تبليغاتX
آونگ خاطره‌های ما

آونگ خاطره‌های ما

دار، آونگ خاطره‌های ما، در ساعت تاريخ بود. ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. (سال بلوا، عباس معروفی)

ورود به وبلاگ جدیدم

قرار بود روز پنج شنبه شش تا بچه گربه ی ملوس از پیش ما بروند و زندگی جدیدشان را در مکانی که برای ما نامعلوم بود آغاز کنند.
یکی از قوانین انجمن حمایت از حیوانات این است که وقتی حیوانی را تحویل می گیرند تا به خانواده ای بسپارند آدرس خانه ی صاحب جدید را به صاحب قبلی نمی دهند و این برای ما خیلی سخت بود.
خدا می داند این چند روزچه بر ما گذشت تا اینکه روز موعود یعنی پنج شنبه فرا رسید. راس ساعتی که قرار بود تماس تلفنی بگیرم تا گربه ها را ببرم تحویل دهم با آقای ... تماس گرفتم و به دلایلی قرار به روز بعد یعنی جمعه موکول شد.
عصر جمعه ساعت چهار، من و شش بچه گربه به طرف محل قرار راه افتادیم. گربه ها داخل سبد روی صندلی عقب ماشین تا به مقصد برسیم مرتب گفتند میو و من گریه کنان قربان صدقه شان رفتم تا اینکه به مکان تحویل شان رسیدم.

زنگ در را که به صدا در آوردم آقای ... از پشت آیفون گفت الآن می آیم و تحویلشان می گیرم و آمد. من هم که نمی توانستم جلوی اشک هام را بگیرم یکی یکی آنها را معرفی می کردم و می گفتم به صاحبش بگویید این از همه بی دست و پا تر است این یکی بیشتر از همه شان ناز و نوازش می خواهد وقتی همه مشغول خوردن غذا هستند این دور و بر آدم می پلکد و می گوید نواشم کن. این یکی از همه بلاتر است ، همه واکسن زدند این یکی خواهر خوانده ی بقیه ست و دو ماه از بقیه کوچکتر است ... این هم غذای چند روز آینده شان این هم شیر... من می گفتم و آقای ... با صبوری گوش می کرد و مرتب می گفت نگران نباشید خیالتان راحت باشد.پرسیدم چگونه تقسیم شان می کنید یکی یکی یا دوتا دوتا؟ گفت هر شش تا به یک خانواده تحویل داده می دهم. پرسیدم کدام محله می روند گفت ولنجک. در آخر بارها از آقای ... تقاضا کردم که فقط یک بار اجازه دهند من بروم و محل زندگی شان را ببینم اما او قبول نکرد که نکرد.پرسیدم کی تحویل شان می دهید؟ گفت همین الآن می برمشان. خداحافظی کردم و سوار ماشین شدم دوباره برگشتم که آقای ...خواهش می کنم سفارش کنید چند روز اول خوب مراقبشان باشند ممکن است اینها به هوای برگشتن به مکان قبلی شان از مکان دور شوند وخانه را گم کنند آقای ... باز هم با صبوری گفت چشم حانم خیالتان راحت.
خداحافظی کردم و برگشتم وقتی به خانه رسیدم صدف که حال و روزش از من بدتر بود و اصلا" نمی توانست شاهد صحنه ی رفتن شان باشد پرسید خب؟ تحویل دادی؟ چطور آدمی بود آقای ...؟
گفتم آدم متشخصی به نظر می رسید و در لحظه انگار چیزی یادم بیاید گفتم می دانی شبیه کی بود؟ و یکباره داد زدم
واااااااااااااااااای صــــــــــــــــــــــــدف ، آقــــــــــای ... شوهـــــــــــــــــــــــــر بــهـــــــــــــــــــــــــاره ســــــــــــــــــــــت.
این درست در همان لحظه به خاطرم آمد!
آقای ... داماد دختر عموی خودم بود! چرا من تمام لحظاتی که آنجا بودم این را متوجه نشدم؟ آقای... را آخرین بار در جشن عروسی خواهرم افسانه دیده بودم.
بلافاصله شماره تلفن آقای ... را گرفتم خانمی گوشی را برداشت گفتم با آقای ... کار دارم گفت دارد رانندگی می کند پرسیدم شما خانم شان هستید گفت بله گفتم بهــاره جان تویی!؟ گفت بله! شما!؟ گفتم من مینوهستم دختر عموی مامانت . بهاره هم شروع کرد به ابراز احساسات و خوشحالی کردن و پرسید حالا شماره موبایل شوهر من را از کجا آوردی؟ گفتم همین یک ساعت قبل من بودم که گربه ها را تحویل همسرت دادم.بهاره گفت جدا"!؟ عجب اتفاق جالبی! اتفاقا" داریم می رویم ولنجک که گربه ها را تحویل دهیم.
القصه کلی با بهاره در باره ی جالب بودن این قضیه حرف زدیم و اینکه دنیا چقدر کوچک است و ... خدا چقدر مهربان است.
خدا می دانست که ما چقدر نگرانیم اینجور یک آشنا سر راهمان قرار داد تا خیالمان راحت باشد.
بلاخره همین فامیل بودن باعث شد که قول بگیرم هر زمان که خواستیم با هماهنگی قبلی برویم و به بچه گربه ها سر بزنیم. آخر کسی که آنها را تحویل گرفته از دوستان نزدیک آقای ... هم هست.
خدا را شکر می کنم و از این بابت خیلی خوشحالم.

