تبليغاتX
آونگ خاطره های ما

آونگ خاطره های ما

دار،آونگ خاطره‌های ما در ساعت تاريخ بود.ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. ( سال بلوا ، عباس معروفی )

روزی که مهدی جامی نوشت «لابد دلم برای لندن تنگ خواهد شد » چنان کلماتش مرا تحت تاثیر قرار داده بود که گویی وی در همین چند قدمی ما خانه دارد و بعد از سالها همسایه بودن او دارد می رود و من از رفتنش دلتنگم ، یاد خداحافظی با کسانی افتادم که همیشه  با هم بودیم و روزی مجبور به ترک هم ، یا آنان رفتند و یا ما . مهدی عزیز ،انگلستان بود و به هلند رفت ، برای من که در ایران هستم چه فرقی می کرد؟ تنها حسّی بود که در نوشته اش مرا اینچنین دلتنگ کرده بود !

و حالا که مهدی عزیز و شهزاده اش در هلند مستقر شدند  به رسم  خودم که در پستی بنا به مناسبتی و یا بهانه ای ترانه ای به دوستان هدیه می کنم که معمولا" ترانه هایی ست که در اینترنت پیدا نمی شود و علاقمندان دسترسی به این آهنگ ها ندارند، ترانه ای از  استاد دولتمند به مهدی جامی عزیز و نازنین شهزاده اش هدیه می کنم ، می دانم که زیره به کرمان می برم اما این ترانه را بیش از همه ی کارهای زیبای استاد دوست دارم  و چه بهانه ای بهتر از این که با این ترانه به مهدی عزیز بگویم : منزل نو مبارک.


به مغرب می تواند رفت در یک روز از مشرق ، گذارد هر که چون خورشید گام آهسته آهسته

 در بین ترانه های استاد دولتمند به واقع نمی توانم بهترین را انتخاب کنم ، همه دلنشین همه زیبا و از بسیاری ترانه هایش خاطره ای دارم به یاد ماندنی  اما  از ترانه ی " آهسته آهسته " خاطره ای دارم  که تا عمر دارم همراه است  چند ماه پیش، خاطره ام را  نوشته بودم . 
دیدار دوباره ی این استاد بزرگ را مدیون مهدی عزیز هستم ،همان دیداری که با  استاد دولتمند در جشنواره ی موسیقی سال گذشته داشتم ، عکسهایش را دیده بودید.

هر بار که با استاد تلفنی صحبت می کنم از مهدی می گوید با لهجه ی شیرین تاجیکی :

« میهدی بیسیار پیسر خوبی است ، اینسان است بیسیار هم دانیشمند است، شهزاده خانم هم خانمی ست بیسیار قبیل ایحتیرام ». حال و سراغ مهدی عزیز را از من می پرسد ، هر بار ! هر بار!

وقتی از  استاد اجازه گرفتم برای این آهنگ که در وبلاگ بگذارم با سخاوت تمام چنین گفت: تو از من ایجازه نگیر ،هرگیز هرگیز!

قرار بود استاد اردیبهشت به ایران بیایند و یک ماه بمانند اما به  دلایلی این سفر به تعویق افتاد.

پ.ن . شعر زیبای این ترانه را در همان پست  سفر به دنیای موسیقی تاجیکستان ( دولتمند خالف )  می توانید مشاهده کنید .

*دوستانی که از من ایمیل دریافت می کنند احتمالا" گاه با چند ایمیل روبرو می شوند شبیه هم ، این به دلیل خرابی سیستم و کندی نت هست ، عذر خواهی می کنم . در ضمن من ایمیل حاوی فایل برای هر کسی بفرستم حتما" خبر می کنم . ایمیل با فایل بدون نوشته از من را باز نکنید لطفا"  متشکرم *

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 4:46 بعد از ظهر  توسط راوی 

روزی یکی از هنرمندان کشورمان برایم نامه ای پر مهر نوشت و گفت بعد از سالیان سال که دنبال ترانه ای از "روانبخش" بودم آنرا در وبلاگ تو شنیدم ، برایم نوشت که همسرم وبلاگت را پیدا کرده بود ، نوای زیبای  " روانبخش " شد باعث پیوند من و " آرتا داوری " و همسر نازنینش ، از آن روز به بعد روانبخش که گوش می کنم یاد " آرتا ی عزیز " می افتم و  " آرتا " هم یاد من ! چقدر دوست دارم این پیوند ها را !

Arta Davari

نقاشی های آرتا 

************

با برخی از خوانندگان وبلاگم فقط در حد نامه با هم تماس داریم ، نه وبلاگ می نویسند و نه اهل کامنت گذاشتن هستند مگر گاه گاهی . نوشته های تعدادی از این عزیزانم بسیار زیباست و به دل می نشیند ، یکی از این عزیزانم " فرزانه " هست از کانادا که بارها از او خواسته ام شروع کند امیدوارم چنین شود. یکی از این دوستان دیگرم  به تازگی شروع به نوشتن کرده . امروز ظهر خیلی اتفاقی وبلاگش را دیدم و  دربلاگ نیوز معرفی اش کردم ، حالا که آمدم در وبلاگم معرفی اش کنم می بینم باز من را شرمنده کرده و برای من نوشته ، چه زیبا می نویسد این " نازنین روشینا " . یک بار چند ماه پبش به او گفتم با این نامه هایی که برایم می نویسی حساب نمی کنی که من چقدر خجالت می کشم و نمی توانم پاسخی در خور تو بنویسم ! جوابی برایم نوشت بسی زیباتر از نامه های قبلی اش!

او زنی ست به خونگرمی همه ی هم دیاران خود ، اهل جنوب است ، مهربان است و فهیم ، با سواد و فروتن ...

مدت هاست که  آهنگی را برای " روشینا " در نظر گرفتم تا تقدیمش کنم ، چه خوب که حالا وبلاگ دارد . آهنگی ست که نه نام خواننده ی  آنرا می دانم و نه درست شعرش را می فهمم اما به خود روشینا گفته بودم که مدتی ست که این ترانه را که گوش می کنم یاد تو می افتم ! چرایش را شاید خودش روزی بگوید . ترانه کیفیت چندانی ندارد ،حدود بیست و چند سال پیش از رادیو عراق ضبط اش کردم . کیفیت صدا ندارد اما من دوستش دارم!

هر دردی هر بلایی وای بلا گردونُم

اما در بین چند هزار نفری که  توسط سرچ به وبلاگم  آمدند " مانی عزیز "  هم خوب جور خودش را  توی دلم جا کرد . بعضی محبت ها و معرفت ها چنین می کنند دیگر!

« نام میادین،پارک‌ها،خیابان‌ها و بزرگراه‌ها؛ قبل و بعد از انقلاب »

چند ماه قبل لینکی در وبلاگ داده بودم در باره ی فریدون فرخزاد ، چون گرداننده ی این وبلاگ مطالب را اضافه می کند بد ندیدم که باز معرفی کنم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 10:35 بعد از ظهر  توسط راوی 

 

در برابر گلوله قرار مي‌گيرم ؛ پس هستم!

اين دل‌نوشته را تقديم مي‌كنم به روح تابان شهيد يحيي شاه كوه محلي و همه‌ي شهيدان عاشق طبيعت مظلوم وطن؛ شيرمردان و زناني كه حضورشان در اين دنيا، دستاويزي است براي ما كه بتوانيم نام خود را چون آنان، «انسان» بناميم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 4:51 قبل از ظهر  توسط راوی 

گاه برای کمک در انجام کارهای سخت خانه ، کارهایی که اصولا" کار مردانه ست از  آقایی به نام آقای طالبی کمک می گیرم . آقای طالبی کارگری ست زحمتکش و در عین حال بسیار خوش اخلاق . خانه ی آقای طالبی در اطراف شهریار است و هر موقع با وی کار دارم به ایشان زنگ می زنم در اولین فرصت خودش را می رساند . امروز هم به ایشان زنگ زدم که فردا به منزل ما بیاید . بخوانید مکالمه ی امروز من و آقای طالبی را :
من : الو ؟ آقای طالبی؟
آقای طالبی : بله بفرمایید سلام راوی خانم

من : سلام حال شما خوبه ؟ خانواده خوب هستن ؟

 آقای طالبی :به مرحمت شما ، امر بفرمایید راوی خانم
من: آقای طالبی فردا می تونید یه سر اینجا بزنید ؟
آقای طالبی : بله که می تونم ساعت چند بیام؟
من: نزدیکی های ظهر ، راستی اگر زحمتی نیست چند کیلو طالبی از شهریار برام بذار ترک موتورت بیار

آقای طالبی: کدومشونو؟
من : ! چی کدومشونو ؟!

آقای طالبی : دخترم پریسا ۳۵ کیلوئه پسرم فرشید ۵۰  کیلو

 به من امشب ای ساقی بده می دریا دریا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 11:58 بعد از ظهر  توسط راوی 

 ابتدا از کلیه ی خوانندگان وبلاگم عذر خواهی می کنم ،نباید عنوان پست قبلی ام را به چند نفر اختصاص می دادم ! و چرا جمع بستم و گفتم « تا زمانی که شما تصمیم  بگیرید حکومتی ایده آل برای ایران در نظر بگیرید ما هم اینجا نعش جمع می کنیم !» نباید اینکار را می کردم !

از دیشب تا کنون هیچ یک از دوستان از من سوال نکردند که چرا جمع می بندی ، خودم پی به اشتباهم بردم !  معذرت می خواهم .

حالا چند کلام ، (که البته چند کلام بنده می شود چند صفحه !) توضیح دهم که چرا به این حرکت گنجی می گویم آری ! البته آری گفتنم طبیعی ست همانگونه که بسیاری دیگر نیز چنین گفتند و دلایلش هم بر همه معلوم است ، اما این که چرا ما بی قید و شرط می گوییم آری و برخی از دوستان به شکل دیگری حمایت شان را اعلام کردند  و یا نکردند .

اگر دقت کنید اکثر کسانی که با تردید به این قضیه می نگرند هموطنانی هستند که در خارج از کشور زندگی می کنند و مسلما" چون در شرایطی غیر از شرایط ما از نظر حکومتی و دمکراسی حاکم بر جامعه زندگی کردند دوست دارند یک حکومت ایده آل در ایران جایگزین کنند .


