تبليغاتX
آونگ خاطره‌های ما

آونگ خاطره‌های ما

دار، آونگ خاطره‌های ما، در ساعت تاريخ بود. ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. (سال بلوا، عباس معروفی)

ورود به وبلاگ جدیدم

گاهی دوستان از من می‌پرسند چرا مثل گذشته در وبلاگت مطلبی نمی‌نویسی و فقط پست‌هات اختصاص دارد به برنامه‌های رادیو زمانه.
ابتدا بگویم دیگر مثل گذشته دوست ندارم به یک موضوع روز که همه به آن می‌پردازند بپردازم، از این مدل نوشتن‌ها و خواندن‌ها خسته شدم. البته گاه به دلیل ضرورت‌هایی خوب است این یک‌پارچگی و همه با هم به یک موضوع پرداختن. خیلی وقت‌ها با همین شیوه کارهای مثبتی انجام شده و نتیجه‌های خوبی داده اما بی‌هدف نوشتن را دوست ندارم.

اگر بخشی از زندگی‌ام را که مربوط می‌شود به روابط خانوادگی و این حرف‌ها که لزومی هم ندارد در این باره بنویسم جدا کنم، بقیه‌ی زندگی من خلاصه شده در دو بخش:

یک: کارهای مربوط به رادیو زمانه، با این‌که خیلی وقتم را می‌گیرد برایم شیرین است و دوست داشتنی.
کارهای زمانه را که می‌خوانید یا می‌شنوید البته من دوست دارم بشنوید چون خیلی تلاش می‌کنم با موسیقی‌هایی که مربوط به سوژه برنامه‌ها هست شنیدن آن‌را جذاب کنم و خیلی وقت‌ها پیش آمده ساعت‌ها به دنبال موسیقی مربوطه گشته‌ام.

دو: بخش دیگر زندگی‌‌ام سر و کله زدن با گربه‌هاست که تعدادشان بین پانزده الی بیست‌تا متغیر است این‌که چرا متغیر است را بعد برای‌تان می‌گویم.

این بخش از زندگی‌ام که همان گربه‌داری هست پر است از خاطرات تلخ و شیرین، پر از حوادث و اتفاقات زشت و زیبا.
بخش شیرین و زیبای آن‌را گربه‌ها خلق می‌کنند و بخش تلخ و زشت آن‌را آدم‌ها!
دوست دارم اگر مجالی پیدا کنم گاه خاطراتی از آن‌ها را برای‌تان بنویسم.

دیروز بود که آرزو کردم کاش دم مسیحا داشتم
یکی از گربه‌هایی که معمولآ در بالکن ما جا خوش می‌کند و غذا میل می‌کند به تازگی همین نزدیکی‌ها بچه به‌دنیا آورده، ما بچه‌‌هاش را تا سه روز قبل ندیده بودیم فقط از شکم‌اش فهمیدیم که او زائیده.

از آنجایی که در یک سرزمین دو پادشاه حکومت نمی‌کنند معمولآ بالکن ما به عنوان زایشگاه گربه‌ها، اختصاص دارد به ماده گربه‌ای که زورش بر بقیه می‌چربد.
گربه‌ای که می‌خواهم از او بنویسم ما اسمش را گذاشتیم «هووی شرزه».
شرزه اسم گربه‌ای هست که بچه‌هاش را در بالکن ما به‌دنیا آورد، ماجرای آن‌را بعدآ تعریف می‌کنم فقط همین‌قدر بدانید که شوهر «شرزه» و «هووی شرزه» یکی است، گربه‌ی نر مهربانی به نام «شوتی».

سه روز پیش با شنیدن صدای جیغ و ویغ یک بچه گربه به طرف بالکن دویدم، دیدم هووی شرزه یک بچه گربه حدودآ یک ماهه را به دندان گرفته و از درخت بالا می‌رود به سمت بالکن طبقه سوم بلوک همجوار ما.
صداش زدم دیوانه کجا می‌بری؟ بیارش این‌جا.
چند بار صداش زدم برگشت به من نگاه کرد و هن و هن کنان به طرف همان بالکن رفت و بچه را برد.

