تبليغاتX
آونگ خاطره‌های ما

آونگ خاطره‌های ما

دار، آونگ خاطره‌های ما، در ساعت تاريخ بود. ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. (سال بلوا، عباس معروفی)

ورود به وبلاگ جدیدم  
از بلاد کفر ندا همی آمد که یا ایهالبلاگرو حوصله مان سر آمد، هر جا می رویم صحبت از جنگ است و هر بار هم به وبلاگ تو آمدیم دیدیم هنوز از منبر ِ پراید پایین نیامده ای!
ندا در همی دادیم یا" همی در دادیم" که ای خواهر چه بنویسیم وقتی حرفمان نمی آید.
باز ندا همی آمد که :
یه چیزی بگو بخندیم!
گفتم" یه چیزی" می گویم که حالت جا بیاید و حظ کنی،تو ازهمان اوان طفولیت رسمت چنین بوده!
ندا همی آمد که چه رسمی!؟
ندا در همی دادیم که:تو عادت داری بدون اسباب پذیرایی...

خواهرم " افسانه " سه، چهار ساله بود که شبی دوستان پدرم و خانواده هاشان برای شب نشینی به خانه ی ما آمدند. همه نشستند و با چای از آنها پذیرایی کردیم ناگهان دیدیم خواهرم هن و هن کنان چند بشقاب را روی شکمش گرفته و به سختی وارد اطاق شد. شروع کرد بشقاب ها را جلوی مهمان ها چیدن. دیدم مادرم ضمن اینکه بی صدا می خندد و سعی می کند جلوی خنده اش را بگیرد نگاهی از سر التماس به من می اندازد. با اشاره از او پرسیدم " چی شده " و او با اشاره به من فهماند که هیچ میوه یا خوراکی برای پذیرایی نداریم! حالا در همین گیر و دار مرتب خواهرم می گفت: د ِ پاشین بیارین بخوریم!
خلاصه آنشب قضیه لو رفت و این کار باعث خنده ی مهمان ها شد.
همین سن و سال بود که روزی آقای یعقوبی روضه خوان مان که برای خواندن روضه به خانه مان آمده بود رو به افسانه کرد و گفت به به چه دختر خانم خوشگلی! عروس من می شی؟ افسانه لحظه ای مکث کرد و گفت والله چی بگم!؟ آقای سادگی هم همینو گفته! تا ببینم چی می شه!
آقای سادگی تزریقاتچی محله مان بود.
همان زمانها بود که با اقوام، سفری رفته بودیم و در آن سفر ترانه ی " زوّار : قادری " را زیاد گوش می کردیم. از آن به بعد من هر وقت می رفتم بخوابم این خواهر ِ مامی آمد و با چرب زبانی می گفت : مینو مینو ،پارسال بهارو بخون.
من هم برایش می خواندم، وقتی حوصله داشتم بین اشعار با دهان ساز و ضربش را هم می زدم اما وقتی می خواستم زیاد مایه نگذارم شعرش را پشت سر هم می خواندم. معترض می شد که: اینجوری که نمی خونن! دیم دیمِشَم بگو! منظور از دیم دیم آهنگ بود.
گفتم شاید بد نباشد خاطره ی سالهای دور را برایش زنده کنم.
پارسال بهار دسته جمی رفته بودیم زیارت دیــــــــــم دیــــــــــــــــــــم

او عاشق وتشنه ی شعر و موسیقی ست و خواننده ی برگزیده اش
شــــــــــــــهرام ناظـــــــــــــــــــری ست.
هدیه به نازنین افسانه:
درس سحــــــــــــر : شـــــــــــــــــــــــهرام ناظـــــــــــــــــــــــری

وحالا چند لینک :
« سازمان میراث فرهنگی یا سازمان آب!؟ »  
وقتی می گوییم هیچ کسی سر جای خود ننشسته، همین است!


این دوست جدیدمان که کارهای بسیار زیبایی دارد در زمینه ی گرافیک و کاریکاتور و...فعالیت می کند اگر این بار نمایشگاه بزند و خبرم کند حتما" برای دیدن کارهایش خواهم رفت. از همینجا هم برایش موفقیت بیش از پیش آرزو می کنم.
من اینکارش را خیلی دوست دارم.
قبلا" در لینک های روزانه هم گفته بودم که وبلاگ " بیلی و من " فیلتر شده . جناب علیمحمدی بسیار از این موضوع ناراحت است اما، ما خودمان را به وبلاگشان می رسانیم از در نشد از پنجره.
و اما" خبر چین." تازه وبلاگ نویس شده بودم فکر می کنم پست دومم بود که آقای علیمحمدی برایم کامنت نوشتند که در خبر چین لینک داده شد. من آنروز متوجه نبودم که این کار چه تاثیری در شناخته شدن بلاگری با نام " راوی " دارد اما بعد که سیل خوانندگان به وبلاگم سرازیر شد و بسیاری از آنها هم با وفا هنوز که هنوز است مانده اند از همان لینک داده شده به وبلاگم بود. قرار است خبرچین مجددا" فعال شود.منتظریم.
کاش قدر این زنجیر هایی که با هم پیوندمان می دهد را بدانیم. راستی چه کسی بود گفت بازی یلدایی کار جمهوری اسلامی ست برای سرگرم کردنمان! من می گویم اگر می تواند به این خوبی دور هم جمع مان کند ناز شستش! بله
اگر این شعر ها را که لینک می دهم نخوانید خیلی چیزها از دست داده اید! با آرزوی کامیابی برای " نازنین شادی بیضایی " من این دو شعرش را خیـــــــــــلـــــــــــــــی دوست دارم!
قـــــــــــــــــــــــرار
چـــــــراغ قـــــرمز