اگر همه ی نوشته هایم را  زیر و رو کنید  خواهید دید که هیچگاه به خودم اجازه نداده ام بگویم( مثلا" )« من به ایرانیان خارج از کشور حق می دهم که در باره ی سرنوشت ایران تصمیم گیری کند » به جایگاه خودم می نگرم و حد و اندازه ی خودم را می دانم که من! کسی نیست که حق را به دیگری بدهد! اگر اینک بگویم «من حق می دهم » قطعا" اگر روزی بر فرض محال قدرتی بدست بیاورم خواهم گفت « من حق نمی دهم »!

بارها گفته ام که ایرانیان خارج از کشور به شکلی در رنجند و ایرانیان ساکن در ایران هم که معلوم الحالند! اما از شما تقاضا می کنم این چند جمله ای که عرض می کنم را در ذهن خود مرور کنید شاید دلیل اینکه چرا بدون هیچ تاملی می گویم آری  را بیابید ، ( اینجا روی سخنم با دوستان خارج از کشور است که بیشترین خوانندگان من جزو همین گروهند و بسیاری از دوستان نزدیکم هم ، دوستانی که مطمئنم تا عمر دارم از دوستی کردن با آنان پشیمان نخواهم شد، این را مطمئنم )

روزی روزگاری شما ترک وطن کردید و اکثریت شما هم به اجبار به این هجرت تن دادید ، برای برخی از شما شرایطی بوجود آمده بوده که راهی جز رفتن نداشتید ، یکی جانش در خطر بوده ، یکی اگر می مانده باید تا رژیم پا برجاست کنج زندان بسر می برد و تعدادی هم شرایط اینجا را برای زندگی و رشد کردن نا مساعد دیده و حاضر نشده با این شرایط زندگی کنند.
این سوی قضیه یعنی ما که مانده ایم ، شرایط یکسان با شما داشته ایم اما مانده ایم ، حال یا ترجیح دادیم بمانیم  و در کنار دیگر هموطنان مان باشیم ،یا شرایط خارج شدن را نداشته ایم یا راهش را بلد نبودیم یا پولش را نداشته ایم و یا عرضه اش را !

اگر بدون هیچ تعصبی به تفاوت ما که در ایران هستیم و شما که در خارج از ایران هستید نگاه کنیم می بینیم که شرایط زندگی برای ما بسیار دشوار تر از شماست .

برخی از شما عزیزان به خاطر می آورید زمان اوج انقلاب  شب هایی که حکومت نظامی در ایران بر پا بود باید عرض کنم که سالهاست در اینجا حکومت نظامی ست اما خاموش و بی هیاهو به گونه ای که برای خود ما یک عادت شده و بدان خو گرفته ایم ! گاه بسی فراتر از حکومت نظامی ست و در شرایط جنگی به سر می بریم ! نمونه هایش را شنیده اید .

اگر بخواهم یکی یکی مشکلاتی که با آن دست و پنجه نرم می کنیم را عنوان کنم که سر به آسمان می کشد اما برایتان بگویم که آنچه شما می شنوید ما اینجا لمس می کنیم ، زندگی! می کنیم . نا امنی ناموسی در اینجا غوغا می کند ،  دزدی اموال  توسط خبرگان این کار شده  بزرگترین  دلهره ی زندگی  مردم  ، فرق طبقاتی بیداد می کند ، فساد و فحشا به اوج خودش رسیده ، دختران ما زمانی که از خانه خارج می شوند هر لحظه بیم ربودن شان می رود ، پسران ما یک بسته هروئین را ارزانتر از یک بطری آب معدنی تهیه می کنند  آنهم در نزدیکترین نقطه ، جلوی بلوک یا حد اکثر سر کوچه ، اکثریت ایرانیان ساکن در ایران به گونه ای دچار افسردگی هستند که من افسردگی را  از شیوع طاعون خطرناک تر می دانم . یک نگاهی گذرا به وبلاگ ایرانیان بیندازید ، چند در صد از آنان برای جام جهانی هورا کشیدند ؟ دلیلش را می دانید ؟ رمقی برای هورا کشیدن نمانده ! مگر ما از شاد بودن و تفریح کردن بدمان می آید ؟! اما آنقدر بدبختی دور و اطرافمان ریخته که دیگر جایی برای اینگونه مسائل باقی نمی ماند ( من افراد بی درد را نمی گویم ها! اکثریت را عرض می کنم )فشار اقتصادی زندگی ها را دچار بحران کرده ،  در یکی از روزنامه های خود اینها خواندم که ۹۷٪ پولی که در بانک ها در جریان است متعلق به ۳٪ افراد جامعه است این یعنی مصیبت! البته ممکن است کمی در آماری که دادم اشتباه کنم اما زیاد هم با این ارقام تفاوت ندارد . اینکه دست هایی در کار است تا ایران را تکه تکه کنند هم بر هیچکدام از ما پوشیده نیست ، تجزیه شدن ایران یعنی مرگ دسته جمعی ما !

 سانسور و اختناق به اوج خودش رسیده ،همین  وبلاگ نویسی ما را با خودتان  مقایسه کنید، هر پستی که می نویسیم و در آن لب به اعتراض باز می کنیم چند در صد احتمال خطر برای نویسنده ی آن وبلاگ وجود دارد ؟
اینکه سالهاست هر روز بیم آنکه اسرائیل یا امریکا حمله کند درد کمی نیست ! اینکه آینده ات را سیاهتر از آنچه که داری ببینی مصیبت کمی نیست ! بیکاری که یکی از بزرگترین مشکلات جوانان است رو به افزونی ست ، باند بازی و پارتی بازی که دیگر حد و حساب ندارد ...و...و...و...

 ازتمام دوستانی که  عقیده بر این دارند که ما باید حواسمان جمع باشد که این بار حکایت گنجی نشود حکایت خمینی  چند  سوال دارم :

شخصی مناسب تر سراغ دارید بگویید ما هم بدانیم ! مگر بنده به عنوان حامی افکار گنجی دلم درد می کند که آن حکومت رویایی که شما از آن نام می برید را قبول نکنم؟! اما آیا وجود خارجی دارد ؟! در ایران؟! با این شرایط؟!

و سوال بعدی یا نکته ی بعدی ، ما ایرانیان ساکن در ایران  چقدر تاب و توان داریم ؟!  تا چند سال به این شعارها دلخوش کنیم؟! واقعیتی ست که عمر ما که گذشت بهترین سالهای عمر بچه هامان هم در این شرایط گذشت .

اگر شرایط زندگی من و شما به یک شکل بود خب! احتمالا" من هم می گفتم سالهای دیگر صبر می کنم تا یک حکومت ایده آل را انتخاب کنم .
اینها را که عرض می کنم نه اینکه مشکلات شما را درک نکنم اما فقط می توانم بگویم درک تان می کنم . نمی توانم میزان دلتنگی تان را برای وطن برای خانواده برای زندگی در ایران را مانند خودتان احساس کنم همانگونه که شما مشکلات ما را درک می کنید اما نمی توانید احساس کنید.

 این که گنجی در گذشته چه بوده را من کار ندارم ، این که آیا گنجی در آینده به وعده هایی که نویدشان را می دهد عمل می کند  هم مشخص نیست اما همانگونه که گفتم به هزار و یک دلیل موجه ، اندیشه و افکار والای گنجی را ارج می نهم و از وی حمایت می کنم در حد توانم ، چه در دنیای مجازی و چه واقعی . مسلم است که همه ی ایرانیان از ایران سهمی برابر دارند و در تصمیم گیری برای سرنوشت مملکت با یکدیگر برابرند اما حتما" قبول می کنید که پای گذاشتن در این راه برای ما که در ایران هستیم هزینه های گرانی در بر خواهد داشت که من به استقبال می روم .

و نیز عرض کنم تمام این دلایل را  که برای شما عرض کردم منظورم این نیست که گنجی و افکارش را نصفه نیمه قبول دارم و اگر هر کسی دیگر جای گنجی بود را می پذیرفتم ، مسلما" ویژه گی هایی دیده ام که انتخابش کردم  مهم ترین ویژگی این شخص که برای بسیاری جای سوال دارد همان صلح خواهی اوست همان نداشتن خشونت در مقابل آنان که خود می دانید ، اگر گنجی بخواهد مانند اول انقلاب عمل کند و خون را با خون بشوید قطعا" ضربه ی مهلکی بر جامعه خواهد خورد که جبران ناپذیر است . من با تمام بغض و کینه ای که از اینان دارم این سخن گنجی را ارج می نهم .

امیدوارم از چند پست اخیر من کسی نرنجیده باشد که گمان هم نمی کنم چنین باشد چرا که قصدم رنجاندن نبوده . مخصوصا" امیدوارم که احمد عزیزم از من کدورتی به دل نگرفته باشد ،نمی دانم چرا برنگشت و پاسخم را نداد .

 اما احمد جان این را به خود تو هم گفته ام روز نیست که لحظاتی به تو فکر نکنم و این که چه سخت روزها را می گذرانی، احمد عزیزم به امید روزی که آزادی واقعی تو را ببینم و آزادی همه ی ایرانیان در بند را !

بد نیست برای اینکه حال و هوا کمی تغییر کند یک ترانه ی شاد هدیه کنم ، به احمد عزیزم و همه با هم بشنویم .

احمد جان  ، من این ترانه  را بسیار دوست دارم ، تو چی ؟

راستی احمد جان با اینکه آدرست را در بلاگ رولینگ مدتهاست تغییر داده ام باز به صفحه ای می آیم که  آدرس جدیدت را پیشنهاد می دهد چرا؟!

