بیش از دو ماه است که خبر شهادت شخصی با نام «ترانه موسوی» منتشر شده و
اتفاقآ نام و عکس این شخص، پر آوازه تر از نام بسیاری از شهدای جنبش گشته
است.
بسیارند هموطنانی که نام شهدایی چون شهید «بهزاد مهاجر» (دایی ِ نیما نامداری)
را نشنیدهاند و عکس جنازهی منجمد شدهاش که دیدنش تن هر انسانی را به
لرزه در میآورد را ندیدهاند اما هم با نام ترانه موسوی آشنا هستند و هم
عکس او را دیدهاند.
میخواهم برایتان از چگونگی شکل گیری این خبر که از آغاز شاهدش بودم
بنویسم. این نوشتهها از ما میماند و ما رفتنی هستیم، خوشبختانه گذر زمان
بهترین داور است و روزی حقایق آشکارا خواهد شد آنچنان که چندی قبل گفتم بعد از سالهای سال یکی مانند اکبر گنجی پیدا میشود تا بگوید ما دروغ میگفتیم.
من اینها را برای افرادی مینویسم که دنبال واقعیت هستند و میخواهند آن
روی سکه را هم ببینند. توضیح دادن برای افرادی که به دلایلی سعی دارند این
جور خبرها را واقعی جلوه دهند سودی ندارد و حتی اگر روزی صاحب آن عکس پیدا
شود و بگوید من زندهام و این خبر شایعه بوده خواهند گفت:
او را تحت فشار گذاشتهاند، او شهید شده اما انکار میکند! مصداق همان جوک
معروفی است که آیتالله صانعی در آن سخنرانی جنجالی تعریف کرد.
بهتر است گام به گام پیش برویم و با استناد به خبرهایی که به این موضوع
اختصاص دارد جلو برویم و خودتان بخوانید و قضاوت کنید اما مختصرآ بگویم تا
کنون چه اطلاعاتی از ترانه موسوی و نحوهی شهادتش به ما داده شده.
در اصل این خبر، به طور همزمان (با فاصلهی یکی دو ساعت) از دو وبلاگ تازه تاسیس که صاحبان وبلاگ هم ناشناس هستند منتشر شد وبلاگ زیر زمین و وبلاگ چریک آنلاین و سپس از طریق سایت بالاترین این خبر به گوش همه رسید و پس از مدتی دوستان ترانه از روی لطف وبلاگی برای ترانه میسازند که همان خزعبلات را تکرار میکند.
آنچه این وبلاگها، در بارهی ترانه موسوی نوشتند و ما میدانیم، این است که ترانه موسوی دختری زیبا و قد بلند است با چشمانی سبز و کفش پاشنه بلند. او لباسهایی به رنگ سبز زیاد داشته اما رنگ آبی، رنگ مورد علاقهاش بوده متولد سال 60 است و موهایش روز دستگیری مدل افریقایی بافته شده، این دختر در اطراف مسجد قبا دستگیر و در حالی که مانتو سبز بر تن و شال سبز بر سر
داشته توسط ماموران برای بازجویی به داخل اتومبیل برده شده و چون او دختر
زیبایی بوده مدت زمان باز جوییاش از دیگر دستگیر شدگان طولانیتر بوده
و...
بعد از چند روز شخص ناشناسی با خانوادهی ترانه تماس میگیرد و اظهار
میکند ترانه در اثر تصادف با اتومبیل مقعد و رحماش پاره شده (مقعد چطوری
در اثر تصادف پاره میشود!؟) و در بیمارستان امام خمینی کرج بستری است.
خانواده ترانه به بیمارستان مراجعه میکنند و اثری از دخترشان پیدا
نمیکنند و...
اولین لینکی که در این باره در سایت بالاترین منتشر شد به دلیل اعتراض چند نفر از شاهدان که پی به غیر واقعی بودن این خبر برده بودیم پس از ساعاتی، توسط مدیران بالاترین حذف شد. اما این لینک برای افرادی که به آن امتیاز و یا نظر داده بودند همچنان قابل رویت است من تصویری از آن لینک را خدمت شما ارائه میدهم تا خود ببینید. با یک کلیک روی عکس تصویر را واضح ببینید.
عکس از لینک حذف شده و در واقع آغاز این ماجرا
تیتر این خبر:
يکي از بازداشتشدگان تجمع مسجد قبا به بهانه تصادف و پارگي رحم در بيمارستان بستريست+عکس
این اولین خبری بود که منتشر شد همانطور که گفتم، از یک وبلاگ تازه
تاسیس و آنطور که از شواهدش پیداست اصلا انگار برای انتشار همین خبر ساخته
شده بود. یک وبلاگ ساده که هر شخصی میتواند با چند کلیک بسازد.
