تبليغاتX
آونگ خاطره های ما

آونگ خاطره های ما

دار،آونگ خاطره‌های ما در ساعت تاريخ بود.ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. ( سال بلوا ، عباس معروفی )

 دور از جان شما ها ، پارسال ما یک غلط زیادی کردیم و با هزار جور قرض و وام یک پراید قسطی خریدیم گفتیم بلکه از این ماشین مشدی ممد علی خلاص شویم و هر روز به پسرهای محله مان نگوییم «آقا می شه یه هُلی به این ماشین ما بدی؟»   
روز اول که ماشین را تحویل گرفتیم  دیدم ضامنی که درب صندوق عقب را باز می کند خراب است به نمایندگی مراجعه کردم گفت هفته ی آینده بیا ،الآن سیمش را نداریم هفته ی بعد رفتم گفت خانم حقیقتش را بگم خلاصت کنم؟ گفتم بگو . گفت هفت هزار تومان بده تا برات با لوازم « کُره ای » تعمیرش کنم . گفتم مگر تا ۱۸ ماه گارانتی نیست!؟ گفت چرا اما  با جنس ایرانی دوباره فردا همین مشکل را  داری، جنس کُره ای بنداز خودت رو خلاص کن!
القصه اینجای کار اهمیت زیادی نداشت. دو سه ماه بود که ماشین را تحویل گرفته بودیم و شاید ۵۰۰۰ کیلومتر کار نکرده بود . روزی با دخترم در یک بزرگراه در حال رفتن بودیم که ناگهان دیدم شتاب ماشین کم و کمتر شد تا جایی که داشت از حرکت می ایستاد، در همین حین احساس کردم دنده به طور کامل لق شده و با شعاع هر چه خودش دلش می خواهد اینطرف و آنطرف می رود! ماشین را به کنار بزرگراه کشاندم و با «امداد خودرو » تماس گرفتم. حدود نیم ساعت بعد تعمیر کارها رسیدند و وقتی علت را جویا شدند شروع به جستجو کردند بعد از کلی زیر ماشین رفتن و وارسی کردن فکر می کنید چه دیدند!؟  
به گفته ی خودشان تمام پیچ و مهره و وسایل دنده جدا شده بود و در طول مسیری که می آمدیم ریخته بود! در واقع دیگر دنده بی دنده!  
اگر بخواهم نقص هایی که این ماشین تا به امروز داشته را شرح دهم خیلی مفصل است...
نزدیک به یک ماه است که برای چهارمین بار ماشین روشن نشده و ناچار تماس با « امداد خودرو » و تعمیر ...    
هر بار هر کدام یک دلیل آوردند و موقتا" ماشین را راه انداختند. یکی می گفت از پمپ بنزین است و یکی می گفت سیستم دزد گیر باعث اتصالی می شود و اصرار اصرار که سیستم دزد گیر را بردار! 
گفتم آقا جان اولا" که دویست و چهل هزار تومان پول بابت  دزد گیر دادم  حالا بندازم بره؟ ثانیا" همین دزد گیر اگر نبود الآن صاحب ماشین نبودم چون روزی دخترم حدود پانصد قدم از ماشین دور می شود که  ناله ی  ریموت کنترل بلند می شود نگاه می کند روی تصویر می بیند یکی از درب های ماشین باز است دوان دوان به طرف ماشین می رود گویا آقا دزده متوجه برگشت دخترم شده بوده و فرار می کند وقتی دخترم می رسد می بیند کسی آنجا نیست اما قفل درب ماشین از جا در آمده ...  
بار آخری که از طرف امداد خودرو برای تعمیر آمدند ماشین جلوی در خانه بود و روشن نمی شد صندلی عقب را برداشتند که با سیم یکسره تست کنند که برق به پمپ بنزین می رسد یا نه؟ کمی که گذشت دیدم دو نفری دارند با هم پچ پچ می کنند و یکی از این آقایان پرسید خانم؟ غیر از خودتان چه کسی از ماشین استفاده می کند؟ گفتم دخترم . گفت غیر از دخترتان؟ گفتم هیچکس من ماشین دست هیچکس نمی دهم ،چطور مگر؟ 
گفت خانم کف ماشین جایی برای جا سازی درست شده، مثلا" جا سازی برای مواد مخدر!   
متحیر بودم! خودم قاچاق فروشم یا دخترم!؟ کنجکاو شدم ... 
نشانم داد! کف ماشین یک وصله ی فلزی که با کمک چند پیچ و مقداری چسب دو قلو چسبانده شده بود! ماشینی که مثلا" صفر کیلومتر از کمپانی گرفتم ، این تکه سوراخ کف ماشین چه می کند!؟  

به گفته ی یک منبع آگاه همین پراید که ما هفت میلیون پولش را دادیم برای کارخانه دو و نیم میلیون تمام می شود و هر ماشینی هم که از کمپانی بیرون بیاید باید بابت آن دو میلیون به بیت رهبری بدهند! که می شود چهار و نیم میلیون تومان. خود من از تلویزیون شنیدم که یکی از مسئولین می گفت همین پراید را به افغانستان و عراق به قیمت چهار و نیم میلیون می فروشیم و باز یک منبع موثق گفت که تعدادی  پراید با تمام قطعات کُره ای به پاکستان فرستاده شده به قیمت چهار و نیم میلیون، پاکستان آنها را برگردانده! ( ما دیگر چقدر خاک بر سرمان شده ! ) و افرادی مشتاقانه همین پراید را در ایران ده میلیون خریداری کرده اند چرا که قطعات آن ایرانی نیست ... خودتان حساب کنید پراید قیمتش چنده !؟ من که گیج شدم!
این را هم بگویم بد نیست بدانید یکی از آشنایان ما بعد از تحویل پراید متوجه می شود که ماشین دنده عقب ندارد! 

 مسئولین سایپا! با شما هستم! ماشین ما هر روز خراب است این به درَک! به جهنم! دیگه چرا ماشینم سوراخه!؟ 
اگر روزی در جاده ماشین من را بگردند تاوان این  جاسازی را من باید بدهم یا دخترم یا شما!؟ 
لطف کنید اگر از آهن پاره های اوراقی برای بدنه و شاسی ماشین استفاده می کنید لا اقل سوراخ ها را درست رفع و رجوع کنید!   
             

ـــــــــــــــــــ       

برخی از دوستان  لینک هایی که می دهم را دوست دارند و برخی هم می گویند نوشته ی خودت در بین لینک ها گم می شود. درست هم می گویند اما چاره ندارم امیدوارم قالب جدید وبلاگم زودتر آماده شود تا در بخش های مختلف نوشته و لینک های مختلف را تقدیم کنم.

