تبليغاتX
آونگ خاطره‌های ما

آونگ خاطره‌های ما

دار، آونگ خاطره‌های ما، در ساعت تاريخ بود. ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. (سال بلوا، عباس معروفی)

ورود به وبلاگ جدیدم

مست مستم، ساقیا دستم بگیر

در بخش اول این گفت‌وگو، استاد گلپا درباره‌ی دوره آغازین تعلیم موسیقی‌اش صحبت کرد و این‌که چگونه با نورعلی‌خان برومند آشنا شد. گلپا حدود هشت‌سال‌ونیم، شاگرد نورعلی‌خان بود.

او علاوه بر این‌که از نورعلی‌خان می‌آموخت در بیشتر مراسم و جلساتِ اساتید برجسته موسیقی ِ آن‌روزگار که با نورعلی‌خان رفت‌و آمد داشتند شرکت می‌کرد و استفاده می‌برد.

نورعلی‌خان بر دو نکته خیلی تاکید داشته، یکی این‌که گلپا به‌هیچ‌وجه در رادیو نخواند و دوم این‌که هیچ‌گاه ترانه نخواند. نورعلی‌خان معتقد بوده که ترانه‌خوانی مختص صدای لطیف خانم‌ها است.

تا این که در یک مجلسی، یک اتفاق و یک دیدار باعث می‌شود که استاد گلپا مسیرش تغییر کند:

این گفت و گو را این‌جا بشنوید

این‌جا بخوانید

اکبر گلپایگانی و پرویز یاحقی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 10:59 بعد از ظهر  توسط راوی 

ورود به وبلاگ جدیدم

استاد اکبر گلپایگانی معروف به «گلپا» نیاز به معرفی ندارد. بیشتر ایرانی‌ها، آن‌قدر با آثار گلپا آشنایی دارند که حتی بدون داشتن سواد موسیقی بتوانند تفاوت سبک آوازی گلپا را با سایر اساتید موسیقی سنتی ایران تشخیص دهند.

به قصد انجام یک مصاحبه خدمت استاد گلپا رسیدم، اما خیلی زود دریافتم که صحبت‌های ایشان فراتر از یک گفت‌وگوی متعارف رادیویی است. بنابر این در چند جلسه این گفت‌وگو انجام شد که بخش اول آن مربوط به آغاز فعالیت حرفه‌ای گلپا و هم‌زمان تعلیم‌دیدن او در محضر «استاد نورعلی‌خان برومند» است.

این گفت‌وگو را این‌جا بشنوید


این‌جا بخوانید


استاد اکبر گلپایگانی، استاد نورعلی‌خان برومند

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 11:57 بعد از ظهر  توسط راوی 

ورود به وبلاگ جدیدم

بهزاد فراهانی: آرزو دارم نقش خسرو روزبه را بازی کنم


این گفت و گو را اینجا بشنوید

اینجا بخوانید

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 3:27 قبل از ظهر  توسط راوی 

ورود به وبلاگ جدیدم

شهرام ناظری:
اجرا نکردن برنامه، برای من مثل اجرا بود

همه ساله در چنین روزهایی مراسم بزرگداشت مولانا در قونیه برگزار می‌شود که جمعی از عاشقان حضرت مولانا و هم‌چنین هنرمندانی از سراسر دنیا در این مراسم شرکت و برنامه اجرا می‌کنند.

شهرام ناظری که برای چندمین بار در این مراسم شرکت و برنامه‌های موفقی اجرا کرده بود، امسال به دلیل وضع نابسامان در قونیه از اجرای برنامه خودداری کرد.

با استاد شهرام ناظری، هنرمند صاحب سبک میهن‌مان که هم اکنون در قونیه به سر می‌برد، گفت ‌و گو کرده‌ام.

این گفت و گو را اینجا بشنوید

اینجا بخوانید

عکس را از اینجا برداشتم
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 3:26 قبل از ظهر  توسط راوی 

ورود به وبلاگ جدیدم

عباس قادری:
در ایران، فقط درعروسی‌ها و مهمانی‌ها می‌خوانم


عباس قادری خواننده ترانه‌های مردمی یا به‌عبارتی کوچه بازاری در سال ۱۳۲۶ در تهران متولد شد. اوایل دهه‌ی پنجاه بود که با اجرای ترانه‌های، بدنام و زیارت (زوار) صفحه‌اش جزو صفحه‌های پرفروش آن‌روزها شد و نام عباس قادری بر سر زبان‌ها افتاد.
این گفت و گو را اینجا بشنوید

اینجا بخوانید

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 3:24 قبل از ظهر  توسط راوی 

ورود به وبلاگ جدیدم

تعدادی عکس از مراسم کریسمس در کلیسایی در تهران انداختم که می توانید اینجا ببینید

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 3:23 قبل از ظهر  توسط راوی 

ورود به وبلاگ جدیدم

دوست دارم این نوشته‌ی «کیا بهادری» را قاب کنم و بزنم به دیوار.
دوست دارم شما هم بخوانیدش
:

چند شب است که با تصویرهای بریده بریده و درهم از سیلویا به خواب می‌روم. آشنایی من و سیلویا برمی‌گردد به یک نیمه‌شب سرد و زمستانی. او را در حالی که نیمه مست بود و به ماشین من پناه آورده بود سوار کردم. بوی آبجو مانده می‌داد و موهای طلایی‌ش از خیسی باران برق می‌زد. نیمی از آن راه ده دقیقه‌ای تا خانه‌اش را گریه کرد. هنگام پیاده شدنش از ماشین متوجه شدم که تا اندازه‌ای غیر طبیعی و با زانوان نزدیک به‌هم راه می‌رود. آن‌را به حساب مستی‌اش گذاشتم و کمکش کردم تا از پله‌های جلو آپارتمان بالا برود. پرسیدم خانه‌اش در طبقه‌ی چندم آن آپارتمان است. گفت طبقه‌ی اول است و می‌تواند خودش برود. آنوقت برگشتم و به سمت ماشین راه افتادم. او کلید را مذبوحانه به سوراخ قفل خانه می‌سایید و نیمه گریان همچنان با من حرف می‌زد. بعد برگشت و بی برو برگرد مرا خطاب قرار داد و خواست که با او به درون خانه بروم. از عواقبش ترسیدم و رد کردم. شماره تلفنم را خواست. رد نکردم، اما شماره‌ای اشتباه روی کاغذی نوشتم و به دستش دادم. با من دست داد و با زبانی لکنت‌دار اسمش را گفت. گفت فردا به من زنگ می‌زند و با چشمانی خیس و قدردان بدرقه‌ام کرد. روز بعد آنقدر مشغول بودم که به سیلویا فکر نکنم. اما قبل از خواب اندام نازک و بلند او در آن کاپشن نایلونی ارزان و خیس به خاطرم آمد. او را می‌دیدم که امیدوارانه آن شماره تلفن کذایی را با انگشت‌های نازک و کم خونش می‌گیرد و به جایی، کسی وصل نمی‌شود. لابد بعدش فحشم می‌دهد و گریه می‌کند و آبجو می خورد.
ادامه را در وبلاگ«کیا بهادری» بخوانید

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 11:21 قبل از ظهر  توسط راوی