پ.ن *بدلیل بحثی که پیش آمد و دوستان خارج از کشور نظرشان را گفتند حدسم بر این بود که اکثریت را تشکیل می دهند و گرنه آمار ندارم که *


گنجی در کنفرانس برلین در وبلاگ شهلا شرف

** از بس برای روز زن دنبال آهنگ و ترانه گشتند و سرچ کردند و از وبلاگم سر در آوردند مجبورم به خاطر اینکه دست خالی بر نگردند این لینک را اضافه کنم :))**

این هم چندین آهنگ به مناسبت روز زن و روز مادر

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 9:12 بعد از ظهر  توسط راوی 

ابتدا تشکر کنم از آیدین عزیزم که ترانه ی " رزم مشترک " را برایم فرستاد تا همه با هم بشنویم . حقیقتش را بخواهید از این ترانه خاطره های بدی دارم و هیچوقت با میل و رغبت به آن گوش نمی دادم ، وقتی این ترانه از رادیو و تلویزیون پخش می شد در سالهای دور ، سالهای جنگ و کشتار، یاد و خاطره ی نزدیکانم برایم تداعی می شد که در  ایام نوجوانی به جبهه رفتند و بعد از سالها تکه هایی استخوان برای مادرانشان ، پدرانشان  ،« عمه هایم خاله هایم ، دایی ام  عموهایم »آوردند و گفتند این است جوان برومند شما و تبریک گفتند! آن زمان این ترانه برای من یعنی  اینکه ،نوجوان ۱۵ ساله بدو به سوی جبهه بی هیچ آموزشی! بی هیچ نیازی به امضای پدرت ! فقط بدو ... این ترانه برای من فقط همین معنا را داشت تا ۷/۸ ماه پیش که در باره ی مطلبی که در وبلاگ نوشته بودم" نازنین رویا " آمد و خطی از شعر این ترانه را نوشت و من دیدم با محو شدن روزهای جنگ چقدر این شعر زیباست! چقدر به درد این روزها می خورد و  رادیو تلویزیون آنرا پخش نمی کند!
و اما برویم سر بحث قبلی مان : 

Ganji

ببینید عزیزان من روی سخنم  بیشتر با کسانی ست که با نظرات من مخالف هستند، حرف من این است :یک اتفاق در حال وقوع است ! اتفاقی که جملگی منتظرش بودیم و هستیم  اما نباید انتظار داشته باشیم که همه ی این اتفاق در این چند روزه رُخ دهد باید صبر کرد و با درایت به قضیه نگریست باید اندیشید  تا مبادا  با سخنی نسنجیده چوب لای چرخ بگذاریم .  باید با هم باشیم و فعلا" هیچ توضیحی اضافه از گنجی نخواهیم . به نظر من الآن زمان پرسش و پاسخ در باره ی مسائلی نیست که جز به هم ریختن اوضاع کاری نمی کند . " گنجی " چند بار در صحبت هایش اشاره به این مطلب داشته که قصدش از این سفرها رساندن صدای ایرانیان است که نه خواهان خشونت هستند و نه حکومت را می خواهند ! این به واقع حرف همه ی ماست ، چه ایرانیانی که در ایران به سر می برند و سالهاست که هر لقمه را با خون می خورند و چه کسانی که دستشان از وطن کوتاه است! 
هیچ با هم  تعارف نداریم و باید این حقیقت تلخ را بپذیریم  که اکثریت نخبگان مملکت ما در خارج از ایران به سر می برند . دقت کنید نمی گویم هر کسی که خارج از ایران زندگی می کند نخبه است ! از آنسوی  تعدادی از نخبگانی که در ایران زندگی می کنند و می توانند گوشه ای از نابسامانی های  ایران عزیزمان را سر و سامان دهند اجازه ی این کار را ندارند! نتیجه این می شود که نخبگان در آنسوی مرزها  فقط حرف بزنند و نخبگان حاضر در مملکت  خاموش بنشینند و یا اگر حرفی زدند راهی  زندان  شوند  و ما در اینجا چشم هامان به این باشد که چه کسی این رسالت را به دوش خواهد کشید و ما را از این انتظار که کم کم به یاس و نومیدی بدل شده نجات خواهد داد!

این سخن من شاید عده ای را برنجاند اما یک حقیقت محض است که مرد میدانی چون " گنجی " تا کنون نداشته ایم ! داشته ایم ؟! 

 در پاسخ به عزیزی که گفته بود کسانی که عزیزانشان اعدام شده این حق را دارند که سوال کنند ! می خواهم ببینم مگر من عزیزم اعدام نشد؟ مگر من سوای آنان هستم ؟! اما یک سوال از این عزیز دارم و آن اینکه چرا تنها گنجی باید پاسخگوی همه باشد ؟ در مملکتی که تمام تشکیلات حکومتی اش همچنین ادارات دولتی آن سیستم پیچیده ای دارد که هیچکس از آن سر در نمی آورد آیا توضیح خواستن این همه جنایت از یک نفر منصفانه است؟!

من به جرات می توانم بگویم که گذشته ی گنجی نمی تواند لکه ی سیاه ، آنچنان که مغرضان می گویند داشته باشد! حالا چرایش را عرض می کنم !

شما تصور می کنید اگر گنجی چنین مسائلی در پرونده داشت امثال مرتضوی پارسال ساکت می نشستند؟! مگر نمی بینید که چگونه از دادگاه زن سعید امامی فیلم تهیه کردند و آنرا روی اینترنت فرستاده اند ؟! همان فیلمی که ۴/۵ سال پیش همه مان دیدیم و هر کسی که عاطفه داشت حالش دگرگون شد ! چطور می توانند امثال سعید امامی را رسوا کنند  آنوقت در مقابل گنجی ساکت بنشینند؟! 

 من دفاعی از گذشته ی گنجی ندارم اما هر چه حساب دو دو تا چهار تا می کنم می بینم چند سال است که این جمله افتاده توی دهان ما و هی می چرخانیم اش بدون اینکه کوچکترین ردّی پیدا کنیم ! این جمله از کجا آب می خورد ؟! 

 مگر همین ها نبودند که برای تبرئه ی خودشان و بد گویی از کنفرانس برلین تصاویری در تلویزیون نشان دادند که شاخ همه در آمده بود و عده ای تصور کرده بوند امواج ماهواره ی همسایه روی تلویزیون شان افتاده ! همان تلویزیون لاریجانی که فیلم سینمایی ۹۰ دقیقه ای را تبدیل می کرد به فیلم ۴۵ دقیقه ای و به خورد ما می داد تا مبادا روی مان باز شود ! آنوقت چگونه است که نقاط ضعف گنجی را رو نمی کنند؟!

متاسفانه چیزی که مرا عذاب می دهد  این است که پارسال دشمنان گنجی مشخص بودند اما امسال نه! این دردناک ترین جای قضیه است به  گمان من !

 در جایی پیغامی برای من نوشتند که تو " چاپلوسی می کنی ! خب! این را زیر سیبیلی رد می کنم اما یک سوال دارم !

 آیــــــــــــــا شخــــــــــص گنــــــــــــــــــجی بــــــــــــــــــرای شخـــــــــــــــص مــــــــن چه کاری  می  خــــــــــواهــــــد  انجام دهــــــــــــــــد ؟! هــــــــــان ؟! چـــــــــــــکار؟! اما اگر قدری تحمل کنیم گنجی برای« همه ی ما »بسیار کار خواهد کرد اگر تنهایش نگذاریم ! دستش را نمی توانیم بگیریم حداقل پا جلوی پایش نگیریم !  البته من می دانم که شعاع دید این بشر  بسیــــــــــــــــــار وسیع تر از دید من است و اگر به مسائلی نمی پردازد انگیزه های دیگری دارد  و این با گذشت زمان ثابت خواهد شد.

به هم ریختن و بلوا به راه انداختن خیلی آسان است از همه مان هم بر می آید اما اگر به واقع نیّت مان خیر است  این راهش نیست !

من در پست قبلی عرض کردم روی سخنم با امثال باطبی ها نیست با کسان دیگری هم که حرف منطقی می زنند نیست.

احمد باطبی عزیز دوست خوب من در بخش کامنت نکاتی را برای من نوشتند که برخی خواننده ها از وی توضیح خواستند ، آنرا خود احمد باید پاسخگو باشد اما نکاتی که  به نظر من می رسد این است که : احمد جان ، اگر به قول خودت مسائلی پشت پرده هست و  تو می دانی و من نمی دانم   می شود بگویی چرا این مسائل را مطرح نمی کنی؟ و نیز  باید عرض کنم که در این عمر درازی که کرده ام چیزهایی  هم من دیده ام که تو ندیده ای ! من نه آدم سیاسی ای بودم و هستم و نه هیچ تخصصی دارم و نه زبان ادیبانه ای! اما اینها دلیل نمی شود که خاموش بمانم ! از سیاست همانقدر می دانم که این چند سال اخیر همه ی عوام می دانند به گونه ای که اگر برای تهیه ی یک قرص نان هم به نانوایی برویم از سیاست می شنویم ! اما اینکه چرا گنجی نام سه نفر را فقط عنوان کرد و تو  طوماری از اسامی زندانیان نوشتی،  چند  سوال ؟! آیا تو هــمـــــــــــــــــــه ی اسامی را عنوان کردی ؟! آیا واقعا"  کسانی نیستند که از تو گله مند شوند پس نام عزیزان ما کو؟! آیا این روش گنجی که سه نفر را به عنوان سمبل گذاشته چه اشکالی دارد ؟مگر سالیان سال نیست که عکس تو ، احمد عزیز را همه می گذارند  به عنوان سمبل حرکت دانشجویان ، آیا دانشجویان دیگر را ندیده می گیرند؟!

 سوال بعدی: گنجی در هر سخنرانی اگر ۳ ساعت هم وقت برای سخنرانی داشته باشد و فقط بخواهد اسامی زندانیان را مطرح کند پس چه وقت حرفش را بزند ؟!

  و نکته ی دیگر اینکه حتما" تو صلاحی در کار می بینی که کارهای پشت پرده را رو نمی کنی! پس در این بخش ماجرا تفاوتی بین انگیزه ی تو و گنجی نمی بینم ! اما  اینکه چرا عنوان می کنی «من می دانم و تو نمی دانی »اش را نمی فهمم !

کسانی هم که تصور می کنند " گنجی " از عاملین رژیم است !  هر چند که توضیح دادن برای این اشخاص مشکل است و  چیزی که به چشم دیدند قبول نکردند چه رسد به گفته های این و آن ...باید واقعیتی که می دانم را بگویم گر چه مورد اتهام چاپلوسی و بت سازی  قرار گیرم ! و آن اینکه امیدوارم روزی بیاید تا همه تان گنجی را از نزدیک ببینید و با وی به گفتگو بنشینید آن روز خواهید دید که گنجی بسیار بزرگتر از آن است که پارسال دیدیم اش . وقتی او را می بینی یاد این حرف " گوته " می افتی که « انسانهای بزرگ به کوه می مانند هر چه بیشتر به آنان نزدیکتر می شوی بیشتر  به عظمت شان پی می بری »

و آخر اینکه مدتی ست می خواهم به یک مرخصی وبلاگی بروم و موضوعی باعث می شود بمانم . احتمالا" تا چند روزی نخواهم نوشت البته باز اگر گنجی بگذارد و مانند پیش از عید که گفته بودم نمی نویسم اما گنجی آزاد شد و من هم از شوق برگشتم  و نوشتم !
پ.ن تعدادی از دوستان ایمیل دادند که نمی توانند کامنت بگذارند . از بلاگفاست عجله  نکنید ساعاتی دیگر  که اشکال رفع شد بنویسید . متشکرم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 8:30 بعد از ظهر  توسط راوی 


در روزهای اخیر شاهد نوشته هایی بودم که به نوعی یا به " گنجی " حمله ور شده اند که البته با این گروه کاری ندارم بهتر است بگذاریم شان به حال خودشان تا به نوعی عرض اندام کنند و یا کسانی که سوالاتی را از گنجی پرسیده اند که بعضی با غرض ورزی ست و شرّ نیت شان در کلام کلام شان  هویداست، تو گویی که این ۲۸ سال " گنجی " «رهبر بوده چند دوره ریاست جمهوری را بر عهده داشته وزیر بوده وکیل بوده زندانبان بوده شکنجه گر بوده جلاد بوده » و چون اینهمه سمت های مختلف را در آن واحد عهده دار بوده البته که باید تاوان کرده هایش را بپردازد و پاسخگو باشد!

