ورود به وبلاگ جدیدم
پاسخ تعدادی از عزیزان را که لطف کردند و برایم نوشتند را با دقت خواندم. ابتدا تشکر می کنم از دوستانی که وقت گذاشتند و نظراتشان را گفتند چه آنان که با نظراتشان موافق بودم و چه آنان که با برخی نکاتشان مشکل داشتم از همه ممنونم.
از بسیاری نظرات آموختم حتی از آنان که با نکته هایی از گفته هاشان مخالفم
ببینید عزیزانِ من، شما شرایط زندگی خودتان را بهتر می دانید و حرف من هم این نبود که چرا رفتید؟ چرا تبعید شدید!؟ چرا به رفاه خودتان اولویت می دهید و... و... و...
در این که وارد شدن به این بحث بدون در نظر گرفتن حکومت کاری ست دشوار بر آن واقفم و با عنوان کردن این نکته می خواستم پاسخ ها را به جهتی سوق دهم که مسائلی خارج از حکومت مطرح شود تا ببنیم می توان نتیجه ای گرفت اما در معدود کامنت ها مسائلی عنوان شد که ناچارم من هم بحث را به سمت دیگری سوق دهم و در آخر پست هم به شما عزیزان بگویم که هدف من از سوال های پست قبلی چه بود.
یکی از نکاتی که در پاسخ ها خواندم مربوط بود به بحث مسائل فرهنگی اجتماعی و اینکه فرهنگ و جامعه در ایران چنین است و چنان است
ممکن است شما صحیح بگویید اما می خواهم بدانم آیا ما ایرانیان سرتا پا ایراد هستیم و غیر ایرانیان همه " تخم دُل دُل اند و شکم زا بلبل!؟ آیا ما ایرانیان خصوصیات اخلاقی مثبت نداریم؟ اگر نداریم پس چگونه مهاجرین ما توانستند با اینهمه تفاوت فرهنگی دیار غربت را تاب بیاورند!؟
و آیا
روزی خطی کشیده شد و گفته شد متمدنین و با فرهنگها از ایران خارج شوند و کسانی در ایران بمانند که نمی توانند خودشان را با فرهنگ و آداب صحیح وقف دهند؟
همانگونه که در پست قبلی اشاره کردم که خارج نشینان ایرانی پاره ی تن کسانی هستند که در ایران زندگی می کنند اکنون هم می گویم تمام کسانی که در ایران زندگی می کنند همان جامعه ای ست که عزیزان مهاجر از آن برخاسته اند یعنی در یک جمله از یک فرهنگ و آداب برخوردار هستیم حالا کم و زیادش و بحث خانواده ها ،خارج از بحث ما است.
اما افرادی، روزی رفتند و بنا بر شرایط محیط تغییر کردند و نمی توان گفت صد در صد به از آن شدند که بودند یا بالعکس.
ما ایرانیان ( از جمله خود من که دارم اینها را می نویسم ) خودمان را زیر ذره بین می گذاریم و دیگران را نه! تا به حال کدام ملت را دیده اید که اینچنین خودشان را به اخلاق های نا صحیح متهم کنند و به دیگر ملت ها به چشم صد در صد مثبت نگاه کنند؟ نا صحیح که می گویم منظورم حرفهایی ست که می شنوم. ما ایرانیان چنین ما ایرانیان چنان...
متهم هم که می گویم نه این که چنین صفاتی در برخی افراد وجود ندارد اما گفتنش و تکرار کردنش و خودمان را مبرا از این عیوب دیدنش مدّ نظرم هست.
من تا کنون به هیچ کشوری سفر نکرده ام اما با اروپائیانی که به ایران آمده اند زیاد ارتباط داشته ام و البته که زبانشان را هم نمی دانم اما وَاللهِ و باللهِ رفتار و حرکاتی از آنان دیده ام که مایه ی خجالت جامعه ی بشریت است، کشورشان را کار ندارم. اتفاقا" اینها از افراد فرهنگی و با سواد بوده اند و از چندین کشور هم!