 با نازنین اختر  تازه آشنا شدم او برایم نوشته که من و او سبک نوشته هامان به هم شباهت دارد، نظر شما چیست؟  
و یک وبلاگ جدید که باز تازه شناختمش ، وبلاگ نازنین زهرا
این هم چند تصویر دیدنی   

یک عالم لینک و خبر در وب آورد

شب تاب عزیزم هم ازدواج کرده ، برای این عزیزان آرزوی خوشبختی می کنم.  

الـــــهـــــــــــــــــــــــــــــــــــی بـگــــــــــــــــــــــــــردم که اینقدر شیرین تقلید می کنی :)   
با این دو پست امین من که  کلی خندیدم:))  او يك رييس جمهور است (۱)   ،
او يك رييس جمهور است (۲)

  و اما آینه ی نازنین
 اولین باری که به وبلاگش سر زدم این با این خبر تکان دهنده روبرو شدم و بعد از آن خواننده ی وبلاگش شدم و چندی بعد  با این پستش بد جور سر ِ کارم گذاشته بود :)
زلال و بی شیله پیله می نویسد و درست همان آینه است که خود می گوید.
این  ترانه را تقدیم می کنم به « نازنین آینه »     
  مهربونیت قشنگه همزبونیت قشنگه وقتی با من قهر می کنی پشیمونیت قشنگه

مهم!:

این پی ام را بابک عزیز فرستاده خوب توجه کنید!
ye viruse jadid ke user va pass iditona midoze sitesh ine: irpcdot.com hargez to in site nardddddddddddddb kheili movazeb bashid va send 2 all ham bokonid!!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 11:44 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

 
و اما حکایت « پری دریایی » و شایعات این روزها. 
دیشب در وبلاگ « وارش »  مطلبی خواندم در باره ی صید یک ماهی انسان نما! و لینک آنرا به« بلاگ نیوز » دادم و امروز فیلمی از این موجود دریایی را که  توسط « آشیل » به  « بلاگ نیوز » داده شده بود را دیدم.   حال چرا دانشمند چنین عنوانی را بر بالای فیلم نوشته خیلی عجیب است برای من، آنهم دانشمند! 
اتفاقا" چندی پیش فیلم مستندی در تلویزیون دیدم که در باره ی زندگی موجودات آبزی بود و در آن فیلم گوینده ( دوبلر ) می گفت که نوعی « سفره ماهی » در بخشی از اقیانوس ( نمی دانم کجا! ) وجود دارد که شباهت بسیاری به انسان دارد. به گمان من این حیوان زبان بسته از همان گونه ست. چقدر دلم می سوزد وقتی تصویرش را می بینم! نمی دانم چرا!؟   
بدبخت آبزی بوده از آب گرفتنش مُرده حالا می گویند سکته کرده!   
کافی بود به جای این نماز میت خواندن  و اینجور کارها  برای این ماهی بخت برگشته از یک آدم با سواد سوال کنند!

   تصویری که من از پری دریایی در ذهن دارم تصویری ست بسیار زیبا! که در دوران کودکی ام روی جلد کتاب « پری دریایی نوشته ی« هانس کریستین آندرسن » بود، از سری کتاب های« طلایی » که نقاشی آنرا « فرح دیبا » کشیده بود. بسیار زیبا بود این تصویر. 
 فکر می کنم اولین کتاب داستانی بود که خودم آنرا خواندم ۷/۸ ساله بودم و بعد از آن شاید صدها بار خواندمش! بیشتر مجذوب تصویرش بودم!  
دختری مو طلایی و زیبا  روی که بر روی  تخته  سنگی وسط دریا نشسته بود موهایش روی شانه اش جلوه گری می کرد و از کمر به پایین شبیه ماهی بود با پولکهای رنگارنگ و دلربا! 

تقریبا" ۱۵/۱۶ ساله بودم که « مجله ی جوانان » خبر عجیبی را منتشر کرد ،البته مصور و در این شماره از  « مجله ی جوانان » خبر حاکی از این بود که موجودی که نیمی از آن انسان و نیمی  ماهی است به همراه موج به ساحل دریای خزر آورده شده . تصویر هنوز که هنوز است شفاف در خاطرم هست! 
موجودی کنار ساحل افتاده بود و تعدادی آدم هم کنارش ایستاده بودند، با توجه به قیاسی که می شد حدس زد قدی داشت حدود قد انسان بلند قد.     
نیم تنه ی بالایی این موجود دقیقا" شبیه ماهی بود و نیم تنه ی پایین دقیقا" اندام یک انسان و می توان گفت اندام یک زن ،چون پاهای ظریف و خوش تراشی داشت! در تصویر همینطور که حالت دراز کشیده داشت پاهایش را روی هم انداخته بود!  
البته این خبر  فقط در یک شماره ی « مجله ی جوانان » چاپ شد و بعد از آن دیگر در هیچ مجله یا روزنامه و رادیو تلویزیون صحبتی ازش نشد، نه تائید و نه تکذیب! نمی دانم صحت داشت یا نه، اما اگر دروغ بود چرا  مجله را وادار نکردند تکذیب کند!؟ آن موقع هم که فتو شاپ و این کلک ها نبود! پس تصویر و خبر چه بود!؟ سالهاست برایم بی پاسخ مانده!  
این ترانه را قبلا" در وبلاگم شنیده اید اما شنیدنش خالی از لطف نیست.
دلم می خواست دریا بودم ، همه شور و غوغا بودم ، تو دختر دریا بودی...

در مورد وخامت حال « بابک بیات »  و پستی که در این باره نوشته بودم بهتر است به این مطلب آلوچه خانم  مراجعه کنید. چون دیدم هیچ خبری از هیچ کجا نشد بنابر این لزومی بر ادامه ی پست در این باره را نمی بینم. 
پ.ن

مطالب اضافه شده در وبلاگ آلوچه خانم :    
بابک بیات را امروز دیدم.   
بابک بیات به هیچ وجه زیر بار فضای موجود و جمع کردن پول و اعلام شماره حساب نرفته .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 11:25 قبل از ظهر  توسط راوی  | 