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 9:4 بعد از ظهر  توسط راوی 

ورود به وبلاگ جدیدم  

خیلی دلم می خواهد کسانی که با نوشته ی قبلی ِمن دچار سو ء تفاهم شده اند این نوشته ی من را با دقت بخوانند، لازم می دانم توضیحاتی را خدمت این عزیزان عرض کنم.
اول برای اینکه روشن شوید بگویم این معامله یا توافق یا هر چیزی که نامش را می گذارید برای من یک ریال نه سود مالی داشته نه ضرر. واضح تر عرض کنم حتی اگر سایپا می آمد و در ازای اعتراض بنده یک ماشین زانتیا می داد و همین پراید را هم پس نمی گرفت یک ریال توی جیب من نمی آمد!
من در جیب ِ شخص خودم پول یک وجب قبر را هم ندارم چه برسد به ماشین، این ماشین ظاهرا" در اختیار ما هست و از آن برای امورات زندگی به عبارتی حمالی ِ زندگی استفاده می کنیم ،اگر دیدید که این جریان و ماجرا اینقدر زمان بُرد وجود یک شخص سومی اینجا نیاز بود، و بنده حق هیچگونه تصمیم گیری نداشتم. دیگر واضح تر از این بگویم!؟

اما چرا پاسخ سایپا بدینگونه برای من ارزشمند بود و هست « توجه به حرف من بود » و همانروز هم گفتم ای کاش همه از سایپا یاد بگیرند.حال اگر شما حساب می کنید که سایپا می خواسته دَم ِ من را ببیند تا سکوت کنم یک سوال دارم و آن اینکه اگر می بینیم با اعتراض کردن بدینگونه به حرف مان گوش می دهند ،خوب! چرا همه مان این اعتراض ها را شروع نکنیم؟ نه فقط از سایپا از همه...
اینجا تنها جایی نبوده که من اعتراض کردم اما تنها جایی بوده که پاسخ گرفتم!
خوب است چند بار از پست شاکی باشم بخاطر امین نبودن ِ برخی کارکنانش اما پاسخی قانع کننده نگرفته ام؟ خوب است چند بار گذرم به مخابرات افتاده باشد و با لحن غیر مودبانه ی چند مسئول روبرو شده باشم ؟ خوب است در چند بانک خونم به جوش آمده باشد و دستم به هیچ جایی بند نباشد!؟
همه مان این ها را خوب می دانیم اما پاسخی که من به سایپا می دهم نه از روی چاپلوسی بود ونه همانطور که عرض کردم از نظر مادّی ذی نفع بودم اما برای حرفم ارزش قائل شدند مسلما" من هم پاسخی در خور این برخورد می دهم.
اینکه فقط و فقط بنشینم اینجا و نق بزنم بدون هیچ حرکتی ،چه دردی را درمان می کند؟
مطمئن باشید که هیچگونه شعاری توی نوشته های من نبود البته از منظر خودم، شما مختارید هر گونه برداشتی را بکنید. من مانند همیشه حرف دلم را زدم و چیزی جز حقیقت نگفتم. اصلا" اعتقاد من به این است حرفی گفتن دارد که به آن اعتقاد داشته باشی و اصل صداقت بر آن حاکم باشد.
اگر همان شبی که پستی علیه سایپا نوشتم یک کلمه دروغ در آن می گنجاندم الآن سایپا از آن به عنوان حربه در مقابل من استفاده می کرد که حقش هم بود.
مطلب دیگری که آقای عبادی عزیز عنوان کرده بود که خوب هم شد عنوان کرد و ازش ممنونم که یاد من انداخت تا بگویم که من قصد نسخه پیچیدن برای دیّارالبشری نداشته و ندارم آنچه را که خود به آن رسیدم برای شما نوشتم.
اتفاقا" من از شعار دادن خسته شدم و آنچه که عملی هست را از این پس انجام می دهم. من نه اقتصاد دان هستم و نه تخصصی در این زمینه دارم ،گیریم که باشم و بتوانم نظریه هم بدهم آیا قابل اجراست؟
نمونه اش همین دوست ارجمند خودم" دکتر احمد سیف " که مدت زمانی نزدیک به عمر بنده درس اقتصاد خوانده و تدریس کرده، سالهای سال است در دانشگاه های انگلیس این نظریه ها را تدریس می کند و در وبلاگش هم به اقتصاد بیمار ایران اشاره می کند... آیا نظریه هاشان واقعا" در اینجا قابل اجراست؟یا اگر هست آیا می گذارند این نظریه ها عملی شود!؟ اگر مانعی در کار نیست از ایشان بپرسید جناب دکتر احمد سیف اینجا برای استفاده از تجربیات شما بستر آماده ست پس چرا به مملکت خود خدمت نمی کنی!؟
اقتصاد ما بیمار است و آنها که سودشان در کار است همین را می خواهند ،آیا من به عنوان کسی که سنگ منم بر سینه می زنم باید آنچه به ذهنم می رسد که تا کنون خطا بوده و الآن به نتیجه ی دیگری رسیده ام همچنان راه غلط خودم را بروم؟
این که تصور می کنیم یک نفر نمی تواند تاثیر گذار باشد صحیح اما هشتاد و ...میلیون جمعیت ایران را همین یک نفر یک نفر ها تشکیل داده.
روزی که پدر و مادرم می خواستند به کربلا بروند به آنها می گفتم برای چه پولتان را می برید در عراق خرج می کنید و گردن صدام را کُلُفت می کنید اما حالا که خود به اطرافم نگاه می کنم می بینم خودم گردن چه کسانی را که کُلُفت نکردم از چای توی قوری ام بگیر تا همه ی لوازم زندگی.
من خودم کسی بودم که وقتی تلویزیون بحث خودکفایی را پیش می کشید همزمان که کانال عوض می کردم با خودم می گفتم ای زهر مار و خود کفایی ای درد بی درمان و خودکفایی، دیدیم خود کفایی هاتان را. چرا اینگونه برخورد می کردم؟ چون از زبان اهل ِ ریا می شنیدمش و حاضر نبودم به عمق این اصطلاح فکر کنم اما با مسائلی که این چند روزه پشت سر هم برای من پیش آمد دگرگون شدم.
یکی همان هک شدن کامپیوترم بود که به واقع اعصاب من و دخترم را به هم ریخت، چون کلی از عکسهای پروژه های مختلف از دخترم ربوده شد و تعداد زیادی عکس های خانوادگی مان ،خدا می داند روزی این عکسها سر از کجا در بیاورد.
آن جوان بیکار از پشت کامپیوتر جنایتی بیش از این ازش ساخته نبود مسلما" در زندگی واقعی هم هر کاری از دستش بر بیاید انجام می دهد، این که مقایسه کردم وی را با کارگران سایپا ،شعار نبود! زمانی که می دیدم آنها اینجور تلاش می کنند با خودم فکر می کردم اگر این جوان هکر شغلی اینچنین داشت آیا توان این را داشت که تا نیمه شب بیدار بماند و از طریق کامپیوتر سرک توی خانه ی این و آن بکشد!؟
فردای روزی که رفتم سایپا ( هنوز پست قبلی را ننوشته بودم ) تلفن منزل مان زنگ خورد، صبح بود و کمی خواب آلوده بودم. گوشی را برداشتم دختر خانمی از آنطرف گفت خسته نباشید، شرکت ... ؟گفتم نه دخترم گفت اوه فکر می کنم نام شرکت را اشتباه گفتم ،گفتم نه عزیزم اینجا منزله.
گفت خوب اشکال نداره می تونم چند دقیقه وقتتون رو بگیرم و با شما صحبت کنم؟ من متعجب ،گفتم با من!؟ در چه مورد؟ گفت عرض می کنم.
خیلی خوش زبان و دهان گرم بود.
گفت من از شرکت ... با شما تماس می گیرم شماره تلفن شرکت هم حتما" روی تلفن تان افتاده گفتم آره عزیزم . گفت ما یک سری کپسول های آتش نشانی داریم هم برای منزل هم برای ماشین ... قیمتش ...
گفتم اتفاقا" من خیلی وقته که توی فکر خرید کپسول آتش نشانی هستم اما خوب عادت داریم که خرید لوازم ضروری را به عقب بیندازیم. فوری پرید توی حرف من که الهی فداتون بشم خانم می تونم اسم شما رو بپرسم گفتم فلانی هستم. گفت وای که من چقدر این فامیلی رو دوست دارم. خندیدم و گفتم بازار یاب خوبی هستی اما عزیزم من فعلا" تا چند روز دیگه کپسول نمی خوام اما اگر خواستم بخرم حتما" از شرکت شما می خرم. گفت ببین خانم ازت خواهش می کنم اگر برات مقدوره امروز از من بخر. آخه من تا عصر امروز باید امتیازم صد باشه ولی الآن هشتاد تا امتیاز دارم و اگر حتی نود و نه تا امتیاز بگیرم حقوق این ماهم رو به من نمی دن ... و ...
دیدم این دختر با این التماس کردنش بعد از تلفن به من دیگر چیزی به نام اعتماد بنفس برایش باقی نمی ماند با او شروع کردم مادرانه حرف زدن و گفتم باشه این آدرس ... همین امروز برایم بفرست.
خدا می داند این دختر چقدر ذوق می کرد و پشت سر هم می گفت خانم من امشب سر نمازم براتون دعا می کنم ... همینطور حرف می زد و انگار که این خانه دور ِ سر من می چرخید.
خرید کپسول آتش نشانی علاج درد واقعی آن دختر نبود مسکّنی بود برای لحظاتی.
من حتم دارم این دختر با این روش پول در آوردن یا کمک خرج پدر مادرش است و یا هزینه ی دانشگاه خودش را از این راه در می آورد.
ما کم نداریم دختران و پسران با مدرک حتی لیسانس به شغل بازایابی مشغولند، همه جای دنیا هم بازاریاب داریم اما اینگونه!؟
حالا این بخش، مثلا" شغل آبرومند داشتن است. چرا ملق بازی در بیاوریم ؟ چند شرکت را می شناسیم که خانم یا خانمهایی را تحت عنوان منشی یا دستیار استخدام می کنند و هدف فقط و فقط سو ء استفاده از آنان است!؟
یکی مانند این خانم بازاریاب آبرومندانه کار می کند تا رئیسش روز بروز گردن کُلُفت تر شود و دیگری هم تن به خفّت می دهد تا ...