و نیز  کسانی هم بوده اند که نگاهی منطقی به ماجرای گنجی داشته اند یکی از این افراد آقای دکتر اسماعیل نوری علا است که اخیرا هم درباره گنجی مطلبی نوشته اند.

آقای دکتر نوری علا و خانم شکوه میرزادگی ، اولین شخصیتهایی بودند که پس از زندانی شدن گنجی نامه ای به سازمان ملل نوشتند و بیش از دو هزار نفر زیر آنرا امضاء کردند و اگر من این مطلب را می نویسم  دقیقا" به این خاطر است که نامه از دوست گنجی است  نه دشمن گنجی!

 شبی که گنجی آزاد شد فردای آن شب برای دیدارشان به منزلشان رفتم البته با هماهنگی قبلی بود ولی زمانی که به خانه ی ایشان رسیدم احساس کردم که جمع ، یک جمع خصوصی و دوستانه است و ایشان با بزرگواری من را در چنین جمعی پذیرفته بودند . از هر دری سخنی بود و با دوستان و اقوام شان گفتگو می کردند. درست در همان لحظات احساس می کردم که برای اینکه مبادا احساس غریبی کنم گاه رو به من می کردند و بخشی از گفتگویشان را ادامه می دادند ... چون چنین احساس کردم سخنی در این باره در وبلاگم ننوشتم و به قول معروف مَحرم رفتم مَحرم برگشتم و عکسهایی که از ایشان و با اجازه ی خودشان را انداخته بودم در وبلاگ گذاشتم ، زمانی که برای خداحافظی برخاستم وی به رسم ادب چند قدمی برای بدرقه ی من آمدند به ایشان گفتم آقای گنجی پیغام خاصی برای دوستان بلاگر ندارید ؟ حرفی ؟ سخنی ؟ ایشان گفتند : از همه تشکر کن و بگو ممنونم که در این مدت من را تنها نگذاشتید و از زحمات یکایک شما متشکرم . نه ، حرف خاصی ندارم ، من حرف نمی زنم ، من عمل می کنم ! ...

حالا بماند که بخشی از همان بلاگر ها که پارسال این موقع گریبان چاک می کردند و اکبر جان اکبر جان راه انداخته بودند الآن بنا به اقتضای زمان ساز مخالف زدن را آغاز کرده اند و بدون آنکه از خود بپرسند تا کنون خود چه کرده اند به خود اجازه می دهند هر تهمتی را به ایشان بچسبانند ...

روی سخن من با امثال " باطبی ها "  هم نیست که امثال  وی بخشی از عمرشان را در راه اهدافشان که همانا اهداف بسیاری از ما نیز هست را گذاشته اند .

و اما در بین مطالبی که این روزها می خوانم  نوشته ی جناب دکتر نوری علا به واقع یکی از متین ترین ، وزین ترین نوشته هایی بود که در باره ی گنجی منتشر شد. من تصمیم نداشتم در باره ی آنچه که به گنجی نصبت می دهند و ناروا سخن می گویند مطلبی بنویسم و ترجیح می دادم سکوت کنم اما نوشته ی دیروز آقای " نوری علاء باعث شد بنویسم . چرا که آنچه باید بگویم ایشان با قلمی شیوا با کلماتی متین نگاشته اند اگر چه با بخشی از نوشته های ایشان هم اختلاف نظر دارم که البته طبیعی ست .

آقای نوری علاء  با دیدی منطقی و منصفانه  پس از واقعیاتی که در باره ی گنجی می دانند و احساس می کنند  می نویسند ، سپس از گنجی سوال  می کنند که « چرا رژيم اسلامی چنين کسی را از زندان بيرون کشيده و رخصت سفر به فرامرز داده است » . پاسخ من البته به گمان من !

جناب نوری علاء زمانی که گنجی برای دریافت جایزه " قلم طلایی " دعوت شدند اگر به ایشان اجازه ی خروج داده نمی شد آنهم با چنین شرایط حساسی که ایران دارد و زیر ذره بین است بزرگترین خطای سران حکومت بود که همین موضوع باعث می شد جنجالی در دنیا راه بیافتد که حکومتیان را بیش از پیش زیر منگنه ببرد!

در جای دیگر ایشان سوال فرمودند که « هزينه سفرهايش از کجا تأمين می شود؟ کدام دست او را در شهرهای مختلف می گرداند و برايش کرسی خطابه می گذارد؟ »  پاسخ من البته باز هم به گمان من!

هزینه ی سفر ایشان از آنجایی تامین می شود که ۴ سال تمام ما از خود نپرسیدیم زن و بچه ی گنجی روزگار را چگونه می گذرانند ، تصور می کنم هستند یارانی که به جای کاری که من می کنم و لوگوی گنجی را در وبلاگ می گذارم کار دیگر کنند و در خفا چنان کنند که اکبرشان با آرامش خاطر دست از جان بشوید و چنان کند که دیدیم! من مطمئن هستم او دغدغه ی این که زن و بچه ام گرسنه می خوابند را نداشت ! البته به لطف دوستان واقعی شان و مطمئن هستم " گنجی " زیرک تر از آن است که با این روش دوستان ، راه خودش را عوض کند و راهی رود که دیگران خواهانند! به معنای واضح تر عرض کنم  مطمئنم او پول نمی گیرد تا برای گروهی کار کند!

در مورد اینکه چه کسانی کرسی خطابه برای ایشان فراهم می کند؟! باید عرض کنم همانهایی که پارسال گنجی گنجی می کردند و هنوز هم بر سر حرفشان مانده اندو این چیز بعیدی نیست به نظر من!

نکته ی دیگر را من به عنوان سوال از شما می پرسم چون هیچ اطلاعی ندارم و شما که اهل قلم هستید بهتر می دانید و آن اینکه من تصور می کنم این جایزه ی قلم طلایی شاید هم جایزه ی نقدی در کنارش باشد ، اینطور نیست ؟! البته عرض کردم من نمی دانم .

همانگونه که در ابتدا گفتم نوشته ی آقای نوری علاء چنان بوی صمیمیت و خلوص می داد که باعث شد موافقت و در بخشی  مخالفتم را با این مطلب ابراز کنم که البته  حتما" با  بزرگواری خودجسارت مرا  می بخشند  .این هم متن نوشته ی جناب نوری علاء

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 10:15 بعد از ظهر  توسط راوی 

دوستی یک ارتباط دو جانبه است که هر دو طرف از ابتدا حق انتخاب دارند ،  و همچنین هر دو طرف در قطع این رابطه باز مختارند .دوستی مانند همخون بودن نیست که  دو همخون در هر شکل ممکن نمی توانند این رابطه را انکار کنند، حتی اگر به خاطر اختلاف عقیده از هم دور باشند باز همخون هستند . دوستی به مانند رابطه ی زن و شوهری نیست که گاه  با وجود اختلافات  زیاد عمری را با هم سپری می کنند. می توان در باره ی روابط دو دوست چنین گفت که وقتی دو نفر وجوه مشترک فکری با هم را احساس می کنند با همدیگر پیوندی برقرار می کنند که به مرور این پیوند  رابطه ی عاطفی هم  ایجاد می کند. بسیار شنیده ایم که می گویند ، این دوست من از برادرم به من نزدیکتر است یا مانند دو خواهر هستیم ... اما  دو دوست زمانی با هم می توانند خوب کنار بیایند که برای طرف مقابل حقوقی قائل شوند که با افکار و عقاید دیگری متفاوت باشد . در چنین مواقعی دوستی می تواند پایدار بماند . زمانی که من بر این باور بودم که دوست من یک شخصیت است که کاملا" مجّزا از شخصیت من  و سعی در تغییر رفتار و گفتار یک دوست نداشته باشم آنگاه وی می تواند بدون هیچگونه تکلف و تظاهری ، در مقابل من ِ دوست خودش را ابراز کند .

مدتی ست که قطع رابطه با یک دوست هم عذابم می دهد و هم تا حدی به خودم حق می دهم که او نباید برای من حد و مرز قائل شود .

می دانید؟ من آدم عجیبی هستم ، وقتی با کسی پیمان دوستی می بندم ، آن پیمان می شود بخشی از زندگی من ، روزی نیست که به او فکر نکنم و یا دقایقی را به او اختصاص ندهم اما! اگر زمانی از کسی دل ببُرم دیگر برای همیشه او را کنار می گذارم . نه بدین معنی که با کوچکترین موضوع ارتباط دوستی را قطع کنم ، نه! فقط اگر از او دل بکنم ، که این دل کندن برای من مرز ندارد ، گاه ممکن است که  دو رنگی از شخصی ببینم و برای همیشه کنارش بگذارم و گاه ممکن است فراتر از اینها هم ببینم اما احساسش نکنم ، برایم همان حسّ اهمیت دارد . اما اگر از دوستی دلخور باشم و هنوز از او دل نکنده باشم ، محال است که روز را شب کنم و گاه به او فکر نکنم.

