تبليغاتX
آونگ خاطره‌های ما

آونگ خاطره‌های ما

دار، آونگ خاطره‌های ما، در ساعت تاريخ بود. ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. (سال بلوا، عباس معروفی)

نمی دانم با توجه به  جوّی  که بر  گوشه ای از وبلاگشهر  حکفرماست اصلا" صلاح هست ادامه ی پست  ( حامی بودیم یا سیاهی لشکر ) را بنویسم یا نه ؟ و یا نیازی به یاد آوری آن صحنه های نا زیبا می باشد؟

چند روز است که منتظر  پاسخ  ماندم و نگرفتم ، این بار بر خلاف بعضی وقتها که انتقادی می کنم، نامه ها ی حاوی فحش هم نداشتم که این خود برای من معماست !

اما با توجه به اینکه به خوانندگان محترم وبلاگم قول داده بودم که شرح آن روز را از دید خودم بنویسم خواهم نوشت بدون انتظار هیچ پاسخی !

 

و اما آنچه گذشت.

 

سعی می کنم مو به مو شرح دهم هر چند که پستی طولانی خواهد شد.

 با توجه به اینکه پاسخی در قبال پست ما قبل دریافت نکردم ، راهکاری پیشنهاد نمی دهم خودتان با خواندن شرح آن روز تشخیص خواهید داد چه ضعف هایی وجود داشته.

 

 همانطور که قبلا" گفتم ساعت 4:20 دقیقه به میدان هفت تیر رسیدم و دقایقی کوتاه کنار خیابان مانند دیگر زنان و مردانی که به همین نیت آمده بودند ایستادم .

چند قدمی ِ من " اسدالله یکتا " در همان جایگاه همیشگی اش مشغول سیگار فروختن بود پاکت سیگاری از ایشان خریدم و چند کلام احوالپرسی و دو سه تا عکس هم از ایشان انداختم که جمعا" سه چهار دقیقه بیشتر نشد . هر لحظه میدان هفت تیر و خیابان های منتهی بدان شلوغ تر می شد  که البته تعدادی برای خرید می آمدند  و تعدادی هم دیدیم که تماشاچی بودند و به قول یک بلاگر  که  خودش با کمال آرامش گفته بود رفته بودیم تا بخندیم ! اما ...

 

 دقایقی بعد به آنطرف خیابان که همان فضای سبز باشد رفتم و گفته بودم که حدودا" چه تعدادی را در پارک دیدم . فضای پارک به سیزده بدری می مانست که بهت و نگرانی بر آن حکمفرماست . افراد دوتا دوتا سه تا سه تا و حد اکثر پنج شش نفر با هم در روی چمن ها نشسته بودند . پراکنده ! تعدادی هم نیمکت های پارک را پر کرده بودند و بعضی هم قدم می زدند .  اصلا" نمی شد تشخیص داد که این افراد  کسانی هستند که برای تجمع آمدند و یا در پارک استراحت می کنند و یا اینکه مامورند!

اینکه در وبلاگی می خوانم ما به خواندن سرود مشغول بودیم  که پلیس ها آمدند برایم کمی عجیب است چون گوش هایم هنوز سنگین نشده .

دقایقی پیش از ساعت 5 پلیس ها ریختند و در پست همانروز نوشته بودم .

با توجه به تجربه های قبلی که داشتم و احتمالا" بسیاری دیگر نیز، مقاومت سختی با پلیس نکردیم چون مقاومت کردن همان و تجمع به خشونت کشیدن همان . همه از خیابان گذشتیم و به طرف پیاده رو حرکت کردیم که همان عکسی که انداختم را در حین حرکت یک لحظه  برگشتم و انداختم که البته آن روز تصور می کردم عکسی نیست که گویا باشد اما این روزها که نگاه می کنم می بینم حد اقل برای خودم  گویای آن است که  تقریبا" تعداد آقایان شرکت کننده برابری می کرده با تعداد خانمهای شرکت کننده .که البته این بخشی از جمعیت حاضر بود نیمی جلوتر از ما به پیاده رو رسیده بودند و گروهی هم که در کادر نبودند .

