تبليغاتX
آونگ خاطره های ما

آونگ خاطره های ما

دار،آونگ خاطره‌های ما در ساعت تاريخ بود.ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. ( سال بلوا ، عباس معروفی )

نمی دانم با توجه به  جوّی  که بر  گوشه ای از وبلاگشهر  حکفرماست اصلا" صلاح هست ادامه ی پست  ( حامی بودیم یا سیاهی لشکر ) را بنویسم یا نه ؟ و یا نیازی به یاد آوری آن صحنه های نا زیبا می باشد؟

چند روز است که منتظر  پاسخ  ماندم و نگرفتم ، این بار بر خلاف بعضی وقتها که انتقادی می کنم، نامه ها ی حاوی فحش هم نداشتم که این خود برای من معماست !

اما با توجه به اینکه به خوانندگان محترم وبلاگم قول داده بودم که شرح آن روز را از دید خودم بنویسم خواهم نوشت بدون انتظار هیچ پاسخی !

 

و اما آنچه گذشت.

 

سعی می کنم مو به مو شرح دهم هر چند که پستی طولانی خواهد شد.

 با توجه به اینکه پاسخی در قبال پست ما قبل دریافت نکردم ، راهکاری پیشنهاد نمی دهم خودتان با خواندن شرح آن روز تشخیص خواهید داد چه ضعف هایی وجود داشته.

 

 همانطور که قبلا" گفتم ساعت 4:20 دقیقه به میدان هفت تیر رسیدم و دقایقی کوتاه کنار خیابان مانند دیگر زنان و مردانی که به همین نیت آمده بودند ایستادم .

چند قدمی ِ من " اسدالله یکتا " در همان جایگاه همیشگی اش مشغول سیگار فروختن بود پاکت سیگاری از ایشان خریدم و چند کلام احوالپرسی و دو سه تا عکس هم از ایشان انداختم که جمعا" سه چهار دقیقه بیشتر نشد . هر لحظه میدان هفت تیر و خیابان های منتهی بدان شلوغ تر می شد  که البته تعدادی برای خرید می آمدند  و تعدادی هم دیدیم که تماشاچی بودند و به قول یک بلاگر  که  خودش با کمال آرامش گفته بود رفته بودیم تا بخندیم ! اما ...

 

 دقایقی بعد به آنطرف خیابان که همان فضای سبز باشد رفتم و گفته بودم که حدودا" چه تعدادی را در پارک دیدم . فضای پارک به سیزده بدری می مانست که بهت و نگرانی بر آن حکمفرماست . افراد دوتا دوتا سه تا سه تا و حد اکثر پنج شش نفر با هم در روی چمن ها نشسته بودند . پراکنده ! تعدادی هم نیمکت های پارک را پر کرده بودند و بعضی هم قدم می زدند .  اصلا" نمی شد تشخیص داد که این افراد  کسانی هستند که برای تجمع آمدند و یا در پارک استراحت می کنند و یا اینکه مامورند!

اینکه در وبلاگی می خوانم ما به خواندن سرود مشغول بودیم  که پلیس ها آمدند برایم کمی عجیب است چون گوش هایم هنوز سنگین نشده .

دقایقی پیش از ساعت 5 پلیس ها ریختند و در پست همانروز نوشته بودم .

با توجه به تجربه های قبلی که داشتم و احتمالا" بسیاری دیگر نیز، مقاومت سختی با پلیس نکردیم چون مقاومت کردن همان و تجمع به خشونت کشیدن همان . همه از خیابان گذشتیم و به طرف پیاده رو حرکت کردیم که همان عکسی که انداختم را در حین حرکت یک لحظه  برگشتم و انداختم که البته آن روز تصور می کردم عکسی نیست که گویا باشد اما این روزها که نگاه می کنم می بینم حد اقل برای خودم  گویای آن است که  تقریبا" تعداد آقایان شرکت کننده برابری می کرده با تعداد خانمهای شرکت کننده .که البته این بخشی از جمعیت حاضر بود نیمی جلوتر از ما به پیاده رو رسیده بودند و گروهی هم که در کادر نبودند .

چند ثانیه ای  از وارد پیاده رو شدنمان  نگذشته بود که روبرویم حد فاصل خیابان کریم خان و فضای سبز تعدادی کاغذ که حاوی شعار بود در هوا پخش شد و بلافاصله صدای جیغ  چند زن و جمعیت در آن بخش فشرده تر شد ، چیزی ندیدم که بیان کنم.

در این لحظه پلیس ها حواسشان به آنطرف پرت شد و ما همه مجددا" به طرف جمعیت آنسوی خیابان حرکت کردیم . از آنسوی پلیس سعی در متفرق کردن آنها را داشت که  جمعیت آنطرف و اینطرف خیابان در وسط راه به هم ملحق شدیم و آرام به سوی وسط میدان رفتیم . تا اینجا ی کار پلیس تقریبا" با ما  قدم می زد و خشونت آنچنانی ای نبود . پشت سرم دختر جوانی کاغذ حاوی شعار زنان را با دو دست بالای سرش گرفته بود و شعار می داد :  زندانی سیاسی آزاد باید گردد ! من آرام سرم را برگرداندم و گفتم : هیس! قرار نیست این شعار داده شود بلافاصله آقایی که حدود 50 ساله می نمود  و همگام با ما می آمد  و من تصور می کردم از لباس شخصی هاست ،زیر لب به دختر گفت بگو :(ما زنیم انسانیم اما حقی نداریم .) و دختر و من که این را شنیدیم شروع کردیم و دیگران هم همصدا شدند ، همانجا بود که  درگیری ها آغاز شد و پلیس سعی در متفرق کردن جمعیت را داشت .  به وسط میدان که رسیدیم پلیس کارش را به صورت جدی آغاز کرد .

 البته در تصاویری  که گاه  از طریق تلویزیون  می بینیم در  همه جای دنیا برخورد پلیس با بعضی افراد  را شاهد بوده ایم اما آنچه که در ایران اتفاق می افتد چیزی ست که فقط می توان گفت نا جوانمرد تر از همه جای دنیا برخورد می کنند . ابتدا با ایجاد رعب و وحشت! چگونگی اش را قادر نیستم شرح دهم فقط باید بود و دید ! و سپس به شکل خیلی ماهرانه جمعیت را چنان پراکنده می کنند که به هیچوجه پیوستن دوباره ی تجمع با هم ممکن نیست . بعد از این حرکت تعداد  پلیس ها مثل مور و ملخ افزوده می شود ، از کجا می آیند معلوم نیست ! و چنان می کنند که در تصاویری که از آرش دیدید گاه نسبت ها می شود " یک " به " هفت " یا بیشتر . 

وسط میدان که رسیدیم عملیات اینگونه ی پلیس آغاز شد و شاید به سه چهار دقیقه نرسیده بود که دسته دسته در محاصره پلیس بودیم و البته خیلی دور از هم و پراکنده . هر دسته از پلیس به سرکوب کردن تعدادی مشغول بودند . صدای جیغ و همهمه تمام فضا را گرفته بود . سرت را می چرخاندی صحنه  بلافاصله عوض می شد و در جایی که شاهد جمعیت انبوه بودی به آنی تبدیل می شد به صحنه ای  خلوت که شاهد کتک خوردن یک نفر توسط چند نفر و سپس کشان کشان بردن آن شخص . هر گوشه ی میدان و خیابان های اطراف همین بود . تعدادی  را با زور به کوچه پس کوچه ها هدایت می کردند که البته باز تعداد پلیس ها به تعداد تجمع کنندگان بد جور می چربید!

در این میان گروهی از زنان و دختران سعی می کردند برای نجات جان خود به بوتیک ها پناه ببرند اما با برخورد بسیار زننده ی کاسبان مواجه می شدند ، همان کاسب هایی که همیشه جیب شان از خرید مانتو ی دختران و زنان پر است ! آنان  نه تنها از اموالشان دفاع می کردند بلکه زنان را با الفاظ زشت مورد خطاب قرار می دادند . در این بین ماشین های پلیس دور میدان می چرخیدند و یک جور اسپری را در هوا پخش می کردند که حالت خفگی به آدم دست می داد ، البته رو به افراد تجمع کننده ! حال خود پلیس ها چرا چیزی شان نمی شد نمی دانم ! ماسک هم نداشتند. 

نمی دانم بگویم به چند دسته تقسیم شدیم ؟ بیست تا سی تا ؟ بیشتر؟ ...