دوستی دارم در همین دنیای اینترنت ، وی شخصی ست بسیار اندیشمند ، با سواد و همچنین با مرام .  ایشان را ندیده ام اما مرام وی برایم ثابت شده است . برای اینکه فکرتان را مشغول نکنم که  وی چه کسی ست صادقانه عرض می کنم شما هیچکدام نمی شناسیدش ، یعنی خودش را جایی معرفی نکرده که بشناسید ، بلاگر هم نیست فقط خواننده ی بعضی از وبلاگهاست . دوستی با ایشان برای من غنیمتی بود که به خاطر تذکراتی که از ایشان شنیدم سخت از او دلخور شدم و در یک نامه برایش توضیح دادم اما وی با اینکه می دانم مرتب وبلاگم را می خواند بعد از نامه ی گلایه آمیز من دیگر پاسخ مرا نداد . من آنچه را باید برای وی نوشتم البته کمی تند رفتم چون دو بار هیچ نگفتم بار سوم نتوانستم طاقت بیارم . این دوست من برای من نوشت که « برای وقت   خوانندگانت ارزش قائل شو ، این پست در شأن  تو نیست سریع پاکش کن ! »  و من هم پاکش نکردم !

با اینکه می دانم او خیر و صلاح مرا می خواست که چنین گفت اما با خود فکر کردم من چه بی حرمتی ای به خوانندگانم کرده بودم؟! و اینکه در شأن من هست یا نیست، همین وبلاگ من شفاف نشان می دهد شأن من را . هر چه بخواهم خودم را غیر از آنچه هستم نشان دهم روزی بر ملا می شود .  در زندگی واقعی هم من همین هستم که در اینجا ! گاه به کودک ۴ ساله می مانم و گاه  شور و هیجان دختران جوان را دارم و گاه  پیر ، گاه شوخ طبع و گاه خشن ،گاه حوصله ی خودم را هم ندارم و گاه وقتم را در اختیار  دوستانم قرار می دهم . " راوی " و " مینو " هیچ تفاوتی با هم ندارند ! یکی هستند . اینکه می گویند در اینترنت آدمها را نمی شود شناخت اتفاقا" اشتباه محض است! ممکن است چهره ی هر کدام از ما برای همیشه مخفی بماند اما شخصیت مان نه! من تصور می کنم انسانها را اینجا بهتر می شود شناخت چرا که هر چه می نویسیم برگرفته از ذات و اندیشه و فرهنگ مان است . برای وی نوشتم مگر من ادعایی کردم از روز اول ؟! من همین هستم که هستم! و اگر خواننده ای احساس می کند که با خواندن مطالب من وقتش هدر می رود ، خب! مجبورش که نکردم ! دوست دارم اینجا با خوانندگانم خودمانی باشم ، پرده بازی نکنم ! حال اگر قصوری از من سر می زند آنهم بخشی از شخصیت من است بدون هیچ تردیدی!

حال چرا این مطالب را اینجا می نویسم ؟

من برای آخرین بار برای این دوستم نامه نوشتم و پاسخ نگرفتم ، از او هنوز دل نکنده ام که اگر چنین بود این وقت را نمی گذاشتم و این همه نمی نوشتم . دوستی او برایم اهمیت دارد اما اگر بعد از خواندن این پست برایم توضیح ندهد ،آنموقع مسئله برایم شکل دیگری خواهد گرفت . اما چیزی که باعث شد این موضوع را در جمع عنوان کنم همین تردیدی ست که خود دارم ! مقصر من بودم یا وی ؟ اگر شما دوستان با دلیل و منطق به من بگویید که باز وظیفه دارم برای وی نامه بنویسم قبول خواهم کرد اما ته دل خودم راضی به این کار نیستم ، حد اقل تا این لحظه راضی نشده ام !

ترانه ای را مدتهاست برایش انتخاب کرده ام  تا در وبلاگ بگذارم اما فعلا" این کار را نمی کنم تا ببینم نتیجه ی این حرفهایم چه می شود !

فقط فعلا" همین شعر را برایش می نویسم:

منت پذیر قهر و عتاب توام ، ولی

 می خواستم که بهتر از اینها ببینمت!

********

ترانه این پست را تقدیم می کنم به دختر همسایه ی نازنین

اگه راستی مردی ، باید دنبالم بگردی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 11:33 بعد از ظهر  توسط راوی 

 جناب دکتر سیف  دلتنگ نبینمت. شاید باورتان نشود  اما امروز نمی دانم چرا چندین بار بیاد شما افتادم و با خود گفتم حتما" پست بعدی هدیه ای برای شما در نظر بگیرم . مانده بودم چه بنویسم که با حال وهوای وبلاگ و نوشته های شما جور باشد ، چیزی به خاطرم نیامد اما از صبح ترانه ای برایتان در نظر گرفته بودم . آپلود کردم و حالا سری به وبلاگتان زدم دیدم برای اولین بار است که شما را اینگونه می بینم !  غمگین و دلتنگ ! شاید با این حال و هوایی که دارید درست نباشد که این ترانه ی غمگین را به شما هدیه کنم اما خب! چیزی بود که خود به خود به خاطرم آمد تا به شما تقدیم کنم . نمی دانم چرا بعد از مدتها رفتم سراغ این نوار و مخصوص شما آنرا آماده کردم! شاید دلیلش را خودتان بدانید ! شاید خاطره ای ... یادی ... به هر حال ... من باید خیلی پیش تر از اینها برای قدر دانی از شما تشکر می کردم . شما که کتاب ها نوشته اید شما که هزاران دانشجو از علم و دانش تان بهره برده اند ، می برند اما به وبلاگ و نوشته های من لطف دارید و وقتتان را می گذارید و می خوانید . از شما متشکرم و امیدوارم دلتنگ نباشید . هیچوقت!

من این ترانه را خیلی دوست دارم . یادم می آید که  حدود سی سال پیش خواننده ی آن شبی بی تکلف با احساس تمام این ترانه را در تلویزیون اجرا کرد . میزبان برنامه" گوگوش "بود  و  اگر اشتباه نکنم برنامه ی" چشمک " بود . " امیر پازوکی " ، " عودش " را تنگ در آغوش گرفته بود و با چشمان بسته می نواخت و می خواند  و  "گوگوش " مات و مبهوت با آن چشمهای درشت و قشنگش از اول تا آخر این آهنگ ساکت و بی صدا اشک ریخت . همین اجرا بود اصلا" اجرای دیگری نداشت فقط همان شب بود و تمام لحظاتش در ذهن من ثبت شد از بس که با احساس نواخت و خواند :

آرزوهام جوون جوون تو دشت سینه مردن

 

بينش حسن پور و بر و بچه های تورونتو می خواهند گنجی را در اعتصاب غذايش همراهی کنند. بچه ها دارند سعی می کنند که در يکی از ميادين اصلی شهر تورنتو به همراه گنجی برای آزادی اسانلو،  خوئینی ، و رامين دست به اعتصاب غذا بزنند...ادامه ...

برای امضا به این آدرس مراجعه کنید

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 0:1 قبل از ظهر  توسط راوی 

طبق اخبار رسیده از سوی آرش عزیز ، نام فامیل ایشان" عاشوری نیا "بوده که توسط بنده و بسیاری از دوستان اشتباها" آشوری نیا نوشته می شود که بدین وسیله از ایشان پوزش می طلبم . البته این اشتباه تنها منحصر به نام فامیل آرش جان نیست ها ! من نام وبلاگ خودم را در بسیاری جاها  با تغییرات اساسی ای که توسط دوستان انجام شده می بینم و هیچ نمی گویم ! مثلا" الآن نمی گویم که  زیتون  این دختر آتشپاره ی وبلاگشهر که خدا بر "سبیل باروتی" ببخشایدش ، چنان بیرحمانه نام وبلاگ مرا لب باغچه گذاشته سرش را بریده و در گوشه ی وبلاگش آویخته که وقتی " آونگ " تنها را می بینم دلم بد جور ریش می شود ! زیتون جان راحت باش عزیزم ، راحــــــــــــت ! تو نام وبلاگم را سر می بُری ؟! من هم از حرص تو چنان نام وبلاگت را سر سفره می جوم که ناله اش بلند می شود ، تازه ! خودم آنرا پرورده می کنم چه پرورده ای! از خود "رودباری ها" بهتر!

********

شب جمعه بود یا شب شنبه، چه می دانم ،یکی از این دوتا بود. چه اهمیتی دارد مگر. دم غروب بود. می خواستیم برویم سر قبر آقا جواد خبر مرگمان ... ادامه ی این قلم شیرین ...

امروز گپی داشتم با عمو اروند عزیز که به تازگی سفری به ایران داشته و خاطرات این سفر را در وبلاگش می نویسد .

به قول اصفهانی های عزیز ،" می گما " نوشتن پست قبلی برای من بد نشد ها ، کُلّی شیرازی ها تحویلمان گرفتند، به یک سفر جانانه هم دعوت شدم که علی آقا وعده کرد . یکی نیست به علی با صفا بگوید تو که خانه و زندگی ات کاناداست چرا وعده ی سر خرمن می دهی و دل بچه ی مردم را آب می کنی و از کلم پلو با گوشت کله گنجشکی و نشستن  در ایوان و عطر  بهار نارنج و پالوده شیرازی مخلوط با آبلیموی تازه ی شیراز حرف می زنی ؟! آنهم زمانی که  از گرما و دود توی تهران نفس مان بند آمده چه جای گفتن از ایوان و درخت بهار نارنج بود ؟!  تو اگر راست می گویی یک دعوتنامه دونفره و اندکی خرج سفر و پول بلیط و این جور چیزها را برای ما مهیا کن ببین با کله می آیم یا نه ! تو خودت که ایران می آیی مهمان هستی کجا می خواهی ما را هم دنبال خودت بکشانی ؟!

ما اراکیها یک ضرب المثل داریم که می گوید : "مهمون از مهمون خوشش نمیاد صابخونه از هر دوش " . نه علی جان من شیراز نمی آیم اما روی پیشنهادی که دادم فکر کن و در کانادا  رسم شیرازی بودن را به جا بیار و مهمان نوازی کن :))

شهربانو جان پاشو بیا . پاشو بیا که باهات کار دارم . خدا روزی که غم و غصه تقسیم می کرد سهم همه را با قاشق چایخوری داد و برای من و تو یک ملاقه ی لبالب ریخت! دستش درد نکنه! ما که زورمان بهش نمی رسه پس  بیا و به این روزگار و راه و رسمش دهن کجی کنیم . امشب تولد نیماست تو غریب و نیما غریب و من هم در ولایت خود غریب ، بیا و با هم  یک امشبی را شاد باشیم و تولد نیما را حسابی گرم کنیم، امیدوارم دوستان دیگر هم با پیام تبریکی به نیما، با ما همراه شوند .

نیما جان تولدت مبارک عزیزم ، امیدوارم که سالهای سال زنده باشی و دلت غرق نور و شادی و به هر آنچه که دوست داری برسی .  کیک را آماده کن که امشب مهمان داری.