چند ثانیه ای  از وارد پیاده رو شدنمان  نگذشته بود که روبرویم حد فاصل خیابان کریم خان و فضای سبز تعدادی کاغذ که حاوی شعار بود در هوا پخش شد و بلافاصله صدای جیغ  چند زن و جمعیت در آن بخش فشرده تر شد ، چیزی ندیدم که بیان کنم.

در این لحظه پلیس ها حواسشان به آنطرف پرت شد و ما همه مجددا" به طرف جمعیت آنسوی خیابان حرکت کردیم . از آنسوی پلیس سعی در متفرق کردن آنها را داشت که  جمعیت آنطرف و اینطرف خیابان در وسط راه به هم ملحق شدیم و آرام به سوی وسط میدان رفتیم . تا اینجا ی کار پلیس تقریبا" با ما  قدم می زد و خشونت آنچنانی ای نبود . پشت سرم دختر جوانی کاغذ حاوی شعار زنان را با دو دست بالای سرش گرفته بود و شعار می داد :  زندانی سیاسی آزاد باید گردد ! من آرام سرم را برگرداندم و گفتم : هیس! قرار نیست این شعار داده شود بلافاصله آقایی که حدود 50 ساله می نمود  و همگام با ما می آمد  و من تصور می کردم از لباس شخصی هاست ،زیر لب به دختر گفت بگو :(ما زنیم انسانیم اما حقی نداریم .) و دختر و من که این را شنیدیم شروع کردیم و دیگران هم همصدا شدند ، همانجا بود که  درگیری ها آغاز شد و پلیس سعی در متفرق کردن جمعیت را داشت .  به وسط میدان که رسیدیم پلیس کارش را به صورت جدی آغاز کرد .

 البته در تصاویری  که گاه  از طریق تلویزیون  می بینیم در  همه جای دنیا برخورد پلیس با بعضی افراد  را شاهد بوده ایم اما آنچه که در ایران اتفاق می افتد چیزی ست که فقط می توان گفت نا جوانمرد تر از همه جای دنیا برخورد می کنند . ابتدا با ایجاد رعب و وحشت! چگونگی اش را قادر نیستم شرح دهم فقط باید بود و دید ! و سپس به شکل خیلی ماهرانه جمعیت را چنان پراکنده می کنند که به هیچوجه پیوستن دوباره ی تجمع با هم ممکن نیست . بعد از این حرکت تعداد  پلیس ها مثل مور و ملخ افزوده می شود ، از کجا می آیند معلوم نیست ! و چنان می کنند که در تصاویری که از آرش دیدید گاه نسبت ها می شود " یک " به " هفت " یا بیشتر . 

وسط میدان که رسیدیم عملیات اینگونه ی پلیس آغاز شد و شاید به سه چهار دقیقه نرسیده بود که دسته دسته در محاصره پلیس بودیم و البته خیلی دور از هم و پراکنده . هر دسته از پلیس به سرکوب کردن تعدادی مشغول بودند . صدای جیغ و همهمه تمام فضا را گرفته بود . سرت را می چرخاندی صحنه  بلافاصله عوض می شد و در جایی که شاهد جمعیت انبوه بودی به آنی تبدیل می شد به صحنه ای  خلوت که شاهد کتک خوردن یک نفر توسط چند نفر و سپس کشان کشان بردن آن شخص . هر گوشه ی میدان و خیابان های اطراف همین بود . تعدادی  را با زور به کوچه پس کوچه ها هدایت می کردند که البته باز تعداد پلیس ها به تعداد تجمع کنندگان بد جور می چربید!

در این میان گروهی از زنان و دختران سعی می کردند برای نجات جان خود به بوتیک ها پناه ببرند اما با برخورد بسیار زننده ی کاسبان مواجه می شدند ، همان کاسب هایی که همیشه جیب شان از خرید مانتو ی دختران و زنان پر است ! آنان  نه تنها از اموالشان دفاع می کردند بلکه زنان را با الفاظ زشت مورد خطاب قرار می دادند . در این بین ماشین های پلیس دور میدان می چرخیدند و یک جور اسپری را در هوا پخش می کردند که حالت خفگی به آدم دست می داد ، البته رو به افراد تجمع کننده ! حال خود پلیس ها چرا چیزی شان نمی شد نمی دانم ! ماسک هم نداشتند. 