خیلی وقت است به شنیدن ترانه ای مهمان تان نکردم.
به چند ترانه قدیمی و خاطره انگیز از " منوچهر " گوش کنیم.
چند ترانه در یک فایل

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 1:40 قبل از ظهر  توسط راوی 

ورود به وبلاگ جدیدم

کشور خانم و بچه هایش که یادتان هست؟
امشب می خواهم از این پنج بچه گربه ی ناز و ملوس برایتان بگویم. آخر اگر نگویم که دلم از غصه می ترکد.
خرداد ماه بود که کشور خانم پنج بچه اش را آورد گذاشت توی تراس ما و نخوانده مهمان شدند.

ابتدا اجازه دهید کمی از محل زندگی خودمان و کشور خانم و بچه هاش برایتان بگویم.
ما درشهرکی زندگی می کنیم که هم خانه های ویلایی در آن هست و هم آپارتمانی. اصطلاحا" شهرک می گوییم خیلی بزرگ و وسیع است. پر است از دار و درخت و شمشاد و گل و گیاه. علاوه بر ما که ساکنین این شهرک هستیم ساکنین دیگری هم دارد از جمله گربه های ملوس و رنگ و وارنگ و روباه های خوشگل که نیمه شب ها گاه تا پشت بلوک ها هم می آیند بلکه لقمه غذایی پیدا کنند.
تعدادی از این روباه ها فدایی خودخواهی برخی آدمها شدند و تعدادی منتظرند تا کی و چگونه صید شوند.
گربه ها هم تا دلتان بخواهد زخمی و کور و دست و پا شکسته و همیشه در حال فرار از دست پسر بچه ها.

