تبليغاتX
آونگ خاطره‌های ما

آونگ خاطره‌های ما

دار، آونگ خاطره‌های ما، در ساعت تاريخ بود. ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. (سال بلوا، عباس معروفی)

گفتگوی جنجالی و جالب فرزاد حسنی با سردار رادان
قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم


قسمت چهارم

قسمت پنجم

لینک ها از بالاترین

احضار رييس شبكه سه بخاطر كوله پشتي

فرزاد حسنی جان اگر در عمرت یک کار قشنگ کرده باشی همین کار دیشبته نگران نباش داریمت!

ورود به وبلاگ جدیدم

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 3:27 بعد از ظهر  توسط راوی 

ورود به وبلاگ جدیدم

چندی قبل « نشریه ی گل آقا » از تعدادی بلاگر سوالاتی پیرامون سفر و گردشگری پرسید و بلاگرها هم پاسخ دادند. در پاسخ به این سوالات من هم نظرات خودم را گفتم که در بخش " ویژه نامه ی " این نشریه منتشر شد.
ابتدا به این ۶ سوال توجه فرمائید و خوشحال می شوم نظرات شما را هم پیرامون این مسئله بدانم.
سوال ها این بود:

1- چرا با وجود اين همه جاذبه‌هاي طبيعي و تاريخي در كشورمان، باز هم از نظر وضعيت صنعت توريسم و گردشگري از كشورهاي ديگر عقب هستيم؟
2- بعضی‌ معتقدند نباید نام و نشانی مکان‌های بکر را به مردم اعلام کرد چون به آثار فرهنگی و طبیعی لطمه وارد می‌شود. نظر شما چیست؟
3- پنج جاي شهر شما كه آنها را نديده نبايد از دنيا رفت؟! ( یا پنج جای کشورمان یا جهان!)
4- مقصد را بيشتر دوست داريد يا راه را؟
5- « به سفر رفتن» و « از سفر بازگشتن»، موقع دومي چه احساسي داريد؟
6- حكايت « سفر كردم كه از يادم بري، ديدم نميشه» را در هيچ سفري تجربه كرده‌ايد؟

و من هم چنین پاسخ دادم:

1- در این که میهن عزیزمان از نظر آثار تاریخی و جاذبه‌های طبیعی کشوری‌ست کم نظیر هیچ شکی نیست، اما موانع برای جذب توریست بسیار است که به چند نکته از آن اشاره می‌کنم.
مهم ترین مسئله ای که خارجیان را برای آمدن به ایران دچار تردید می کند این است که قوانين برايشان مبهم است.
و واضح و روشنتر بگویم خودشان را در مقابل قوانین ما در امان نمی بینند.
مسئله دیگري که باز مانع آمدن آنها می شود قانون حجاب است.