نمی دانم بگویم به چند دسته تقسیم شدیم ؟ بیست تا سی تا ؟ بیشتر؟ ...

اما یک نکته که از نظر من اهمیت بسیار دارد این است :

در اولین تجمع  که برای " گنجی " در جلوی درب دانشگاه صورت گرفت، خشونت پلیس  کمتر از روز ۲۲ خرداد نبود اما افراد هوای همدیگر را بیشتر داشتند و پلیس کمتر توانست اینگونه ضربه ی مهلک بزند . بدین شکل که اگر باتوم پلیسی در هوا بلند می شد تا بر دهان دختری کوبیده شود ، زن و مرد بلافاصله خود را روی دختر می انداختیم و آن ضربه به چند نفر اصابت می کرد و مسلما" ضربه ی کاری ای نمی شد و پلیس که می دید این شگردش پاسخ نمی دهد پراکنده مان کرد . اما در روز ۲۲ خرداد چنان که باید ، با هم نبودیم. 

 پلیس در کارش خبره تر شده یا ما کمتر با هم بودیم ؟! ویا ایمان مان نسبت به حرکتی که کردیم کمتر بود؟!

درگیری و دستگیری تا حدود ساعت شش و سی دقیقه ادامه داشت و آخرین نفری که دستگیر شد و من دیدم ، آقای موسوی  خوئینی بود و البته در این زمان  جمعیت خیلی کم شده بود و تقریبا" درگیری ها تمام و پلیس کاملا" مسلط بر اوضاع .
حال می بینم خانمی نوشته بود که ما همانطور که گفته بودیم راس ساعت ۶ محل را ترک کردیم که مبادا کارهای افراد دیگر به حساب ما زده شود ! خوب است بسیار خوب است که می توانید بر عاطفه تان غلبه کنید و با دیدن چنین صحنه هایی محل را ترک کنید ! حتما" موسوی خوئینی که در هر اعتراضی پای ثابت است و با دیگرانی که حرف حساب دارند همراه ، باید بدینگونه تک و تنها ببینیم اش و برای تنهایی اش بگرییم !
 

دیر تر از همه آمدند و زودتر از همه رفتند ! چه زیبا حرکت و جنبشی ! 


 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 1:53 بعد از ظهر  توسط راوی 

 جمع آوری امضا برای آزادی  " مهرداد قاسم فر "  و " مانا نیستانی "

عکس از سایت

در پی توقیف روزنامه ی  ایران ، مهرداد قاسم فر سر دبیر ایران جمعه ی  روزنامه و مانا نیستانی   کاریکاتوریست روزنامه دست گیر و زندانی شدند و اکنون که نزدیک یک ماه ست از این ماجرا می گذرد هنوز آزاد نشده اند و از آنان هیچ خبری نیست .

اسامی امضا کنندگان تا کنون :

م. روان شید . شهرام عدیلی پور .  فرشته خسروی . سهراب رحیمی . شیدا محمدی . مظاهر شهامت. هما مجرد زاده . دکتر اسماعیل نوری علا . مریم رئیس دانا . میرزا آقا عسگری ( مانی ) . ماهرخ غلامحسین پور. شکوه میرزادگی . دکتر فاطمه حقیقت جو . هنگامه شهیدی

برای پیوستن به جمع امضا کنند گان به این آدرس مراجعه کنید.

********

من می خوام حرف بزنم. من حق نداشتم سر خورشید خانوم رو زیر آب کنم

ایزدبانو :حال من خوب است،‌اما شما باور مكنيد


پ.ن ۱:  قرار بود ادامه ی پست قبل را خدمت تان  تقدیم کنم اما با توجه به اورژانسی بودن  این مسئله به این موضوع پرداختم . ضمن اینکه هنوز  هیچکدام از برگزار کنندگان تجمع  تا کنون هیچ توضیحی نداده اند .