آنجا که نازنین « آوا » در کامنتش برایم می نویسد که از همان دیگ برایش غذا کشیدند ... من انتظاری جز این از سایپا نداشتم. انتظار ندارم از دیگ کارخانه ی بنز برای من یک بنز جایگزین کند. عرض کردم از این پس همه چیز را با امکانات خودمان مقایسه می کنم. اگر می گوید پراید در حوادث جاده ای خسارت جانی زیادی در بر دارد آیا منصفانه نیست که کمی به غیر استاندارد بودن جاده هامان نظر بیندازیم!؟ و کمی هم به فرهنگ غلط رانندگی کردن خودمان؟ گیریم که سیاستمداران ما قصد جان ما را دارند آیا باید با آنان همسو باشیم و یا کمی معقول تر در این جاده های عزرائیل مانند رانندگی کنیم؟
چند هزار نفر تا به حال در هواپیماهای اسقاطی ما از بین رفتند؟ امنیت سفر با قطار تا چه اندازه است؟ پس اینجا اگر پراید مشکلاتی دارد وصله ی ناجوری به سیستم حمل و نقل ما نیست! همه چیزمان با هم جور است.
عرض کرده بودم که از این پس به اندازه ی امکانات مان انتظار دارم ،هر وقت همه ی امورات مملکت شد مثل کشور های اروپایی آنوقت من پراید را با بی ام و مقایسه خواهم کرد و زندگی ام را با زندگی اروپاییان!
من نمی گویم سطح توقع و انتظارمان خوب است که پایین باشد اما منصفانه قضاوت کنیم هر کدام از خود شروع کنیم بهتر نیست؟
آقایی را دیدم ( خودتان هم از این آقا ها زیاد می بینید ) دارد ماشینش را بنزین می زند. سر ِ شلنگ را توی باک کرده و آسمان را نگاه می کند نگاهی به آنطرف می اندازد و آشنایی را می بیند و چــــــــــــــــاکــــــــــــرم ، چــــــــــــــــاکــــــــــــرم هایش فضا را پر می کند ... همینطور که چاکر می شود بنزین است که از باک پرشده به زمین می ریزد! من موقعیت خودم را در کنار چنین شهروند هایی مقایسه می کنم.
دو نفر آدم در خانه نشستند اما تمام لامپ ها و چلچراغ ها روشن است ... به حمام می روند و یک تانکر آب استفاده می کنند ، هوای اطاق گرم است به جای اینکه شوفاژ یا بخاری را کم کنند پنجره را باز می کنند و تصور می کنند دهان کجی به تلویزیونی کرده اند که سراسر ریاست و مرتب این گوشزد ها را میکند...
طرف کارمند است به جای اینکه کار مردم را راه بیندازد برای خودش هر کاری انجام می دهد غیر از مسئولیتی که به عهده دارد. خوب است که بارها شنیده ایم از هشت ساعت کار کارمندان بطور میانگین پانزده دقیقه کار مفید انجام می دهند حالا اگر همین کارمند هموطن ما برود و در کشورهای اروپایی می تواند اینگونه کم کاری کند؟
همینجا از دوستان خارج از کشورم سوال می کنم انصافا" همه تان از کار و فعالیت زیادتان در آن کشور ها نمی گویید؟