اما یک نکته که از نظر من اهمیت بسیار دارد این است :

در اولین تجمع  که برای " گنجی " در جلوی درب دانشگاه صورت گرفت، خشونت پلیس  کمتر از روز ۲۲ خرداد نبود اما افراد هوای همدیگر را بیشتر داشتند و پلیس کمتر توانست اینگونه ضربه ی مهلک بزند . بدین شکل که اگر باتوم پلیسی در هوا بلند می شد تا بر دهان دختری کوبیده شود ، زن و مرد بلافاصله خود را روی دختر می انداختیم و آن ضربه به چند نفر اصابت می کرد و مسلما" ضربه ی کاری ای نمی شد و پلیس که می دید این شگردش پاسخ نمی دهد پراکنده مان کرد . اما در روز ۲۲ خرداد چنان که باید ، با هم نبودیم. 

 پلیس در کارش خبره تر شده یا ما کمتر با هم بودیم ؟! ویا ایمان مان نسبت به حرکتی که کردیم کمتر بود؟!

درگیری و دستگیری تا حدود ساعت شش و سی دقیقه ادامه داشت و آخرین نفری که دستگیر شد و من دیدم ، آقای موسوی  خوئینی بود و البته در این زمان  جمعیت خیلی کم شده بود و تقریبا" درگیری ها تمام و پلیس کاملا" مسلط بر اوضاع .
حال می بینم خانمی نوشته بود که ما همانطور که گفته بودیم راس ساعت ۶ محل را ترک کردیم که مبادا کارهای افراد دیگر به حساب ما زده شود ! خوب است بسیار خوب است که می توانید بر عاطفه تان غلبه کنید و با دیدن چنین صحنه هایی محل را ترک کنید ! حتما" موسوی خوئینی که در هر اعتراضی پای ثابت است و با دیگرانی که حرف حساب دارند همراه ، باید بدینگونه تک و تنها ببینیم اش و برای تنهایی اش بگرییم !
 

دیر تر از همه آمدند و زودتر از همه رفتند ! چه زیبا حرکت و جنبشی ! 


 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 1:53 بعد از ظهر  توسط راوی 

 جمع آوری امضا برای آزادی  " مهرداد قاسم فر "  و " مانا نیستانی "

عکس از سایت

در پی توقیف روزنامه ی  ایران ، مهرداد قاسم فر سر دبیر ایران جمعه ی  روزنامه و مانا نیستانی   کاریکاتوریست روزنامه دست گیر و زندانی شدند و اکنون که نزدیک یک ماه ست از این ماجرا می گذرد هنوز آزاد نشده اند و از آنان هیچ خبری نیست .

اسامی امضا کنندگان تا کنون :

م. روان شید . شهرام عدیلی پور .  فرشته خسروی . سهراب رحیمی . شیدا محمدی . مظاهر شهامت. هما مجرد زاده . دکتر اسماعیل نوری علا . مریم رئیس دانا . میرزا آقا عسگری ( مانی ) . ماهرخ غلامحسین پور. شکوه میرزادگی . دکتر فاطمه حقیقت جو . هنگامه شهیدی

برای پیوستن به جمع امضا کنند گان به این آدرس مراجعه کنید.

********

من می خوام حرف بزنم. من حق نداشتم سر خورشید خانوم رو زیر آب کنم

ایزدبانو :حال من خوب است،‌اما شما باور مكنيد


پ.ن ۱:  قرار بود ادامه ی پست قبل را خدمت تان  تقدیم کنم اما با توجه به اورژانسی بودن  این مسئله به این موضوع پرداختم . ضمن اینکه هنوز  هیچکدام از برگزار کنندگان تجمع  تا کنون هیچ توضیحی نداده اند .

پ.ن ۲: پدر شیما کلباسی به شیما جان پیشنهاد داده ... خودتان بروید ببینید . من که غرق لذت شدم از این ذوق و پیشنهاد به جا .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 4:10 قبل از ظهر  توسط راوی 

غروب ۲۲ خرداد چند کلامی برایتان نوشتم و گفتم که ادامه می دهم . ای لنگان لنگان می نوشتم ، تا صبح بیدار بودم و گاه چند جمله ای اضافه می کردم. آنی نبود که می خواستم بگویم، نه اینکه آن حرفها را نفی کنم ، نه ! اما حرف دلم چیز دیگری بود و قادر به بیانش نبودم .

نباید گریستن هایم را اینجا انعکاس می دادم . می دانم برخی از آنان که دلشان با ما بود و آنجا نبودند بیش از ما که در صحنه حضور داشتیم رنج می بردند.

 

می توانم بگویم این چند روز با خودم درگیر بودم . دوست دارم مطالبی را عنوان کنم اما !

می دانید ؟ می ترسم، خیلی می ترسم ! از اینکه بیش از این لطمه بخوریم و بیش از این پراکنده شویم هراس دارم . از این همه فاصله بیش از هر چیز دیگر وحشت دارم . 

می دانم که با نوشتن این حرفها عده ای را می رنجانم ،  اما باید حرفم را بزنم . این بار نه برای اینکه خفه نشوم ، نه! برای اینکه شاید گشایشی باشد. قصد من بُرش نیست ، می خواهم ایراد کار را بگویم  شاید تجمعی دیگر نتیجه چیز دیگری شود و به نفع  همه باشد.

کمترین هزینه ی این پست برای من احضار شدن است ، باکی ندارم ! سلول عوض می کنم ! از این سلول به آن سلول ! 

 

    باید چند نکته را خدمت برگزار کنندگان محترم این جنبش عرض کنم :

 

می دانید ؟! روز ۲۲ خرداد در آن جمع غریب بودم ، خیلی غریب . نه تنها من ، زنان بسیاری را می دیدم  که ساعتی زودتر آمده اند و مانند من پرسه می زنند بلکه خودشان را به تجمع کنندگان بچسبانند! اما هیچکس را نمی شناختند و نمی شناختم .

  مگر نه این که به محض خواندن گزارش ،امضا کردیم و در وبلاگ هامان اعلام کردیم؟ آیا نیاید با چند کلیک نامه ای برای حامیان ارسال می شد و از چند و چون مراسم مطلع مان می کردند؟ و یا راهکاری را  به عنوان پیشنهاد می پذیرفتند؟!

   چه فرقی بود بین دانستن  من از این تجمع، با آن زنان  باتوم به دست ؟! او همان خبر را خواند که من ! چیزی بیش از او نمی دانستم ! چرا ؟ ! چون فمنیست نیستم ؟ !

اگر واژه ی" خودی وغیر خودی "مطرح است که آن بحث دیگری ست و نباید اسم وبلاگ هامان را در لیست می آوردید  و اگر حامیان را از خود می دانید چرا باید مثلا" تعداد معدودی کاغذ که شعار بر روی آن نوشته شده را من و امثال من زمانی ببینند که در هوا پخش کردید و  بلافاصله به دست پلیس ها تکه تکه شد؟ ! چرا؟!

  یامگر این همه " مرد " از پیشنهاد  شما حمایت نکردند ؟ ! و بسیاری هم آمده بودند ! اما اگر آنها هم احساس غریبی نمی کردند مسلما" با  حلقه ای دور تجمع را احاطه می کردند . من هم در حلقه ی مردان می ایستادم ، اگر غریب نبودم !

قدیم ها نشستی بود ، فعالیت های به اصطلاح زیر زمینی ای بود ، حامیان دور از چشم اغیار با هم به گفتگو می نشستند ، گروه شان را روز به روز منسجم تر می کردند  هماهنگ می شدند  وقتش که می شد حرکت آغاز می شد و معمولا" خوب هم نتیجه می گرفتند . اما حالا من در وبلاگم هارای هارای راه می اندازم ، همه ی دشمنان را خبر می کنم ،آنوقت می گویم چرا با ما چنین و چنان کردند؟  خب،  اولین کسانی که پست های ما را می خوانند همان ها هستند ! چه انتظاری غیر از آن حرکت ؟!

 

آنچه مرا از درون خرد کرده این است که تعدادی بلاگر ، روزهای پیش از تجمع به اطلاعات احضار شدند ، پس از اینکه من از این موضوع مطلع شدم خطر را برای روز تجمع احساس کردم  ، هر چه به احضار شدگان اصرار کردم که چند خطی در این باره در وبلاگم بنویسم آنان نمی پذیرفتند ، آنها از یک چیز هراس داشتند و آن هم اینکه از طرف برگزار کنندگان دستور سکوت گرقته بودند!

چرا؟! 

  البته آنان این را به زبان نیاوردند ! من احساس کردم !

 چرا تصور می کنیم هر جنبش و حرکتی فدیه های بیشتری بدهد ، تاثیر گذار تر است؟! 