این تنها شما که در خارج از ایران زندگی می کنید نیستید که نگاهی اینچنین به هموطن خود دارید که بسیار دیده ام در همین ایران افرادی که هنوز بدتر از من رنگ خارج را ندیده اند اما تکیه کلامشان این است:
اصلا" همه ی ایرانی ها ...خانمهای ایرانی ... مردهای ایرانی... گویی خودش از دیار دیگری ست!
یکی نیست از اینان سوال کند آقا!؟ با چند خانم غیر ایرانی معاشرت داشته ای که چنین بر خانم های ایرانی می تازی؟ یا خانم !؟ با چند مرد غیر ایرانی تجربه ی دوستی نزدیک داشته ای که همسرت را با مردهای خارجی مقایسه می کنی و به نتیجه می رسی که مردهای ایرانی فلانند و بهمانند!؟
چندی قبل به یکی از مراکز " دولت الکترونیک " مراجعه کردم ( در این مکان کار ِ پاسپورت و گواهینامه را انجام می دهند ) آقای جوانی به همراه همسرش برای گرفتن پاسپورت مراجعه کرده بودند، توجه کنید! تمدید نه ها! گرفتن پاسپورت برای اولین بار.
آقا یک جفت کفش کتانی پوشیده بود از آنها که چراغش پشت قوزک پا روشن می شود موهای نسبتا" بلند اما گگوری مگوری با یک مدل عجیب غریب و یک تی شرت که رویش نوشته بود " آی لاو یو " چند دستبند و انگشتر مکش مرگ ما و یک کیف سامسونت در دست که خیلی با ظاهرش جور در می آمد!...
همسرش هم یک شلوار جین با یک جفت کفش پاشنه بلند مجلسی بَر َق و بوروق دار از آنها که خوانندگان غربی در کنسرت ها به پا می کنند و یک روسری زر زری دار و یک مانتوی کوتاه تنگ و البته دست ها هم گویا یرقان گرفته بودند از بس که زرد بودند تا نزدیکی های آرنج پر از النگو و از سبز و سرخ و آبی هایی که بر صورت مالیده بود چه بگویم؟ ... خودتان قیافه هاشان را تصور کنید و حدس بزنید با فروش چه نوع محصولی هزینه ی سفر به خارج را مهیا کرده بودند!
مدارکشان را که روی پیشخوان گذاشتند مسئول مربوطه شناسنامه ی آقا را برداشت و نشانش داد و با حالتی گفت:
این چرا اینجوریه!؟
شناسنامه جیگر زلیخا که بود هیچ ، لکه هایی چون چربی آبگوشت و جای ته استکان چای و ...
این آقا همینجور که نوک کتانی اش را به زمین می کوبید خندید و گفت :
ما ایرانی ها بی سلیقه ایم دیگه، ها ها ها
من که کنارش ایستاده بودم نتوانستم طاقت بیاورم گفتم آقا!؟ صبر کن اقلا" پات رو از ایران بذاری بیرون اونوقت کله پاچه ی ایرانی جماعت رو بار بذار!
بله ! اینگونه نگاه ِ از بالا انداختن به دیگر افراد و اینکه ما ایرانیان چقدر سمبل صفاتیم فقط از زبان برخی خارج نشینان شنیده نمی شود بلکه گفتن آنان بیشتر به چشم می خورد به وقتش همه مان تافته ی جدا بافته ایم و بقیه فلان.
و اما چرا بحث پست قبلی را پیش کشیدم؟
آنچه من را نگران می کند میل شدید مهاجرت است که این سالها یقه ی جوانان را گرفته مخصوصا" پسران و می توان گفت اکثریت آنان پسران جوانی هستند که تا کنون پایشان را از ایران بیرون نگذاشته اند و به نظر شما این جای نگرانی ندارد؟
آیا به واقع هر کسی که از ایران مهاجرت کند رفاه و خوشی و امکانات در انتظارش است؟
می توانم بگویم از زمانی که وبلاگم پا گرفته و دوستانی در این کشور آن کشور پیدا کرده ام نامه هایی از جوانان سر در گم برایم می آید که اکثرا" چنین می گویند: دیگر به آخر خط رسیدم باید برم...