تصمیم گرفتم بروم سراغ صاحب‌خانه و بچه گربه را بگیرم بیاورم اما حساب کردم من که نمی‌دانم هووی شرزه چند بچه دارد و نکند با این کار من هووی شرزه گیج شود و بچه‌ای از او (این‌جا و آن‌جا) جا بماند و از بین برود چون بارها دیده‌ام که جابه‌جایی بچه گربه‌ها از سوی مادرشان گاه تا دو روز طول کشیده مثلآ پنج‌تا را در عرض دو روز جا‌به‌جا کردند برای همین صبر کردم چند روزی بگذرد.

دیروز صبح هووی شرزه آمد توی بالکن حرکاتش طبیعی نبود و التماس‌هاش نشان می‌داد که کمک می‌خواهد با دخترم به طرف بالکن رفتیم غذا بردیم دیدیم اصلآ توجهی به غذا ندارد و از تراس به این بزرگی حدود یک مترش را گرفته و بیقرار همین یک متر را می‌رود و برمی‌گردد و با التماس میو میو می‌کند و به ما نگاه می‌کند. فهمیدم بیقراری‌هاش مادرانه‌ست...
بعد از دقایقی که همین‌جور گذشت نگاهم به یکی از کارتن‌هایی افتاد که گوشه‌ی بالکن است و گربه‌ها شب‌ها در آن می‌خوابند، خم شدم نگاه کردم دیدم همان بچه گربه‌ی زردی که سه روز قبل دیده بودم توی کارتن است اما بچه گربه مرده بود، مرگ طبیعی هم نبود چون این‌طور که من دیده‌ام همه گربه‌ها در مرگ طبیعی به یک شکل می‌میرند به پهلو خوابیده و دست‌ها روی هم و پاها روی هم. اما این بچه‌گربه بعضی از جاهای بدنش کج و معوج بود.
حالا چرا این بچه گربه مرده بود نمی‌دانم اما معنی التماس‌های مادرش را فهمیدم، التماس می‌کرد که یک کاری کنید...
نوازشش کردم و گفتم بمیرم برای دلت، کاش می‌توانستم برایت کاری کنم.
از دیروز تا این لحظه ناله‌های این گربه قطع نمی‌شود و مدام به بالکن همسایه می‌رود شیون کنان به بالکن ما برمی‌گردد...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 9:39 بعد از ظهر  توسط راوی 

ورود به وبلاگ جدیدم

«علی‌خان یزدانی» معروف به «آبچوری» در سال هزار و سیصد و ده، در روستای آبچور، در ده کیلومتری شهرستان بجنورد واقع در استان خراسان شمالی به دنیا آمد.

علی آبچوری به همراه دوست دیرینه‌اش زنده یاد «حسین بَه‌بی» بیش از نیم قرن به موسیقی مقامی خدمت کرد. او در جشنواره‌های بسیاری شرکت کرد و مقام‌هایی هم بدست آورد. از جمله کارهای ایشان، می‌توان همنوازی در آلبوم «شب سکوت کویر» را نام برد.

«آبچوری» هم اکنون در زادگاهش زندگی می‌کند و مانند بسیاری از اساتید موسیقی مقامی دیگر با فقر دست و پنجه نرم می‌کند و زندگی سختی را می‌گذراند. با وی گفت وگوی کوتاهی کرده‌ام.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 11:55 بعد از ظهر  توسط راوی 

ورود به وبلاگ جدیدم

«هنگام خاک‌سپاری من، الله‌‌مزار را بنوازید»