 

من هیچ دلیلی نمی دیدم که با شما همراه نشوم اما گویا شما دلایل خاصی برای خودتان دارید که  باید عرض کنم : شرمنده ! هیچگاه  اونیفورم نخواهم پوشید تا دست و پای خودم را ببندم !

 از روی کنجکاوی به هر سوراخی که فکر کنید سرک کشیده ام اما نه به حزبی پیوستم و نه با فرقه ای هم پیمان شدم و نه خودم را حبس کردم . همه را هم به یک چشم نمی نگرم چه بسی دوستان با ارزشی از میان همین فمنیست ها ،  فرقه های مختلف دراویش ، اعضای  احزاب مختلف  و  پیروان ادیان  دیگر دارم که از آنان  گاه درس هم  می گیرم .

 

   در اینجا، ضمن ادای احترام به  خانم  آسیه امینی و اینکه ذکر خیرشان را بسیار شنیده ام  یک سوال دارم  و آن اینکه در آن روز چه دیدید  که من ندیدم ؟! تیتر نوشته ی آنروزتان را عرض می کنم : صدای آزادی زنان خیلی نزدیک  است! 

براستی؟!
یکی از سوالاتی که من از برگزار کنندگان داشتم را خانم امینی خواسته یا ناخواسته در وبلاگشان مطرح کردند ! : ولی مگر میدان هفت تیر چقدر جا دارد؟

 سوال من :میدان هفت تیر جای مناسبی بود برای تجمع؟! جایی که از هر طرف محاصره و زود قیچی شدیم !


 البته همینجا اعلام می کنم که نه تنها این جنبش را نفی نمی کنم بلکه می گویم همین حرکت شما شرف دارد به عمری سکوت من و امثال من ،اما این را هم قبول کنید که بدین سان پبش رفتن خطری بس عظیم به همراه دارد ! اگر در تجمع بعدی ماموران دستور تیر بگیرند خودتان را خواهید بخشید؟! بی برنامه ریزی صحیح؟ بی مشورت با روشنفکرانی که پیر این راهند؟

قرار نیست که  ماخودکشی دسته جمعی راه بیاندازیم ! این نشانه ی شجاعت نیست !

من یک پست می خواهم بنویسم چند روز است که با خودم کلنجار می روم ،  حرفهایم  را سبک سنگین می کنم آنوقت شما چگونه توانستید با جان این و آن بازی کنید؟  نسنجیده ! بدون تفکر؟!

 

سخن به درازا کشید و حرفهای زیادی ناگفته ماند . اگر عمری باقی بود در پست بعدی چند نکته را در باره ی ضعف های این جنبش خواهم نوشت  و چگونگی روز واقعه را از دید خودم شرح خواهم داد.

 

 و اما سخنی با زنان ومردانی که مامورند که  پست های ما را بخوانند و احضارمان کنند :

برادر و خواهر خطابتان کنم ؟! 

نه !  چنین خطابتان می کنم : " هموطن من" . 

  هموطن من خوب گوش کن ببین چه می گویم !
ما می خواستیم در روز ۲۲ خرداد حرف مان را بزنیم ، بی هیچ قصد سیاسی ای . می خواستیم حقی را طلب کنیم که فردا ها دختران شما ، دختران ما اینجا ننویسند  سلول عوض می کنم ! از این سلول به آن سلول !

 دلیل این که چرا تا به حال  شما را با القاب دیگری خطاب می کردم و امروز می گویم "هموطن من " می دانید چیست؟! تنها دلیلش  انقلابی  بود که این شعر در من بوجود آورد ! حتما" بخوانیدش ، هموطن من ! زنگار پاک می کند!  هم به  کار من می آید و هم به کار شما! 

 

 

 

 

 
با اجازه ی آرش عزیز

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 12:5 بعد از ظهر  توسط راوی 

آرش عزیز ، هیچیک از ما زحمات تو را از یاد نمی بریم .همیشه با ما  همراهی بلکه از همه مان   چند قدم جلوتر .نامردمی ها را به تصویر می کشی تا همه ببینند ، همه بدانند ! در کنار این تصاویر ، تصاویری به یاد ماندنی و خاطره انگیز  را نیز از تو داریم .  خاطرات شیرین ! آرش جان تو اولین کسی بودی که امسال عید نوروز را به معنای شادی واقعی به خانه ها مان آوردی . تصاویر زیبای آزادی " گنجی بزرگ " را . و من تا آخر عمر فراموش نمی کنم .

یادم می آید روزی به یکی از نوازندگان قدیمی گفتم : چرا هر تک نوازی از شما  را در رادیو می شنوم بلافاصله متوجه می شوم شما می نوازید ؟ در پاسخ گفت : این یک حسّ است و با هیچ جمله ای نمی شود توضیحش داد .

آرش جان همه ی ما  کارهای تو را می شناسیم و مطمئن هستیم برای تو اهمیتی ندارد کسی که توانایی ندارد آثارت را حسّ کند و ارج بنهد ، بفهمد یا نه .

عزیزم اگر بخواهم یکی یکی مشکلاتی که با آنها در حین کار دست به گریبانی برای دوستان بنویسم مثنوی هفتاد من کاغذ می شود !

آرش خوب ،همه مان خُلق مان تنگ است و همه مان بی حوصله، همه ماتم آنچه بر زنان ما گذشت را داریم و نگران عزیزانی که گمنام یا به نام دستگیر و یا تهدید  شده اند ، اما این دلیل نمی شود که من به رسم خودم از تو با یک ترانه تشکر نکنم . ترانه ای شاد را برایت انتخاب کرده ام تا برای لحظاتی دردها را از یاد ببری .

این هم ترانه ای تقدیم به تو  چشم عزیز وبلاگشهر :

مثل بارون تو پاکی

* گروه کُر دختران و امیر رسایی *

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 4:13 بعد از ظهر  توسط راوی 

در صورتی که تمایل دارید امضا کنید .

اسامی امضا کنند گان : سیمین بهبهانی -  شیرین عبادی - فاطمه حقیقت جو- هنگامه شهیدی - شادی صدر-دکتررویا طلوعی - فرح کریمی - نیره توحیدی - سحرنمازی خواه - فریبا داوودی مهاجر- پوران فرخزادـاکبر گنجی ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 بارها گفته ام آرش از جان می گذرد تا ما عکس های اینگونه تجمعات را ببینیم و او  اینگونه  پشت پا می خورد .

 بیایید همه با هم روز آنلاین را تحریم کنیم !

 

درد دل های آرش را بخوانید :


پس نوشت!
دوستانی هستن که با یه IP و با هزارتا اسم کامنت میگذارن! و میگن که کسی رو نزدن! و چیزای دیگه ... بعضی ها هم حرفهای رکیک میزنن ... همه رو پاک میکنم... گفته باشم.

نکته بعدی
گمان نکنم نیاز به توضیح باشه، کسوف وارد 3 سالگی خودش شده... در این مدت بسیاری از وبلاگ نویسان عزیز از عکسهای کسوف استفاده کردن، سایتهای خبری و ... هرکدام به نوعی.
دوستان بسیاری با ایمیل و نامه درخواست عکس میکردن و یا اجازه استفاده از عکسها رو میخواستن. به یاد نمیارم به کسی نه گفته باشم.
برای بسیاری از دوستان عکسهای اختصاصی فرستادم که تنوع بیشتری داشته باشه عکسها و موضوعات متفاوت...
هیچ توقعی نداشتم، اما گمان میکنم همه رعایت حداقل استانداردهای اخلاقی رو کردن.و خیلی اوقات از دیدن عکسهایم در وبلاگها همراه با نوشته زیبای دوستان لذت بردم و میبرم.

اما این وسط سایت وزین روزآنلاین مدتهاست که عکسهای کسوف رو میدزده!
لوگوی کسوف رو از پایین عکسها میبره، عکس رو به سلیقه خودش تغییر کادر میده، اسم عکاس رو نمینویسه، اسم سایت رو نمینویسه، اجازه؟ شوخی میکنید!
و نکته جالب تر اینکه برای اولین بار حدود دو ماه پیش پس از مدتها تحمل به ادیتور این سایت(که اسم هم نداره!) ایمیل زدم و تذکر دادم، جوابی نیامد! باز از عکسهای کسوف استفاده کردند! به روش خودشان! مجددا تذکر خودم رو تکرار کردم که به هیچ وجه راضی به استفاده از عکسهای کسوف در سایت روزآنلاین نیستم. گمانم پس از یکی دو هفته پاسخی آمد مبنی بر عذرخواهی...
و حالا طبق همان روال عکسهای کسوف در صفحات روزآنلاین کار شده.
امروز(13 ساعت پیش) مجددا ایمیلی به جناب ادیتور نوشتم مبنی بر حذف عکسهای کسوف... و تا کنون جوابی نیامده.
گمان میکنم برخلاف روزآنلاین که به هیچگونه اخلاقی پایبند نیست، سعی کردم همه گونه احترام ایشان رو نگه دارم.
اما اینجا روزآنلاین رو به دزدی تعداد زیادی از عکسهای سایت کسوف، استفاده بی اجازه، عدم رعایت حق مولف متهم میکنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 1:34 قبل از ظهر  توسط راوی 

 

فقط در همین  حد بگویم خبرهای خوبی ندارم . 

