با احترام و مهر
بیست و یکم اکتبر ۲۰۰۶
از سوی کمیته بین المللی نجات دشت پاسارگاد
شکوه میرزادگی ـ مسئول کمیته های بین المللی
دار، آونگ خاطرههای ما، در ساعت تاريخ بود. ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. (سال بلوا، عباس معروفی)
شکوه میرزادگی ـ مسئول کمیته های بین المللی
اواخر شهریور ماه بود که خیلی اتفاقی« با رادیو کالج پارک » آشنا شدم. گشتی در این سایت زدم و به دو مطلب که از خانم سیما در مورد« اراک» قبلا" پخش شده بود برخورد کردم بعد از آن پستی در باره ی قدمت اراک نوشتم بعد از مدت کوتاهی از طرف« افشین عزیز » دعوت به همکاری با این رادیو شدم و دعوتشان را پذیرفتم، با کمال میل البته.
از همینجا تشکر خودم را از «خانم سیما » اعلام می کنم چرا که مطالب ایشان باعث ِ این رابطه ی دوستی و همکاری شد و همچنین از « افشین عزیز »تشکر ویژه دارم که من را به جمع دوستانه ی خودشان دعوت کرد. دست این عزیزان را به گرمی می فشارم و برایشان آرزوی موفقیت بیشتر دارم.
چنانچه تمایل داشتید به اولین برنامه ی من در رادیو کالج پارک گوش کنید.
« شعرى با لهجه اراكى] [مينو]»
چشمامو تو اون چشا وقتی خمار می کنم ، دل اگه سنگم باشه اونو شکار می کنم.
یک هفته ای هست که گاه گاهی در این سایت وزین گشت می زنم حتما" ببینید سایت فرهنگسرا.
برای انساط خاطر بد نیست به این تصویر هم نگاهی کنید!

این تصویر، تصویر احمد باطبی، لحظاتی بعد از آزادی از زندان است.
احمد باطبی به مرخصی ۴۸ ساعته آمد!
می خواستم خانه را آب و جارو کنم ... می خواستم برای آزادی " احمد " جشن بگیرم ... می خواستم ... اشک مجالم نمی دهد. فقط ۴۸ ساعت!؟
با اینکه ۴۸ ساعت بیشتر فرصت ندارد باز شما را فراموش نکرده من را فراموش نکرده و در بخش کامنت های همین پست برایتان نوشته که دوستتان دارد ... ۲۴ ساعتش رفت...مثل برق و باد...
از سعید ِ گلم هم ممنونم که وبلاگ مُرده ام را زنده کرد. سر فرصت از سعید ِگل تشکر می کنم.
از مرد پیر عزیز ممنونم که مرتب ایمیل می فرستاد تا بلکه کاری برای وبلاگم انجام دهد.
از همه تان ممنونم که با نامه های قشنگتان متوجه یک نکته شدم و آن این که باید این وبلاگ بماند! باید بمانم! باید!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱۶/۱۷ سال پیش کتاب« سینوهه» را خواندم خوب یادم نمیاد به خاطر جمع شدن بخارهای موذی داخل جمجمه بود ؟ به خاطر نفوذ ارواح خبیثه بود ،که جمجمه ی بعضی را می شکافتن تا فردی که به ظاهر بیمار بود را نجات دهند؟ و آن غلام سیاهی که حکم ویتامین « کا » را داشت و حضورش بالای سر شخص باعث می شد تا خون بند بیاید و دوباره جمجمه را به هم بدوزند و راهی ِ قبرستانش کنند.
چندیست به شدت به چنین جراحی عهد عتیق نیاز دارم، دلم میخواست یکی بود و کاسه ی سرم را میشکافت تا یا اینطرفی بشم و یا آنطرفی. مثل " مجید " جوبچی ِ ظروفچی کلّه م شده بازار مسگرا.
شاید برای همین ها بود که پست قبلی رفتم به عالم کودکی و گفتم ادامه دارد ...
گاه فرار از موقعیت لازم است هر چند که علاج نیست اما مسّکن خوبی ست. در چنین مواقعی یکی سر به کوه و بیابان می گذارد و آنقدر هوار می کند تا آرام بگیرد یکی بار و بنه ی سفر می بندد، یکی پیاله پیاله بالا می اندازد و ... یکی هم مثل من ورق می زند خاطرات گذشته را!