ما در طبقه ی دوم یک بلوک چهار طبقه زندگی می کنیم. طبقه ی پایین همه ی بلوک ها فضای بزرگ حیاط مانندی دارد که در اختیار کسانی ست که در طبقه ی همکف زندگی می کنند.هر کسی یک جور از این فضا استفاده می کند. یکی گل و بته می کارد یکی سبزی کاری می کند یکی چهار تا میله و یک سقف علم می کند و برای ماشینش پارکینگ درست می کند و یکی هم هیچ استفاده ای نمی کند و از درب داخل راهرو رفت و آمد می کند و آن فضا تبدیل به محیط متروکه ای می شود که وقتی در آن راه می روی تا مچ پا در برگ های خشک شده فرو می روی.
همسایه ای که در طبقه زیرین ما زندگی می کند فضای جلوی خانه اش به نوعی متروکه است و همسایه ی دیوار به دیوار آنها سبزی کاری می کند که البته گاه گداری پدرش و پدر زنش از محل زندگی شان انواع پشگل جات را برایشان سوغات می آورند که سبزی های معطر وخوشبو عمل بیاورند و سر سفره بگذارند.
داشتم از بچه های کشور خانم می گفتم.
بچه ها تا نزدیک به پنج ماهگی در تراس ما بودند و رشد می کردند و روز به روز دوست داشتنی تر می شدند و هم امورات آنها خوب می گذشت و هم ما خیالمان از آنها راحت بود اما همه ی دنیای آنها در تراس ما خلاصه می شد و از آنجا پا بیرون نگذاشته بودند تا اینکه نزدیک به یک ماه پیش نشستم با دخترم صحبت کردم که باید پا روی دلمان بگذاریم و این بچه ها را با زندگی در محیط آزاد آشنا کنیم، سخت بود و نگرانشان بودیم اما باید این اتفاق می افتاد.
رفتم و از همسایه طبقه اول خواهش کردم اجازه بدهد تا این بچه ها را در به اصطلاح حیاط آنها ببریم. حیاط که نیست حد و مرزش با شمشاد و درخت مشخص شده.
اتفاقا" آن خانم خیلی هم استقبال کرد و گفت ما اصلا" از آن در رفت و آمد نداریم و این گربه ها کاری به ما ندارند بیاورشان .
کلی خوشحال شدم و گفتم ما خودمان مرتب غذای اینها را می آوریم تا بزرگتر شوند اگر روزی روزگاری هم دیدید مزاحمت برایتان ایجاد می کند به خود ما بگویید گفت باشه حتما"
روز سختی بود هم برای من و دخترم هم برای این پنج بچه گربه ی بی زبان.
همه را داخل سبد گذاشتیم و مقداری غذا برداشتیم و بردیم شان.
وقتی بچه گربه ها از سبد بیرون آمدند برای دقایقی از ترس هیچ حرکت نمی کردند و به پاهای ما چسبیده بودند اما کمی که گذشت شروع کردند با کنجکاوی بو کشیدن و گشتن.
غذا را گذاشتیم و سریع طوری که ما را نبینند برگشتیم.
اما دل توی دلمان نبود و هر چند دقیقه یک بار از تراس نگاهشان می کردیم البته آن موقع هنوز کشور خانم بچه ها را رها نکرده بود و ازشان مواظبت می کرد.
آنروز گذشت فردا وقتی دخترم غذا برای بچه ها برد همسایه ای که سبزی هایی با عطر پشگل عمل می آورد شروع کرد به اعتراض که اینها را ببر خانه ی خودتان... همینجور با دخترم بگو مگو می کرد من صدا زدم گفتم آقا اگر تراس ما برایشان تنگ نبود می گذاشتم همینجا زندگی کنند ...هر چه ما خواستیم به این آقا تفهیم کنیم که فقط تو نیستی که حق زندگی داری این ها را هم خدا خلق کرده توی گوش این آقا نرفت که نرفت.آخرش هم گفت خودم می دانم چکارشان کنم و همان موقع یک سنگ بزرگ برداشت پرتاب کرد که درست خورد تو کمر یکی از این بچه ها. سرتان را در نیاورم بحث و جدل ما بالا کشید.
فردا صبح که باز دخترم رفت غذا برایشان ببرد از پایین صدا زد مامان بیا که پای پسره را شکستند.
پای راست یکی از بچه گربه ها شکسته بود و تا چند روز تحت مداوا. شما تصور کنید پای کوچولوی یک بچه گربه توی گچ چقدر دلخراش و آزار دهنده ست.
پای او خوب شد چند روز بعد وقتی غذا بردم باز دیدم یکی از بچه گربه ها از ناحیه ی کشاله ران آسیب دیده ... او هم چند روز مداوا و تزریق و این حرفها تا خوب شد.
در این مدت واکسن ها و داروی ضد انگل شان هم سر وقت تزریق و خورانده شد و خیالمان از برخی جهات راحت بود الاّ حیوان آزاری همسایه.
این را یادم رفت بگویم که از بردن گربه ها دو سه روز نگذشته بود که یاد گرفتند از درخت های مجاور تراس ما بالا بیایند و خودشان را به تراس برسانند. از آن موقع به بعد ییلاق قشلاق می کردند خورد و خوراک و بازیشان پایین و خوابیدنشان بالا.
در این مدت یک بچه گربه ی بی مادر هم که در حوالی بلوک ما بود آمد و در کنار اینها زندگی مسالمت آمیزی را با هم شروع کردند و شدند شش تا.
هر بار که غذا برایشان می بردیم در ظروف یکبار مصرف می ریختیم و بار بعد که وعده غذای بعدی را می بردیم ظروف قبلی را داخل سطل زباله می ریختیم تا هم محیط تمیز بماند و هم بهانه دست کسی نیافتد.
دو روز قبل وقتی غذا بردم و برگشتم از تراس نگاه کردم دیدم همان همسایه ظروف غذای اینها را برداشت و ریخت توی سطل زباله بچه گربه ها به دنبال غذا شان دویدند و او هم یک لگد حواله ی گربه ها کرد. صدا زدم خانم چکار می کنی چرا غذای این حیوان ها را دور می ریزی؟ گفت خانم بیا اینها را ببر خانه ی خودتان از وقتی اینها را آوردی جلوی خانه شده پر از موش!
گفتم خانم جان من که هیچی ، از این حرف شما مرغ پخته توی دیس هم خنده اش می گیرد حضور گربه ها باعث شده موش جمع شود؟ تازه کدام موش؟ من که تا به حال اینجا موش ندیدم... باز بحث مان شد.
امروز چند همسایه را جمع کرده آورده جلوی در خانه مان که باید و باید فکری به حال این گربه ها کنید آسایش ما را گرفتند اگر سم خورشان کردیم خودت مقصری!