برای کسانی که دلشان با ما بود و نمی توانستند با ما باشند این چند کلام را می نویسم .اصلا" به تجمع تشکیل دادن نرسید ! پیش از آن هجوم آوردند .

امروز چهره های جدیدی وارد میدان شده بودند !

خواهران زینب با مانتو شلوار باتوم به دست ! آی می زدند....بسیاری را گرفتند...زدند ...بردند

من تا ساعت ۶:۴۵ ماندم دیگر همه از هم پاشیدند ..

می روم و یر میگردم و ادامه می دهم .

ــــــــــــــــــــــــ

ساعت ۴:۲۰ رسیدم میدان هفت تیر . تعدادی کنار دیوار ایستاده بودند ومشخص بود منتظرند . برای اینکه زود دوربین را به باد ندم با خودم گفتم صبر می کنم ساعت ۵ وارد فضای سبز می شوم اما دقایقی  نکشید که دلم طاقت نیاورد . وارد فضای سبز شدم . تعدادی حدود ۴۰ /۵۰ نفر به صورت پراکنده نشسته بودند و تعدادی هم قدم می زدند . گوشه ای نشستم . بعد از دقایقی پیش از ساعت ۵ تعداد زیادی پلیس با همان شگرد همیشگی که می خواهند رعب و وحشت ایجاد کنند دوان دوان دست به باتوم ( ما آخر نفهمیدم باتوم یا باتون ....  حالا هر زهر ماری ....) وارد  فضای سبز شدند و تند و تند می گفتند اینجا را خالی کنید ! سریع ... زود ...  و هر کسی هم که مقاومت می کرد سریع به او می توپیدند . این اول ماجرا بود . همه را به طرف خیابان هدایت کردند البته با زور . خودم را به ندانستن زدم و از یکی شان پرسیدم : چرا؟! گفت می خواهیم اینجا  یک طرح  پیاده کنیم!( یا اجرا کنیم ؟  یادم نیست )

همینطور که همه مان را به آنسوی خیابان می فرستادند در یک لحظه توانستم  عکس بگیرم و بلافاصله   عکس بعدی . اما پس از آن دوربین قفل کرد و دیگر نتوانستم عکس بگیرم . و از آن لحظه به بعد هم درگیری شروع شد  و من هم داشتن دوربین را فراموش کردم . صحنه های کتک خوردن زنان و دختران  همه چیز را از یاد من برده بود .

اینقدر ذهنم آشفته شده که به سختی دارم می نویسم .

من دختران گلی را دیدم که موهاشان در چنگ پلیس بود. من زنانی را دیدم که محکم و استوار در جلوی پلیس می ایستادند و کتک می خوردند! هر چه  بیشتر متفرق مان می کردند بر تعداد پلیس ها بیشتر افزوده می شد .یک جور اسپری می زدند که تا به حال ندیده بودم . نه رنگ داشت و نه پاشیدنش معلوم بود فقط بوی رننده ای می داد که نفس کشیدن را سخت می کرد .  خیلی ها دستگیر شدند و هیچ شرکت کننده ای نبود که باتومی بر سر و بدنش فرود نیاید . لاکردار انگار شوک الکتریکی می داد !

دقایق آخر " موسوی خوئینی " را دیدم که سه نفر کشان کشان می بردندش .  همان یار غار " گنجی " .  همان دوست " علی افشاری "این سومین بار است که خودم از نزدیک شاهد دستگیری او بوده ام . اگر بگویم با دیدن این صحنه گریستم ، مدعیان نمی آیند بگویند : قوی باش؟!

این تصویر  موسوی خوئینی متعلق به تجمع در بیمارستان میلاد است. امروز که می بردنش دوربینم قفل کرده بود . حقیقتش را بخواهید دیگر دوربین و عکس از یادم رفته بود از بس که صحنه ها ... 

ممکن است باز این پست ادامه داشته باشد ... سرم گیج می رود . حال خوبی ندارم .

*******

گفته بودم من شیرترم و رفتم اما  با سرافکندگی برگشتم ! با یک دنیا درد !  درد باتوم به جهنم ، پیه اش را  به تنم مالیده بودم !

... دردی از همان دردهایی که صادق هدایت می گفت ...
درد تازه ای نبود ، کهنه بود  خیلی کهنه!

الآن مبصری می آید و می گوید صادق هدایت می گفت زخمهایی ... دوست دارم اینجوری بنویسم و تو هم از کنار بگویی لنگش کن!

...

   از همان روزی که غیرت از این مرز و بوم رخت بر بست . از همان روزی که تکه تکه شدیم .

هر کلمه ای که می نویسم باید چشمهایم را بمالم ،اشکهام را پاک کنم تا بتوانم  بنویسم !
چی دارم می نویسم؟ خودم هم نمی فهمم !

به خدای لاشریک که هیچکدام مان نتوانستیم آنچه را که دیدیم بنویسیم . هیچکدام !
 از غروب که برگشتم چندین بار آمدم و  خواستم نوشتن را ادامه دهم اما!

 فردا ادامه می دهم ... نمی توانم ... نمی توانم ...

فقط این را بگویم هر کسی میخواد بدش بیاد ، بدش بیاد ! بیجا کرد آن کسی که گفت ۵/ ۶ هزار نفر بودیم ! آره با تماشاچی ها و با خیل عظیم وحشیان پلیس و لباس شخصی  و کاسبان بی انصاف که زنان بی پناه را از مغازه هاشان به بیرون از مغازه هُل می دادند و با توجه به اینکه آنجا یک محل تجاری ست، شاید!

 خنجراز پشت میزنه اون که همراه منه !

 کسانی که در اینگونه تجمعات شرکت می کنند، می دانند که  او از جان می گذرد !

فیلمی از فاجعه ی دیروز !  از وبلاگ مهشید البته این فیلم با موبایل گرفته شده و کیفیت چندانی ندارد اما گویا تر از حرفهای ماست!

در صورتی که تمایل دارید امضا کنید .

اسامی امضا کنند گان : سیمین بهبهانی -  شیرین عبادی - فاطمه حقیقت جو- هنگامه شهیدی - شادی صدر-دکتررویا طلوعی - فرح کریمی - نیره توحیدی - سحرنمازی خواه - فریبا داوودی مهاجر- پوران فرخزادـاکبر گنجی ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 7:37 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

تا ما برگردیم یا شایدم برنگردیم این ترانه را گوش کنید . یک روحت شاد برای فریدون فروغی  بگویید و یک خدا به خیر بگذراند برای همه !

از همه ی کسانی که نامه فرستادند و گفتند راوی نرو ! اوضاع شیر تو شیره  ممنونم .

من از آنها شیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر ترم !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 3:20 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

چند  ماه پیش در باره ی یاقوت نوشتم . مظهر عشق در تهران .
آنزمان به این شکل بلد نبودم  آنچه در آرشیو دارم  را از روی کاست به اینجا منتقل کنم .

 و اما ،مدتی ست که نامه ای برای ایشان نوشتم و در عنوان نامه قید کردم " سلام و کسب اجازه " و  در آن نامه به ایشان عرض کردم که ... اگر اجازه بدهید ، مصاحبه ی شما  با "یاقوت "را در وبلاگ بگذارم . اما هر چه منتظر شدم پاسخی از ایشان دریافت نکردم ، مجددا" نامه فرستادم باز هم خبری نشد .

 :آقای بهنود ، شما چندین سال پیش برنامه ای در باره ی "عشق " ساختید و البته دستمزدش را هم   گرفتید! من هم می خواستم  مطلبی در باره ی عشق بنویسم  نوشته ای در حد بضاعت خودم و  همراه با آن صدای"  یاقوت، مظهر عشق "را به گوش آنانی برسانم که از او هیچ نمی دانند . و البته چند تومانی نذر عشق کنم !