و بارها از من خواسته اند که از دوستانی که در خارج از کشور دارم سوال کنم که چگونه بروند چگونه مستقر شوند و چگونه به چنین بهشت برینی دست پیدا کنند...
اولین نامه را که گرفتم بنابر خیرخواهی و کمک به او قول دادم تا از دوستی که در فلان کشور است و همیشه هم کبکش خروس می خواند سوال کنم تا راه و چاه رفتن به آن کشور را به این جوان ِ به آخر خط رسیده نشان دهد.
چه پاسخی گرفتم!؟
از اول تا آخرش آه و ناله بود که زندگی در اینجا سخت است و صدای دهل از دور خوش است و اینجا چنین است و چنان است و به این جوان بگو « همه که نباید از ایران خارج شوند »!
این جمله ی آخرش منو کشته!
از آن به بعد پشت دستم را داغ کردم که چنین سوالاتی را نپرسم و با یک جمله از نگارنده ی نامه عذرخواهی کنم و بگویم که خودت تحقیق کن من نمی توانم کمکی به تو بدهم.
من دوست دارم در وبلاگ ها واقعیت ها نوشته شود و همانجور که از رفاه و امکانات صحبت می شود از آن چیزهایی که خود بهتر از من می دانید هم بنویسید تا این جوانان هم تکلیف خودشان را بدانند.
همین دختر خودم در سن شانزده هفده سالگی خیلی دوست داشت که از ایران مهاجرت کند اما این چند سال اخیر هر سفری که به هر کشوری رفت و برگشت گفت چه خوب شد که من بی گدار به آب نزدم و از ایران نرفتم ، من فکر نمی کنم بتوانم برای زندگی ِ دائمی جایی غیر از ایران را انتخاب کنم.
اینکه جوانی بیاید و خودش تجربه کند خیلی خوب است اما آیا همه این امکان را دارند؟ ترس من از مهاجرت افرادی ست که می روند و پشیمان می شوند و دیگر نه راه پس دارند و نه راه پیش.
این را هم باید در ابتدا می گفتم اضافه کنم من دوست ندارم چهره ی جماعت ایرانی به دست خود ایرانی زشت نشان داده شود ، این که در فیلمی به ایرانی اهانت می شود را معترض می شویم و بمبارانش می کنیم و خوب هم می کنیم اما بیشترین ضربه را ما از خود می خوریم، از خود!
بد نیست بدانید هستند افراد غیر ایرانی ای هم که زبان فارسی را خوب می دانند و برخی وبلاگ ها را هم می خوانند. از جمله یک آقای آلمانی که فارسی را خوب می داند و این را می دانم که وبلاگ من و آقای " عباس معروفی " را می خواند. این را محض آبروداری عرض کردم!
کامنت های این پست را فقط به این دلیل غیر فعال می کنم که اگر در ادامه حرفی بود و دوستان خواستند نظراتشان را بگویند در همان پست قبلی ادامه داده شود که بهتر بتوان جمع بندی کرد و نتیجه گرفت
جدا" کامنت ها خواندن دارد اگر نخواندید بخوانید و با دیدگاه های مختلف دوستان آشنا شوید . برای من که خیلی جالب بود فقط افسوس که زمان خوبی را برای این گفتگو انتخاب نکردم از هر نظر زمان خوبی نبود شاید بعد از عید اگر تمایل داشتید این بحث را ادامه دهیم که حرفهای ناگفته بسیار دارم و دارید
و این ترانه را هدیه می کنم به
مینوی عزیزم . که خیلی دوست داشتم نظرش را به عنوان یک مهاجر ایرانی بنویسد و ننوشت
ای خدا بهار اومد گل من نیومد