لُبّ مطلب من اگر تا به حال هر دهان کجی ای به گردانندگان این سیستم داشته ام از این پس معقول تر رفتار خواهم کرد. یک نفر هستم و به قولی هیچ تاثیر گذار نخواهم بود اما خودم را مسئول رفتار خودم می دانم. شایدکه برخی بخواهند مملکت را ویران کنند تنها کاری که میتوانم بکنم این است که من کلنگ دستشان ندهم. کلنگ بسیار است .
این را هم عرض کنم که جالب بود برایم که دو نفر که برایم کامنت تقریبا" مخالف نوشتند همشهریان خودم بودند که از عزیزان من هستند و خوانندگان قدیمی ِ وبلاگم. شاید که برخی هم با نظرات اینان موافق بودندو سکوت کردند و همین عزیزان باعث شدند من توضیحات را عرض کنم بلکه رفع سو ء تفاهم شود. از همه تان ممنونم
یکی از مخالفین" نازنین مارال " بود و دیگری" نازنین آوا "
از دیگر عزیزانی هم که نظر دادند بسیار ممنونم وامشب هم ترانه ندارم شرمنده. چون این هکر خیلی از دم و دستگاه های ما را به هم ریخته و تا کامپیوتر به حال اول برگردد کمی زمان می برد. 
 پ. ن
قاصدک عزیز هم در این باره مطلبی نوشته

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 10:40 بعد از ظهر  توسط راوی 

ورود به وبلاگ جدیدم
یکشنبه ای که گذشت دیداری داشتم با برخی از مسئولین محترم سایپا. برای اولین بار بود که به این شرکت می رفتم ، توسط راهنما به سالنی هدایت شدم که محل رسیدگی به شکایات مشتریان این شرکت بود. سالنی بزرگ که تعدادی از مهندسین و کارشناسان مشغول رسیدگی به کارهاشان بودند. اتفاقا" جناب مهندس حسینی هم آنجا حضور داشت،همان کارشناسی که از ماشینم بازدید کرده بود.
با استقبال گرم جناب مهندس عسگری روبرو شدم، رئیس اداره ی رسیدگی به شکایات. البته با پیش زمینه ی قبلی که داشتم همین انتظار را هم داشتم.
پس از گفتگویی که با هم داشتیم ایشان از من دعوت کردند که از « خط تولید » سایپا دیدن کنم و من هم با کمال میل پذیرفتم.

شاید که منظور جناب عسگری از نشان دادن مراحل مختلف ساخت پراید به من ،این بود که بپذیرم " محال است چنین اتفاقی در سایپا بیافتد "، که البته پذیرفتم.
تمام مراحل ساخت پراید را از نزدیک مشاهده کردم از مرحله ی ساخت بدنه تا... مراحل آخر ،که آب بندی ماشین و تست موتور بود.
روبوت ها کارشان را با نظم خاصی انجام می دادند و در کنار این ربوت ها کارشناسان و کارگران هم به نوعی مشغول بررسی و تست مراحل مختلف بودند. جایی را مشاهده نکردم که شخصی بتواند دور از چشم دیگران مرتکب چنین اشتباهی شود ، که اگر می شد در مرحله ی بعدی دور از چشم نمی ماند.
همانطور که عرض کردم شاید که منظور جناب عسگری اثبات این قضیه بود اما من ضمن بازدید از خط تولید به بسیاری مسائل فکر می کردم به مسائلی که شاید تا کنون به آن نیاندیشیده بودم!

پس از اینکه بازدید مان از خط تولید تمام شد به لطف جناب عسگری و با هماهنگی ایشان فرصتی دست داد تا خدمت جناب مهندس شفیعی معاون کیفیت شرکت سایپا برسم.
در میان صحبت هایی که بین ما رد و بدل شد یکی از نکاتی که جناب مهندس شفیعی بدان اشاره کردند برای من بسیار جالب و نیز قابل اهمیت است.
جناب مهندس شفیعی گفتند:
این نوشته ی شما در وبلاگتان باعث شد ما به یک نکته بیشتر دقت کنیم و بررسی کنیم کجای کار ایراد دارد که مشتری شکایت خود را مستقیما" به خود شرکت بازگو نمی کند! حالا شما وبلاگ نویس هستید و از شکایتتان اینگونه آگاه شدیم تکلیف بقیه ی مشتری ها چیست!؟ خلاء کجاست!؟ ما باید چاره اندیشی کنیم تا این خلاء از میان برود. من در آن محیط و در دفتر کار ایشان جسارت نکردم و پاسخی را که آماده داشتم را بازگو نکردم چرا که هر سخن جایی دارد، بنابر این پاسخم را در همینجا در وبلاگ خودم و با مسئولیت خودم خواهم گفت.
جناب مهندس شفیعی
وقتی که وارد شرکت شدم دیدم که شما چاره اندیشی کرده اید و محلی را برای پاسخگویی به من و امثال من تدارک دیده اید، آنجا که مرتب با تاکید از جناب عسگری می شنوم که ما به مشتری احترام می گذاریم و به حرفشان اعتماد داریم این برای من اثبات شده است، اما!
اکثریت مردم نسبت به کسانی که سیستم امورات مملکت را در دست دارند بی اعتماد هستند، بدبین هستند. خلاء از همانجا پدید می آید و افرادی چون من که می بینیم در این مملکت نه سهمی داریم و نه حق اظهار نظری بنابر این به زیر مجموعه هایی که چرخ های اقتصادی مملکت را می چرخانند بی اعتمادیم و این طبیعی ست.
سالهاست که سلیقه ها به ما تحمیل می شود آنگاه می گویند انتخاب کن! خوب مسلما" من و امثال من تصور می کنیم باشیم یا نباشیم فرقی نمی کند! اعتراض کنیم یا نکنیم باز فرقی نمی کند راه سکوت را انتخاب کرده ایم
جناب مهندس شفیعی، جناب مهندس عسگری خواننگان محترم وبلاگم
ایراد کار در اینجاست که من ِ نوعی ِایرانی خود را شهروند درجه یک نمی دانم، چرا که در هیچ مواردی نه اعتراض هامان پاسخی دارد و نه حق اظهار نظر داریم! سالهای سال است اینگونه آموخته ایم! همینی که هست!
اما همینجا عرض کنم که دیدار من از خط تولید شرکت سایپا این را به من آموخت که:
از این پس قدر زحماتی که هموطنانم برای پیشبرد این مملکت می کشند را بدانم، این را به من آموخت که بدانم اگر کارخانه ای، شرکتی، صنعتی،.. در این مملکت چرخش می چرخد حالا با همه ی کمبودهایی که دارند با همه ی امکانات کمی که دارند من به عنوان یک شهروند برای تولیدات داخلی ارزش ویژه قائل شوم.
همان زمان که داشتم بازدید میکردم به این نکته فکر می کردم
چند صد هزار نفر در سایپا مشغول به کارند؟ چند صد هزار خانوار امورات زندگی شان از این راه می چرخد؟ چند صد هزار جوان و میانسال از معضل بیکاری در این مملکت رنج نمی برند؟ جلوی چند صد هزار فساد که از بیکاری پدید می آید گرفته شده!؟