 در نامه هایم  ضمن ادای احترام به شما این درخواست را عنوان کردم  و پاسخی نگرفتم . گرفتارید می دانم اما یادتان باشد که روزی " یاقوت " با همه ی سر در گریبانی اش با سخاوت تمام با شما به گفتگو نشست . باید عرض کنم خدمتتان اینجا هنوز هم به  چنارهای پیر امامزاده ها دخیل می بندیم ، هنوز هم دیوان حافظ بر "رف " خانه هامان جلوه گری می کند ، هنوز هم چند تومانی نذر عشق می کنیم،هنوز هم سلام ها را پاسخ می دهیم !


با اجازه ی "خانم یاقوت " که اگر کوچکترین ردّی از ایشان داشتم و یا از زنده بودنشان مطمئن بودم حتما" به دست بوسشان می رفتم .

نه بابا نه ،عاشق نیستم ! عاشق ، الآن دیگه این حرفا عیبه برا من!

قبلا" گفته بودم ترانه ای هم برای او ساخته  بودند :

تا تو برگردی می شم دود و می رم تو آسمونها ( شهر خالی : فرشته )

پ.ن . * خطاب به دوستانی که می گویند برای دانلود این فایل ها مشکل دارند ، من که  تا جایی که می شود حجم فایل ها را کم می کنم ، از این کمتر که دیگر چیزی برای شنیدن باقی نمی ماند ، ضمن اینکه من هم این کارها را با اینترنت کم سرعت انجام می دهم . البته که اگر مایل به شنیدن باشید باید وقت بگذارید . *

  ********

آخ که به قربان آن دهانت که در باره ی فوتبال کشورمان و جام جهانی، حرف دل من را زدی!

 در وبلاگ نارنجستان آبی تصاویر زیبایی از " ابیانه " و همچنین از  " کاشان " . دوست عزیز ، " آبی جان "همیشه به گردش!

سالهاست که در کرج طبابت می کنم.در مطبی فکسنی وکم نور ودر حضور هر روزه درد وزخم وچرک وخون دلخوشی ام رایانه ایست که مرا با آنجا و آنانی که دوستشان می دارم پیوند می دهد.روزنه ای که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت می نگرم.

به نظرم چیزی درون ما انسانها گم شده است که این " بازی " آنقدر برایمان مهم شده که توجه مان را مسائل مهم زندگی گرفته است و به خودش جلب کرده است.

 در پست " به شماسلامی دوباره خواهم داد " فایل صوتی گذاشته بودم و نوشته بودم با صدای فروغ فرخزاد ، نازنین مهشید تذکر به جایی داد و آن اینکه ، این صدای" پوران فرخزاد " است و درست هم می گفت . یک سی دی دارم که در آن فایل های صوتی از هر دو هست و من بی دقتی کردم و نام را اشتباه نوشتم . از اول وبلاگ نویسی ام  این دومین بار است که مهشید خانم به من تذکر به جا  می دهد و از او ممنونم . خدا سومی را به خیر کند :))

یک پاسخ کوتاه به نازنین هاله که تا پست را فرستادم آمد و نوشت ...

عزیزم ،هاله جان این پستی که در ارتباط با فوتبال و جام جهانی را تایید کردم ، اگر در ایران بودی و با این همه ی بدبختی ریز و درشت که گریبانمان را گرفته و آنوقت  صبح تا شب تلویزیون برنامه های مربوط به جام جهانی را پخش می کند و البته سانسور چیان همه آماده باش مبادا موهای زنی غربی به نمایش در آید آنوقت منظورم را بهتر متوجه می شدی . آیا همه چیزمان سر جایش است که در این باره گوی سبقت را از همه ی دنیا گرفته ایم؟ اگر وقت داری یکبار  دیگر آن پست را بخوان . ضمنا" ممنون برای آدرسی که در اختیارم گذاشتی .

 من بروم دندانپزشکی که دیرم شد !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 10:23 قبل از ظهر  توسط راوی  | 

 از دروان کودکی که بگذرم هر چه  به گذشته ام می نگرم ، نوازشی دلنشین تر وبا شکوه تر از نوازش نازنین شکوه  به عمرم ندیده ام . همیشه غرق نیاز بودم اما  همیشه وانمود می کردم که نه!
اما او، نه! مرا به زیبایی پاسخ داد !

 او  شبی " یک بغل آبی " به من هدیه داد و من مست و بی خبر برایش نوشتم و آنچه شایسته اش بود به او هدیه نکردم .دیوانه شده بودم!

مدتی ست که این دست و آن دست می کنم تا از سفر برگردد  و  حاصل تلاشش برای نجات ،  به ثمر بنشیند و با آسودگی خاطر هدیه ام را بپذیرد . هر چند که در طیّ سفر نیز مرا از مهرش بی بهره نمی گذاشت.

آنچه که در شخصیت ایشان موج می زند " مهر " است و "سخاوت".

هدیه ای دارم برای"نازنین شکوه "، گر چه هدیه های من وام از دیگران است!

برایشان یکی از زیباترین ها را وام گرفته ام :

مگر ز نای من نوای ای خدا شنیده ؟

مگر به گوش او نوای آشنا رسیده ؟

مگر کلام این شکسته دل، نشسته بر دل؟!

  که او ،چنین ، به دیده نقش ژاله ها کشیده ؟

( مرضیه ، شجریان )

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 11:11 قبل از ظهر  توسط راوی  | 

شب از نیمه گذشته بود که  دوستی با من تماس گرفت و مشکلش را در میان گذاشت ، مشکلی که حتی به زبان آوردنش هم دردناک است!

از همه ی عزیزانی که لطف کردند و  وکیل معرفی کردند تشکر ویژه دارم.  تشکر ویژه کدام است ؟! واقعا" نمی دانم در مقابل این همه مهربانی چه بگویم؟ به خودم می بالم که خداوند من را لایق دانست که با چنین عزیزانی آشنا بشوم ! می بالم می بالم ...

اولین نامه حدود  ۳ دقیقه بعد از انتشار پست دیشب رسید و به دنبال آن بسیاری از دوستان لطف کردند و راهنمایی ام کردند و من هم بلافاصله شماره تلفن ها را در اختیار دوستم قرار دادم .

تعدادی از دوستان هم تصور کرده بودند که مشکلی برای خود من پیش آمده و نخواستم مستقیما" اشاره کنم . در پاسخ به این عزیزان باید بگویم : نه، باور کنید موضوع مربوط به خودم نمی شد ، اگر درد  چندین ساله ی من با گرفتن وکیل حل می شد که غمی نداشتم ...

همین الآن که دارم می نویسم این خانم تماس گرفت و گفت با یکی از وکلایی که دوستان معرفی کردند تماس گرفته و قرار فردا را گذاشته . جدا" من به سهم خودم ازتان ممنونم .

در پاسخ به نامه ها و راهنمایی شما عزیزان  ترانه ای را تقدیمتان می کنم  از "گروه کُر دختران" که بعد از آهنگ های فریدون  فرخزاد بیش از همه از آنها استقبال شده .

 نه بارانم که گلی دمد از نفسم ، نه طوفانم که بلا رسد از هوسم چه نقشی بودم یا ربّ ؟

* دوستی لطف کرده و تشکر کرده که من لینک این آهنگها را معرفی می کنم ! به خدا   فقط معرفی نمی کنم ! کلّی وقت می گذارم  تا شما بشنوید :)) *


********

باید خطاب به بعضی ،چند جمله ای بنویسم تا خفه نشدم !

به جز نویسندگان چند نامه تصور نمی کنم کسی از این حرفهایم سر در بیاورد !


 فقط مخاطبینی که برای من ساز مخالف می نوازند این بخش را بخوانند لطفا"

در پست دیروز یک جمله به مزاح نوشتم که : می رویم کتک بخوریم تا دیگر از شوهرانمان تو سری نخوریم ...

منظور من این بود که چه مملکت گل و بلبلی! برای گرفتن حق که آنهم می دانم ثمری ندارد حداقل تا این حکومت پا برجاست باید کتک خورد ...

چند نامه داشتم از تعدادی از شما ، جوانانی که می فهمند اما خب، مثل ما زخمی روزگار نشدند ! شعار ، شعار ...

گاه شنیدن بعضی شعارها آزارم می دهد ! می دانید؟! خیلی فرق است ما بین کسی که در آتش می سوزد با کسی که دستی دور از آتش دارد !
خواندن چند کتاب و فقط  یاد گرفتن الفاظ... درد ما این است!

 چند ماه قبل ،روزی نوشتم ۲۶ سال است که انتظار کسی را می کشم که نمی دانم زنده ست یا نه . جوانی آمد و برایم نوشت : راوی جان معیار انتظار کشیدن  سال و ماه  نیست ! دلم می خواست سرم را به دیوار بکوبم و فقط برایش نوشتم  ـــــــــــــ  جان تو که بهتر معنی انتظار را می دانی برای من بگو معیار چیست ؟! من زمان  انتظارم را که بیش از سن توست با" سال " مطرح کردم ، بلد نبودم و غلط زیادی کردم ، پس تو بیا و بنویس که چیست؟! آن جوان  رفت و دیگر هم برنگشت .