پ.ن ۲: پدر شیما کلباسی به شیما جان پیشنهاد داده ... خودتان بروید ببینید . من که غرق لذت شدم از این ذوق و پیشنهاد به جا .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 4:10 قبل از ظهر  توسط راوی 

غروب ۲۲ خرداد چند کلامی برایتان نوشتم و گفتم که ادامه می دهم . ای لنگان لنگان می نوشتم ، تا صبح بیدار بودم و گاه چند جمله ای اضافه می کردم. آنی نبود که می خواستم بگویم، نه اینکه آن حرفها را نفی کنم ، نه ! اما حرف دلم چیز دیگری بود و قادر به بیانش نبودم .

نباید گریستن هایم را اینجا انعکاس می دادم . می دانم برخی از آنان که دلشان با ما بود و آنجا نبودند بیش از ما که در صحنه حضور داشتیم رنج می بردند.

 

می توانم بگویم این چند روز با خودم درگیر بودم . دوست دارم مطالبی را عنوان کنم اما !

می دانید ؟ می ترسم، خیلی می ترسم ! از اینکه بیش از این لطمه بخوریم و بیش از این پراکنده شویم هراس دارم . از این همه فاصله بیش از هر چیز دیگر وحشت دارم . 

می دانم که با نوشتن این حرفها عده ای را می رنجانم ،  اما باید حرفم را بزنم . این بار نه برای اینکه خفه نشوم ، نه! برای اینکه شاید گشایشی باشد. قصد من بُرش نیست ، می خواهم ایراد کار را بگویم  شاید تجمعی دیگر نتیجه چیز دیگری شود و به نفع  همه باشد.

کمترین هزینه ی این پست برای من احضار شدن است ، باکی ندارم ! سلول عوض می کنم ! از این سلول به آن سلول ! 

 

    باید چند نکته را خدمت برگزار کنندگان محترم این جنبش عرض کنم :

 

می دانید ؟! روز ۲۲ خرداد در آن جمع غریب بودم ، خیلی غریب . نه تنها من ، زنان بسیاری را می دیدم  که ساعتی زودتر آمده اند و مانند من پرسه می زنند بلکه خودشان را به تجمع کنندگان بچسبانند! اما هیچکس را نمی شناختند و نمی شناختم .

  مگر نه این که به محض خواندن گزارش ،امضا کردیم و در وبلاگ هامان اعلام کردیم؟ آیا نیاید با چند کلیک نامه ای برای حامیان ارسال می شد و از چند و چون مراسم مطلع مان می کردند؟ و یا راهکاری را  به عنوان پیشنهاد می پذیرفتند؟!

   چه فرقی بود بین دانستن  من از این تجمع، با آن زنان  باتوم به دست ؟! او همان خبر را خواند که من ! چیزی بیش از او نمی دانستم ! چرا ؟ ! چون فمنیست نیستم ؟ !

اگر واژه ی" خودی وغیر خودی "مطرح است که آن بحث دیگری ست و نباید اسم وبلاگ هامان را در لیست می آوردید  و اگر حامیان را از خود می دانید چرا باید مثلا" تعداد معدودی کاغذ که شعار بر روی آن نوشته شده را من و امثال من زمانی ببینند که در هوا پخش کردید و  بلافاصله به دست پلیس ها تکه تکه شد؟ ! چرا؟!

  یامگر این همه " مرد " از پیشنهاد  شما حمایت نکردند ؟ ! و بسیاری هم آمده بودند ! اما اگر آنها هم احساس غریبی نمی کردند مسلما" با  حلقه ای دور تجمع را احاطه می کردند . من هم در حلقه ی مردان می ایستادم ، اگر غریب نبودم !

قدیم ها نشستی بود ، فعالیت های به اصطلاح زیر زمینی ای بود ، حامیان دور از چشم اغیار با هم به گفتگو می نشستند ، گروه شان را روز به روز منسجم تر می کردند  هماهنگ می شدند  وقتش که می شد حرکت آغاز می شد و معمولا" خوب هم نتیجه می گرفتند . اما حالا من در وبلاگم هارای هارای راه می اندازم ، همه ی دشمنان را خبر می کنم ،آنوقت می گویم چرا با ما چنین و چنان کردند؟  خب،  اولین کسانی که پست های ما را می خوانند همان ها هستند ! چه انتظاری غیر از آن حرکت ؟!