روز جمعه‌، هجدهم اردیبهشت، استاد حسین بَه‌بی، یکی از نوازندگان برجسته‌ی موسیقی مقامی شمال خراسان در گذشت و در سکوت خبری رسانه‌ها به خاک سپرده شد. بی‌شک همه نوازندگی بی‌همتای او را در «شب، سکوت، کویر» شنیده‌ایم. حسین بَه‌بی که خود پیام‌آور شادی بود و با نواختن دایره همه را به دست‌افشانی وا می‌داشت روز قبل از درگذشتش به یار دیرینه‌ی خود، استاد علی یزدانی، معروف به «آبچوری» همان استادی که قوشمه‌ی «شب، سکوت، کویر» را نواخت، وصیت کرده بود: هنگامی که من را به خاک می‌سپارید، مقام «الله مزار» را بنوازید.
ویژه برنامه ای به مناسبت درگذشت زنده یاد حسین بَه‌بی
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 2:51 قبل از ظهر  توسط راوی 

ورود به وبلاگ جدیدم

قمصر یکی از شهرهای توابع استان اصفهان است که در بیست و پنج کیلومتری جنوب کاشان قرار دارد. قمصر، بزرگ‌ترین تولید کننده گلاب در خاور میانه است.

همه ساله در این ایام، قمصر، مهماندار بسیاری از هموطنان خود از نقاط مختلف ایران و همچنین توریست‌هایی که از کشورهای مختلف به ایران آمده‌اند، است.

با این همه هنوز قمصر از امکانات رفاهی برای مهمانان محروم است و مسافرین ترجیح می‌دهند بعد از دیدن مراسم گل‌چینی و گلاب‌گیری هرچه زودتر قمصر را ترک کنند.

در قمصر، زنان دوش به دوش مردانشان به کار ِگل‌چینی و گلاب‌گیری و فروش آن مشغول هستند.

با یکی از خانم‌های اهل قمصر گفت و گوی کوتاهی کرده‌ام:


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 2:11 بعد از ظهر  توسط راوی 

ورود به وبلاگ جدیدم

سیلی بهروز وثوقی، پرده گوشم را پاره کرد


فرخ‌لقا هوشمند در جوانی



این گفت و گو را اینجا بشنوید
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:57 بعد از ظهر  توسط راوی 

ورود به وبلاگ جدیدم

سایت جشنواره

قرار است نخستین جشنواره‌ی هنرمندان خودآموخته‌ی ایران روز جمعه، ۲۵ اردیبهشت در روستای دریکنده، خانه موزه‌ی مکرمه قنبری برگزار شود.

همایش این جشنواره عصر روز سه‌شنبه، پانزدهم اردیبهشت‌ماه در خانه هنرمندان برگزار خواهد شد. هدف از برگزاری این همایش و جشنواره کشف و معرفی هنرمندان خودجوش است.

این جشنواره به همت خانه موزه مکرمه برپا خواهد شد. به همین بهانه با آقای علی عزتی، مدیر روابط عمومی جشنواره گفت و گوی کوتاهی داشتم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:42 بعد از ظهر  توسط راوی 

ورود به وبلاگ جدیدم

چنگیز جلیلوند یکی از پیشکسوتان دوبله در ایران است که صدایش را در خیلی از فیلم‌های ایرانی و خارجی شنیده‌ایم، به گفته‌ی خودش به‌جای صدها بازیگر ایرانی و خارجی صحبت کرده است.

چنگیز جلیلوند متولد سال هزار و سیصد و هفده و اهل شیراز است. او از بیست سالگی وارد عرصه دوبله شده و در حدود دو هزار فیلم خارجی به جای بازیگران نقش اول صحبت کرده است.

جلیلوند در فیلم‌های فارسی به‌جای زنده یاد «محمدعلی فردین»، «ناصرملک مطیعی»، «بهروز وثوقی»، «ایرج قادری»؛ و در فیلم‌های خارجی به‌جای «برت لانکستر»، «پل‌‌نیومن»، «یول براینر»، «مارلون براندو» و غیره صحبت کرده است.

این گفت و گو را اینجا بشنوید

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:40 بعد از ظهر  توسط راوی