حالا چند نامه ای که برایم نوشته شده ، همان حکایت است ! دادن  شعار ...

من نه مرد ستیزم نه فمینیستم  نه یک بُعدی به هر قضیه نگاه می کنم . من آنچه را که لمس می کنم ،حسّ می کنم ، آن را ملاک قرار می دهم .
چند بار در پست های قبلی هم گفته ام ،  مسئله ی اصلی یک زن یا مرد با شریک زندگیش این است که طرف مقابل انسان باشد یا نه  ، آدم باشد  یا نه ، مرام داشته باشد یا نداشته باشد  . به نظر من چگونگی روابط یک زوج ، حرف اول را می زند سپس قانون ! خانم" ایکس" از آشنایان نزدیک من ، مردش را به خاک سیاه نشاند ، مگر نه اینکه قانون حکفرما بر من و او یکی بود ؟!

من کوتاه بینم ، من درد نکشیده ام ، من ازدردهای  اجتماعی زنان بی خبرم ، من فقط به خود و مشکلات خودم می اندیشم ! پس من را به حال خود رها کنید بهتر نیست ؟!
قانون و قانون گذار مملکت ما به دوران عصر حجر می ماند اما!

من نتوانستم مانند خانم ایکس دستم را دور گردن همسرم بیندازم و با دست دیگرم جیبش را خالی کنم . من نتوانستم با رنگ و ریا با او زندگی کنم و نقشه برای آینده ی خودم بکشم  و او را خلع ید کنم! مرد و مردانه از روز اول جلویش ایستادم و گفتم نمی توانم خوشبختت کنم و او زیر بار نرفت ، گفتم در این  زندگی مشترک کوچکترین حق انتخابی نداشتم  تو بیا و  آقایی کن و هم خودت را خلاص کن و هم من را ، نپذیرفت . و این همه سال هم هنوز نتوانستم  و نخواستم با نیرنگ و ترفند راهی برای نجات پیدا کنم ...

گر چه اگر قانون حق طلاق را به زن هم واگذار می کرد موضوع به این پیچیدگی نبود اما ، مردی که بخواهد آزار دهد ،می دهد چه قانونی چه غیر قانونی .

برای من نوشتید که تو برای مشکل شخصی خودت می خواهی دراین تجمع شرکت کنی !

آره ! این به خودم مربوط است و شما هم برای اظهار فضل برای من نامه نوشته اید ! کمالاتتان بر من ثابت شد . دست از سرم بردارید !

شما را به خدا کم برای من شعار بنویسید که خسته ام، خسته!  

شیر فهم؟!

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 4:12 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

پس از ساعاتی که با یک زن رنج کشیده تلفنی صحبت می کردم از من درخواست کرد اگر وکیل مورد اعتماد و خبره در امور اختلافات خانوادگی سراغ دارم به او معرفی کنم و من هم به دلیل اینکه کسی را سراغ نداشتم از شما خوانندگان محترمم درخواست کمک می کنم . این موضوع خیلی اورژانسی ست و تا صبح شنبه این خانم باید با وکیلش ( در تهران ) صحبت کند . در صورتی که می توانید راهنمایی کنید من را از طریق ایمیل مطلع کنید . با سپاس فراوان از شما .

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 3:26 قبل از ظهر  توسط راوی  | 

 ابتدا خدمت عزیزانی که بارها برایم نوشتند بخش نظرخواهی را فعال کن عرض کنم  از امروز این کار را خواهم کرد اما با کمال شرمندگی باید بگویم  نه می توانم در همین کامنت های خودم پاسخ  دوستان را بدهم و نه در هیچ وبلاگی کامنت می نویسم دلیلش را هم عرض می کنم خدمتتان .

قبلا" هم گفته بودم که من و دخترم از یک کامپیوتر استفاده می کنیم ، روزی رفتم وبلاگ نازنین غزل و دیدم در باره ی مرحوم پدرش نوشته ، کامنتی نوشتم و فرستادم ، با اشک هم نوشتم و اظهار همدردی که از دست دادن پدر سخت است و حالت را می فهمم و این حرفها . وقتی کامنت را فرستادم دیدم  حواسم نبوده با آدرس سایت دخترم برای غزل کامنت گذاشتم ، حالا حساب کنید چه حالی داشتم ! دیگه اشک و ناله و آه و زاری از یادم رفته بود ، داشتم می مردم و تند و تند برای غزل ایمیل می فرستادم که غـــــــــــــــــــــــــزل به دادم برس ، غزل عزیز هم خدا خیرش بده آمد و کامنت را پاک کرد از آن به بعد پشت دستم را داغ کردم که جایی کامنت ننویسم ، می دانم می شود موقع نوشتن آدرس را عوض کرد اما ، حواس درست حسابی ندارم این روزها . بنا بر این من با ایمیل در خدمت همه تان هستم ، هر کسی سوالی داشت و یا نظرش در بخش نظرخواهی نیاز به پاسخ داشت برایش ایمیل می فرستم . قبول؟!

آخ که چه بوسه ی شیرینی ! علاوه بر  دیدن بوسه ، مطلبی که  پرنیان نوشته را هم بخوانید من که هم خندیدم هم دلم کمی سوخت!

بی تا ی گلم ناراحت است  که نمی تواند در این تجمع شرکت کند ،  بی تا جان حالا اگر بودی هم من نمی گذاشتم شرکت کنی ! تو هم با اون شکم پُرت :)) 
عزایزنی که خارج از کشور هستید  غصه ی کتک خوردن ما را نخورید می رویم کتک بخوریم تا دیگر از شوهرانمان تو سری نخوریم :))
اما دعا کنید توی دهان من نزنند که پر از بخیه ست ، روز قبل از تجمع ،سومین جلسه ی جراحی لثه من هست ، خدایی دعا کنید ، دهانم به جهنم ، هشتصد هزار تومان هزینه اش شده !

هزینه ی دندانپزشکی در ایران اینقدر بالاست یا همه جا؟

********

می گفتند یک شخص ساده لوحی از یک روستایی آمده بوده تهران وقتی بر می گرده هم ولایتی هاش به دیدنش می روندو می گویند : خب ! از تهران تعریف کن ببینیم چه جور جاییه؟  آن شخص هم با آب و تاب  می گه : همه جاش قشنگه از همه جا بهتر مستراحش ! مستراح نگو کاسه چینی بگو ! روغن بریز و بلیسش !

********

حالا یک پیشنهاد به آن کسی که از پینگ کردن وبلاگ  این و آن لذت می بره ، چند تا از دوستان من هستند که می نویسند خوب می نویسند اما وبلاگشان را پینگ نمی کنند برو سراغ این ها : باران زیبا ، قصه گو ، زن متولد ماکو ، احمد باطبی ، رها ، جهان خودساخته و ...

فعلا" برای این چند دوست شرّ به پا کردم بقیه بماند برای بعد !

این ترانه را هم تقدیم می کنم به " فاضل " عزیزم ، مهربانی که از آنسوی دنیا به نیت نوشتن یا ننوشتن من برایم فال حافظ می گیرد و اشک شوق در چشمانم می نشاند .

شمع کو چراغ کو ؟ اون تنگ شراب کو؟ ( فریدون فرّهی )

*دلم می خواست در هر پستی چندین ترانه تقدیم یکایک شما عزیزان کنم ، بسیاری از دوستان هستند که خودم هم عجله دارم زودتر مهرشان را پاسخ دهم اما خب ، شرمنده که  امکان پذیرنیست . اما قول می دهم اگر زنده بودم به تک تکتان نوایی تقدیم کنم *

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 3:12 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

از زمان تدوين قوانين در انقلاب مشروطه، طي 100 سال گذشته، تلاش زنان ايراني همواره متوجه دستيابي به حقوق برابر و انساني بوده است... ادامه...

بنده هم از این تجمع حمایت کرده و نیز شرکت خواهم کرد، اما!

  اما  ذکر چند نکته را ضروری می دانم .

 می توان گفت هر حرکتی از همین وبلاگشهر آغاز می شود و اگر به واقع همه آنگونه که در چنین مواقعی حمایت خود را اعلام می کنند در عمل نیز چنین باشد  اینگونه ،حرکت ،حرکت ، امیدوار کننده ای ست . اما تجربه نشان داده که چنین نیست و روز موعود بسیاری از افراد در چنین تجمع هایی حضور ندارند .