 

آنچه مرا از درون خرد کرده این است که تعدادی بلاگر ، روزهای پیش از تجمع به اطلاعات احضار شدند ، پس از اینکه من از این موضوع مطلع شدم خطر را برای روز تجمع احساس کردم  ، هر چه به احضار شدگان اصرار کردم که چند خطی در این باره در وبلاگم بنویسم آنان نمی پذیرفتند ، آنها از یک چیز هراس داشتند و آن هم اینکه از طرف برگزار کنندگان دستور سکوت گرقته بودند!

چرا؟! 

  البته آنان این را به زبان نیاوردند ! من احساس کردم !

 چرا تصور می کنیم هر جنبش و حرکتی فدیه های بیشتری بدهد ، تاثیر گذار تر است؟! 

 

من هیچ دلیلی نمی دیدم که با شما همراه نشوم اما گویا شما دلایل خاصی برای خودتان دارید که  باید عرض کنم : شرمنده ! هیچگاه  اونیفورم نخواهم پوشید تا دست و پای خودم را ببندم !

 از روی کنجکاوی به هر سوراخی که فکر کنید سرک کشیده ام اما نه به حزبی پیوستم و نه با فرقه ای هم پیمان شدم و نه خودم را حبس کردم . همه را هم به یک چشم نمی نگرم چه بسی دوستان با ارزشی از میان همین فمنیست ها ،  فرقه های مختلف دراویش ، اعضای  احزاب مختلف  و  پیروان ادیان  دیگر دارم که از آنان  گاه درس هم  می گیرم .

 

   در اینجا، ضمن ادای احترام به  خانم  آسیه امینی و اینکه ذکر خیرشان را بسیار شنیده ام  یک سوال دارم  و آن اینکه در آن روز چه دیدید  که من ندیدم ؟! تیتر نوشته ی آنروزتان را عرض می کنم : صدای آزادی زنان خیلی نزدیک  است! 

براستی؟!
یکی از سوالاتی که من از برگزار کنندگان داشتم را خانم امینی خواسته یا ناخواسته در وبلاگشان مطرح کردند ! : ولی مگر میدان هفت تیر چقدر جا دارد؟

 سوال من :میدان هفت تیر جای مناسبی بود برای تجمع؟! جایی که از هر طرف محاصره و زود قیچی شدیم !


 البته همینجا اعلام می کنم که نه تنها این جنبش را نفی نمی کنم بلکه می گویم همین حرکت شما شرف دارد به عمری سکوت من و امثال من ،اما این را هم قبول کنید که بدین سان پبش رفتن خطری بس عظیم به همراه دارد ! اگر در تجمع بعدی ماموران دستور تیر بگیرند خودتان را خواهید بخشید؟! بی برنامه ریزی صحیح؟ بی مشورت با روشنفکرانی که پیر این راهند؟

قرار نیست که  ماخودکشی دسته جمعی راه بیاندازیم ! این نشانه ی شجاعت نیست !

من یک پست می خواهم بنویسم چند روز است که با خودم کلنجار می روم ،  حرفهایم  را سبک سنگین می کنم آنوقت شما چگونه توانستید با جان این و آن بازی کنید؟  نسنجیده ! بدون تفکر؟!

 

سخن به درازا کشید و حرفهای زیادی ناگفته ماند . اگر عمری باقی بود در پست بعدی چند نکته را در باره ی ضعف های این جنبش خواهم نوشت  و چگونگی روز واقعه را از دید خودم شرح خواهم داد.

 

 و اما سخنی با زنان ومردانی که مامورند که  پست های ما را بخوانند و احضارمان کنند :

برادر و خواهر خطابتان کنم ؟! 

نه !  چنین خطابتان می کنم : " هموطن من" . 

  هموطن من خوب گوش کن ببین چه می گویم !
ما می خواستیم در روز ۲۲ خرداد حرف مان را بزنیم ، بی هیچ قصد سیاسی ای . می خواستیم حقی را طلب کنیم که فردا ها دختران شما ، دختران ما اینجا ننویسند  سلول عوض می کنم ! از این سلول به آن سلول !

 دلیل این که چرا تا به حال  شما را با القاب دیگری خطاب می کردم و امروز می گویم "هموطن من " می دانید چیست؟! تنها دلیلش  انقلابی  بود که این شعر در من بوجود آورد ! حتما" بخوانیدش ، هموطن من ! زنگار پاک می کند!  هم به  کار من می آید و هم به کار شما! 