چند شب پیش کامپیوتر ما توسط یک هکر هک شد و بسیاری از عکس های خانوادگی ما به یغما رفت! من در آن لحظه که در شرکت می دیدم کارگران چنان تلاش می کنند در ذهن خودم آنها را با این جوان ناپخته ی هکر مقایسه می کردم. دلیل این کارش چه بود؟ جز بیکاری و بی هدفی!؟
ای کاش زمین هایی که تحت عنوان ساختن کارخانه و ایجاد شغل به دلالان واگذار می شود و به جای کارخانه ساختن آن را به برج تبدیل می کنند و برخی هم پیش فروش می کنند و پول مردم را بالا می کشند تبدیل می شد به سایپا هایی که اینچنین هم چرخ صنعت را می چرخاند و هم معضل بزرگ بیکاری را از بین می برد و هم با فقر مبارزه می کند!
ای کاش معضل بیکاری چندین میلیون جوان ایرانی از میان برداشته شود فدای سرشان که بین اینهمه پراید یکی اینگونه به دست مشتری برسد فدای سرشان
در هر چهل و پنج ثانیه یک پراید از کارخانه بیرون می آید حالا چند تا هم ایراد داشته باشد. مگر همه جای کارمان بدون ایراد است!؟
روزی که آن پست انتقادی را نوشتم بخش مادی قضیه هم برایم دارای اهمیت بود اما الآن قضیه را از منظر دیگری هم نگاه می کنم

من تا دو روز پیش هر جنس نامرغوب خارجی را به جنس مرغوب ایرانی ترجیح می دادم اما اکنون نه!
تصمیم دارم به عنوان یک ایرانی از صنعت خودمان، حالا گیریم با همه ی کاستی هایش حمایت کنم. تا جایی که برایم مقدور باشد اجناس ساخت وطن خواهم خرید.
هم اکنون یک فنجان چای روی میز من است، چای صددرصد ایرانی در یک فنجان سفالی ساخت همدان. از همینجا شروع کردم.
آری جناب مهندس شفیعی و جناب مهندس عسگری دیدار از سایپا برای من درس بزرگی بود!
از این پس
قهری که با دیگران دارم را با زحمت کشان این مرز و بوم تقسیم نمی کنم و به احترام تمام کسانی که دل برای این مملکت و مردمش می سوزانند از جا برمی خیزم و حساب برخی را با برخی دیگر قاطی نمی کنم .
من تا به حال پراید را با ماشین های کشورهای به اصطلاح پیشرفته مقایسه می کردم اما اکنون نه!
انتظارم را باامکاناتمان و شرایط مان مقایسه خواهم کرد.

و اما خدمت خوانندگان عزیز وبلاگم که مایلند بدانند سرانجام پراید ما به کجا رسید عرض کنم که :
قرار شد بزودی پراید را تحویل دهم ، یک پراید صفر کیلومتر تحویل بگیرم و مبلغ چهارصد هزار تومان بابت تفاوت مدل به سایپا پرداخت کنم.
سایپا حق من را داد و از همینجا تشکرم را از این عزیزان اعلام می کنم
از جناب مهندس شفیعی جناب مهندس عسگری جناب مهندس حسینی جناب مهدوی و دیگر عزیزانی که نام آنها را نمی دانم.

دوست دارم یک بار دیگر در وبلاگم این سرود طنین انداز شود:
ای دشمن! ار تو سنگ خاره ای من آهنم
جان من فدای خاک پاک میهنم


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 1:29 قبل از ظهر  توسط راوی 

ورود به وبلاگ جدیدم
نه در وبلاگم تا به حال گفته ام کدام وبلاگ را به کدام وبلاگ ترجیح می دهم و نه هنوز خودم فهمیده ام که وبلاگ برگزیده ام کدام است، یعنی نه اینکه اگر کسی نام وبلاگی را اعلام کند مخالف باشم،نه! من نمی توانم بهترین را انتخاب کنم. قبلا" هم گفته بودم برخی وبلاگ ها را می خوانم تا بیاموزم و به برخی وبلاگ ها سر می زنم به خاطر معرفت و انسانیت نویسنده اش و به برخی وبلاگ ها هم به هر دو دلیل سر می زنم.
برای بلاگرهایی که می نویسند ارزش ویژه ای قائل هستم چرا که هر کسی در حد توان خودش سعی می کند در عرصه حضور داشته باشد. حتی اگر بلاگری ساده و زلال از معشوقه اش می نویسد که امروز دیدمش ... امروز باهاش قهر کردم ... من چنین می پندارم که این بلاگر کسی یا جایی را ندارد که محرم اسرار دلش باشد پدر یا مادرش به او اجازه ی گفتن چنین صحبت هایی نمی دهند که می آید و در این فضا از عشقش می گوید. او هم به نوعی از نبودن آزادی بیان رنج می برد!
این محیط چنان برای من ارزنده و والاست که اگر شده با چنگ و دندان از وبلاگم محافظت می کنم و همه را به داشتن وبلاگ تشویق می کنم تا شــــــــــــــــــــــــــــایـــــــــــــــــــــــــــــد ، شـــــــــــایــــــــــــــد، روزی نوادگان من نتیجه ی فلسفه ی وبلاگ نویسی را ببینند!
حالا خیلی زود است که من و امثال آقای ایکس بدانیم وبلاگ نوشتن یعنی چه! حتی با نام مستعار! اگر می دانستیم بلاگر ها را بچه ننر و لوس نمی خواندیم!