این روزها درست عین برج زهر مارم، همین!
از برج هر مار بگذرید و سری به این آدرس ها بزنید لطفا" :
سایت پویشگران که توسط خانم میرزادگی و همسرشان جناب نوری علا نوشته می شود فیلتر شد. اما بچه های ما آرام نمی نشینند و این کارها را خنثی می کنند . این آی دی را در یاهو مسنجر" اد "کنید تا برایتان گرّ و گرّ فیلتر شکن بفرستد. proxy.iran این یک ربوت هست ها با او حال و احوال و چاق سلامتی نکنیدفقط فیلتر شکن تحویل بگیرید.
داستان یعنی کشف و عباس معروفی یعنی ستاره ی سهیل! آقا بنویس دیگه خواهشا".
چقدر این جمله ی داریوش اقبالی قابل تامل است! :
ما در شرایط تفرقه بسر می بریم، ولی خود هنوز نمی دانیم تفرقه چیست؟ ما آزادی اندیشه و عمل را فقط در قد و قوارهء خود می پسندیم، از گفتگو با یکدیگر گریزانیم و دگر اندیشی یکدیگر را به رسمیت نمی شناسیم...ادامه را در پست آخر وبلاگ داریوش بخوانید.
این هم ترانه هایی از داریوش اقبالی. یک وقت که خُلق آدمیزاد داشتم یک ترانه از داریوش در وبلاگ می گذارم که بسیاری از شما تا به حال آنرا نشنیده ایدو خاطره هایی از نوجوانی ام و عکس داریوش جمع کردن هایم و کتک هایی که بابت این کار خوردم را می نویسم ...
و جملاتی که برخی از آنان را باید با زر نوشت.
اگر دوست داشتید همینجا در وبلاگم با هم چت کنید این را از زن متولد ۱۳۵۷ یاد گرفتم. این را بگویم من چت نمی کنم یک موقع کسی نیاید و با نام من اینجا چت کند! گفتم که گفته باشم! ( کمی باید صبر کنید تا صفحه لود شود ).
مخمل بانو هم وبلاگ راه انداخته خدا از سر گناهان کبیره و صغیره ی من بگذرد که این چندمین وبلاگ هست که نویسنده اش می گوید : راوی، وبلاگ تو باعث شد به وبلاگ نویسی علاقه پیداکنم. اولین وبلاگ که گناه را به گردن من انداخت گلین بانو بود.
فروغ هم وبلاگش را عوض کرده این آدرس جدیدش.
زمانی که از کنار جنگل گلستان رد می شدم افسوس می خوردم که چه بر سر این فضای سر سبز آوردند و هیچکس هم حرفی نمی زند اما از وقتی با وبلاگ آقای درویش آشنا شدم ، متوجه شدم که هستندتلاشگرانی اینچنین بی ادعا که گاه جانشان را بر سر هدفشان می گذارند که هدفشان همانا حیات من و توست، حیات آیندگان ... اما آیا گوش شنوایی هست که به فریادهای این عزیزان گوش دهد!؟ با او همصدا شویم.
این هم یک کلیپ با صدای شهرام ناظری با همراهی گروه کامکارها
و پاسخ کامنت ندادن هایم را بگذارید به حساب بازار مسگرا ، شرمنده ام .
یـــــــــــــادم آمــــــــــــد شوق روزگار کودکی ،مستی ِ بهار کودکی ...
پدرم همیشه می گفت پا قدمت برای ما خیلی خوب بود برکت توی زندگی ِ ما آوردی. می گفت تو که بدنیا آمدی ما هم صاحبخانه شدیم و هم صاحب باغ.
فرزند چهارم خانواده بودم و بعد از من هم دوتای دیگر. اما مادرم می گفت ما زمین ِ باغ و خانه را از چند سال قبل داشتیم. سر این موضوع شروع می کردن به اثبات کردن حرف خود، آخرش پدرم با آرامش می گفت اما راوی که آمد هم خانه ساخته شد و هم باغ سرسبز شد. القصه...