دیگر اینکه مگر آیا مسلمانانی که به کشور های غربی سفر می کنند کسی آنها را وادار به برداشتن حجاب می کند!؟
باید این نکته را بدانیم که گروهی به قصد تفریح از کشورهای دیگر دیدن می کنند و گروهی دیگر به قصد آشنایی با آثار تاریخی و منابع طبیعی آن کشور.
برای کسانی که به قصد تفریح به کشور ما بیایند می توان گفت اصلا شرايط و امكانات كشورهاي ديگر (حتي كشورهاي منطقه خودمان) را نداريم.
و اما برای توریست ها چه داریم؟
هم آثار باستانی کم نظیر زیاد داریم و هم بخاطر تنوع آب و هوایی در کشور منابع طبیعی خاصی داریم اما آیا اینها کافی ست؟
مسلما" تا زمانی که ما نحوه جذب توریست را به شکل منطقی اجرا نکنیم آثار و بناهای تاریخی بی نظیرمان آنطور که باید و شاید بازدید کننده نخواهد داشت. این که یکی دو هتل چهار ستاره و پنج ستاره در کنار این اماکن بنا کنیم که نشد کار! متاسفانه تمام مسئولین و سرمایه گذاران ما همه هم و غم خود را در ساختن هتل‌های 4 ستاره و 5 ستاره به کار گرفته‌اند و این در حالی‌ست که اینگونه هتل‌ها بیشتر مورد استفاده کسانی ست که به قصد تفریح سفر می کنند.
البته که توریست هم امکانات رفاهی نیاز دارد که می شود با هتلهای ارزان قیمت تر این مسئله را حل کرد.
اکنون هتل های ارزان قیمت ما همان مسافرخانه‌های قدیمی و فرتوت است که از نظر جنبه‌های بهداشتی و رفاهی وضع نامطلوبی دارند.
ما با دارا بودن این ثروت ملی می توانیم با کشورهایی مانند ایتالیا و یونان رقابت کنیم که اگر این اتفاق می‌افتاد می توان گفت در آمد حاصل از صنعت گردشگری مان بسی فراتر از درآمد حاصل از نفت می بود.
ما آثار باستانی مان را به امان خدا رها کرده و انتظار داریم سیل توریست به ایران سرازیر شود
ما ثروت خدادادی و آثار باستانی زیادی داریم که متاسفانه با بی توجهی مسئولین شاهد ویرانی آنها نیز می باشیم و هی هتل می سازیم! برای چه کسی!؟ خدا می داند.
به در آمد نفت تکیه کرده و غافل از اینکه روزی همین موهبت به پایان می رسد پس باید چاره اندیشی کنیم برای کسب درآمد از جذب توریست.
در جایی خواندم که سال گذشته در آمد کشور یونان از بازدید توریست‌ها بیش از درآمد نفت کشور ما بوده است. و در آمد حاصل از صنعت توریسم ما...!؟
یک نکته ی مهم دیگر اینکه کسانی که در اماکن دولتی باید پاسخگوی توریست باشند به زبان انگلیسی آشنایی کامل ندارند به عنوان مثال مستند می توانم از تمدید ویزا در اداره گذرنامه اشاره کنم.
تبیلغات و اطلاع رسانی به طرز اسف باری ضعیف است .حتی کتاب های راهنماهای سفر به ایران بسیار قدیمی است و به کندی به روز می شود.
در پایان این بخش خوب است این را اضافه کنم که تمام افرادی که از ایران دیدن کرده اند و ما شاهد آن بودیم، نه تنها از سفرشان به ایران پشیمان نشده اند بلکه با آرزوی اینکه به زودی به ایران برگردند ایران را ترک کردند و بعضاً با چشمان اشکبار که تحت تاثیر مهربانی های مردم ایران بوده اند و نیز غذاهای خوشمزه ایرانی برای آنان جالب بوده است.
به امید روزی که در کنار مهربانی مردم کشور مان با افراد خارجی توجه مسئولین گردشگری به گونه‌ای شود که دیدار از آثار تاریخی کشورمان برای توریست‌ها یک اتفاق بی نظیر به حساب آید و ضعف‌ها و کاستی‌ها مانع از آن شود که آثار باستانی مان آنگونه که باید به چشم نیاید.

2- این خود یکی از کج سلیقگی‌هایی ست که در مورد گردشگری و صنعت توریسم اعمال می‌شود و به جای اینکه بیایند و از نظر حفاظت و امنیت اماکن تاریخی تدابیری اتخاذ کنند مردم را از دیدن این آثار محروم می کنند .
اگر سازمان میراث فرهنگی متعهد باشد ( که نیست! همین آبگیری سد سیوند نمونه بارز آن است ) باید بلافاصله پس از کشف چنین اماکنی آستین بالا بزند و آن مکان را برای بازدید علاقمندان آماده کند.