قرار است از بلاگفا تشریفم را ببرم! البته اگر دوستی که قرار است طراحی جدید وبلاگم را انجام دهد خوش قول باشد، تا آخر هفته می روم . 
دارم برای خودم یک جمع بندی می کنم ببینم کدامیک از پست هایم را بیشتر دوست دارم؟ اصلا" این یک سال و سه ماه چه کردم؟ آرشیوم را زیر و رو می کنم ببینم کدامیک را با خودم به خانه ی جدیدم ببرم؟   
برای انتخاب گاه دچار تردید می شوم ، براستی کدامیک از پست هایم را بیشتر دوست دارم؟ کدام را خوانندگان بیشتر پسندیده اند!؟   
پست های «  فریدون فرخزاد » استاد دولتمند خلف »  « ای مطرب دهر پرده بنواز » « لب مگشا ار چه در او نوش هاست »  بیش از همه مورد استقبال قرار گرفت و بعد از اینها ... 
دروغ چرا ؟ خودم بیشتر پست هایم را دوست دارم   بیش از یک سال است که می نویسم ... سخت است انتخاب نه!؟
 فعلا"چند پستی را انتخاب کردم اما بیش از این ها به خانه ی جدید خواهم برد. به مرور به همین پست اضافه می کنم . 
 برخی از اینها پست هایی ست که از طرف خوانندگان خوبم مورد توجه قرار گرفته بود و برخی را خودم دوست دارم:   
 فریدون چند هزار پسر داشت؟! 
شیر خر و مهره’ مار
سفر به دنیای موسیقی تاجیکستان ( استاد دولتمند )      
 لب مگشا ار چه در او نوش هاست !       
خاطره ای از زنده یاد منوچهر نوذری    
دکتر مهاجرانی ،پوری بنایی ، فیدل کاسترو ! 
فروغ زمان فرخ زاد عراقی ( مصَور )   
فریدون فرخزاد   
آقای زهر مار !  
چرب و چیلی   
موسیقی مقامی و جایگاه آن در دل ما  
حامی بودیم یا سیاهی لشکر ؟!       
  آنچه گذشت 
 گفتگو
به خانم شکوه میرزادگی  
ای خدا به کی بگم؟...    
خانم "مرضیه "     
برای دُر دانه ام  
تولدت مبارک (تولد عباس معروفی )      
چلّه بزرگه  
ای مطرب دهر پرده بنواز     
 آوای قو
موزه ی حمام چهار فصل اراک    
چند کلامی در باره ی اراک

اراک ، عراق عجم ، سلطان آباد ، اراک    
چند کلامی در باره ی اراک
من این چاه را دوست دارم، روز حفاری این چاه مبارک باشد!  
کلاغ     
اولین همکاری من با رادیو کالج پارک
نفرین ِ لک لک 
قیل و قال کودکی  
خاطره ای از "این آهن پاره ها"! ،،، سرانجام ما و آهن پاره ها    
پتی شن علیه حکم اعدام و سنگسار امضا می کنیم! چه خوب! چه خوشگل!
یک سال است که می نویسم ،،،، ادامه ی پست قبلی ( به مناسبت اولین سالگرد تولد وبلاگم و انگیزه هایی که باعث شد بنویسم ).

در شب هجران مرا پروانه ی وصلی فرست... 
زنگ تفریح    
چرا به گنجی می گویم : آری
در باب آشنایی من با اینترنت
کودکانه 
دیدار با اکبر گنجی  
حکایت گوشت کوب کشور خانم  
بهترین هدیه    
رویا 
ماهی خسته ،فریدون فروغی 
بیمارستان میلاد     
مومیایی مان کنید!  
آرامگاه کورش نابود می شود ، اگر دست روی دست بگذاریم ! 
گلها   معرفی  « رادیو گلها »  به علاقمندان و صاحبدلان  
پیوند، موسیقی ، کلام ...   
مرغ سحر ناله سر کن  
چون نگریم من؟!
رزم مشترک،،،،همراه شو عزیز تنها نمان به درد ،کاین درد مشترک هرگز جداجدا درمان نمیشود    
چون بوی گل به همره باد صبا خوش آمدی 
نخبگان ایرانی در آینه ی مطبوعات آلمان
پری دریایی!    
ویگن... سرود زندگی سر کن دلم تنگه دلم تنگه !  
یک پست همراه با قر کمر!  
فرشتگان  
رادیو زمانه  
جبران مافات! 
شیرازی های خوش جنس و اراکی های...؟!      
چای مشد علی     
روز جهانی زن ؟!   
ماهور 
دیسکو ایرانی   
کاروان...منتظرت بودم !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 2:12 بعد از ظهر  توسط راوی  | 


برخی از دوستان همچنان از حال خواهرم و پسرش سوال می کنند،خدمت این مهربانان عرض کنم که خدا را شکر حالشان خوب است و به یاری خدا قرار است حدود ۴ هفته ی دیگر « دنی » را ببنیم ، این  بار نه با وب کم، به ایران خواهند آمد. ضمنا" خواهرم هم متقابلا" به همه شما عزیزان سلام مخصوص می رساند.
 این هم عکسهایی از « دنی » که قرار بود خوشگل بشه:) 
 عکس شماره یک  ،  عکس شماره ۲ ، عکس شماره سه ،  عکس شماره چهار
و دیگر اینکه بزودی از بلاگفا اسباب کشی می کنم و در یک قالب دیگر خواهم نوشت تا از این درهم و برهم نوشتن نجات پیدا کنم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با دوستی در باره ی این موضوع حرف می زدم. گفت: تو که ادعا می کنی وارد حریم خصوصی افراد نمی شوی چرا در باره ی این مسئله چنین برخورد می کنی؟
شرم آور،حیرت انگیز و ... خودتان ببینید! 

گفتم این مسئله ای خصوصی نیست! این شکستن قبح است این ناسزا گویی به زن است این ضربه زدن به جامعه ی آسیب پذیر ماست که منتظر یک تلنگر است این با همان جملاتی که رفسنجانی چند سال پیش عنوان کرد و جامعه را به زشتی کشید فرقی ندارد! همان که: 
 « چه اشکالی دارد مردانی که توانایی! دارند و می توانند بیش از یک همسر داشته باشند همسرانی صیغه ای انتخاب کنند؟ » این جمله ی رفسنجانی روزهای اول شده بود نقل دهان برخی آقایان،به هر جمع و مهمانی ای که وارد می شدی همین بحث ها بود و آقایان قهقهه زنان این موضوع را عنوان می کردند و همسرانشان پاسخ های اینچنینی: برو بگیر من رو می ترسونی؟ ... 
و این جریان کم کم از حالت شوخی و مزاح گویی تغییر شکل داد و  خیلی از زندگی ها را به باد داد. روی برخی مردان را باز کرد تا حریم خانه را به لجن بکشانند.  
به قول دوستی می گفت اینان با قُرم قُرم گفتن آدم را قرمساق می کنند! ( بلا نسبت حضار ) اما براستی در این حکومت آغاز هر حرکت زشتی با شایعه کردن آن آغاز می شود.  
 چندی قبل یکی از همسایگان قدیم ما نزد من آمدبا همسرش اختلاف داشت و به من زنگ زد که می توانم چند روزی خانه ی تو پنهان شوم؟...آمد.   
 دو پسر نوجوانش را در خانه گذاشته بودو به همراه دخترش آمد. دو روزی اینجا بود کمی آرام تر شد و از او خواستم که با همسرش تماس بگیرم و اطلاع دهم که خانم و دخترش به خانه ی ما آمدند.
وقتی تماس گرفتم این آقا به گفته ی خودش از نگرانی بیرون آمد و می گفت خوشحالم که به خانه ی شما آمده نه جای دیگر.
بعد از یکی دو ساعت ایشان هم به خانه ی ما آمد و شروع کردند به بحث و گفتگو من که احساس کردم همه ی تلاش من برای آرام کردن این زن بی نتیجه  ماند زمانی که با مردش روبرو شد، از وی خواستم دقایقی من و همسرش را تنها بگذارد و او قبول کرد. دقایق شد حدود دو ساعت که من و همسر این خانم با هم حرف می زدیم  گفتم:آقای ______ شما می دانید با صیغه کردن یک زن دیگر چه ضربه ی مهلکی به این زن زده اید؟ گفتم یک لحظه خودت را جای او بگذار اگر بشنوی همسرت با مرد غریبه ای رابطه دارد چه عکس العملی نشان می دهی!؟ چهره اش بر افروخته شد و من هم که همین را می خواستم ادامه دادم آقای _____ خواهش می کنم جواب من را بدهید چه برخوردی در چنین مواقعی خواهید داشت؟
گفت: همان برخوردی که همه ی مردان می کنند یا می کشتمش یا طلاقش می دادم با رسوایی !
گفتم : چرا فکر می کنید این موضوع برای زن باید جا افتاده باشد؟ چون قانونا هیچ کاری از دستش بر نمی آید!؟ اگر این است که زهی وجدان و انصاف! 