نکته بعد اینکه وقتی تعداد حمایت کنندگان را در سطح چنین گسترده ای می بینیم احساس رضایت خاطرمی کنیم غافل از اینکه اکثر این عزیزان در خارج از ایران هستند و دستشان برای کمک ، کوتاه . پس تنها امید به افرادی ست که ساکن تهران هستند ،بنا بر این بر ما لازم است که اطلاع رسانی را از دنیای مجازی به بیرون از این  محیط انتقال داده و هر کدام به سهم خودمان افرادی را ابتدا از این حرکت آگاه سازیم و سپس  با خود همراه کنیم . هر کدام دو نفر سه نفر همراه ببریم کمک بزرگی به این جنبش کرده ایم . و همیشه بر این موضوع واقف باشیم که در صد کمی از افراد با اینترنت و مخصوصا" وبلاگ سرو کار دارند بنا بر این زیاد به آمار حمایت کننده تکیه نداشته باشیم .

یک خاطره برایتان بگویم :

زمانی که برای نجات جان  آقای گنجی تجمع در جلوی درب بیمارستان میلاد صورت می گرفت ( گفتنش تکراری ست که بگویم درصد کمی از حامیان می آمدند ...) یکی از همین روزها بود که تقریبا" تعداد افراد شرکت کننده بیش از دفعات قبل بود و من هم به دلیل اینکه ردّم را نگیرند ماشین با خودم نمی بردم و از تاکسی استفاده می کردم ، هر چند که در این تجمعات آنقدر از ما فیلم می گرفتند و پر رو پر رو نزدیک می آمدند و چنان روی چهره مان زوم می کردند که هر لحظه تصمیم بگیرند می توانند به ما دسترسی داشته باشند ... تجمع آنروز بعد از سخنرانی تعدادی به پایان رسید و طبق معمول از همه درخواست می کردند که گروهی از بیمارستان خارج شویم مبادا کسی را تنها گیر بیاورند و برایش مشکل درست کنند .

از درب بیمارستان خارج شدیم و من به طرف ماشین های خطی مسافر کش رفتم و سوار شدم . مسافرین دیگر هم سوار شدند ، دو مرد در جلو نشستند و دو خانم هم کنار من .همه شان برای ملاقات بیمارانشان آمده بودند و هیچکدامشان از افراد تجمع کننده نبودند . یکی از آقایان از راننده تاکسی پرسید امروز چه خبره ؟ اینا کی بودند اینجا ؟ نفر بغل دستی مهلت به راننده نداد و گفت : یکی از افراد گروه خفاش شب اینجاست پلیس تیرش زده و مردم هم جمع می شوند و اعدام او را خواهانند ! راننده گفت نه بابا خفاش شب که مال چند سال پیش بود گروه مروه هم نداشت اینا یک دسته دیگه اند . خانم جوانی هم که کنار من نشسته بود فقط با موبایلش ور می رفت و تند و تند اس ام اس می زد و حواسش به کار خودش بود . خانم دیگری هم که سنی ازش گذشته بود تند و تند نفرین می کرد که خدا همه ی این دزد ها " اشرار ! "را از سر راه برداره ... اینجا بود که دیگر احساس خفگی به من دست داده بود و شروع کردم اول به همه شان توپیدم و بعد توضیح دادم و به مقصد که رسیدم با عصبانیت در ماشین را به هم کوبیدم و راه افتادم ... از شش نفر ، ۵ نفر هیچ نمی دانستند! ...

ببینید ! ما در مملکتی زندگی می کنیم که خفقان باعث شده مردم از مسائل بی اطلاع باشند . نگاه به اینترنت نکنید . پس بر ما واجب است که هر کدام نقشی هر چند اندک در اطلاع رسانی داشته باشیم .

نکته ی دیگر که از دختران گلم مادرانه تقاضا می کنم این که بهانه به دست این افراد ندهیم و سعی کنیم با ظاهری ساده در این تجمع شرکت کنیم . ما با افرادی طرفیم که نامشان لباس شخصی و پلیس و... اینها حتی در زندگی شخصی شان زن ستیزند و علاوه بر مسئولیت کاری و اداری ، این حرکت را به ضرر زندگی شخصی شان می بینند! پس اول به هدفمان فکر کنیم تا بعد... برای بسیاری کارها وقت زیاد است .

*******

کسانی که فیلتر شکن نیاز دارند با این آدرس ایمیل تماس بگیرند zartosht.azadi@gmail.com صفحه ای حاوی فیلتر شکن برایتان فرستاده می شود که در آن می توانید آدرس ایمیل خود را وارد کنید تا مرتب فیلتر شکن برایتان ایمیل شود .

این ترانه هم تقدیم به گلین بانوی عزیزم که می دانم در روز ۲۲ خرداد خواهمش دید .

دلا دیشب چه می کردی تو در کوی حبیب من

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 9:42 قبل از ظهر  توسط راوی 

یادت می آید روز رفتنت را ؟ تو می دیدی ؟! تو می شنیدی ؟! تو هم دیوانگی هایم را شاهد بودی ؟ سر و پای برهنه دور آمبولانس می دویدم و  نعره می کشیدم: ولم کنید می خوام دورش بگردم ، دورش بگردم ، دورش بگردم . چند بار دورت گشتم و تو قربانی قبول نکردی ؟ای بی انصاف، ای بی انصاف ، ای بی انصاف.

زمانی به خود آمدم که برادرها بازوهایم را گرفته بودند و فریاد می زدند میـــــــــــــــــــــــــــــنو ؟ چکار می کنی ؟ یه نگاهی به پدر مادر پیرت بنداز !

پدر را دیدم که خاموش و بی صدا اشک می ریخت و رو به من می گفت : مینو  بابام ، بیقراری نکن ، عمرش کوتاه بود ، با خدا که نمی شه جنگید .

مادرم را دیدم که یک شبه پشتش خمیده شده بود و شیون کنان  التماس می کرد مینو اینجوری نکن به دو برادرت رحم کن .

از آن لحظه خاموش شدم ، خفه شدم ، سنگ صبور پدر مادر داغدیده ام شدم و سرشان را روی سینه گذاشتم و در گوششان دروغ زمزمه کردم .
نمی خواستم اینجا برایت بنویسم ،برای دل خواهر کوچیکه که " ناناز " تو بود ، می ترسیدم   بیاد و  بخونه  و بیقراری کنه اما امروز هق هقش را شنیدم از فرسنگها فرسنگ ، گویی همین الآن تو را می برن ." ناناز "تو از همه مان بیقرار تره ، کوچک که بود آویزان دستهایت می شد و می خواست برایش سنتور بزنی و خواهر ناز کوچولو را بخوانی و تو " ناناز " را روی پایت می نشاندی و می نواختی و می خواندی  ...  چشماتو از ترس نبند گریه نکن بازم بخند ، داداش کنارت می مونه ...

من فدای سوز سازت ، کجا رفتی؟ من پیشمرگ صدای قشنگت کجا رفتی ؟ من قربانی  دل سوخته ی تو کجا رفتی ؟ کجا ؟

چقدر شبیه هم بودیم ، این را همه می گفتند . سرنوشت مان هم! هر دو سوخته دل .

من دردهایم را فریاد می زنم اما تو اینجور نبودی ، همه را توی دل زدی و دق مرگ شدی .

راستی چرا روزهای آخر با من اینطوری شده بودی؟ می خواستی جگرم را بسوزانی ؟ تو که هیچوقت سرت را روی زانوی خواهر نمی گذاشتی ، پس چرا آنروز؟...

سرت روی پایم و موهای جو گندمی قشنگت را چنگ می زدم ، توی تب می سوختی و دم نمی زدی و فقط آه می کشیدی ، اما چرا آه کشیدن هایت را نیمه در سینه حبس می کردی ؟

جای خالی تو ... وقتی به خانه ام می آمدی برایت مهیا می کردم ، دو سه تا بالش که به آن تکیه بدی ، اینجوری دوست داشتی ... چند جلد کتاب و عینکت را کنارت می گذاشتی و می گفتی مینو جان برام یه زیر سیگاری بزرگ بیار  با یک استکان چای ... چه بی توقع بودی تو ...

امروز شد ۴ سال ...

۴ ساله که رفیق ندارم ، ۴ ساله که محرم ندارم ، ۴ ساله که هیچی ندارم ،هیچی هیچی هیچی .
امروز می خواهم با تو خلوت کنم ، درها را می بندم و نعره می کشم و به یادت ترانه ای را هوار می کنم.  آن را که تو  زیاد زمزمه می کردی .

 تو زمزمه می کردی اما من فریاد می کشم فغان می کنم شاید بشنوی شاید بخوانی ...