شهربانو جان شروع کن.

قد و بالای تو رعنا رو بنازم

همه دســـــت دســــــــــــــــــت :)) نه ! خانوما رقص ، آقایون دست ، حالا بر عکس :))

می دانم که الآن در گچساران دو نفر هستند که قند توی دلشان آب می کنند ! " تهمورث طاهری و خواهر نازنینش " که با این ترانه های گروه کُر دختران عالمی دارند ها :))

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 5:17 بعد از ظهر  توسط راوی 

عرض کرده بودم که طی دو روز گذشته پاسخ ایمیل های تعدادی از دوستان را خواهم نوشت اما متاسفانه با مشکلی روبرو شده ام که ایمیل دوستان را دریافت می کنم اما زمانی که می خواهم ایمیل بفرستم با إرور  مواجه می شوم ، بنابراین ازدوستان در همینجا عذر خواهی می کنم و به محض رفع اشکال در خدمتتان هستم .

  جالب است بدانید من تا به حال به هموطن شیرازی ای برخورد نکردم که سراپا صفا نباشد، باور کنید این را جدی عرض می کنم ، حالا یا شانس من بوده و یا جملگی با صفا و خوب هستند . در این که در هر شهر و ولایتی همه جور آدم پیدا می شود شکی نیست  اما خب،  گاه خاطره ای  و انعکاس آن روی ذهن  می شود ملاک سنجیدن .

بد نیست یک خاطره برایتان بگویم از اوایل وبلاگ نویسی ام .

دو سه ماه بود که می نوشتم و در این مدت دختر ۱۷ ساله ای از تهران که اصالتا" شیرازی بود خیلی به من وابسته شده بود و مرتب نامه های پر مهر و گاه هم راهنمایی خواستن و این حرفها... کم کم این ارتباط و وابستگی چنان شده بود که من تا حدی نگران این دختر بودم می شود گفت همه ی زندگی اش را رها کرده بود و به من فکر می کرد . دختری بود مهربان و  با صفا ، این که می گویم بود، هنوز هم هست اما ازدواج کرد و وابستگی اش به من و اینترنت کم شده .

روزی برایم در نهایت زلالی و ساده گی چنین نوشت :

«راوی جان من به مادرم گفتم با یک خانمی آشنا شدم که سنش زیاد است و وبلاگ می نویسد اما تا به مادرم گفتم این خانم اراکی هست فوری گفت نبینم با این خانم تماس داشته باشی ها ! وقتی از مادرم پرسیدم چرا ؟ گفت : آخه اراکی ها بد جنسن  :))»

 و در ادامه  پرسیده بود: « آره راوی جان ؟ اراکی ها بدجنس هستند ؟! ...»

 و اما شیرازی های خوش جنس :)) عزیزی که خواننده ی وبلاگم هستند و ماشاء الله تعدادشان هم کم نیست  ( خدا بیشترشان کند )اکثرشان از همان روزهای ابتدای وبلاگ نویسی ام با من همراه شدند و همچنان ماندگار شدند و من از این بابت بسیار خوشحالم . چندی ست که می خواهم ترانه ای را ثقدیم شیرازی های عزیز کنم ، هر چند که در نظر دارم به هر کدام ترانه ای مختص خودشان هدیه کنم اما این ترانه را فعلا" جمیعا" بپذیرید و با هم تقسیم کنید ، نمی دانم خلاصه یک جوری با هم کنار بیایید . 

چشمامو میخوای چه کنی؟ بی حیا پسر! بادوم تو بازار ندیدی؟ اینم مثل اونه! ولیکن نرخش گرونه

********

مردی ثبت کننده لحظه هایی از جنبش زنان ایران

« آرش عاشوری نیا » نام  عکاس خوش ذوق و نکته سنجی است که کارش شکار عکس هایی استثنایی است. در عین حال، این عکاس هنرمند اهل خطر کردن هم هست بطوری که کمتر عکاسی در ایران جرات داشته تا از لحظه هایی که او عکس گرفته عکس بگیرد. عکس های او معمولا و اولین بار در وبلاگ خود او به نام «کسوف» منتشر می شود ... ادامه ...
«لازم به ذکر است که این مطلب در نشریه "ایرانیان واشنگتن" که در سراسر آمریکا توزیع می شود هم عینا چاپ شده است».

سوره برزخ و آیه عشق

من با نام سوره «الاعراف» ـ بدون خواندن آن و در بی خبری کامل از چند و چون آن و آیه هایش ـ  وقتی که ده یازده سال بیشتر نداشتم آشنا شدم.  دختری از اقوامم عاشق پسری مسیحی شده بود و هر دو می گفتند می خواهند با حفظ دین و مذهب خود ازدواج کنند. اما پدر و مادر دختر اصرار داشتند که جوان باید به دین آن ها درآید. برخی هم که امروزی تر بودند می گفتند «چه کارشان دارید؟ هر کسی به دین خودش!» بحث های بزرگتر ها چند ماهی  ادامه داشت و من یادم می آید ...ادامه...

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 3:36 بعد از ظهر  توسط راوی 

دیروز شال و کلاه کردم و رفتم دفتر کارش ، گفتم: آقاجان ! همشهری هستیم ،درست ، خواننده ی وبلاگ من هستی از این بابت خیلی خوشحالم ،اما مگر ما اراکی ها نمی گوییم: " برادری مان به جا بزغاله یکی هفت صنّار؟ "

در باره ی چه کسی حرف می زنم ؟ آخر اجازه ندارم اسمش را ببرم ! مرتب با تاکید می گوید: راوی جان اینقدر توی وبلاگت شهاب ، شهاب نکن! گفتم شهاب جان ! من کی شهاب ، شهاب کردم ؟ دو سه بار گفتم که شهاب این فضا را در اختیار من گذاشته تا بتوانم ترانه آپلود کنم ، همین! باشه از این به بعد شهاب ، شهاب نمی کنم اما به شرطی که به من قول بدهی از این به بعد با من حساب و کتاب کنی. گفت حالا از این فضا استفاده کن ، گفتم شهاب جان ! فضا پر شده ! کجای کاری ؟! من با سرعت سیصد کیلومتر در ساعت از این فضا استفاده کردم و امروز هم برای این آمدم با تو رو در رو حرفهام را بزنم. به او گفتم می توانستم همه ی ترانه های آپلود شده را پاک کنم و ترانه های جدید بگذارم اما به هیچوجه دوست ندارم کسانی که از راه سرچ کردن به وبلاگم می آیند و دنبال ترانه ای می گردند  با در بسته روبرو شوند ، که هر کسی ترانه ای را سرچ می کند به نظر من سراپا نیاز می آید تا بتواند ترانه ی مورد علاقه اش را بشنود .بعد از این حرف من دستش رفت طرف کامپیوتر و چند کلیک کرد و گفت فضا اضافه کردم گفتم دستت درد نکنه من هم همین را می خواستم حالا حساب و کتاب کن . اما شهاب قبول نکرد که نکرد. گفت : من خودم با علاقه و با میل این کار را انجام می دهم . گفتم حالا که اینطور شد اینقدر شهاب ، شهاب می کنم تا وبلاگم شهاب بارون بشه !

خب. بعد از این سر به سر گذاشتن شهاب ،کمی از دیروز و دیدارم با مدیر شرکت ایران ترانه بنویسم . مدتها بود که می خواستم سری به شهاب و محیط کارش بزنم . هم برایم جالب بود بدانم یک شرکتی که در این راستا کار می کند چگونه جایی ست و افرادش به چه شکل مشغول به کارند و هم این که شهاب را از نزدیک ببینم و از شهر و دیار و احتمالا" آشنایان مشترکمان در اراک صحبت کنیم . خیلی وقت بود تصمیم داشتم اما یا ماشین نداشتم یا حوصله ی از خانه بیرون رفتن و یا هر دو . با شهاب قرار ۵ شنبه را گذاشتم غافل از اینکه ۵ شنبه تعطیل رسمی بود! اما شهاب روز تعطیلش را به خاطر این ملاقات به شرکت آمد . وقتی رفتم و برگشتم دیدم تنها چیزی که یادم نمانده بود این بود که ببینم در این شرکت چه می گذرد ؟! اینقدر من و شهاب با هم حرف داشتیم که حدود دو سه ساعت زمان گذشت و من اصلا" گذر زمان را احساس نکردم . در باره ی همه چیز صحبت کردیم ، از هر دری سخنی تا صحبت به " ایران ترانه " رسید . برای او گفتم که حدود سه سال پیش اولین بار خواهرم از طریق ایمیل من را با این سایت آشنا کرد و برایم یک ترانه فرستاد که بسیار لذت بردم چنانچه بعد از سه سال هنوز آن ترانه در ذهنم مانده . هر چه می گفتم احساس می کردم شهاب بیشتر مایل است که نقاط ضعف این سایت را بداند و اینکه به عنوان یک کاربر( پیش شهاب اومدم بگم کاربر گفتم کارگر  شهاب هم کلی خندید ، بد جنس ) چه پیشنهاداتی دارم تا در صورت امکان بتواند سایت را طبق سلیقه ی کاربران تغییر دهد .

چند نکته ای که به نظرم می رسید را گفتم و او هم یادداشت کرد اما به شهاب گفتم این نظر من هست و ممکن است جوانان که مخاطب اصلی شماست نظرات دیگری داشته باشند که با نظریات من جور در نیاید و شهاب هم تاکید داشت که من می خواهم طبق سلیقه های متفاوت سایت را متحول کنم . او می گفت من به دنبال نقاط ضعف این سایت هستم تا برطرف کنم . من به او گفتم اگر مایل باشی در وبلاگم از دوستانی که از سایت تو استفاده می کنند این سوال را داشته باشم ، شهاب به خودم واگذار کرد و برایش این اهمیت داشت که کسانی که واقعا" روی این سایت نظر دارند ، نظرشان را بازگو کنند ، نه اینکه حالا من چند کلامی بنویسم که نوشته باشم .