گفت ما حالا یک کاری کردیم این خانم باید اینقدر موضوع را کش بدهد؟ گفتم می دانی هر بار نگاهش به شما می افتد زنی را با شما دست به گردن می بیند!؟ شما چه انتظاری دارید؟ و مرد سکوت کرد گویی چنان در افکاری که جامعه برایش ساخته بود غوطه ور شده بوده که تا کنون به این نکته فکر نکرده بود که زن هم آدم است احساس دارد شخصیت دارد...
و گفتم قوی ترین زن نمی تواند در این مورد بی تفاوت باشد  اگر زنی را در چنین مواقعی بی تفاوت دیدید دو حالت دارد یا  سر خودش جایی گرم  است و یابا همه ی رنجی که می برد   ممکن است سکوت کند شاید سکوتش برای این است که نمی خواهد در دهان این و آن جویده شود، له شود، مورد قضاوت قرار گیرد اما مطمئن باش همان زن قوی هم در خلوت خودش آه می کشد.  
زمانی که گفت من از کمبود محبت چنین کاری کردم گفتم آیا زن هم حق دارد هر کمبودی را جای دیگری جبران کند!؟ چرا خود را کامل و بی عیب و نقص می بینید؟ یک بار از خودتان سوال کردید که آیا همسر من هم  خواسته هایی دارد اما با زندگی با من به هیچکدام نرسیده!؟
...و سرش را پایین انداخت...

چند ویدیو کلیپ برای سلیقه های متفاوت. 
خاطره انگیز و دلنشین : 
  دوست دوست ناراها   ....  آواراهون   
کوچه سار شب با اجرای استاد محمد رضا لطفی 

کسانی هم که از کارتون های تلویزیونی خاطره دارند به این آدرس سری بزنند.
 دیدن این هم خالی از لطف نیست!  

پ.ن . دخترم اعتراض می کند که چرا پست را تکمیل نکرده فرستادی!؟ گفتم وقت نوشتن نداشتم اما برای این امضا عجله داشتم همین!

لطفاْ لینک حمایت از فردوسی را امضا کنید  از وبلاگ مهار بیابان زایی 

پ.ن ۲
از
کمیته ی نجات پاسارگاد تشکر می کنم به ویژه از خانم شکوه میرزادگی که نامه ی فوق را در صفحه ی اصلی  سایت گذاشتند.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 1:2 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

 

خاطره ای « اونیک »  از شهر ما اراک دارد که ما دورادور شاهدش بودیم و برایتان نقل می کنم.  
در محله ی ما پسری با خانواده اش زندگی می کرد که نامش « ر. د » بود. این آقا شباهت زیادی به اونیک داشت، خیلی زیاد.
او علاوه بر اینکه هم محلی ما بود با برادرم هم دوست بود .  
برادرم می گفت زمانی که با   « ر. د » در« باغ ملی » یا « سه راه ارامنه » ( پاتوق جوانان آن روزها ) قدم می زنیم اکثر کسانی که از کنار ما رد می شوند به تصور اینکه وی اونیک است « ر. د » را به همدیگر نشان می دهند و با هم حرف می زنند.  
این آقای  « ر. د » کارمند کارخانه ی ماشین سازی اراک بود و مدیر این کارخانه هم بنا به مناسبت های مختلف از هنرمندان دعوت می کرد و جشنی به راه می انداخت و کارمندان و خانواده شان را در این جشن دعوت می کرد. بسیاری از خوانندگان با همین دعوت ها به اراک آمدند از جمله  «خانم مرضیه» .    
در یکی از همین جشنها که " اونیک " مشغول اجرای برنامه بوده ناگهان از خواندن دست می کشد و به قول خودش میخکوب سر جایش به همزاد خودش خیره می شود. " اونیک " آقای « ر. د » را دیده بود و ابتدا کمی وحشت زده شده بوده که آیا این همزاد من است!؟بعد از لحظاتی "اونیک " به خودش می آید و  از همزادش دعوت می کند که به روی سن برود... 
خلاصه " اونیک " در آن سفر همزادش را به تهران برد و چند روزی از وی در خانه اش پذیرایی کرد و دوست و آشنا را هم خبر کرد که بیایید همزاد من را ببینید.
مجله ی جوانان عکسی دو نفره از " اونیک " و همزادش در مجله چاپ کرد و پرسید کدامیک از اینها " اونیک است؟  
ما که سالها بود با آقای « ر.د » همسایه بودیم تشخیص ندادیم کدامیک " اونیک است و کدامیک « ر .د ».