3-من که تا به حال پایم را از ایران بیرون نگذاشته‌ام بنابر این فقط در مورد ایران می توانم نظر بدهم. هر چند که این سوال شما کمی اغراق درش هست و کمی دست و پا گیر است اما می توانم به این 5 مکان و یا شهر اشاره کنم:
مرداب انزلی
یکی از مفرح‌ترین و به یاد ماندنی‌ترین خاطرات من رفتن به مرداب انزلی ست. این مرداب چه دارد که هر چه غم داری فراموش می کنی و حس پرواز داری؟
شهر ماسوله
یکی از عجیب ترین شهرهای دنیا که باید دید و احساسش کرد .
پاسارگاد
یکی از کهن ترین و دیدنی ترین آثار باستانی که آدمی را به حیرت وامی‌دارد .
میدان نقش جهان
سه سال در اصفهان زندگی کردم و یکی از لذتبخش ترین و آرامبخش ترین لحظات من در آن دوران زمانی بود که از ارتفاع ساختمان‌های اطراف به میدان نقش جهان نگاه کنم.
کویر لوت در شب
چه بگویم از کویر لوت در شب که پر از رمز و راز است وقتی چشم به آسمانش می دوزی انگار آرامش دنیا از آن توست
4- بستگی دارد کدام راه و کدام مقصد باشد . مثلا" در خطه شمال آدم از لحظه لحظه مسیری که می رود لذت می برد، اما اگر قرار باشد مثلا" از تهران به شیراز سفر کنم دوست دارم هر چه زودتر به مقصد برسم.
5- هر سفری حس و حال خودش را دارد نمی توان در یک یا چند جمله آنرا بیان کرد اما هر سفر تازه ای که می روم خوشحالم که فرصتی پیش آمد تا شهری ... دیاری ... آبادی اي را ببینم و با زندگی ساکنینش آشنا شوم.
6- در این مورد چیز خاصی به نظرم نمی رسد .
در پایان دوست دارم این را اضافه کنم که ای کاش افرادی که دارای صلاحیت ، ذوق و سواد هستند بر مسند امور گردشگری بنشينند تا وضعیت صنعت توریسم مان تا به این حد اسف بار نباشد.
نظرات دوستان دیگر را هم در بخش بگو مگو بخوانید

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 11:34 بعد از ظهر  توسط راوی 

مه ِروشن میان اختران پنهان نمی مـــانــــَـــد!
میان شاخه های گل مشو پنهان، که پیدایی
!

 

چندی قبل " علی باصفا " که خانه اش پاتوق شیرازی های با صفاست ترانه ای برایم فرستاد که بیش از سی سال بود نشنیده بودمش و اصلا" یادم هم نبود چنین ترانه ای روزی روزگاری ورد زبانم بوده.
در این فضای سرد وبلاگشهر گمان می کنم با این ترانه کمی آرام شویم.

تو این دنیـــای دیوونه
فقط عشقه که می مونه

« ننه کاشکی تو هم وبلاگ داشتی » یکی از زیباترین نوشته های علی باصفاست
جالبتر اینکه ننه ی علی هم به نامه ی علی پاسخ داده!
ورود به وبلاگ جدیدم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 1:55 قبل از ظهر  توسط راوی 

به مقابل دو چشمم، چشم سیاه نشسته
به کمند زلف لیـــــــــلا من ِ ناتوان نشسته


آدم را هوایی می کنند آقاجان! آدم را هوایی می کنند!
دو تا از بر و بچه های خوب " بالاترین " را عرض می کنم.
" آرش گل " و " واحه ی ماه ".

" آرش " لینک یکی از ترانه های استاد دولتمند را به بالاترین داده بود و " واحه " هم زود خبرم کرد که چه نشستی " مینو " که این ترانه خوراک توست!
گفتم حالا که اینطور شد " دولتمند بارانتان " می کنم!

امان از زمانی که بروم توی حال و هوای ِ گوش کردن به صدا و ساز ِ" استاد دولتمند "، مگر به این راحتی می توانم از آن حال و هوا بیرون بیام!؟ تا چند روز هیچ موسیقی دیگری نمی توانم گوش کنم.
چند ترانه از استاد اینجا هدیه می کنم به علاقمندان " استاد دولتمند " مخصوصا" « واحه » و « آرش »
البته با اجازه ی استاد، قبلا"خود ِ استاد اجازه داده اند و روزی با لهجه ی شیرین تاجیک گفتند: « تو از من ایجازه نگیر ».