این چند ساله استقبال از این سایت بسیار خوب بوده و بار ترافیکی اش به شدت بالاست و هیچ نیازی به این ندارد که من از این سایت حرفی بزنم یا نه . اما خودم دوست داشتم نظرات دوستانم را که از این سایت دیدن می کنند را بدانم . هر کدام از شما پیشنهاد و یا انتقادی دارید خواهش می کنم در همین بخش نظرخواهی و یا ایمیل من یا  ایمیل شهاب نظراتتان را بفرمایید . متشکرم .ایمیل شهاب :

iransong@iransong.com

*********

رویای نازنین ، این بزرگ بانوی کوچک وبلاگشهر ،گاه در چند جمله ی کوتاه حرفهایی می زند که من قادر نیستم آن حرفها را که همانا عقیده ی خودم نیز هست را در چند پست طولانی بیان کنم . روی  پست خاصی از او انگشت نمی گذارم ، کافی ست چند دقیقه در وبلاگش بمانید و از موضوعات مختلفی که می نویسد نتیجه گیری کنید . مفید مختصر در باره ی مسائلی مهم که گریبانگیر جامعه ی ماست .

بارها به خودم می گویم تو بنشین اینجا ماست خودت را بخور و کار به کسی نداشته باش ! اما باز نمی توانم . یک انتقاد دوستانه از آقای " مجید زُهری " داشتم که می دانم ایشان جنبه ی انتقاد پذیریشان بالاست . انتقاد من به هیچوجه مربوط به بحت این یکی دو روزه ی وبلاگشهر نیست و با اینکه می دانم  ایشان به شدت مورد حمله قرار گرفتند ( به حق یا نا حقش را به هیچوجه کار ندارم چون ابدا" در این موارد صحبتی ندارم ) و اما انتقاد من : آقای مجید زُهری که گویا خود از پیشکسوتان بلاگر ها می باشند ، این مدتی که من وبلاگ می نویسم تعداد معدودی نوشته داشته اند و از شانس من  این ده یازده ماه که می نویسم کمتر نوشته ای از ایشان دیده ام ( اینجای قضیه هم به خودشان مربوط است ) اما ! بعد از اینهمه مدت که کم نوشته اند ، چند روز پیش مطلبی داشتند با عنوان " نترسید ، وبلاگ همدیگر را معرفی کنید !" و سپس آمده اند  اولین وبلاگی که خود معرفی ! کرده اند ، به قول خودشان یکی از قدیمی ترین وبلاگ ها بوده! این که نامش معرفی نیست ! می توان گفت : من این وبلاگ را می خوانم ... و من خواننده هم هیچ ایرادی در این کار نمی بینم اما معرفی آن است که نویسنده ی وبلاگی بسیار خوب می نویسد اما مهجور مانده  را به دوستان معرفی کنیم که کماکان در دوره ی مرخصی وبلاگی آقای زُهری این کار از طرف بسیاری از دوستان انجام می شده و نیز ادامه دارد!

یادم می آید اولین بار وبلاگ من از طرف آقای علیمحمدی در سایت خبرچین ، معرفی شد و ایشان بدون پذیرفتن هیچگونه مسئولیتی وبلاگم را معرفی کردند با چنین جمله ای : یک وبلاگ کاملا" جدید . ایشان هم باعث شدند که وبلاگ من معرفی شود و مخاطبین خوبی از همان روز اول پیدا کردم و هم بار مسئولیتی روی دوش خود نگذاشتند ، که به نظر من کار بسیار معقولی بود ، اتفاقا" اولین کامنت را هم از ایشان داشتم که باعث شد کلی ذوق مرگ شوم ! در اینجا به خاطر سپاس از آقای علیمحمدی ترانه ای را تقدیم ایشان می کنم و عذر خواهی می کنم از اینکه باید زودتر از اینها حق نان و نمک به جای می آوردم . ایشان راهنمای بسیار خوبی هم برای من بودند در روزهای اوایل وبلاگ نویسی ام که تصمیم دارم در اولین سالگرد وبلاگم بدان بپردازم . اگر عمری باقی بود البته!

فالی زدم از حافظ دیشب من سودایی ( فال حافظ: کورس سرهنگ زاده )

پ.ن . قول می دهم دو سه روزی پستی ننویسم و ایمیل های دوستان را پاسخ دهم . شرمنده که دیر شد پاسخ برخی از شما عزیزان .

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 4:46 بعد از ظهر  توسط راوی 

  این ترانه ی سیاوش قمیشی را همه شنیده ایم :تصور کن ... تصور نیاز ندارد ! کافی ست سری به وبلاگشهر بزنیم تا جهان موعود را دریابیم !

دیشب و امروز  گشتی توی وبلاگشهر زدم ، دیدم عجب قیامتی به پاست ! از ترس اینکه تَرکِش یکی از لنگه کفش ها نصیبم نشود زود فرار را بر قرار ترجیح دادم . جالب است که همه ی کسانی که دیگران را به باد الفاظ زشت می گیرند ادعا می کنند می خواهند فرهنگ سازی کنند! خوب داریم از این امکانات به نحو احسن استفاده می کنیم !

<< فقط خدا را شکر می کنم که خوانندگان وبلاگشهر خود ما ایرانی ها هستیم، اگر روزی روزگاری نرم افزاری ساخته شود که تمام نوشته هایی که در اینترنت هست را به زبانهای مختلف دنیا ترجمه کند آن روز باید همه مان سرمان را توی یقه مان کنیم >>.( بلانسبت بعضی ها )

تا حالا تا توانسته ایم خودمان را روشنفکر ، با فرهنگ و یک پارچه آقا یا خانم ! قلمداد کنیم اما آنروزی که اغیار ! قادر باشند نوشته های ما را بخوانند ، پته ی همه مان روی آب ریخته می شود که عیب از حکومت نیست ، حکومت از دل ملت برخاسته ! از کره ی ماه و مریخ نیامده !

تا به حال چه کسی از پرخاشگری ، اهانت و اینگونه برخوردها نتیجه ی مثبت دیده که همچنان کمر همت را به انجام این کار بسته ایم ؟! بی توجه به اینکه بدانیم هر سخن و کلاممان بیانگر فرهنگ خانوادگی مان است! خیلی جالب است که به وقتش همه مان ادعا می کنیم " من در یک خانواده ی کاملا" فرهنگی رشد  کردم " !

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 2:20 قبل از ظهر  توسط راوی  | 

persianfeeder.com آدرس دوم سایت «دودردو» خبرخوان آنلاين وبلاگ‌ها

از آنجا که در حال حاضر از برخی کشورها دسترسی به آدرس doxdo.com امکان پذير نيست، می‌توانيد از آدرس دوم دودردو استفاده کنيد: persianfeeder.com
توضيح آقای حکيمی در اين باره: مشکل ندیدن دودردو

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مهر دوست

دارم به این فکر می کنم که چرا گاه  ،همه ی دارایی هایی که دارم را نادیده می گیرم ؟! چرا؟!  مگر داشتن دوستانی چون شما کمی ست ؟ چرا از تنهایی می نالم ؟ چرا به جای ناله و زاری نگاهی به نامه ها و پیغام های پر مهر شما نیانداختم ؟!  هر چند که گاه از طرف حتی دوستانم سرزنش می شوم که تو در ابراز محبت اغراق می کنی ،اما به نظر من اینها اغراق نیست . وقتی کسی را دوست داری باید به زبان بیاوری .  من تا چیزی را حسّ نکنم  به هیچوجه نمی توانم کلمه ای در باره اش بنویسم .  تا از محبت دوستی به وجد نیامده باشم نمی توانم آنرا ابراز کنم . مگر می توان حرفی جز حرف دل را زد ؟! نه تنها در باره ی محبت  دوست حرف زدن  بلکه هرموضوعی که می خواهد باشد باید با تمام وجود احساسش کنم تا بتوانم در باره اش صحبت کنم .

 این همه دوست خوب ، این همه کلام و نوشته های زیبا ، به جان همان دخترم ، نه تنها از دلتنگی بیرونم آوردید بلکه چشمانم را شستید با مهر، با آنچه که هم دل را جلا می دهد و هم تبسم روی لبانم می نشاند . من تنها نیستم . چرا باید از اینکه دخترم برای چند روزی به سفر رفته چشمهام را ببندم و این همه محبت را نادیده بگیرم ؟  حدود سه ماه  پیش باز پستی با همین حال و هوا نوشته بودم و دوستی که اظهار می کرد همیشه وبلاگم را می خواند اما اولین نامه است که برایم فرستاده برایم یکی یکی نام برده بود ... نام دوستانی که در اینجا دارم و او می شناسد را نوشته بود و در آخر جملاتش مرتب تکرار کرده بود " تو باز هم می گویی تنهایی ؟! " آنروز آن نوشته های آن دوست را  اینگونه که امروز درک کردم را درک نکرده بودم و برایش نوشتم همه ی اینها که می گویی قبول اما من  تنهام !

 اما حالا به حرف  " فاضل عزیزم "رسیدم . چه بسی که زندگی ای با روالی دیگر داشتم ،آنوقت از داشتن دوستانی چون شما محروم ، من اگر از محبت  یک نفر که باید همیشه در کنارم بود و نیست محرومم به جایش این همه دوست خوب!

گاه خودم هم از کلمه ی " دنیای مجازی " استفاده می کنم اما به واقع مجازی ست ؟! به نظر من واقعی تر از دنیایی ست که واقعی می نامیم اش . من مطمئنم که اگر روزگار به شکل دیگری می بود و همه ی این مشکلاتی که از آن دم می زنم را نداشتم شاید به همین دنیا ی " مجازی " ( به اصطلاح )  پناه نمی آوردم و یک زندگی تکراری داشتم . اما حالا هر روز یک دوست خوب جدید هر روز نامه های پر مهر هر روز دنیای قشنگی دیگر که از همین پنجره به رویم باز می شود .

من زن خوشبختی هستم که از طریق همین وبلاگ دوستانی را یافتم که عمرا" تصور نمی کردم با این اشخاص روزی روزگاری حتی سلامی رد و بدل کنم و من این توفیق را از طریق همین وبلاگ پیدا کردم ، با اشخاصی آشنا شدم که در خواب هم نمی دیدم بتوانم کلامی با آنها صحبت کنم . هر کدام جایگاه خاصی برایم دارند ، چه دوستان ارزشمندی که از خودم بزرگترند و چه عزیزان مهربانی که دخترم و پسرم خطابشان می کنم . معرفت خلّص و ناب را در یک یک جملاتشان حس می کنم و به جان می خرم .

 یک نکته ی دیگر که دوست دارم بدان اشاره کنم این است که وقتی می گوییم ،ایرانی جماعت مهربان است و در روز تنگ به کمک هم می روند در همین پست اخیر من نمونه اش را دیدم ، تعدادی از عزیزان از طریق کامنت و تعداد بیشتری از طریق نامه بلافاصله برای دلداری دادن من شتافتند و این در حالی بود که پست ماقبل( " گفنگو" ) با اینکه منتظر بودم دوستان نظرشان را بنویسند اما خیلی کم استقبال شد و این باعث شد من این نتیجه گیری را بکنم ، نمی دانم صحیح است یا نه و آن اینکه <هر کدام از ما به نوعی از بحث و جدل خسته ایم و  دوست داریم به همان اصل خود بر گردیم ،که همانا مهربانی و عشق ورزیدن است >.