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 11:22 بعد از ظهر  توسط راوی 

گزارشگران بدون مرز از ٧ تا ٨ نوامبربرگزار مي کند
٢٤ ساعت عليه سانسور بر روی اينترنت
با بسيج همگاني سانسور را به عقب برانيم
ما همگان را فرا مي خوانيم که از روز ٧ نوامبر (١٦ آبان) ساعت ١١ تا چهارشنبه ٨ نوامبر (١٧ آبان) با پيوستن به ما بر روی سايت گزارشگران بدون مرز عليه سانسور مبارزه کنند
هم اکنون در سراسر جهان ٦٠ وب نگار معترض فقط برای آنکه بر روی اينترنت عقيده خود را بيان کرده اند، در زندان بسر مي برند . آنچه که در بسياری از کشورهای جهان امری آسان و آزاد محسوب مي شود در ١٣ کشور جهان ممنوع است. در چين در مصر و در تونس ابراز عقيده در وبلاگ و يا بر روی سايت مي تواند به زنداني شدن منجر گردد. برای نپذيرفتن سانسور و حساس کردن افکار عمومي گزارشگران بدون مرز برای اولين بار دعوت به تظاهراتي بزرگ بر روِی اينترنت مي کند :
٢٤ ساعت عليه سانسور بر روی اينترنت
ما و همگان، کاربران، وبلاگ نويسان، روزنامه نگاران، دانشجويان و... را دعوت مي کنيم با يک کليک ساده سانسور را محکوم کنند.
چگونه در اين تظاهرات بزرگ شرکت کنيم ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 1:8 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

 نامه کميته نجات  پاسارگاد خطاب به مردمان جهان، سازمان  ملل، يونسکو،
و فدراسيون بين المللی حقوق بشر  برای جلوگيری از يک فاجعه ی ملی و بشری

خانم ها، آقايان    
نزديک به دو سال است که هزاران هزار نفر از علاقمندان به گنجينه های ملی و بشری در سراسر جهان دست کمک به سوی شما دراز کرده اند تا از ويرانی بخش عظيمی از آثار باستانی ايرانزمين، که از گنجينه های يگانه جهان محسوب می شوند، جلوگيری کنند در اين بخش در معرض خطر، مناطق گوناگونی همچون تنگه بلاغی، دشت پاسارگاد  و آرامگاه کورش بزرگ، «اعلام کننده ی نخستين اعلاميه ی حقوق بشر»، قرار دارند. بنا بر آن چه کاوشگران، زمين  شناسان، زيست شناسان، باستان شناسان و تاريخ شناسان گفته اند و در خود ايران هم منتشر شده است، آبگيری سد سيوند  نه تنها همه ی آثاری را که در تنگه بلاغی و دشت پاسارگاد قرار دارند نابود خواهد کرد بلکه محيط زيست و کشاورزی منطقه را نيز به نابودی خواهد کشاند. 
اکنون وزارت نيروی ايران با موافقت سازمان ميراث فرهنگی ايران، که وظيفه اش حفظ و نگاهداری از آثار ملی و بشری ايرانزمين است، می خواهد اين منطقه را در آب غرق کند و نمونه های بزرگ و  اررشمندی از تاريخ تمدن بشری، و همين طور محيط زيست منطقه ی بزرگی از فارس را از بين ببرد.

کميته بين المللی نجات پاسارگاد بار ديگر از وجدان های متمدن و علاقمند شما می خواهد که هر تلاشی را که در توان بشری شماست در اين مورد به کار گيريد و از اين فاجعه ملی و بشری جلوگيری نماييد.
 اکنون وزارت نيروی ايران با موافقت سازمان ميراث فرهنگی ايران، که وظيفه اش حفظ و نگاهداری از آثار ملی و بشری ايرانزمين است، می خواهد اين منطقه را در آب غرق کند و نمونه های بزرگ و  اررشمندی از تاريخ تمدن بشری، و همين طور محيط زيست منطقه ی بزرگی از فارس را از بين ببرد.
کميته بين المللی نجات پاسارگاد بار ديگر از وجدان های متمدن و علاقمند شما می خواهد که هر تلاشی را که در توان بشری شماست در اين مورد به کار گيريد و از اين فاجعه ملی و بشری جلوگيری نماييد.
با مهر و احترام
پانزدهم نوامبر 2006
کميته بين المللی نجات دشت پاسارگاد
http://www.savepasargad.com/

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 10:45 بعد از ظهر  توسط راوی 

لازم می دانم توضیحی  در ارتباط با پست « نفرین ِ لک لک » را به عرض برسانم.  
سر تا سر نوشته ی من را که بخوانید کوچکترین اشاره ای به این نکته نداشتم که کار از ابتدا کاری بی اشکال بوده اما از آنجایی که بر این باورم مسائل خصوصی زندگی هر کسی به خودش ارتباط دارد طبق همین باور کوچکترین نظری نمی دهم، آنچه از دید من بسیار ناپسند بود ،پخش این فیلم بود. قبلا" هم گفته ام وارد حریم شخصی شدن را محکوم می کنم حتی حریم شخصی ِدشمن را . 
روزی از میدان انقلاب می گذشتم و طبق معمول سی دی فروشان دوره گرد چند قدمی همراهی ام کردند که :   
 سی دی پارتی ،سی دی استخر پارتی ، سی دی لوس آنجلسی... از روی کنجکاوی با خودم گفتم یک بار سی دی این پارتی ها را بگیرم ببینم در این پارتی ها چه خبر است مبادا ناکام از دنیا برم و چشمم به این پارتی ها نیفتد! مثلا" یک سی دی پارتی گرفتم ،زمانی که به خانه آمدم بساط چای و تنقلات را آماده کردم و نشستم پای تلویزیون. فکر می کنید چه دیدم؟  
تمام سی دی پر بود از فیلم های خانوادگی و عروسی و مهمانی های خودمانی. بخشی از این فیلم مربوط می شد به یک خانواده ی ظاهرا" سنتی و معمولی که مادر بزرگ با پیراهن چین و واچین و روسری گره زده در زیر گلو برای نوه اش دست می زد و نوه هم که دختری ۱۴/۱۵ ساله بود که با پیژاما و یک بلوز رنگ و رو رفته سخت مشغول قر دادن بود  که مسلما" می دانم حتی راضی نبودند اقوام نزدیکشان هم این فیلم را ببینند، برای دل خودشان می زدن و می رقصیدن. وقتی این سی دی را دیدم با خود گفتم امروز نوبت اینها بود و فردا نوبت ما! زیاد پیش آمده که فیلم های خانوادگی مان را برای تبدیل به سی دی به مراکز تهیه ی اینکار سپردیم،حال کی شود که فیلم خانوادگی من و شما هم در دسترس عموم قرار گیرد خدا عالم است!
خب بعد از این منبر  رفتن خوب است به چند جا سر بزنیم:  

اولین مسابقه ی وبلاگ نویسی به مناسبت روز جهانی ایدز

سری به وبلاگ دوشس زدم و از آنجا با وبلاگ بادبادک آشنا شدم و به تصاویری دیدنی برخوردم، تصاویری از بازیگران فیلم « اشک ها و لبخند ها »  من آدرس گالری را می دهم اما برای اطلاعات بیشتر به « بادبادک » سری بزنید. ممنون از دوشس عزیز.
با وبلاگ « امید » آشنا شویم او بیشتر کار عکاسی می کند.
اگر دوست دارید به قونیه بروید به این آدرس سری بزنید و اگر خدمت « مولانا » رسیدید ما را هم یاد کنید.
در این وبلاگ هم می توانید به پاسخ  سوالات  خود در مورد کامپیوتر اینترنت و وبلاگ دست پیدا کنید. 
و باز توضیحاتی در باره ی بلاگفا از طرف آقای شیرازی. 