 

 

 

 

 
با اجازه ی آرش عزیز

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 12:5 بعد از ظهر  توسط راوی 

آرش عزیز ، هیچیک از ما زحمات تو را از یاد نمی بریم .همیشه با ما  همراهی بلکه از همه مان   چند قدم جلوتر .نامردمی ها را به تصویر می کشی تا همه ببینند ، همه بدانند ! در کنار این تصاویر ، تصاویری به یاد ماندنی و خاطره انگیز  را نیز از تو داریم .  خاطرات شیرین ! آرش جان تو اولین کسی بودی که امسال عید نوروز را به معنای شادی واقعی به خانه ها مان آوردی . تصاویر زیبای آزادی " گنجی بزرگ " را . و من تا آخر عمر فراموش نمی کنم .

یادم می آید روزی به یکی از نوازندگان قدیمی گفتم : چرا هر تک نوازی از شما  را در رادیو می شنوم بلافاصله متوجه می شوم شما می نوازید ؟ در پاسخ گفت : این یک حسّ است و با هیچ جمله ای نمی شود توضیحش داد .

آرش جان همه ی ما  کارهای تو را می شناسیم و مطمئن هستیم برای تو اهمیتی ندارد کسی که توانایی ندارد آثارت را حسّ کند و ارج بنهد ، بفهمد یا نه .

عزیزم اگر بخواهم یکی یکی مشکلاتی که با آنها در حین کار دست به گریبانی برای دوستان بنویسم مثنوی هفتاد من کاغذ می شود !

آرش خوب ،همه مان خُلق مان تنگ است و همه مان بی حوصله، همه ماتم آنچه بر زنان ما گذشت را داریم و نگران عزیزانی که گمنام یا به نام دستگیر و یا تهدید  شده اند ، اما این دلیل نمی شود که من به رسم خودم از تو با یک ترانه تشکر نکنم . ترانه ای شاد را برایت انتخاب کرده ام تا برای لحظاتی دردها را از یاد ببری .

این هم ترانه ای تقدیم به تو  چشم عزیز وبلاگشهر :

مثل بارون تو پاکی

* گروه کُر دختران و امیر رسایی *

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 4:13 بعد از ظهر  توسط راوی 

در صورتی که تمایل دارید امضا کنید .

اسامی امضا کنند گان : سیمین بهبهانی -  شیرین عبادی - فاطمه حقیقت جو- هنگامه شهیدی - شادی صدر-دکتررویا طلوعی - فرح کریمی - نیره توحیدی - سحرنمازی خواه - فریبا داوودی مهاجر- پوران فرخزادـاکبر گنجی ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 بارها گفته ام آرش از جان می گذرد تا ما عکس های اینگونه تجمعات را ببینیم و او  اینگونه  پشت پا می خورد .

 بیایید همه با هم روز آنلاین را تحریم کنیم !

 

درد دل های آرش را بخوانید :


پس نوشت!
دوستانی هستن که با یه IP و با هزارتا اسم کامنت میگذارن! و میگن که کسی رو نزدن! و چیزای دیگه ... بعضی ها هم حرفهای رکیک میزنن ... همه رو پاک میکنم... گفته باشم.

نکته بعدی
گمان نکنم نیاز به توضیح باشه، کسوف وارد 3 سالگی خودش شده... در این مدت بسیاری از وبلاگ نویسان عزیز از عکسهای کسوف استفاده کردن، سایتهای خبری و ... هرکدام به نوعی.
دوستان بسیاری با ایمیل و نامه درخواست عکس میکردن و یا اجازه استفاده از عکسها رو میخواستن. به یاد نمیارم به کسی نه گفته باشم.
برای بسیاری از دوستان عکسهای اختصاصی فرستادم که تنوع بیشتری داشته باشه عکسها و موضوعات متفاوت...
هیچ توقعی نداشتم، اما گمان میکنم همه رعایت حداقل استانداردهای اخلاقی رو کردن.و خیلی اوقات از دیدن عکسهایم در وبلاگها همراه با نوشته زیبای دوستان لذت بردم و میبرم.