گویا ایشان یادشان رفته که چرا یک بلاگر در ایران با نام مستعار می نویسد! یکی نیست به ایشان بگوید شما مگر " حافظ و مولانا " بودید که چند سال پیش که ایران بودید با آی دی ( حافظ مولانا ) در چت روم ها پرسه می زدید! در این زمانه که بگیر و ببند وبلاگ هاست معنی این خوش خدمتی ها را نمی فهمم!
در این باره بخوانید:
جناب نبوی ... ریز می بینی ملت رو
وبلاگها هديه جديدى از استاد نبوى گرفتند
اما! اما
اگر بنا باشد یک وبلاگ، فقط یک وبلاگ را بین این همه وبلاگ انتخاب کنم که برای مردم این مرز و بوم کار می کند و دلش به معنای واقعی برای مملکتش می تپد ،آن وبلاگ« وبلاگ مهار بیابان زایی » ست. چرا که هر پست از این وبلاگ را می خوانیم می بینیم جناب « درویش » با دید ِ وسیع با اطلاعات قوی و با تخصص ِ تمام، نکاتی را زیر ذره بین می گذارد که شاید من پنجاه سال دیگر هم نفهمم چه بلایی بر سر این مرز و بوم آمده.
از خاکی که دارد بر باد می رود از هوایی که حق طبیعی هر بنی بشری ست از آن استفاده کند از طبیعت ویران شده مان از آب آشامیدنی مان از جان انسانها و حیوانات بی زبانی که مورد آزار قرار می گیرند
بارها خواسته ام به مشکلی که همشهریان من با آن چند سالی ست دست و پنجه نرم می کنند بنویسم اما مدرک مستندی نداشتم . در باره ی آب آشامیدنی اراک که با فاضلاب مخلوط شده . در این باره "جناب درویش" نوشته اند لطفا" لینک هایی که داده اند را با دقت بخوانید.
شاید در پست بعدی مشکلات دیگر همشهریانم را بنویسم. مدرک مستند هم ندارم اما خواهم گفت آنچه که مردم شهر مان را آزار می دهد.
به پاس زحماتی که ایشان برای میهن عزیزمان می کشند ،این ترانه رابه ایشان هدیه می کنم

میهن ای میهن

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 4:49 بعد از ظهر  توسط راوی 

ورود به وبلاگ جدیدم

آورده اند که در زمانهای دور در طایفه ی ما پیر مرد ساده لوحی زندگی می کرده که بسیار هم انسان نیک و خوش قلبی بوده.
یک جمله ی معروف از این آقا در طایفه ی مادری ما هست و آن هم:
« مُو یه ایراتی دارُم » « ایراتی = ایرادی ».
یعنی زمانی که بحثی،صحبتی می شده و ایشان مخالف بوده همیشه در آغاز صحبت هایش می گفته :
« مُو یه ایراتی دارُم »

می دانم الآن که خواهرم این پست را بخواند برایم پیغام می فرستد که : خدا خفه ت نکنه مینو! رفتی سراغ مُرده ها !؟
روح همه ی رفتگان شاد. یک مرتبه آمد به زبانم! چه می شود کرد!؟
حـالا!
« مُو یه ایراتی دارُم » !
و آن اینکه :
من اگر بخواهم لابلای نوشته هایم لینک وبلاگ دیگران را هم بدهم چه کسی را باید ببینم!؟
خوبه راحت باشم مگر نه؟ من که بدون نام بردن از دوستان نمی توانم پستم را تمام کنم،پس دوستانی که معترض بودند چرا وسط نوشته هایت لینک می دهی بی خیال شوند لطفا
اول یک جوک دست چندم برایتان بگویم تا بعد.
پیش از اینکه جوک را تعریف کنم این جمله را با ضرباهنگ تند و با لحنی حماسی بخوانید لطفا
«آونگ خاطره های ما، آگهی می پذیرد»

خوب چکار کنیم زندگی خرج دارد! چطور " یک پزشک " آگهی بپذیرد؟ آنوقت ما "قُدّ بازی " در بیاوریم! این هم از ناشی بودنمان! اولِ کار، رقیب معرفی می کنیم! ( حالا ما هم تو این هاگیر واگیر و بگیر و ببند وبلاگ ها وقت گیر آوردیم! )