٢٤ ساعت عليه سانسور بر روی اينترنت       
 علیه مجازات سنگسار امضا کنید.

و این هم یک آدرس پر از لینک و خبر ( نمایه )

و اما ترانه ی امشب، ترانه ای ست که جزو معدود ترانه های ساخته شده ی بعد از انقلاب است که برای من همیشه تازگی دارد و خیلی دوستش دارم . ترانه ای از « مختاباد »
این ترانه را هدیه می کنم به دوست ارجمندم آقای « احمد » انسانی آگاه و فرهیخته ،حیف  که وبلاگ ندارند و نمی نویسند. 
وفا نکردی و کردم ، خطا ندیدی و دیدم ، رمیدی و نرمیدم ، بریدی و نبریدم.
 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 7:0 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 0:59 قبل از ظهر  توسط راوی 

 بدنبال کامنتی که در پست قبلی « فرداد عزیز » برایم نوشته بود از خبری آگاه شدم که نزدیک به یک ساعت است اینجا نشسته ام و تصمیم دارم چند کلامی بنویسم اما قادر نیستم! 
با اجازه ی« جناب درویش »  بخشی از نوشته شان را در صفحه ام می گذارم.


اقدام شرم‌آور وزارت نيرو در زادگاه شاعر حماسه‌سراي وطن!
تعجب نكنيد؛ اين خبر كاملاً در راستاي بيابان‌زايي است! مگر نه اين است كه بيابان‌زايي را كاهش كارايي سرزمين ترجمه مي‌كنيم؟ پس وزير محترم نيرو، آقاي سيد پرويز فتاح! بدان و آگاه باش كه مجموعه‌ي تحت امرت با احداث دكل برق در حريم شهر توس، دقيقاً در همين راستا اقدام كرد و عملاً شانس جهاني شدن شهر تاريخي فرهنگي توس را از ايرانيان گرفت و استعداد توس را در جلب گردشگر به شدت به مخاطره انداخت.
    اين در حالي است كه مي‌بينيم، همسايه‌ي ترك ما، چگونه در شهر قونيه به شهرت مولانا مي‌افزايد و از هر تمهيد و ترفندي (از چاپ بروشور گرفته تا تي‌شرت و ليوان و ساخت مجسمه و انتشار تمبر و ...) براي افزايش درآمد صنعت گردشگري خود استفاده مي‌كند. به نحوي كه درآمد شهر قونيه مي‌رود تا از مجموع درآمد صنعت گردشگري كشور فزوني گيرد! حتا ترك‌ها كوشيدند تا مقامات يونسكو را قانع كنند، نه‌تنها سال 2007 را به نام مولانا بنامند «year of rumi»، بلكه مركزيت مراسم بزرگداشت اين شاعر ايراني را نيز به قونيه منتقل سازند! جالب آنكه در تارنماي يونسكو هم از كشورهاي افغانستان، مصر و تركيه در اين خصوص ياد شده، اما اشاره‌اي به نام ايران نشده است!!
ادامه ی مطلب...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 3:2 بعد از ظهر  توسط راوی 

خبر کوتاه و تلخ بود. چند ایمیل از دوستان داشتم که راوی یادت هست روزی نوشته بودی صدایش را دوست داری؟ او از میان ما رفت.    
به خانه ی« شهلا شرف » می رویم و  به صدای این هنرمند از دست رفته گوش جان می سپاریم.   
روحش شاد و یادش گرامی باد.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 1:54 بعد از ظهر  توسط راوی 

پدر بزرگی داشتم آرام و صبور، قصه ها و حکایت هایی که برایمان تعریف می کرد چنان مجذوبمان می کرد که از دنیای اطرافمان دور می شدیم ،گویی دست ما را می گرفت و به هر سرزمینی که می خواست می برد ، مثل « بابا ابر ».  
« بابا ابر » نام شخصی بود در برنامه ی رادیویی "کودک" که نقش" ابر "را بازی می کرد و روزهای یکشنبه به رادیو می آمد و به مجریان برنامه کودک می گفت :   
همراه با بچه های توی خونه سوار ِ" ابر " بشین. سوار می شدیم و در خیال خودمان همراه با  « بابا ابر » به  آسمان می رفتیم . وهمه با هم می خواندیم :  
 « بابا ابر » تند تَرش کن تند تر و تند تَرش کن!  
سپس « بابا ابر »  با سرعت برق و باد در هوا می رفت و می رفت تا  بر فراز شهری می رسید و ما هم بر پشت « بابا ابر » سوار!  
 وقتی بالای شهری می رسید همان بالا می ایستاد و برایمان می گفت:  
 اون شهری که زیر پامونه رو می بینید اون شیرازه ...اون اصفهانه ...اون...  بدین ترتیب هر هفته به یک شهر سفر می کردیم و با مردم آن شهر و زندگی آنان آشنا می شدیم.   
داشتم از پدر بزرگم می گفتم. او هر چه برایمان تعریف می کرد باور می کردیم و نکته های اخلاقی آن گفته ها را بی هیچ تذکری آویزه ی گوشمان می کردیم ، اصلا" تذکر نیاز نبود از گفته هایش می فهمیدیم که کجای کار خطاست.     
چند روزی ست درونم آشوب است، نمی توانم بی اعتنا از کنار این جنایت بگذرم . هی دندان روی جگر می گذارم که حرفی نزنم اما نمی توانم!  همین حالا هم آشفتگی ام از در هم و بر هم نوشتنم پیداست. شما ببخشید.   
  