اما این وسط سایت وزین روزآنلاین مدتهاست که عکسهای کسوف رو میدزده!
لوگوی کسوف رو از پایین عکسها میبره، عکس رو به سلیقه خودش تغییر کادر میده، اسم عکاس رو نمینویسه، اسم سایت رو نمینویسه، اجازه؟ شوخی میکنید!
و نکته جالب تر اینکه برای اولین بار حدود دو ماه پیش پس از مدتها تحمل به ادیتور این سایت(که اسم هم نداره!) ایمیل زدم و تذکر دادم، جوابی نیامد! باز از عکسهای کسوف استفاده کردند! به روش خودشان! مجددا تذکر خودم رو تکرار کردم که به هیچ وجه راضی به استفاده از عکسهای کسوف در سایت روزآنلاین نیستم. گمانم پس از یکی دو هفته پاسخی آمد مبنی بر عذرخواهی...
و حالا طبق همان روال عکسهای کسوف در صفحات روزآنلاین کار شده.
امروز(13 ساعت پیش) مجددا ایمیلی به جناب ادیتور نوشتم مبنی بر حذف عکسهای کسوف... و تا کنون جوابی نیامده.
گمان میکنم برخلاف روزآنلاین که به هیچگونه اخلاقی پایبند نیست، سعی کردم همه گونه احترام ایشان رو نگه دارم.
اما اینجا روزآنلاین رو به دزدی تعداد زیادی از عکسهای سایت کسوف، استفاده بی اجازه، عدم رعایت حق مولف متهم میکنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 1:34 قبل از ظهر  توسط راوی 

 

فقط در همین  حد بگویم خبرهای خوبی ندارم . 

برای کسانی که دلشان با ما بود و نمی توانستند با ما باشند این چند کلام را می نویسم .اصلا" به تجمع تشکیل دادن نرسید ! پیش از آن هجوم آوردند .

امروز چهره های جدیدی وارد میدان شده بودند !

خواهران زینب با مانتو شلوار باتوم به دست ! آی می زدند....بسیاری را گرفتند...زدند ...بردند

من تا ساعت ۶:۴۵ ماندم دیگر همه از هم پاشیدند ..

می روم و یر میگردم و ادامه می دهم .

ــــــــــــــــــــــــ

ساعت ۴:۲۰ رسیدم میدان هفت تیر . تعدادی کنار دیوار ایستاده بودند ومشخص بود منتظرند . برای اینکه زود دوربین را به باد ندم با خودم گفتم صبر می کنم ساعت ۵ وارد فضای سبز می شوم اما دقایقی  نکشید که دلم طاقت نیاورد . وارد فضای سبز شدم . تعدادی حدود ۴۰ /۵۰ نفر به صورت پراکنده نشسته بودند و تعدادی هم قدم می زدند . گوشه ای نشستم . بعد از دقایقی پیش از ساعت ۵ تعداد زیادی پلیس با همان شگرد همیشگی که می خواهند رعب و وحشت ایجاد کنند دوان دوان دست به باتوم ( ما آخر نفهمیدم باتوم یا باتون ....  حالا هر زهر ماری ....) وارد  فضای سبز شدند و تند و تند می گفتند اینجا را خالی کنید ! سریع ... زود ...  و هر کسی هم که مقاومت می کرد سریع به او می توپیدند . این اول ماجرا بود . همه را به طرف خیابان هدایت کردند البته با زور . خودم را به ندانستن زدم و از یکی شان پرسیدم : چرا؟! گفت می خواهیم اینجا  یک طرح  پیاده کنیم!( یا اجرا کنیم ؟  یادم نیست )

همینطور که همه مان را به آنسوی خیابان می فرستادند در یک لحظه توانستم  عکس بگیرم و بلافاصله   عکس بعدی . اما پس از آن دوربین قفل کرد و دیگر نتوانستم عکس بگیرم . و از آن لحظه به بعد هم درگیری شروع شد  و من هم داشتن دوربین را فراموش کردم . صحنه های کتک خوردن زنان و دختران  همه چیز را از یاد من برده بود .

اینقدر ذهنم آشفته شده که به سختی دارم می نویسم .