چرا هیچکس نمی خواد حرفامو باور بکنه ؟ بار این تنهایی رو برام سبکتر بکنه

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 2:18 بعد از ظهر  توسط راوی 

همه جا صحبت از فوتبال است و جام جهانی و  این حرفها ، گفتم بد نیست تصاویری  در این باره به دوستان جوان و فوتبال دوست  تقدیم کنم .

چند آدرس مربوط به آهنگ و کلیپ جام جهانی را هم در وبلاگ کلاغستان بیابید .

سایت دو در دو را دوست دارم ، در این سایت می توان با وبلاگ های جدیدی آشنا شد .حال چرا خیلی مواقع پینگ نمی شود نمی دانم چرا؟! برای سایت هم پیغام دادم مدتی قبل اما زیاد پیش می آید آدرس جدید معرفی کرده اما پینگ نکرده ! مثل بسیاری از دوستان که اتفاقی به وبلاگشان سر می زنم و می بینم از خواندن چند پست عقب مانده ام !

  دندان چغاله بادام خوردن هم که نداریم اما داشتم با پررویی با یک دونه چغاله بادام  کلنجار می رفتم که وبلاگ این  نازنین را  سرزدم، چغاله بادام کوفتم شد! باور کنید !

تا حالا به وبلاگ پروانه سر زدید؟ مدت کوتاهی ست که می نویسد اما خوب می نویسد .

حالا چرا این پست بعد از ساعاتی تکمیل می شود ؟ ! قرار بود یک سری آدرس تقدیم کنم که دیشب نیمه ی کار متوجه شدم به رول بلاگ دسترسی ندارم ، این شد که این پست دوباره تکمیل شد .

 چند  نفر از  خوانندگان  وبلاگم  که " بهایی " هستند در نامه هایی جداگانه برایم نوشتند که به این موضوع هم اشاره کنم که مدتی ست که بهایی های ساکن ایران بیش از پیش تحت فشار هستند ، این روزها تعداد زیادی از آنان  بی جرم و بی گناه زندانی شده اند و اموالشان هم به غارت رفته .البته من از این دوستان درخواست کردم که اگر آدرسی دارند در اختیار من بگذارند تا با ذکر منبع این موضوع عنوان شود ، هرچند که بر ما ثابت شده است ! ما که هم دین اینان هستیم اینگونه با ما معامله می شود وای به حال پیروان  ادیان دیگر ، از خودم خجلت می کشم به خدا !

حواس که ندارم ! قرار بوده چند آدرس معرفی کنم ، همه را گم کردم و پیدا نمی کنم ! شاید تا ساعاتی دیگر پیدا کنم و در همین پست  اضافه کنم .

*******

ما که کور و کر بودیم ! بلانسبت بقیه ی کسانی که در ایران زندگی می کنند خودم را می گم ! اصلا" سر آدم حساب می شویم ؟ نه والله !

پست قبلی را عرض می کنم ، امروز عصر خبرش را در وبلاگ عباس معروفی خواندم .بعد از مدتها فرصتی دست داده بود تا  همراه دخترم  از خانه بزنیم بیرون ، خبر را که خواندم بلافاصله لینک دادم و منتظر شدم ، با فیلتر شکن وارد آدرسی که داده شده بود رفتم غافل از اینکه نمی توانم از صوت و تصویر آدرس استفاده کنم ...

هیچی داغش ماند به دل میراث مانده مان ! بیرون هم نرفتم ، نشستم و هی سینه کوبیدم برای سانسورچیان : الــــهی... الـــــــــــــــهی ... الـــــــــــــــــــــــهی ... تخت سینه م درد گرفت !

یک خراب شده ای هم زندگی می کنیم که مالک ساختمان ها اجازه نمی ده ماهواره داشته باشیم ،  ایستگاه های رادیو ها هم پر از پارازیت ...

به سلامتی امشب به لینک های دوستان در رول بلاگ هم دسترسی ندارم !

*******

عزیزانی که فیلتر شکن می خواهند لطف کنند در " عنوان ایمیل " بنویسند فیلتر شکن می خواهند تا زود تر پاسخ بگیرند .

امروز با یکی از خوانندگان خوب وبلاگم تلفنی صحبت می کردم ، با نازنین " فرزانه " . حیف که این دختر وبلاگ نداره .

خـــــــــــــــــدا که چقدر این دختر می فهمه . لذت بردم از مصاحبت بااین دختر ۳۰ ساله که درک و شعورش می گفت ۱۰۰۰ سالشه !

  این ترانه را دوست دارم ، یکی از لطیف ترین ترانه های گلپاست . تقدیم می کنم به نازنین خودم " فرزانه " . او که از ابتدا خواننده ی وبلاگم بوده و بسیار دوستش دارم .

مرا بوسه ای ده

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 1:27 قبل از ظهر  توسط راوی 

 ساعت 9 امشب به وقت ايران گفتگوی زنده در VoA
موضوع برنامه: فرار مغزها )

مهمانان برنامه : عباس معروفی ، شکوه میرزادگی ،اميرعباس فخرآور و الهه هيکس ،آذر نفيسی

ژوزف اکرمی ،اميد اميدوار، بهنود مکری و علی سرشار ،

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 8:21 بعد از ظهر  توسط راوی 

 

 به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد . 

بهمن ماه که بر سر تربت " فروغ " رفته بودم ،عکسی از روی  یک تصویر " فروغ "انداختم که بر شاخه ی درختی آویخته بودند ،این عکس را خیلی دوست دارم ، نمی دانم چرا !

Forough Frarokhzad

******

پریشان بودم ،پریشان که نه!  به دیوانه ای می مانستم ، دیوانه ای که زنجیر پاره کرده و به هر سو که نگاه می کند حمله می کند ، به پلنگ زخمی ای که می غرّد و می درد.

نشستم یکی یکی پست های وبلاگم را از اول تا آخر پنهان کردم به جز پست آخری که مربوط می شد به سرنوشت پولها.

خودم هم نمی دانستم چه مرگم شده . یعنی نه اینکه ندانم ! خوب هم می دانم اما ، من که به شکستن عادت کردم ، من که عمریست با دست و پای بسته، سینه خیز می روم تا نپوسم تا فسیل نشوم ،پس چرا یکباره اینچنین شده بودم ؟! چرا تنها روزنه ای که برای نفس کشیدن دارم را خودم با دستهای خودم گِل می گرفتم؟! چرا همه چیز را با هم قاطی می کنم؟! گیرم که آن سقف پوسیده را از من بگیرد خب! بگیرد ! این وبلاگ آسمان من است! آسمان را که نمی تواند! می تواند؟!

ادامه ی این حرف ها باشد یرای بعد ... شاید وقتی دیگر ...

اصلا" می دانید چیه؟ " فروغ  فرخزاد " هیچ بلد نبوده شعر بگه ! من می گم :

گور پدر هر چی آدم عوضیه صلوات ...

خوب بود؟!

 مدتی ست که ترانه ای برای این نازنین  آماده کردم تا در یک پست هدیه اش کنم ، دنبال فرصت می گشتم که آن آهنگ با پستم همخوانی داشته باشد اما هنوز فرصتش پیش نیامده . امشب ترانه ی دیگری برایش در نظر گرفتم .

مهر همه تان را در دل دارم ، همه ی کسانی که این چند روز با نامه های پر مهرشان جانی دوباره به من بخشیدند.به نوبت ترانه ای تقدیمتان خواهم کرد .اما  اولین نامه ای که  بعد از آن " بدرود " از  هاله گرفتم باعث شد بغضم را خالی کنم ،از راه دور سرم روی شانه هایش بود و هق هق می کردم و او نوازش کنان آرامم می کرد . برای اینکه دیگر دلتنگ نبینمش بشکن زنان برایش زمزمه می کنم :

لنگان لنگان راه وصالت پیمودم

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 8:13 بعد از ظهر  توسط راوی 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 1:38 بعد از ظهر  توسط راوی 

 ابتدا عرض کنم خدمت همه ی  عزیزانم ،ضمن سپاس از شما، نامه های پر مهرتان را پاسخ خواهم داد ، کمی فرصت می خواهم اما اینقدر از من تشکر نکنید برای شنیدن این ترانه ها ، گذشته از این که این آثار خالقینی دارند که درود بر آنان جای خود دارد ، اگر  همشهری خوبم شهاب عزیز با من همکاری نمی کرد و اینگونه پشتیبانی نمی کرد من قادر نبودم به این شکل این آثار را به گوش شما عزیزان برسانم .او فضایی در اختیار من گذاشته و من هم با سرعت سیصد کیلومتر در ساعت آهنگ آ