چندی قبل در وبلاگی که اتفاقا" نویسنده ی آن وبلاگ خواننده ی وبلاگم هم هست خواندم که:
 اگر در   این روزها با فیلمی از ...  روبرو شدید شک نکنید! خود خودش است و نیز اضافه کرده بود : من این فیلم را دارم اما چون آبروی این دختر در میان است آنرا در وبلاگ نمی گذارم اما هر کدام خواستید ایمیل بدید تا براتون بفرستم!  
 مثلا" ایشان با آبروی این دختر بازی نکرده بودند!                
گذشت... و آن اتفاقی که نباید بیافتد افتاد ! یکی از زشت ترین کارهایی که در این عمر دراز دیدم همین بود!   برخی هم خواستند از قافله عقب نمانند لینک دادند ،آمار خوانندگانشان را بالا بردند! ... به چه قیمتی!؟ مهم نیست! اصل آن است که خبر داغ داشته باشیم! چکار داریم چه بر سر مردم می آوریم!؟
     حال و روز  آن دختر که معلوم است آن هم در چنین اجتماعی که زندگی می کنیم.  من به واقع دلم می خواهد این روزها حال آن بی شرمی که دست به این کار زد را بدانم ! هدفش چه بود!؟ او به چه چیزی دست پیدا کرد!؟ راضی شد!؟ جالب است!نام خود را اشرف مخلوقات گذاشته ایم! ای ننگ بر ما باد!
  هر کسی که فیلم را دید  تف و لعنت برای پخش کننده ی این فیلم فرستاد! 
 خوشا به حال آن روزگارانی که به مسائلی پایبند بودیم خوشا  آن زمانی که به دست انتقام  روزگاراعتقاد داشتیم خوشا آن دورانی که به مکافات عمل معتقد بودیم ... خوشا آن زمانی که « آدم » بودیم!     
یکی از حکایاتی که پدر بزرگم برایمان تعریف کرده بود را می نویسم ، حکایتی که چهل سال پیش شنیدم و هنوز که هنوز است وقتی یاد آن می افتم لرزه بر اندامم می افتد! 
می گفت: 
در محله ی ما دار و درخت زیاد بود و انواع پرنده ها هم بودند. یک جفت « لک لک » بر بلند ترین درخت محله مان لانه داشتند.  
روزی از روزها تعداد زیادی لک لک به بالای آن درخت می روند و لک لک  ها همه با هم به لک لک ماده حمله می کنند و تمام بدنش را تکه تکه می کنند و وقتی از مرگ حتمی او مطمئن می شوند می روند پی ِ کارشان. 
اهل محل کنجکاو می شوند و از درخت بالا می روند می بینند یکی از جوجه هایی که از تخم بیرون آمده جوجه کلاغ است!  و بعد معلوم می شود که پسر حاج غلامحسین روزی تخم کلاغی را در لانه ی لک لک ها گذاشته بوده و از آنجایی که لک لک های نر موجودات عجیبی هستند و خیانت از طرف لک لک ماده را نمی توانند بپذیرند بنابر غریزه شان  لک لک های دیگر را خبر می کنند تا همه با هم لک لک َ ماده ی خیانتکار را از بین ببرند!    
پدر بزرگم می گفت به سال نکشید که دودمان حاج غلامحسین به باد رفت همه شان یا مردند و یا آواره شدند ...   
خوشا آنروزها که چنین اعتقاداتی بود...

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 0:46 قبل از ظهر  توسط راوی  | 

با اینکه تمایل داشتم بی اعتنا از این قضیه ی « مسابقه ی وبلاگ برتر » بگذرم اما با توجه به اینکه گاه سکوت باعث می شود که برخی متولیان ِ خودسر وبلاگشهر با اعتماد بنفس کاذبی که دارند همه را به هیچ بگیرند و به گونه ای خود را مطرح کنند لازم می دانم چند کلامی بنویسم.  
این که چه وبلاگهایی انتخاب شده بحث  من نیست که خود تعدادی از این وبلاگها را همیشه می خوانم  و گاه می آموزم و گاه لذت می برم . بحث من بر سر داوری های نا بجاست .طرح چنین مسابقاتی نه تنها به سود وبلاگ های نامبرده نیست بلکه برای آنان پیامد هایی نیز بدنبال دارد.    
روزی پستی نوشتم با عنوان « سنگ پا »  و گفتم  : یکی نیست جلوی این را بگیرد تا با طرح چنین سوالاتی جوان ایرانی را تحقیر نکند!؟    
همه سکوت کردند! تقریبا" همه!   
حال او می آید و داوری می کند! و اینجا  همه ی ما مقصریم نه وی!
از نظر من وبلاگ برتر به مفهوم مطلق وجود ندارد. نویسنده چه آماتور و چه حرفه ای،   نوشته هایش دارای فراز و نشیب است. تا کنون کسی بیاد دارد که نویسنده ای را به عنوان بهترین نویسنده انتخاب کنند!؟ تا بوده و بوده اثری از آثار یک نویسنده را برمی گزینند، نه یک شخص را!   
اینکه قرار بوده مسابقه ای برگزار شود برای من اهمیت چندانی نداشت چرا که بانی این مسابقه معلوم الحال است اما نکته ی مهم تری که باعث شد نظرم را بگویم  نوشتن چند پست توسط چند بلاگری ست که برایم جایگاه ویژه ای دارند و مطالبشان را همیشه می خوانم.  
این عزیزان هم با ارائه دادن طرحی نو و به گونه ای دیگر پیشنهاد مسابقه ای برای انتخاب وبلاگ برتر داده اند.  
مگر نفس وبلاگ این نیست که هر کدام از ما به هر شیوه ای که دوست داریم بنویسیم؟ آیا برگزاری مسابقه و انتخاب بهترین ، خود به نوعی خط دادن به بلاگر ها نیست!؟ آیا بدینگونه فلسفه ی وبلاگ نویسی را زیر سوال نمی بریم!؟ داوران هر چند هم که معتمد باشند آیا صلاحیت آن را دارند که  با سلیقه ای برخورد کردن ِ خود ،وبلاگشهر را به یکسو هدایت کنند!؟ آیا با انتخاب ده وبلاگ یا نه! گیریم صد وبلاگ، چند بلاگر تشویق می شوند و در ازای آن چند هزار بلاگر دچار یأس و نومیدی!؟  حال گیریم که این حرکت ، حرکتی مثبت باشد اما!  آیا به نحوه ی رای دادن در اینترنت چند در صد اطمینان دارید!؟ از نظر من  رای های احمدی نژاد ! از رای هایی که در اینترنت داده می شود معتبر تر است. 
اگر روزی روزگاری مسابقه ای برگزار شود که داوران هم صلاحیت کامل داشته باشند به هیچوجه به هیچکس رای نمی دهم،  چرا که در کلّ با این مسئله مشکل دارم.  
یک بلاگر جایزه اش را از خوانندگانش می گیرد غیر از این است!؟ من به امید جایزه هایی که خوانندگانم به من می دهند می نویسم که همانا کلیک کردن و وارد شدن به وبلاگم است، این برای من ارزش است.       
حرفهایی هم داشتم که« ف.م.سخن » بدان پرداخته ، پس سخن کوتاه می کنم و درخواست می کنم  نوشته ی ف.م. سخن را بخوانید.
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 11:46 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

ايرانيان روز کورش را ديشب و امروز در سراسر جهان برگزار کردند
انگلستان، آلمان، سوئد، استراليا، آمريکا، در شهرهای مختلف جشن ها و مراسم خاصی برای روز کورش برپا شد که گزارش و عکس های آن در روزهای آينده خواهد آمد.