یکی از بچه گربه ها حالش خوب نبود و بی اشتها شده بود قرار بود امروز او را به کلینیک ببرم تا معاینه شود، بردمش. از در که وارد شدم آقای دکتر رفیعی حال و احوال کرد و حال بچه گربه ها را پرسید من بی اختیار زدم زیر گریه پرسید چی شده ؟گفتم همسایه ها همه اعتراض می کنند و می گویند از دستت شکایت می کنیم. دکتر گفت بگذار شکایت کنند کسی نمی تواند به تو اعتراض کند که چرا به گربه ی خیابانی غذا می دهی. گفتم آقای دکتر از شکایت آنها هراس ندارم اما می دانم که روزی سر این بچه گربه ها را زیر آب می کنند می برند و جایی رهاشان می کنند که معلوم نیست زنده بمانند یا نه. تهدید کردند سم به خوردشان می دهند که می دانم ازشان بعید نیست.
همینجور که حرف می زدم اشک هام مثل باران سرازیر بود.

دکتر گفت به نظرت چکار کنیم؟ می توانی دل ازشان بکنی واگذارشان کنیم به افراد دیگر؟ گفتم آقای دکتر اگر خیالم ازشان راحت باشد آره چرا که نه؟ اینجا امنیت ندارند اما از جهتی هم نگرانم .هر کدام از ما دو نفر وقتی غذا برای اینها می بریم حتی اگر خیلی گرسنه هم باشند اول دور و بر ما می پلکند و به ما حالی می کنند نوازششان کنیم تا دست روی سر و صورتشان نکشیم محال است لب به غذا بزنند... این حیوانات فقط غذا نمی خواهند محبت می خواهند...
دکتر گفت از این بابت نگران نباش و بلافاصله با شخصی تماس گرفت و موضوع را در میان گذاشت و قرار شد فردا بچه گربه ها را ببرم و تحویل ایشان بدهم تا واگذارشان کنند
اما به این آقا گفتم برای این بچه گربه ها خیلی سخت است که از هم جداشان کنیم چنان به هم وابسته اند و برای هم مادری می کنند که آدم متحیر می ماند وقتی می خوابند همه توی آغوش هم مچاله می شوند وقتی یکی بیمار است بقیه مرتب لیسش می زنند... آن آقا هم گفت پس صبر کن پنج شنبه بیاورشان تا شش تا را با هم یکجا واگذار کنیم.
دلم برایشان شور می زند. بنظر شما واگذاری شش بچه گربه به یک جا کمی مشکوک نیست؟ شما راهی به نظرتان می رسد؟ می گویید چکار کنم؟
امیدوارم منع ام نکنید که چرا این موضوع برایم اهمیت دارد!
خدا نکند آدم با دنیای این موجودات آشنا شود که به خداوندی خدا صفات پسندیده شان به مراتب بیشتر از برخی آدم هاست.
از ضرب المثل هایی که برای گربه ها ساختند حالم به هم می خورد و مطمئن هستم تراوشات مغزی افرادی چون همسایه ی ماست همان همسایه که بوی پشگل مست اش می کند.