من دختران گلی را دیدم که موهاشان در چنگ پلیس بود. من زنانی را دیدم که محکم و استوار در جلوی پلیس می ایستادند و کتک می خوردند! هر چه  بیشتر متفرق مان می کردند بر تعداد پلیس ها بیشتر افزوده می شد .یک جور اسپری می زدند که تا به حال ندیده بودم . نه رنگ داشت و نه پاشیدنش معلوم بود فقط بوی رننده ای می داد که نفس کشیدن را سخت می کرد .  خیلی ها دستگیر شدند و هیچ شرکت کننده ای نبود که باتومی بر سر و بدنش فرود نیاید . لاکردار انگار شوک الکتریکی می داد !

دقایق آخر " موسوی خوئینی " را دیدم که سه نفر کشان کشان می بردندش .  همان یار غار " گنجی " .  همان دوست " علی افشاری "این سومین بار است که خودم از نزدیک شاهد دستگیری او بوده ام . اگر بگویم با دیدن این صحنه گریستم ، مدعیان نمی آیند بگویند : قوی باش؟!

این تصویر  موسوی خوئینی متعلق به تجمع در بیمارستان میلاد است. امروز که می بردنش دوربینم قفل کرده بود . حقیقتش را بخواهید دیگر دوربین و عکس از یادم رفته بود از بس که صحنه ها ... 

ممکن است باز این پست ادامه داشته باشد ... سرم گیج می رود . حال خوبی ندارم .

*******

گفته بودم من شیرترم و رفتم اما  با سرافکندگی برگشتم ! با یک دنیا درد !  درد باتوم به جهنم ، پیه اش را  به تنم مالیده بودم !

... دردی از همان دردهایی که صادق هدایت می گفت ...
درد تازه ای نبود ، کهنه بود  خیلی کهنه!

الآن مبصری می آید و می گوید صادق هدایت می گفت زخمهایی ... دوست دارم اینجوری بنویسم و تو هم از کنار بگویی لنگش کن!

...

   از همان روزی که غیرت از این مرز و بوم رخت بر بست . از همان روزی که تکه تکه شدیم .

هر کلمه ای که می نویسم باید چشمهایم را بمالم ،اشکهام را پاک کنم تا بتوانم  بنویسم !
چی دارم می نویسم؟ خودم هم نمی فهمم !

به خدای لاشریک که هیچکدام مان نتوانستیم آنچه را که دیدیم بنویسیم . هیچکدام !
 از غروب که برگشتم چندین بار آمدم و  خواستم نوشتن را ادامه دهم اما!

 فردا ادامه می دهم ... نمی توانم ... نمی توانم ...

فقط این را بگویم هر کسی میخواد بدش بیاد ، بدش بیاد ! بیجا کرد آن کسی که گفت ۵/ ۶ هزار نفر بودیم ! آره با تماشاچی ها و با خیل عظیم وحشیان پلیس و لباس شخصی  و کاسبان بی انصاف که زنان بی پناه را از مغازه هاشان به بیرون از مغازه هُل می دادند و با توجه به اینکه آنجا یک محل تجاری ست، شاید!

 خنجراز پشت میزنه اون که همراه منه !

 کسانی که در اینگونه تجمعات شرکت می کنند، می دانند که  او از جان می گذرد !

فیلمی از فاجعه ی دیروز !  از وبلاگ مهشید البته این فیلم با موبایل گرفته شده و کیفیت چندانی ندارد اما گویا تر از حرفهای ماست!

در صورتی که تمایل دارید امضا کنید .

اسامی امضا کنند گان : سیمین بهبهانی -  شیرین عبادی - فاطمه حقیقت جو- هنگامه شهیدی - شادی صدر-دکتررویا طلوعی - فرح کریمی - نیره توحیدی - سحرنمازی خواه - فریبا داوودی مهاجر- پوران فرخزادـاکبر گنجی ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 7:37 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

تا ما برگردیم یا شایدم برنگردیم این ترانه را گوش کنید . یک روحت شاد برای فریدون فروغی  بگویید و یک خدا به خیر بگذراند برای همه !

از همه ی کسانی که نامه فرستادند و گفتند راوی نرو ! اوضاع شیر تو شیره  ممنونم .

من از آنها شیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر ترم !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 3:20 بعد از ظهر  توسط راوی  |