خانه ی پدری ام حیاط نسبتا" بزرگی داشت در یک طرف حیاط ساختمانی دو طبقه و در آنسوی، یک طبقه ساختمان بود. حوضی مربع شکل و گود وسط حیاط بود و اطراف حوض را دو باغچه احاطه کرده بود به شکل ( L ) ، پر از گلهای زیبا و رنگارنگ. بیشتر ِدیوارهای حیاط با پیچ امین الدوله و یاس پوشانده شده بود ، چه عطری!
بوی عطر گل بهتر از هر چیز دیگر آدم را به خاطرات گذشته می بَرد، لا اقل برای من که اینجوری بوده.
در گوشه ی حیاط داربستی بود که مُو رویش را پوشانده بود و من تابستانها آرزو میکردم ای کاش این داربست هیچوقت توی حیاط ما نبود. از زنبور سرخ های بزرگی که دور انگور ها جمع می شدند می ترسیدم. آنزمان وحشتناک ترین موجود دنیا برای من همین زنبور های سرخ بود. کف حیاط از آجر پوشانده شده بود و تخت چوبی کنار حیاط به چشمم تخت سلطنتی می آمد. همه چیز حیاط را دوست داشتم الاّ مستراحمان را .
قدیمها اسمش مستراح بود و دیگر هیچ! اما من می گفتم : مُستراب!
همیشه ی خدا سه چهار خانوار ،مستاجر ، همزمان با هم داشتیم. آن همه آدم و فقط یک مستراح که در گوشه ی حیاط بود. گاه صبح ها از پشت پنجره زاغ سیاه چوب می زدیم تا حیاط که خلوت می شد دوان دوان به طرف مستراح می رفتیم بچه که بودیم از اینکه همسایه ها شاهد مستراح رفتنمان باشند خجالت می کشیدیم ، و چقدر زمانی حسرت پروین و نسرین دخترهای مستاجرمان را می خوردم که از هیچ چیز خجالت نمی کشیدند. یک روز نسرین رفته بود مستراح و یادش رفته بود در را از تو چفت کند و بتول خانم مستاجر دیگرمان در را به رویش باز کرده بود وقتی نسرین کارش تمام شد و آمد بیرون به بتول خانم گفت: مگه کوری که در را باز می کنی؟ چرا نگفتی إهنّ!؟
( زمان قدیم کسی که می خواست وارد مستراح شود از پشت در می گفت إهنّ. یعنی کسی اینجا نیست؟ و اگر کسی داخل مستراح بود او هم در پاسخ می گفت إهنّ یعنی که لطفا" مزاحم نشوید ). " إهنّ " کلمه ای دو منظوره بود!
از مستراح بگذریم که اگر بخواهم در باره ی آن بگویم قصه به درازا می کشد!
آن شبهای تابستان که روی پشت بام می خوابیدیم ، یک آسمان پر از ستاره . کودکی بود و خواب و خیالش ... دلیل چشمک زدن سیاره ها را نمی دانستم و فکر می کردم با چشمان من بازی می کنند، یک چشمک از من و یک چشمک از آنها ...غرق شادی می شدم که اینقدر خوب جواب چشمک هایم را می دهند. و آن شهاب ها که گاه و بیگاه به سرعت از جلوی چشمانمان می گذشتند و بلافاصله به هم می گفتیم دیدی!؟ دیدی!؟
همیشه با نگاهم ردّ شهاب ها را می گرفتم ببینم مادر بزرگم راست می گوید یا نه؟ آخر او می گفت اینها نور امام است که به طرف مسجد سیدها می روند. می گفت مسجد سیدها نورباران می شه، وقتی می پرسیدم چرا امام ها به مسجد محله ی ما نمی آیند می گفت : آخه فرق می کنه ، مسجد سید ها نظر کرده ست. قدیم تر ها مرد خارکنی شاهد بوده که دو طفل سرگردان در آن نقطه از نظرش غیب شدند و از آن به بعد اینجا شده زیارتگاه .آخ که چقدر تو نخ آن دو طفل سرگردان بودم قدیم ها!
...ادامه دارد ...
و اما! :