و حالا جوک:
می گویند مرد مسلمانی به کلیسا می رود و به کشیش می گوید می خواهم مسیحی شوم. کشیش چراغ ها را خاموش می کند، دعا را می خواند و کار که تمام می شود چراغ ها را روشن می کند. مردی که تازه مسیحی شده بوده با دیدن روشنایی دستی به صورتش می کشد و با صدای بلند می گوید: اللـــــــــّــــــــــــهــــــــــــــــمّ صــــــــــــــــــلّ علــــــــــی مــــــــــحمـــّـــــــــد و آل محـــــــــــمــــــّــــــد!
حالا حکایت ِمن!
چون تایپ فارسی و علامت گذاری ها برایم در بخش مدیریت این وبلاگ کمی سخت است، برای هر پست ماجراها دارم! اول مطالبم را در بلاگفا می نویسم سپس کپی می کنم در وبلاگ جدیدم. اما هنوز برای نقطه گذاری و علامت گذاری در آخر هر خط مشکل دارم. لینک دادن های اینجا هم خیلی بیشتر از بلاگفا کار می برد و در این بخش نمی شود تقلب کرد و در بلاگفا لینکش را اضافه کرد. برای همین است می گویم حواله تان به حضرت عباس اگر لینک ها را سر نزنید! چون هم من ناشی هستم، هم با یک انگشت تایپ می کنم! و خلاصه نمی دانید چقدر وقت می گذارم خیر سرم!
ابتدا از وبلاگ خواهرم بگویم.
این خواهر ما که در وبلاگم با نام خواهر کوچیکه می شناسیدش نامش " افسانه " هست و در هلند زندگی می کند.یک وبلاگ خوشگل هم دارد اما از روزی که فهمید قرار است مادر شود وبلاگ نویسی را کنار گذاشت. یک سال است که ننوشته، اما قرار است بزودی پستی بنویسد هر چند کامنتش برای من فیلتر است. او فقط از رسم و رسوم و زندگی در هلند می نویسد. ( ای خائن وطن فروش! اگه به مامان نگفتم )
" گیسو "جان تو هم که در هلند زندگی می کنی، به قول جوان ها : دارَمت!
و باز دوستان سوال می کنندچرا وبلاگت زیاد پینگ می شود دلیلش این است که لینک روزانه که اضافه می کنم وبلاگ خود به خود پینگ می شود. عرض کرده بودم من بی تقصیرم روزی چند بار سر نزنید اگر به خاطر نوشته های گهر!بار من است.
دوستانی هم که در باره ی پینگ کردن وبلاگشان سوال می کنند سری به توضیحات این دوست مان بزنند.
چند پست قبل برایتان نوشتم که " کیا بهادری " دنبال گمشده اش می گردد! من ، چنان هر بار انتظار می کشم تا پست بعدی را بنویسد که خدا می داند.
" کیا " مانند بقیه ی همشهری هایم به من می گوید اینقدر اسم من را توی وبلاگت نبر! من نمی دانم ما اراکیها چرا اینقدر " قُدّ "هستیم! " یا ( غُدّ هستیم!؟ ).
در هر صورت من خیلی دوست دارم گمشده ی " کیا " روزی پیدا شود.

راستی قابل توجه دوستانی که در پست قبلی فکر کرده بودند دستی دور از آتش داشته ام در زمان جنگ! من ۷ سال از هشت سال ِ جنگ را در جنوب ایران زندگی کردم. منطقه ای نیمه جنگی! همین !گفتم که لال از دنیا نرم!
آن اوایل که " حمید رضای گل " این قالب را طراحی می کرد و من مرتب اذیتش میکردم که :
اینجاش اینجوری باشه ...اونجاش اونجوری باشه... از من خواست بخش های مختلف را برای پست هایم تعیین کنم و مثلا" این پست اجتماعی این پست موسیقی... گفتم "حمید رضا "جان ،پست های من اصلا" سر و ته ندارد! چنان آش همه چی قاطی ای هست که خودم هم حیرانم خواننده های خوبم برای چه به وبلاگم می آیند! هی! هی! هی! روزگار! این وبلاگ ثبت شدن داره!؟ نه!؟ خداییش!؟
خداوند همه ی ما را به راه راست هدایت فرماید. بگو آمــــّـــیـــــــــن!

تعدادی از دوستان از من سوال میکنند چگونه ترانه ها را از روی کاست به فایل ام پی تری تبدیل می کنی؟ در اینجا توضیح داده ام.

" به گیسو گفتم " دارَمت! " ترانه ی امشب هدیه به " نازنین گیسو ".
دلم به من دروغ می گه تو بر نمی گردی دیگه
فیلتر شدن وبلاگ ها و سایت ها هم از دیشب تا به حال دارد بیداد می کند

مشايي از عصر ديرينه سنگي : از: دکتر تورج پارسي

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 8:37 بعد از ظهر  توسط راوی 


اعدام صدام حسین و بازتاب آن.