یادتان هست روزی برایتان نوشتم که در یکی از کنسرت هاشان به خاطر حضور مادرم در کنسرت ترانه ای برای مادرم خواندند؟ آن روز که آن پست را نوشتم ترانه را نداشتم تا بگذارم گوش کنید حالا بشنوید:
از ثروت و ز شهرت گر به فلک زنم سر
تعظیم می کنم باز در پیش پای مادر


بگذارید پیش از شنیدن ترانه های بعدی یک خاطره از یک کنسرت ایشان در فرانسه برایتان نقل کنم که خودشان برایم تعریف کردند.
این را ابتدا توضیح دهم که استاد دولتمند در نواختن سازهای بسیاری مهارت دارند اما ساز اصلی ایشان " دو تار " و قیچک " و " سه تار " است. گاه قیچک و گاه دو تار...
می گفتند برای اجرای کنسرتی در " فرانسه " دعوت شده بودم.

زمانی که وارد فرانسه می شوند و خانمی که مسئولیت برگزاری کنسرت را داشتند به استقبال ایشان و گروه شان می روند ( نام آن خانم را فراموش کردم ببخشید ) در طی مسیری که می آمدند همینطور که با هم صحبت می کردند معلوم می شود که استاد به عنوان ساز اصلی " دو تار " با خودشان آورده اند و از " قیچک " خبری نیست و این در حالی بوده که خانم... عکس هایی که برای تبلیغ کنسرت پخش کرده بوده استاد را در حال نواختن " قیچک " نشان می داده.
استاد می گفتند خانم... خیلی نگران شدند و چکنم چکنم و اینکه مردمی که به کنسرت می آیند انتظار دارند شما قیچک بنوازید...
القصه... استاد ادامه دادند که به خانم ... گفتم :« تو برای چه اینهمه غصه می خوری!؟ نگران نباش، همه چیز درست می شود.
همان شب استاد دولتمند به خانه ی یکی از موسیقیدان های ایرانی ِ ساکن فرانسه و با هم شروع می کنند به ساختن " قیچک " آنهم در فرانسه!
می گفتند خانم... شگفت زده شده بود و می گفت باورم نمیشه که در این مدت کوتاه بدون امکانات چنین قیچکی بسازید.
و آن کنسرت با " قیچک "دست ساز خود ِ استاد بسیار مورد توجه قرار می گیرد.

و این هم چند ترانه ی دیگر با صدای استاد:

ای که با سلسله ی زلف دراز آمده ای
فرصتت باد که دیـــــــــوانه نواز آمده ای


چین و چین و چین و چین
زلــــــــف تو پر چین و چین


چشمی که ندارد نظری حلقه ی دام است
آن لب که سخن سنج نباشد لب بام است


به مطلب می رسد جویای کار آهسته آهسته

ز دریا می کشد صیاد ، دام آهسته آهسته

به مغرب می تواند رفت در یک روز از مشرق

گذارد هر که چون خورشید گام آهسته آهسته

اگر چه رشته از بار گهر به جان لاغر شد

کشد از مغز گوهر انتقام آهسته آهسته
این ترانه را در آرشیو ترانه های وبلاگم شنیده بودید قبلا"

تصاویری از استاد دولتمند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 9:30 بعد از ظهر  توسط راوی 

ورود به وبلاگ جدیدم

صحبت از موسیقی مقامی و محلی که می شود روحم به خطّه ی خراسان پرواز می کند . " دو تار خراسان "! خراسان ِ جنوبی و شمالی اش فرق نمی کند. گاه فکر می کنم شاید روزی روزگاری در گذشته های دور در خراسان می زیسته ام! نمی دانم هر چه که هست با موسیقی مقامی خراسانی انس و الفتی دارم که نمی توانم توصیفش کنم، با موسیقی مقامی خراسان حس پرواز دارم.