خبر مرگم بعد از دو ماه ننوشتن حالا هم چی نوشتم؟ ببخشید اگر ناراحت تان کردم. دنبال راه چاره ام، شاید شما بتوانید راهی جلوی پام بگذارید.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 10:11 بعد از ظهر  توسط راوی 

ویگن، سرباز فراری

طبق قرار قبلی به طرف خانه ژولیت راه می‌افتم. طی مسیر باید از میدان آزادی عبورکنم، همان جایی که ویگن آرزو داشت در آن بار دیگر برای مردم کشورش آواز بخواند. آرزویی که هرگز محقق نشد.
طولی نمی‌کشد که به محله‌ای که ژولیت در آن زندگی می‌کند. می‌رسم و ساختمان قدیمی چهار طبقه‌ای که او در آن سکونت دارد را پیدا می‌کنم. زنگ خانه را که می‌زنم مرد جوانی با چهره‌ای گشاده در را به رویم باز می‌کند. بعد از سلام و احوالپرسی به من گوشزد می‌کند که «مراقب باشید مادرم از مرگ ویگن و کارو خبر ندارد».

او فرانکو تنها فرزند ژولیت است. راهنمایی ام می‌کند داخل شوم. وارد خانه که می‌شوم من را به اطاق ژولیت هدایت می‌کند. در اتاق زنی سالخورده را می‌بینم که شباهت زیادی به ویگن دارد. موهای سفیدش را آراسته و پشت سرش جمع کرده. باریک اندام است و سفید چهره. لبه‌ی تخت خواب نشسته و با دیدن من لبخند می‌زند.

ژولیت

در لحظات آغاز دیدارمان، از مصاحبه کردن ناامید می‌شوم و احتمال این را می‌دهم که بانویی چنین سالخورده خاطرات گذشته را به یاد نیاورد. اما با اینکه چند سال قبل سکته‌ی مغزی تکلم ژولیت را دچار اختلال کرده، همچنان حافظه‌ی بسیار خوبی دارد. گاه برخی جملات او را هم متوجه نمی‌شوم اما فرانکو تا لحظه آخر کنار ما می‌ماند و جملات مادر را برایم بازگو می‌کند.
ژولیت ابتدا از خودش می‌گوید و داغی که به سبب از دست دادن فرزند اولش به دل دارد. می‌گوید دو پسر داشتم اما پسر بزرگم هشت سال پیش از دنیا رفت. من ماندم و فرانکو. نگاهی به پسرش می‌اندازد و با حرارت می‌گوید می‌دانی فرانکو پا جا پای ویگن گذاشته و گیتار می‌نوازد، شاگردان بسیاری را هم آموزش داده.
خودم را برای مصاحبه آماده می‌کنم که ژولیت به فنجان قهوه اشاره می‌کند و می‌گوید اول قهوه را بخور، بعد. در همین فاصله از تجربه‌ی خوانندگی خودش در دهه‌ی چهل می‌گوید و اینکه سه ترانه به زبان ارمنی خوانده. اما به سبب مخالفت شوهرش ناگزیر دست از خواندن به صورت حرفه‌ای می‌کشد.

چند سال است که ویگن و کارو را ندیده‌اید؟

آخرین بار کارو را حدود سیزده سال قبل دیدم، می‌گویند بیمار است اما ویگن عزیزم را از سالی که انقلاب شده تا به امروز ندیدم.
سیزده سال قبل کارو را کجا دیدید؟
در همین تهران. کارو تا همین اواخر ایران بود. در تلویزیون کار می‌کرد.
در تلویزیون جمهوری اسلامی؟
بله چند سال در تلویزیون کار کرد، بعد خودش را بازخرید کرد و از ایران رفت. فکر می‌کنم زمان مدیریت هاشمی.
کارو در تلویزیون به چه کاری مشغول بود؟
گزارش تهیه می‌کرد، برای خبرگزاری پارس هم کار می‌کرد.

