ze gapp e to delom sokht o kabaab shod jegarom
که از حرفهای تو دلم سوخت ..
مُو کجا صیغه رُوی ؟ وُی مَگَم مُو .... شدم ؟! mo koja sigharovi voy magam mo ....shodam
من کجا و صیغه شدن کجا؟
که بَشُم صیغه ی تو ؟! بَل تا بَرُم بَل تا بَرُم ke bashom sigheye to bal ta barom bal ta barom
که صیغه ی تو شوم ؟ بگذار یرم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ( این مصرع فیلتر گذاری شد با اجازه ی حُضّار !)
ناماخوام صیغه نَمی شُم د ِبَرو از نظرُم naamaakhaam sigha namishom de baro az nazarom
نمی خوام صیغه نمی شم از جلوی چشمم دور شو
گُفتُم إی خانم تو راسّ میگی آمّا به خدا goftom ey khaanom to raas migi aammaa be khoda
گفتم خانم تو راست می گویی اما
مُو، ز ِ تو سیر نمی شُم تا که نَخُفتی به بَرُمmo ze to sir namishom taa ke nakhofti be barom
.............
ها نشینُم وَخیزُم ،هر شُو طُمّ دار طُمّ دار haa neshinom vakhizom har show tommdaar tommdaar
وخیزم = بلند شوم . طُمّ دار = مزّه دار . خوش طعم
اینجوری خوب جوری نی ،تا تو بیایی مُو بَرُم injoori khoob joori ni ta to biaaee mo barom
این که خوب نیست تا ترا ببینم بروم
گفتُمِش نِلخ ِ تو خانم شویی چَندَه ؟ goftomesh nelkh e to khaanom shoee chanda
نلخ = نرخ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ( سروران گرام ، شدم سانسورچی وزارت ارشاد ! )
گفتُمِش اسم آقاتا بلدی ؟ گفت بله goftomesh esm e aaghaate baladi ? goft bale
گفتم اسم پدرت را بلدی؟
دختر ایل بیگی ِ زن جَلَب ِ سگ پدرُم dokhtar e eelbegi e zan jalab e sag pedarom
جلب = بد جنس
ای نظام الشّعرا یاوَه و افسانه ناگو ey nezaamoshoara yaaveh o afsaana naagoo
که مُو ایی گپّای مفت تو به یه جُو نَخَرُم . ke mo ee gappaaye moft e to be ye jow nakharom
که من این حرفهای مفت را به جُوی نمی خرم
شعر از نظام الشعرا عراقی
فریدون فرخزاد :
روزی من و شهاب داشتیم به اصطلاح چت می کردیم ، گفتم شهاب بیا با هم اراکی چت کنیم ، گفت باشه و به خیال خودمان شروع کردیم اما هر چه می نوشتیم ، همان بود که قبلا" بود و اصلا" بوی لهجه ی اراک را نمی داد . کمی که گذشت شهاب گفت زبان اراکی زیاد تفاوتی با زبان رایج ندارد فقط موقع حرف زدن کمی دهانمان را کج و کوله می کنیم . و باز ادامه داد که شاید هم کلمات اراکی از بین رفته . گفتم همینطوره و خلاصه کمی سر به سر هم گذاشتیم و خدا حافظی کردیم .
در حین ورق زدن کتاب با خودم فکر کردم همین اشعاری که به زبان اراکی سروده شده و من هم چند بار از آنها در وبلاگم استفاده کردم و بسیاری از دوستان استقبال کردند و گروهی هم به شدت انتقاد ، عجب منبع خوبی ست برای پیدا کردن کلمات و جمله های اراکی .
مهران مدیری ، در برنامه های چند سال پیش که خودش هم نویسندگی برنامه را بر عهده داشت زیاد از این اصطلاحات اراکی استفاده می کرد ( شب های برره را نمی گویم ) و چنان آن کلمات را در صحبت های روز مرّه ی مردم گنجاند که وقتی می شنویم گویی این اصطلاحات و کلمات را همه همیشه تکلم می کردند .
شعری را برایتان انتخاب کردم اما در پست بعدی تقدیم می کنم که با توجه به طولانی بودن این شعر و باز به دلیل آنکه معمولا" شعر اراکی که برایتان می نویسم به سه شکل آنرا تایپ می کنم ( خود شعر ، ترجمه ی شعر و توسط حروف لاتین لهجه ی آن اشعار را ) ترجیح دادم در پست بعدی بدون هیچ توضیحی تقدیم کنم . اما بد نیست حالا که صحبت از اصطلاحات اراکی شد یکی از اصطلاحات که از یاد رفته را برایتان بنویسم .
دوال پا ( Duaalpa ) :
دوال پا موجودی ست افسانه ای. دوال در فارسی به معنی نوار نازک چرمین است که در زین اسب به کار می رود .
از این موجود افسانه ای ،در اراک اصطلاحی رایج بود که می گفتند فلانی مانند دوال پا می باشد . و در باره ی این موجود موهوم چنین می پندارند که بالا تنه ی او مانند انسان اما پاهایی دارد بسیار بلند مانند دوال و اگر این موجود به آدمی برخورد کند فوری به پشت او سوار شده و پاهای دوال مانندش را چندین دور پیرامون کمر شخص می پیچد و دیگر رهایی از آن ممکن نیست . و هر که گرفتار دوال پا شود همیشه باید او را بدوش بکشد و هر چه که خواست بخورد یا بیاشامد نخست دوال پا از دست او می گیرد و تا سیر نشده نخواهد گذاشت مرکوبش چیزی بخورد و بنوشد. از این رو افراد سمج را به دوال پا تشبیه می کردند. و تنها راه رهایی از دست دوال پا چنین بیان می شد که دوال پا را به طور کامل مست کنند تا بیفتد .یک مثال می زنم تا خوب برایتان این اصطلاح جا بیفتد :
انگلیس دوال پاست و ایران مرکوب !
راهی برای مست کردن این دوال پا سراغ دارید؟
********
ديروز رفتم نمايشگاه كتاب ؛در غرفه انتشارات(........)كتابي را ديدم كه بر روي جلد آن عكس آفتابه اي جلب نظر ميكرد......دقيق شدم به عنوان كتاب ؛ كه چنين بود " فرهنگ و بهداشت آبريزگاه"در دل به وزارت ارشاد احسنت گفتم...
********
چند روزی ست که این نازنین آرام و قرار ندارد و فقط در ارتباط با اعدام ولیالله فیض مهدوی می نویسد .
سایت خانم شکوه میرزادگی و آقای دکتر اسماعیل نوری علا با مطالبی جدید به روز شد .
آيا می شود به اين ها هم «بچه ی ايران» گفت؟
و این هم یک ترانه ی بسیار لطیف و دلنشین :