مگر می شود نام موسیقی مقامی  و محلی به میان آید و حرفی از کمانچه کش های لُر و موسیقی دلچسبشان نگفت!؟
با شنیدن موسیقی لُری از خود بیخود می شوم با ترانه های شادشان شادی سراپای وجودم را می گیرد و با موسیقی و ترانه های غمگین شان سیر دل عقده خالی می کنم،سیر ِدل ها!

چند روز قبل آقای " ناصر خالدیان " نویسنده ی وبلاگ " نقطه ته خط " فراخوانی دادند و از بلاگر ها دعوت کردند که هر کسی مایل و مشتاق است قطعه ای، آوایی، ترانه ای از موسیقی مقامی نقاط مختلف ایران برای ایشان بفرستند تا آنها را گردآوری کنند و برای علاقمندان در وبلاگشان بگذارند.

ضمن تشکر از این حرکت زیبای آقای " خالدیان " دوست دارم به یک نکته اشاره کنم و آن این که بهتر می بود که ایشان در همان پست یک یا چند اثر را در وبلاگشان می گذاشتند تا بلاگر ها بیشتر سر ذوق بیایند بلکه مجموعه ی نسبتا" کاملی در وبلاگ ایشان جمع آوری شود.
با اینکه ایشان گفته بودند آثار را برایشان با ایمیل بفرستیم من ترجیح دادم این دو ترانه را در وبلاگ بگذارم و بقیه را سر فرصت برایشان ایمیل کنم.
موسیقی خراسانی:
"انتظار "با صدای " حسن عابدینی "

موسیقی لُری :
" کم بُو دیره "با صدای " محمد میرزاوندی ":

در میان خوانندگان خوب وبلاگم چند خواننده از استان لرستان دارم دوست دارم این پیغام را برای آقای " محمد میرزاوندی " در وبلاگ بنویسم شاید که این عزیزان پیغام من را به ایشان رساندند،کسی چه می داند!
هر کدام از شما عزیزان اگر آقای" محمد میرزاوندی " را دیدید سلام من را به ایشان برسانید و بگویید آن شب که در تلویزیون کارهای زیبای خودتان را می شنیدید و اشک می ریختید تنها نبودید ... ما هم با شما اشک می ریختیم که این حنجره ی خوش نوا خاموش شد اما ترانه های ماندگاری با صدای خوش شما در تاریخ موسیقی محلی و مقامی ما ثبت و ماندنی شد که از هر خواننده ای برنمی آمد!

پ.ن
از دوستانی که " روز زن " را تبریک گفتند تشکر می کنم و من هم این روز را به همه ی زنان امروز و زنان فردای میهنمان تبریک می گویم.

پ.ن ۲
اگر گفتید نویسنده ی وبلاگ " بی سروته " کیه!؟  

و امیدوارم پ ن . آخر باشه! چرا حرف آ در عنوان پست های من ا نوشته میشه؟ بخدا من کلاه آ رو میگذارم!.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 5:4 بعد از ظهر  توسط راوی 

ورود به وبلاگ جدیدم
حدود چهارده پانزده سال پیش یکی از همسایگان خوب قدیمی مان از دنیا رفت. اینکه می گویم خوب ،براستی خانواده ای بودند با اصالت، آرام ،نجیب و فروتن.
وقتی پدر خانواده فوت کرد هیچگونه مجلس ترحیم برای ایشان برگزار نشد چون خودش وصیت کرده بود. وصیت نامه ی ایشان که در قالب شعر بیان شده را در کتابی یافتم که عینا" اینجا می نویسم.
نام ایشان " آقای محمد حسن فیروزه " بود که از افراد خوشنام و سرشناس " اراک " بودند.