عکس کارو در دست ژولیت

اگر موافق باشید از گذشته دورتری شروع کنیم، شما از ارامنه مهاجر هستید؟
پدر بزرگ مادری‌ام اهل همدان بوده. فردی سرشناس و متمول. اما پدرم از مهاجرینی بوده که در زمان قتل عام ارامنه از ترکیه به ایران گریخته و دست سرنوشت او را به باغ پدر بزرگم کشانده بود. آنها هم به او اجازه داده بودند در باغ زندگی کند. پس از گذشت مدتی پدرم و مادرم عاشق یکدیگر شده و با هم ازدواج کرده بودند.
شما اولین فرزند آنها بودید؟
صدایش را می‌کشد و می‌گوید: نه، فرزند اول آنها برادرم زاون است، بعد از او هلن و پشت سر او من بدنیا آمدم. من فرزند سوم هستم و ویگن بعد از من به دنیا آمد و بعد از او هم کارو و سپس برادر دیگرم هراند و بعد از هراند هم برادرم واحه، آخرین فرزند هم که خواهرم آرمینه است. زاون و هلن و واحه هر سه فوت کردند اما ویگن و کارو و هراند و آرمینه در امریکا زندگی می‌کنند من هم که اینجا هستم.
چطور شد که شما در ایران ماندید؟
انقلاب که شد رفتیم یونان. حدود هشت سال آنجا بودیم. ارثیه‌ای به ما رسیده بود که آمدیم برای تقسیم آن اما بخش زیادی از ارثیه را بالا کشیدند و پولی هم که به دستم دادند دلارهای تقلبی بود و چیزی دستمان را نگرفت. پسرم هم در ایران تصادف کرد و از دنیا رفت. من و فرانکو هم دیگر ماندگار ایران شدیم.
از کودکی‌تان بگویید. چه سالی به تهران آمدید؟
اول که همدان بودیم. همه در همدان به دنیا آمدیم. بعد به بروجرد رفتیم. حدود دو سال آنجا زندگی کردیم که پدرم در سن جوانی سخت مریض شد، ذات الریه او را از پا درآورد. بعد از مردن پدرم ما خیلی فقیر شدیم. خانواده‌ی مادری هم که متمول بودند در زمان اشغال ایران توسط متفقین همه اموال‌شان را از دست دادند و ورشکست شدند. هشت بچه‌ی گرسنه روی دست مادرم مانده بود و تنها راه برای سیر کردن شکم ما این بود که به اراک برویم.
چرا اراک؟
یک دایی داشتیم که در اراک کارخانه مشروب سازی داشت با نام "مشروب باده". دایی ام پیغام داده بود که به منزل آنها برویم، یک سالی هم آنجا بودیم. از اراک رودخانه خروشانش را به یاد می‌آورم و روزی که آب رودخانه ویگن را با خودش برد. مسافت زیادی ویگن به همراه جریان آب می‌رفت تا اینکه در نقطه ای که رودخانه دو شاخه می‌شد،آب او را به داخل باغ یکی از اشراف زادگان اراکی برده بود و در آنجا باغبانی او را از داخل آب بیرون کشیده بود.از آن به بعد "ویگن" دچار حمله‌هایی مثل صرع می‌شد طوری که دندان‌هایش کلید می‌شد و غش می‌کرد. تا اینکه یک روز یک فالگیر آمد و نوشته ای را به بازویش بست، از آن به بعد حالش خوب شد و دیگر آن حمله‌ها به سراغش نیامد. بعد از اراک به تبریز رفتیم اما این مهاجرت‌ها هم ما را از گرسنگی نجات نمی‌داد. همیشه خوراک مان سیب زمینی آب پز بود، ما دوران کودکی سختی داشتیم.
ویگن از چه سالی با موسیقی آشنا شد؟
سالش را یادم نیست اما نوجوان بود. ما یک داماد داشتیم به اسم باریس که از روسیه آمده بود. او گیتار می‌زد و ویگن نواختن گیتار را از باریس آموخت. (می‌خندد)، آن زمان که ویگن درخانه آواز می‌خواند همه مان با او دعوا می‌کردیم که چرا می‌خوانی او هم به گوشه‌ای می‌رفت و برای خودش می‌خواند.
ویگن از چه سالی به طور رسمی خوانندگی را آغاز کرد؟
ویگن برای خدمت سربازی به آبادان رفت. در آنجا برای سربازان آواز می‌خوانده تا اینکه به گوش فرمانده شان می‌رسد. روزی فرمانده او را صدا می‌زند و می‌گوید بخوان، وقتی ویگن شروع به خواندن می‌کند آن افسر خیلی خوشش می‌آید و از آن به بعد در باشگاه افسران روی سن می‌رود و برای‌شان می‌خواند. تا اینکه روزی از سربازی فرار کرد و به تهران آمد آن زمان ما هم ساکن تهران بودیم. ویگن هنوز هم سرباز فراری است.