و اما بد نیست این را اضافه کنم چون تعدادی از عزیزانم تصور کرده بودند فقط از نبودن دخترم در کنارم ناراحتم ، و البته حق داشتند چون توضیحی نداده بودم . نه من همیشه به خود او هم  گفته ام که هر جای دنیا که باشی فقط خیالم از بابت تو راحت باشه برام کافیه . بارها پیش آمده که سفر های کاری خارج از کشور داشته و من ذره ای نگران او نبودم و با آرامش تمام اوقاتی که نبوده را پشت سر گذاشتم و چه بسی با روحیه ی بهتر از اینکه در کنارم بوده مواجه بودم اما چیزی که باعث می شود در چنین مواقعی چنین افسرده شوم این است که دختر من خیلی زودتر از سنی که باید بزرگ شد ، برای تلاش برای ساختن آینده ی خودش و حتی من . او برای تفریح به سفر نرفته ، برای کاری رفته که کوهی از مشکلات سر راه اوست و از دست من کاری بر نمی آید . متاسفانه کار کردن در این مملکت با همه جا تفاوت دارد و آن اینکه نمی دانی نیروی فکری ات را روی کارت متمرکز کنی یا با موانع بجنگی ! دختر من غوره نشده حلوا شد و من دلم از این می سوزد . من از اینکه او زود راه خودش را پیدا کرد خیلی خوشحالم اما  دلم می خواست او هم چون جوانان دیگر در این سن به دور از هر دغدغه ی فکری " زندگی " می کرد ،خوش می گذراند ...

در آخر از محبت همه ی شما عزیزان ممنونم و امیدوارم روزی بتوانم تلافی کنم . درست این بود که به رسم خودم با هدیه ی یک آهنگ از همه تان تشکر کنم اما اگر اجازه بدهید امروز ترانه را به یکی از عزیزانم که به گردن من حق دارد و زحمت وبلاگ من را زیاد کشیده ، هدیه کنم . تمام این لوگو ها لیست رول بلاگ و کارهای دیگر وبلاگ مرا بی تا جان زحمتش را کشیده . می ترسم دیر شود و بی تا ی گلم که قرار است بزودی مادر شود برای مرخصی برود و من شرمنده اش بمانم . او همین روزها مادر خواهد شد و کم کم از دل من با خبر !

بی تا ی نازنین ، من و  همچنین مطمئنم همه ی  دوستان من برای تو دعا خواهیم کرد که به سلامتی این روزهای آخر را پشت سر بگذاری و بزودی عکس نی نی خوشگلت را در وبلاگت بگذاری.

این آهنگ هدیه به خودت :

عاشقم کردی بیا، فکر من بیچاره کن، یا سگ کوی خودت کن یا ز شهر آواره کن ( همدم یار : ناصر )
و این هم هدیه به همسرت ، همسر مهربانی که در غربت از بی تای من خوب مراقبت می کند و من به سهم خودم ازش ممنونم .

بابا رو بوس کن که تو دنیای منی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 8:9 بعد از ظهر  توسط راوی 

چقدر تنها بودن  سخته. دو روزه که تنهای تنهام .بدون او دست و دلم به هیچ کاری نمی ره .  حتی نوشتن .بارها پستی آماده کردم اما پشیمان شدم و پاکش کردم چون همه اش از روی دلتنگی بوده .  

هرچند که این روزها به اینترنت دسترسی نداره و نمی تونه این دلتنگی هام را بخونه و زنگ بزنه که : مامان ؟! تو خوبی؟!  بگم آره مامان خوبم  خوب خوب . بگه پس اینا چی بود نوشتی!؟  مامان مگه قول ندادی توی خونه تنها نمونی و بزنی بیرون ؟!

و من از خودم بپرسم کجا برم ؟! هر جا میرم تنهایی هام را هم با خودم می برم ... تنها کجا برم !؟...
می دونم با این همه دلبستگی هایی که به او دارم دست و بال اونو می بندم و اذیتش می کنم اما دست خودم نیست ... دلم تنگه ...
با نبودن  او  احساس می کنم دنیا برام تموم شده ... شب و روزم را گم می کنم وقتی نیست ...

گل انار آی گل پسته ، جون من بر جون تو بسته  

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 10:39 بعد از ظهر  توسط راوی 

 
روزی که پست " آنچه گذشت " را نوشتم ، یکی از خانم های  بلاگر حاضر در تجمع برای من  نامه ای نوشته  بود که در آن  نامه از  من انتقاد  کرده بودند  که چرا آن حرف ها را نوشتم .
 من قصدم طرح مساله و ایجاد بحث و گفتگو بود. از ایشان هم  در خواست کردم  که نامه شان را در این جا  منتشر کنم که  متاسفانه چند روزی ست که  منتظرم اما هنوز پاسخی  نگرفته ام.
 کاش می شد که آن نامه را حتی بدون  ذکر نام در این جا آورد. ولی جواب من به ایشان را در این جا می آورم به امید این که راه گفتگو باز شود.
خوب است که هر کسی از دید خودش به ماجرا نگاه کند. این جور چیزها به جنبش زنان کمک می کند. آخر جنبش که یکدست نیست ، یک سرش فمنیست هایی هستند که راه و چاه امور زنان را خوب بلدند و آن ها را خوب مطرح می کنند و یک سرش امثال من آدم ساده که فقط می گم حق. عین مرغ حق! 
 
همانگونه که قبلا" گفتم قصد من بُرش نبود بلکه دوست داشتم مخالفین نظرات من و همچنین موافقین در اینجا نظراتشان را بنویسند، بلکه گفتگو های افراد مختلف و نتیجه گیری افکار و عقاید دیگران گشایش و آغازی باشد برای به ثمر نشستن تلاش های همه ی افرادی که به این جنبش اعتقاد دارند و با آن همراهند.
نکته ای که در نامه ی سراسر انتقادی این خانم به حرفهای من ،توی چشم می زد این بود که ایشان تمام نظرات من را به گونه ای مغرضانه و به اصطلاح خودشان " متلک " برداشت کرده بودند اما در پایان نامه از من درخواست کرده بودند که در آینده از نظرات من برای بهتر برگزار کردن تجمعات استفاده کنند !
من این پیشنهادشان را " متلک " برداشت نمی کنم اما خب  برایم کمی عجیب می نمود !
 
این هم پاسخ من به نامه ی خانم ــــــــــــــــ.
<<خانم ــــــــــــــــ عزیز سلام
نامه شما را خواندم. خیلی متشکرم که حداقل کسی پیدا شد که جواب   مرا بدهد. ولی جالب است که شما از طرفی می گویید که جزو گروه همآهنگ کننده نیستید و از طرفی به یک یک نظریات من جواب می دهید.  آن گونه که انگار "خود آنها" جواب می دهند. راستی چرا برگزارکنندگان جوابی به من نمی دهند؟ البته من فکر می کنم که گرفتاری آنها از من و شما که فقط شرکت کننده بودیم بیشتر است و تا وقتی آن ها وقت کنند و نظریات من را بخوانند ممکن است زمانی طولانی باشد. ولی من خوشحالم که یکی دیگر از افراد جنبش زنان که در آنجا حضور داشته جریانات آن روز را به شکلی دیگر دیده است.
لازم می دانم یک نکته را به شما یاد آوری کنم که من هم در انتهای پست " حامی بودیم یا سیاهی لشکر ؟ " و هم در ابتدای پست " آنچه گذشت "  با تاکید  نوشتم که ( شرح آنروز از دید خودم ) . پس با توجه به اینکه اگر یک شخص بیاید و ادعا کند که در آن واحد بر تمامی "خیابان های( کریم خان . مفتح جنوبی و شمالی . خیابان قائم مقام .  فضای سبز یا به عبارتی پارک . میدان هفت تیر و کوچه های همجوار )" اشراف داشته و شاهد تمام صحنه ها بوده  بعید  یا بهتر است بگویم  غیر ممکن به نظر می رسد  .
خانم ـــــــــــــــــــ عزیز من هم چون شما خودم را متعلق به جنبش زنان می دانم. جنبش زنان در   ایران چیزی یکدست نیست. از فمنیست ها در آن هستند تا زنان ساده ای چون من که دنبال این هستم که حداقل حقوق خودمان را بدست آوریم. همانقدر رفتن شما به عنوان یک فمنیست از افراد جنبش زنان در آنجا با اهمیت است که رفتن من.  در این نوع حرکت های اجتماعی گفتن  نظریات مختلف و از دید افراد مختلف همیشه کار ساز است. ما باید حرف هایمان را بزنیم تا بتوانیم خودمان را اصلاح کنیم.
دوست و همراه عزیز،  من هم فکر می کنم جنبش زنان با هوشیاری عمل کرده است اما  با هوشیاری عمل کردن یعنی بی عیب بودن کامل؟!
 من فکر می کنم که هر جنبشی، هر گروهی و هر سازمانی می تواند بهتر عمل کند و این بدون بحث و گفتگو اتفاق نمی افتد. دیگر وقتش رسیده است.
دوست عزیز، مطمئن باشید که امثال من که هم به عرصه تجمع و تحصن می آید و هم می خواهد وارد عرصه گفتگوی علنی شود خوب می داند که باید برای هر قدمش چه هزینه هایی بپردازد !
باز هم از این که جوابم را دادید یا بهتر است بگویم در   بحثی که باز کرده ام شرکت کردید متشکرم. و اگر اجازه بدهید هم نامه شما و هم این جواب را در وبلاگ بگذارم و از دیگران هم بخواهم که بیایند و در این بحث شرکت کنند .>>
با دوستی
راوی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ایمیل هایی هم داشتم که مرا به پالتاک دعوت کرده بودند که باید عرض کنم حضور در پالتاک  برایم میسر نیست، هم از نظر فنی و هم این که زیاد خوش سر و زبان نیستم . از دوستانی که مانند من به گفتگو در این باره موافقند درخواست می کنم همان بحث هایی که قرار است در پالتاک گفته شود را در اینجا هم شروع کنند تا بدین شکل افراد بیشتری حاصل این گفتگو ها را شاهد باشند