« وصیت نامه »

این وصیت نامه را یاران و فرزندان من
تا شوم خرسند ،خواهم از شما اجرا کنید

دوستان ، خویشان ، عزیزان ، سروران ،آزادگان
با عنایت لحظه ای شعر ِ مرا إصغا کنید

زین جهان چون در گذشتم جسم بی روح مرا
سوی گورستان برید و دفن در صحرا کنید

چند سالی بوده ام من جزئی از جمع شما
وقت آن آمد مرا از جمع ِخود منها کنید

عازم دیدار یارم بعد ِ هجر ِ سالها
پاسپورتم را برای این سفر ویزا کنید

مُهر انالله و انا الیه راجعون
خورد بر من،این سند را هم شما امضاء کنید

مرگ چیزی نیست غیر از یک تحول در حیات
تا شما این جابجائی را چه سان معنا کنید

چیست حاصل نور چشمان در زمان ِ مردنم
پیکرم را در میان بگرفته و غوغا کنید

شادمانم، چون به جا نگذاشتم از خویشتن
ثروتی تا بر سر ِ تقسیم آن دعوا کنید

مُردنم خواهم بماند در سکوتی با شکوه
روز ِ مرگ ِ من مبادا مجلسی بر پا کنید

نیستم راضی که اوقات عزیز خویش را
صرف ِ دعوت از برای قاری و مُلاّ کنید

پخش اعلامیه و اظهار همدردی خطاست
مصرف کاغذ چرا در موردی بیجا کنید

احتیاجی بر نماز وحشتم نَبوَد که هیچ
گاه از مردن نترسیدم چرا پروا کنید

دسته ی گل،تاج گل بر خاک افکندن چه سود
با گل ِ زیبا چرا رفتار ِ نازیبا کنید

این مسائل ناقض ِ درویشی و وارستگی ست
دست و پای خویش از قید مراسم وا کنید

هست این آلودگی ها زاده ی حرص و نیاز
شستشوی روح در دریای استغنا کنید

بهتر آن باشد که با دست فتوّت بی ریا
مستمندان را به لطف خویشتن ارضا کنید

یا به شرکت در امور علمی و آموزشی
سهمی از فرهنگ ِ کشور را ز نو اِحیا کنید

گر که می خواهید بر خاکم گُل افشانی کنید
غنچه ی لب را چو گُل بر یادم از هم وا کنید

نُقلی از لبخند زان لب های شیرین چون رُطب
این چنین خواهم که پخش نُقل یا خُرما کنید

من شکستم سدّ تشریفات ِ مُردن را ،شما
هم اگر خواهید باید همتی والا کنید

از برای نفی ِ سُنّت ها شهامت لازم است
این شهامت را شما هم می شود پیدا کنید

این پیام از من به یاران در نشست انجمن
یادی از این شاعر آزاده ی شیدا کنید

بر مزارم چون گذر کردید یادم زنده با
یک غزل از خواجه، یا شعری ز مولانا کنید

می شوم آزرده خاطر، بلکه نفرین می کنم
گر به غیر از این وصیت نامه را اجرا کنید

تا همین جایی که بذل لطف فرمودید بس
دست حق همراهتان، دیگر مرا تنها کنید

شعر برگرفته از کتاب" تاریخ اجتماعی اراک : مرتضی ذبیحی "

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 9:45 بعد از ظهر  توسط راوی 

ورود به وبلاگ جدیدم


روح خانم "مهستی "شاد، که خود بنده ارادت خاصی به هنر ایشان (تا قبل از سال ۵۴ )دارم و هنوز هم آثار پیش از آن سالهای ایشان در آرشیو موسیقی ام جزو بهترین هاست اما در حیرتم که چگونه برخی از وی بت می سازند و ...
موضوع چگونگی برگزاری مراسم تدفین و تشیع ایشان را کم و بیش شنیده و خوانده اید و برخی هم دیده اید.
در مراسم تشیع و به خاک سپاری ایشان، مراسم مراسم ِ تدفین یک مسلمان است بدون توجه به اینکه او دیگر مسلمان نبوده و برایش نماز میت و اشهد و... می خوانند و صلوات می فرستند و مانند یک مسلمان دفن می شود!

امیر قاسمی که انگار دارد از یک مسابقه فوتبال گزارش می دهد و سعی دارد عظمت مراسم را به رخ بکشد ( کور نبودیم داشتیم می دیدیم ) و درست در لحظات به خاک سپاری ایشان کلمه ی " خیلی خوشحالم " به کرّات از دهان وی خارج می شود!