ویگن

در آن زمان ویگن خوانندگی را به طور حرفه‌ای شروع کرد؟
بله وقتی به تهران آمد بعد از مدتی خوانندگی را به طور رسمی از کافه شمیران آغاز کرد. خیلی زود آوازه‌ی او همه جا پیچید و محبوب همه شد، طوری که ظرف مدت کوتاهی مشهور شد و درباریان و افسران ارشد ارتش برای شنیدن آواز ویگن به کافه شمیران می‌رفتند. بعد با چند کافه دیگر هم قرارداد بست و کارش حسابی گرفت.
اولین ترانه‌ای که ویگن اجرا کرد کدام بود؟
اسم اولین ترانه اش "سلام بر غم" بود که شعرش را کارو گفته بود:
بر تو سلام ای غم
ای که جا داری همیشه در دل من

...

ویگن زیاد از اشعار کارو استفاده می‌کرد. با اینکه آن زمان با هم اختلاف نظر داشتند اما رابطه‌شان خیلی خوب بود.
اختلاف نظر؟ در چه مورد؟
مثلا کارو با حکومت مشکل داشت و ضد خانواده سلطنتی بود اما ویگن با درباریان رفت و آمد داشت. ویگن در آمد خوبی داشت و با خانواده سلطنتی نشست و برخاست می‌کرد. همان وقت‌ها که اوج شهرت ویگن بود حداقل شبی بیست، سی هزار تومان درآمد داشت. خانه‌اش هم در خیابان تخت طاووس بود اما مهمانی‌های مهم را در خانه‌ی من برگزار می‌کرد.
چرا؟
برای اینکه ما آن‌زمان خیلی ثروتمند بودیم و ترجیح می‌داد درباریان را در خانه من پذیرایی کند. شبی چند تا از درباریان از جمله شاپور غلامرضا و اشرف پهلوی و هما پهلوی و عده‌ای دیگر را برای شام دعوت کرده بود. مهمانی هم طبق معمول در خانه ما بود. ویگن به ما سفارش کرد که مباداد کارو بویی ببرد. مهمان‌ها آمدند و ساعتی بود نشسته بودند که کارو برحسب اتفاق به خانه‌ی ما آمد. ویگن به محض مطلع شدن از آمدن کارو دست و پاهاش شروع به لرزیدن کرد چون احتمال می‌داد کارو مهمانی را به هم بریزد. کارو ویگن را صدا زد و به او گفت:

تو خانواده‌ی پهلوی را دعوت می‌کنی!؟ آنهم طوری که من خبر نشوم!؟ اصلا اینها کی هستند؟

کارو خیلی عصبانی شده بود اما با این وجود بعد از ساعتی رفت پیش مهمان‌ها نشست. شاپور غلامرضا از او خواست تا از اشعارش بخواند و کارو در لحظه این شعر را سرود و خواند:
ای چکمه پوشان پست و فرومایه
شرافت در جیب ستاره بر دوش

...
همه‌ی ما نگران بودیم که مبادا درباریان این شعر را توهین قلمداد کنند اما شاپور غلامرضا خیلی خوشش آمد و گفت: آدم به عجیبی کارو ندیده ام. آن شب به خیر گذشت.