آیین های بزرگداشت روز جهانی کوروش بزرگ با حضور جمع کثیری از جوانان بر سر آرامگاه کوروش بزرگ در پاسارگاد برگزار شد.
آیین بزرگداشت روز جهانی کوروش بزرگ ، به همت جمعیت آریایی ها و با حضور پر شور جوانان دوستدار ایران در پاسارگاد و بر سر آرامگاه صادر کننده نخستین اعلامیه جهانی حقوق بشر برگزار شد . در این برنامه دو ساعته که از ساعت 4 تا 6 بعداز ظهر ادامه داشت جوانان با تقدیم تاج گل و شاخه های گل سرخ به کوروش بزرگ هخامنشی ابراز عشق و احترام نمودند.در ادامه برای آگاهی بازدید کنندگان متن منشور حقوق بشر کوروش به رسایی خوانده شد و برنامه با اجرای گروهی « سرود ای ایران » به پایان رسید. از جلوه های زیبا دراین برنامه پخش شیرینی توسط مردم ، پذیرایی از شرکت کنندگان توسط کارگزاران میراث فرهنگی ، اتحاد و همبستگی جوانان در تقدیم تاج گل و خواندن سرود ای ایران و تجدید عهد برای با شکوه تربرگزار شدن این برنامه در سال های آینده و ابراز مخالفت با آبگیری سد سیوند بود.با این که هشدار های روز های قبل مراجع مسئول، جوانان را از حضور در سد سیوند منع کرده بود اما حراست پاسارگاد و نیروی انتظامی همکاری خوبی در برگزاری مراسم این روز داشتندگفتنی است هفتم آبان ماه هر سال از سوی دوستداران کوروش به عنوان صادر کننده نخستین اعلامیه جهانی حقوق بشر در سراسر جهان از سوی ایرانیان گرامی داشته می شود.
قطعه سنفونی «کتيبه» ساخته شده برای بزرگداشت کوروش بزرگ (هديه به کميته نجات)

اثری از: پيمان منتظمی

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 11:58 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

فردا سالروز درگذشت ویگن



تصاویر از ایران ترانه

نسل ما خوب بخاطر دارند که با آهنگ لالایی ویگن به خواب می رفتیم. حدود ساعت ۱۰:۳۰ شب، زمانی که داستان شب به پایان می رسد و ویگن یکی از زیباترین لالایی ها را می خواند.

شعر این ترانه را «کارو»  برادرش سروده بود. «کارو» شاعری شهیر بود مجموعه اشعارش در کتاب «شکست سکوت» به چاپ رسیده بود . یادم می آید زمانی ویگن مهمان شوی تلویزیونی «فریدون فرخزاد» بود و فرخزاد گفت :زمانی بود که می گفتند این ویگن که می بینید برادر همان «کارو»ی معروف است و حالا همه می گویند «کارو» برادر همین ویگن است.   
ده دوازده ساله بودم که ویگن از ایران به امریکا رفت. اما آنزمان اینچنین نبود  که هنرمندی وقتی از ایران می رود دیگر رنگ وطن را نمی بیند،اصلا" غیبتش را احساس نکردیم چون خانه و زندگی اش در امریکا بود و فعالیت هنری اش همچنان در ایران پا برجا. 
همان اوایل که ویگن از ایران رفته بود سریال امریکایی مشهور و پر طرفداری از تلویزیون پخش می شد  با نام « بالاتر از خطر »  همان وقتها بود که روزی مجلات نوشتند ویگن در سریال  « بالاتر از خطر » نقش بازی کرده ، بعد از چند روز انتظار او را در آن سریال دیدیم البته نقش کوتاه بود اما برای ما جالب توجه .
 
براستی که نام سلطان برازنده اش بود و هست. همیشه با این نام معرفی اش می کردند « ویگن سلطان جاز ایران ».   
روزی از خاطره ی نوجوانی اش می گفت و اولین گیتاری که خریده بود. می گفت با پول هایی که عمه و عمو وخاله و دایی به من دادند توانستم  گیتار بخرم( خوب بیاد ندارم ۴۵ ریال یا ۴۵ تومان) اما هر چه بود افراد خانواده و فامیل که عشق وافر ویگن رابه این ساز احساس کرده بودند بدین شکل  آرزوی او را برآورده کرده بودند.   
هیچگاه نتوانستم از بین ترانه های ویگن بهترین را انتخاب کنم بیشتر ترانه هایش را دوست دارم ،دوست دارم کدام است! شیفته ی صدای اویم! 
خصوصیات اخلاقی یک هنرمند تاثیر بسزایی در محبوبیت او دارد و ویگن بنظر من به عنوان یک خواننده بسیاری از خصوصیات والای انسانی را داشت که جاودانه شد.  علاوه بر احساس زیبا و سواد موسیقی و صدای گرمی که داشت متانت و وقارش مردمی بودنش، بی ادعا بودن در عین حال قدر خود دانستنش آقایی اش باعث شد که چنان محبوب شود و چنین در یادها بماند.   
یکی از آرزوهای من این بود که ویگن را ببینم...
و بزرگترین آرزوی ویگن این بود که روزی در میدان شهیاد برای مردم برنامه اجرا کند، کاری که سالهای پیش از انقلاب می کرد و گاه روزهای تعطیل برای مردم کوچه و خیابان برنامه اجرا می کرد مخصوصا" برای مردم جنوب شهر که توانایی رفتن به کاباره ها و دیدن برنامه های وی را نداشتند. 
  
 همانزمان که ویگن از ایران رفت روزی ترانه ای از رادیو پخش شد وقتی تمام شد با حالتی کودکانه آه کشیدم و گفتم کاش می شد هر روز و هر شب این ترانه را از رادیو بشنوم . برادرم از خانه بیرون رفت و ساعتی بعد صفحه ی آن ترانه را آورد و بدستم داد گفت گوش کن تا سیر بشی...   
 امشب به یاد برادرم ، به یاد ویگن ، زمزمه می کنم آن ترانه را:
روم دور از دیارم به دریاها بمیرم روم داد دلم را از ماهیها بگیرم  


از تهیه کنندگان برنامه ی« آهنگ زمانه» تشکر می کنم که بیادم آوردند فردا سالروز در گذشت این اسطوره ست.  ( ترانه ی «بی ستاره ها »را در این بخش آهنگ زمانه می توانید بشنوید ، یکی از زیباترین های ویگن )
   
    
 روحش شاد و یادش گرامی باد.
پ.ن  
عمو اروند عزیز ساعاتی بعذ از ارسال این پست برایم نوشت که فردا سالروز درگذشت ویگن نیست.   من طبق خبر «آهنگ زمانه » تاریخ را گفتم ، به هر حال هر زمانی ست روحش شاد برای ما عزیز است و به قول « درویش عزیز » ویگن خیلی به گردن ما حق دارد . 
  عمو اروند که با ویگن همشهری هم هست  مطلبی خواندنی در این باره نوشته بوده  بخوانید مطلب ایشان را در اینباره.   
پ.ن ۲
تاریخ  در گذشت ویگن صحیح است عمو اروند تاریخ را اشتباه کرده.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 11:46 بعد از ظهر  توسط راوی  |