خوشحال از اینکه شهردار لوس آنجلس در مراسم شرکت کرده خوشحال از اینکه همکلاسی قدیمش را می بیند و خوشحال از اینکه جنازه با ماشین های آنچنانی اسکورت شده و... و...و...
و هنرمند نمایانی که برخی هرّ و کرّ کنان از مراسم با شکوه می گویند و اظهار می کنند که بعد از انقلاب این اولین بار است که خودمان را در جایی که باید ببینیم می بینیم ( منظور مراسم رسمی و خیلی تشریفاتی ست! )
برای چنین مواقعی ، ما اراکی ها یک ضرب المثل داریم که می گوید:
مردن ِ " علی " برا " ولی " بی تَر شد.
( بی تر= Beytar = بهتر ).

چند تماس تلفنی که اخیرا" با تلویزیون های لوس آنجلسی توسط برخی آدمها صورت گرفت براستی که باعث حیرت آدم می شد.
تماس ها با تلویزیون شب خیز اکثرا" حاوی یک نکته بود و آن هم دلداری دادن آقای شب خیز و جمله ی " خیلی مردی آقای شب خیز " را از زبان همه ی تماس گیرندگان می شنوی!
و نکوهش کاری که امیر قاسمی کرد و فلان وبهمان...
آقایی زنگ زده و گریان می گوید که مگر مهستی فقط مال ِ هنرمندان بود!؟ مهستی به همه تعلق داشت چرا باید مراسمش چنین برگزار می شد!؟ و ادامه می دهد آقای شب خیز من الآن در " استکهلم " هستم زمانی که بیام لوس آنجلس دخل این آقا رو می یارم ( آقا، منظور امیر قاسمی ست ) و شب خیز که خوشش می آید اما تذکر می دهد آقا اسم نبرید...

آقایی از تهران زنگ زده بود و با ناله و فغان می گفت:
آقای شب خیز من ۴۰ سالمه و تا به حال بیاد ندارم که اینوقت سال بارون بیاد اوهو اوهو اوهو( یعنی گریه! ) اما آقای شب خیز سه شبه که داره آسمون تهران یک بند بارون میاد! آقای شب خیز آسمون هم می دونه ما چی رو از دست دادیم...
آقای شب خیز:
عجب!پس آسمان تهران هم گریانه !
آقای دیگری زنگ زده و اندوهگین و لبالب از غم! می گوید:
آقای علیرضا ، یه چیزی شنیدم که امیدوارم دروغ باشه، من شنیدم که خانم مهستی این اواخر مسیحی شده بودند نباید این کار رو می کردند! من از خدا میخوام که خانم مهستی با مولا علی محشور بشن! ( با حضرت فاطمه هم نه! با مولا علی! )
و مجری ها هر دو انگار که کار بسیار ناپسندی از خانم مهستی سر زده سعی در رفع و رجوع کردن مسیحی شدن خانم مهستی دارند و با دستپاچگی هی پشت سر هم می گویند:
اصل دل آدمه!
و خانم دیگری که خودش را دوست ِ دوست مهستی معرفی می کند و خطاب به " سحر " ( دختر مهستی ) می گوید:
سحر!؟ مادر تو چهل سال زحمت کشید، مگه کم پول برات گذاشت که حالا محتاج باشه مراسمش رو یکی دیگه برگزار کنه!؟
و خانم دیگری که زنگ زده و می گوید:
خانم هایده و خانم مهستی یعنی اصالت ایرانی،آقـــــــــای علیــــــــــــــــرضـــــــــــــــــا ، ایران اصالتش رو از دست داد...
و آدم در دل می گوید:
وا مصیبتــــــــــــــــــــــــــا!
با هم ترانه ی زیبای " ترس از جدایی " با صدای " مهستی " را بشنویم:
من از این آشنایی می ترسم
من از روز جـــدایی می ترسم

روحشان شاد و با هر کسی که دوست دارند محشور.

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 9:10 بعد از ظهر  توسط راوی