عکس العمل ها متفاوت بود، و هر کسی از دریچه ی دید خودش به قضیه نگاه کرد. دلم می خواهد کمی به عقب برگردم به سالهای جنگ که همه مان به نوعی با مشکلاتش دست و پنجه نرم می کردیم.
یادم نمی آید چه سالی بود اما شب عید بود و همه در اراک مهمان خواهرم بودیم. زمان تحویل سال فردای آن شب حدود ساعت یک ظهر بود. همه ی افراد خانواده مان دور هم جمع بودیم.
بعد از شام بود که هواپیماهای عراقی آمدند و چند منزل مسکونی ( تقریبا" نزدیک به منزل خواهرم ) را بمباران کردند وحشت و سیاهی شهر را گرفته بود اما در دل تاریکی خیلی ها دوان دوان به محل حادثه می دویدند. یکی خواهرش در آن خیابان بود یکی مادرش ... هر کسی که عزیزی داشت می دوید اصلا" معلوم نبود کدام خیابان ها و کدام منازل بمباران شده...
به پیشنهاد خواهرم آن شب همه با هم در زیر زمین خانه ی خواهرم خوابیدیم و هیچکس به خانه اش نرفت و می گفتیم اگر قرار است اتفاقی ببافتد خوب است همه با هم باشیم.
... خوابیدیم و فردای آن شب همه با هم به طرف منزل پدری راه افتادیم تا سر ظهر و موقع تحویل سال آنجا باشیم.
نزدیکی های محله ی پدرم که رسیدیم خیابان حالت عادی نداشت و پلیس مرتب تذکر می داد آقا حرکت کن، خانم حرکت کن.
کمی که جلوتر رفتیم صحنه ای دیدیم که دل هر آدمی را به درد می آورد. تعداد زیادی " عراقی " مرد و زن و کودک درآنسوی خیابان در حرکت بودند. همه بی حس و حال، همه بی رمق ،با چهره های زرد و لباس های نامناسب برای آن هوای سوزدار. لباس ها پوشیده از خاک، پاهایشان را روی زمین می کشیدند از بس که ناتوان و خسته بودند ، خدا می داند لابد همه شان هم داغدار و یا عزیزی را گم کرده بودند. چند نفر ایرانی هم این افراد را اسکورت می کردند. نمی دانم پای پیاده به کجا می بردنشان،ما فقط دقیقه ای شاهد بودیم اما هر چه بود صحنه ای بود که تا عمر دارم از خاطر نمی برم .
من که همیشه زبانم بلای جانم است نتوانستم سکوت کنم و رو به  پلیسی که مرتب تذکر می داد حرکت کن کردم و گفتم :
آخه این زن و بچه ها ،اسیر کردن داشته!؟
پلیس گفت حرف زیادی نزن حرکت کن. حرکت کردیم و سعی کردیم حرف زیادی نزنیم چون باعث راه بندان می شدیم. بعد فهمیدیم که آنان اسیر نبودند، از آوارگان ( فکر کنم حلبچه ) بودند که به ایران منتقل شان کرده بودند. هیچوقت نگاه پر حسرت آن زن از یادم نمی رود که ما را توی ماشین نگاه می کرد.
به خانه آمدیم و یادمان رفت قرار است سال تحویل شود و همه با هم پیرامون این موضوع صحبت می کردیم و برای صدام حکم صادر می کردیم.
و حرفمان این بود که صدامی که با هموطن خودش چنین رفتاری می کند چگونه باید مجازات شود. هرکسی نظری می داد ...
من گفتم گلوله و اعدام کم است اگر صدام گیر من بیافتد یک گودال قیر داغ درست می کنم و از نوک انگشتان پایش آهسته آهسته در قیر داغ فرو می کنم. بعد بحث به شوخی کشیده شد و اینکه چگونه من صدام را با آن هیکل بلند می کنم و در قیر داغ فرو می کنم ...
اتفاقا" روزی که خبر اعدام صدام را شنیدیم اینجا همه دور هم جمع بودیم. همه مان از شنیدن این خبر تکان خوردیم و سعی کردیم هر کدام به گونه ای از اطاق بیرون برویم تا صحنه ی اعدام را نبینیم.
این احساس را زمانی هم که صدام دستگیر شد داشتم نه بخاطر دستگیر شدنش! بخاطر وضع فلاکت باری که داشت، او می توانست از " آدم " بودن خود استفاده کند و بشود اشرف مخلوقات.
حقیقتش را بخواهید فکر می کردم که در مورد اعدام صدام تنها من چنین احساسی داشتم به قول دوستی با خودم فکر می کردم آیا من بیمار هستم؟ من تعادل روحی ندارم؟ اما حالا که مطالب دوستان را می خوانم می بینم خیلی ها همین حس مرا داشتند.
اما یک نکته را دوست دارم اضافه کنم و آن اینکه آنجا که " اکبر گنجی " می گوید" ببخش و فراموش نکن" و بخاطر این حرف خیلی ها دورش خط کشیدندمنظورش همین بود!
بله! همین!
ما مردمان با عاطفه ای هستیم آنقدر عاطفی که از اعدام شدن کسی قلبمان می لرزد که مملکت مان را به خاک و خون کشید پس چگونه است که با این سخن " گنجی " مخالفیم!؟
این بحث نیاز به توضیحات بیشتری دارد اما با این جمله ختم می کنم :
" گنجی " تا آخر خط را خوانده بود و این جمله ی فیلسوفانه را گفته بود، و چنان شد که برخی خونش را مباح دانستند! " مطمئنا" همه ی ما روزی خواهیم بخشید گر چه فراموش نمی کنیم.

و ترانه ی امشب را به نازنین " ناز خاتون " هدیه می کنم .
بذار توی کتاب کهنه ی عشق یه قصه هم از من و تو بمونه
من هر چه ترانه هدیه می کنم همچنان هفتاد هشتاد تا عقب هستم و باور کنید یکی از دغدغه های وبلاگی ام این است که هدیه به دوستان دیر شد! همچنان که برای کامنت هاتان شرمنده ام می کنید بی دریغ بی توقع پاسخ
از همه تان ممنونم که همینجور که هستم قبولم می کنید

همینجا از دو نازنین " خورشید خانم " و" زیتون " عذر خواهی می کنم که در بازی یلدا از من دعوت کرده بودند و من متوجه نشده بودم ،من فقط کسانی که برایم کامنت گذاشته بودند را دیدم.
و همچنین از چندین بلاگر خوبی که دوست داشتم دعوتشان کنم اما فرصت زیادی نداشتم تا لینک دهم و دعوت کنم همان پست را هم با عجله و تند تند نوشتم.
دوست دیگری بازی یلدایی بلاگر ها را در یک وبلاگ جمع آوری کرده دوست داشتید سر بزنید
از این پس برای دوستانی که نمی توانند وارد وبلاگ جدیدم شوند پست ها را در همینجا هم منتشر می کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 11:16 بعد از ظهر  توسط راوی 


برای اینکار یک ضبط صوت لازم است که میکروفون روی آن نصب می شود. و یک سیم رابط که یک طرف آنرا به ضبط صوت ( همان قسمتی که میکروفون را نصب می کنیم ) متصل کرده و سر دیگر آنرا به " کِیس " وصل می کنیم به ( لاین این ) .  
در اینصورت صدای ضبط باید از اسپیکر ها شنیده شود. 
من برای اینکار از نرم افزار " جت آدیو " استفاده می کنم، روی جت آدیو قسمت " رکورد " کلیک می کنیم یک صفحه باز می شود که در آن صفحه به چند نکته باید دقت کنید . 
چون سیم را به لاین این نصب کردیم بنابراین لاین این را در صفحه ی جدید تیک می زنیم. سپس جایی را در یک فولدر مشخص می کنیم نام ترانه ... را تایپ می کنیم. نوار را آماده می کنیم ( داره میشه دستور آشپزی! ) به محض اینکه ترانه آغاز شد استارت را می زنیم. و ترانه که تمام شد استُپ را می زنیم. راحت است اما وقت گیر.   
این را یادتان باشد که نوع فایل را هم  حتما"خودتان انتخاب کنید.  
فقط چند دقیقه وقت بگذارید و همین مطلب را مرور کنید باقی را خودتان به تجربه یاد می گیرید، با دکمه های تنظیم صدای ضبط صوت و جت آدیو هم آنقدر کلنجار بروید تا صدای مطلوب شنیده شود.  
به قول آشپز باشی : نوش جان. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 8:52 بعد از ظهر  توسط راوی