ویگن و کارو

حالا که صحبت از کارو شد از او برایمان بگویید.
کارو واقعا آدم عجیبی است. خیلی حساس است، یادم می‌آید زمانی را که می‌خواست اولین کتاب شعرش را چاپ کند خیلی فقیر بودیم و او قادر نبود شعرهایش را چاپ کند. برای همین تصمیم به خودکشی گرفته بود. طنابی را از سقف آویزان کرده بود و خودش را حلق‌آویز کرده بود. ما با شنیدن صدایی از جا پریدیم به محلی که صدا از آن آمده بود رفتیم. دیدیم کارو خودش را دار زده اما بلافاصله طناب پاره شده و او به زمین افتاده بود. مادرم با دیدن اوضاع خیلی تلاش کرد و از این و آن پول قرض کرد و اولین کتاب کارو را چاپ کرد.
کدام کتاب؟
اسمش را یادم نیست اما یادم می‌آید که مورد توجه قرار نگرفت و فروش نکرد.
کارو چندبار ازدواج کرده و چند فرزند دارد؟
کارو فقط یک‌بار ازدواج کرد و از همسرش جدا شد. سه فرزند دارد دو دختر و یک پسر. رمی، ربکا و رنه.
ویگن چندبار ازدواج کرده و چند فرزند دارد؟
به طور رسمی سه بار. اولین ازدواجش با زنی بود با نام اولگا که مادر ژاکلین و آیلین و کاترین است. اولگا چند سالی از ویگن بزرگتر است. از دومین ازدواجش دو فرزند دارد، ادوین و الوین. از همسر سومش بچه ندارد اما همسرش یک بچه دارد که با ویگن زندگی می‌کند.
کارو چه خصوصیاتی دارد که می‌گویید آدم عجیبی ست؟
فقط می‌توانم بگویم آدم عجیبی‌ست. شجاعتی که در وجود کارو هست را در هیچکس دیگر ندیده ام.
و خصوصیات اخلاقی ویگن؟
ویگن خیلی خوش اخلاق است. وقتی با او هم‌صحبت می‌شوی به آسانی دل نمی‌کنی. بذله‌گو و شوخ است. شیرین لطیفه تعریف می‌کند و در تقلید صدا و لهجه رو دست ندارد! آدم متعهدی است و رسم امانتداری را خوب می‌فهمد. همین اخلاقش باعث شد مدتی تبعید شود.
چرا تبعید!؟
زمانی که فرانک میرقهاری وارد عالم هنر شد پدرش او را به ویگن سپرد و گفت می‌خواهم تو از دخترم مراقبت کنی. مدتی می‌گذرد تا اینکه ویگن به همراه چند نفر از جمله فرانک به شمال می‌روند. شبی در متل قو، ویگن و فرانک سر یک میز نشسته بودند و مشغول خوردن شام بودند، شاپور غلامرضا هم آنجا بوده، مست مست به طرف میزی که ویگن و فرانک نشسته بودند می‌رود و می‌گوید چه دختر خوشگلی! ویگن که منظور او را می‌فهمد می‌گوید دور این دختر را خط بکش، پدرش او را به من سپرده. شاپور غلامرضا شروع به داد و بیداد می‌کند که چرا حرف بیخود می‌زنی پدرش به من سپرده یعنی چه و گیلاس پر از مشروب را به صورت ویگن می‌پاشد. ویگن هم عصبانی می‌شود و به شاپور غلامرضا حمله می‌کند. کارکنان آنجا بعد از درگیری، ویگن را از در پشتی فراری می‌دهند. تعدادی ملوان آنجا بودند و ویگن را با خودشان به مخفیگاهی می‌برند تا جان ویگن در امان بماند. مدتی ویگن نزد ملوان‌ها بصورت مخفی زندگی می‌کند و بعد با خود شخص شاه مستقیماً تماس می‌گیرد و جریان را برای شاه توضیح می‌دهد و می‌گوید می‌دانم که از این قضیه جان سالم به در نمی‌برم. شاه هم با اعلام اینکه ویگن را تبعید کرده او را به امریکا می‌فرستد تا آبها از آسیاب بیافتد. برای همین ویگن مدتی در امریکا زندگی کرد و بعد برگشت.



ژولیت

خیلی دلم می‌خواهد بیشتر از ویگن و کارو بشنوم اما احساس می‌کنم ژولیت را خسته کرده ام. از او تشکر می‌کنم و او فنجان قهوه‌ام را بر می‌دارد و می‌پرسد: می‌خواهی فال قهوه برایت بگیرم؟ می‌گویم البته که می‌خواهم. فنجان را در دست‌های چروکیده‌اش می‌چرخاند و از گذشته و آینده‌ی من می‌گوید. فرانکو گیتارش را بر می‌دارد و در آغوش می‌گیرد و نوای ویگن در گوشم طنین انداز می‌شود:
هر ناله‌ی شبگیر این گیتار محزون
اشک هزاران مرغک بی‌آشیانه‌ست
ژولیت را در آغوش می‌گیرم، می‌بوسمش و از او تشکر می‌کنم. دستم را می‌فشارد و می‌پرسد: باز هم به من سر می‌زنی؟ بغضی گلویم را می‌فشارد و می‌گویم با کمال میل!



فرانکو

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 11:29 بعد از ظهر  توسط راوی  |