البته واضح است که در سه ماه گذشته تعریف منبع موثق برای همه
تغییر کرد اما این منابع بی نام و نشان و شخصی، فقط برای خبر اولیه قابل
قبول بود و عموماً تمام اخبار بعد از انتشار در وبلاگها و توئیتر و ...
بعداً با تحقیق افراد و وبسایتهای معتبر تر تکمیل و تایید شدند یا اینکه
کذب بودنشان مشخص شد. اما این که خبری برای ماهها فقط توسط یکی دو تا
وبلاگ منتشر شوند و تمام وبسایت ها فقط به تکرار آن بپردازند بی آنکه به
منبع دیگری برای تکمیل خبر دسترسی داشته باشند عجیب و غیر قابل قبول است.
آن روز، من که داشتم لینک های تازه بالاترین را میخواندم با خواندن
این خبر و دیدن عکس آن دختر خیلی منقلب شدم و بی اینکه امتیاز منفی یا
مثبت بدهم در بخش نظرات نوشتم:
«این گزارش از آن گزارشهاییست که نه میشود بگوییم امیدوارم صحت داشته باشد و نه میتوان گفت امیدوارم شایعه بوده باشد.
قصد جسارت به لینک دهنده ندارم اما احتمال اینرا هم بدهیم که هستند
آدمهای شروری که برای بی آبرو کردن و تسویه حساب شخصی دست به چنین
کارهایی میزنند.
مملکت هم که صاحب ندارد.
چندی قبل شخصی هم در «اورکات» و هم در همین «بالاترین» اکانتهایی به نام
دختر من باز کرده بود و تعدادی از تصاویر دخترم (که در سایتاش موجود
بود) را در کنار تعدادی تصاویر زننده در پروفایل قلابیاش قرار داده بود.
که البته این مسئله با اقدام سریع مدیریت بالاترین و همچنین اورکات ناکام ماند و اکانت آن شخص را بستند.
به عکس این دختر که نگاه میکنم تنم میلرزد...»
این بود اولین برخورد من با این خبر.
دقایقی بعد از خواندن خبر، نظراتی که کاربران بالاترین نوشته بودند را خواندم و دیدم افراد نکته سنجی متوجه شدهاند که هم در وبلاگ و هم در خبری که در بالاترین منعکس شده بود تاریخ با روز واقعه همخوانی ندارد و گفته بودند این خبر دروغ است، تجمع در مسجد قبا روز هفتم تیر بوده در حالیکه اینها نوشتهاند بیست و هفتم خرداد...
لینک دهنده که همان نویسندهی وبلاگ مذکور باشد در پاسخ به اعتراض کاربران چنین نوشت:
«دوستان عزيز وبلاگ مورد نظر تاريخ 27 خرداد را اصلاح کرد و به هفتم
تير تغيير داده است اما امکان تصحيح با توجه به گذشت زمان براي بنده وجود
ندارد. پوزش مي خواهم که بنده متوجه نشدم و در حين ارسال اصلاح نکردم.»
این نکتهای بود شک برانگیز و با بحثی که در بالاترین در گرفت و دقت بیشتر
بر اصل خبر و چگونگی انتشارش باعث شد موضوع را دقیقتر بررسی کنم و به اصل
خبر کاملا مشکوک شوم و رای منفی به لینک بدهم( با نام کاربری "آونگ" که در
عکس مشاهده می کنید).
با بحثها و امتیازهای منفیای که این لینک گرفت خود لینک دهنده هم احساس
کرد که این خبر لوث شده و همان امتیازهای منفی و نظرات مخالف باعث میشود
نظر دیگر خوانندگان را جلب کند، سکوت کرد.
ساعتی بعد لینک دیگری با همین مضمون در بالاترین منتشر شد (آن هم در یک وبلاگ تازه تاسیس دیگر) و اتفاقا همان شخص لینک دهنده (اولین خبر) جزو نفرات اولی بود که به لینک دوم رای مثبت داد. برخی از کاربران به لینک دهنده اعتراض کردند که شما عینآ همان مطلب را در وبلاگ دیگری کپی پیست کردهاید و لینک دادهاید و... باز هم آنجا بحث بالا گرفت.
اصل قضیه مشکوک بود و نحوهی خبر رسانی مشکوک تر.
قصهای که به طرز ناشیانهای سر هم بندی شده بی اینکه اطلاعات درستی از
این شخص به خواننده بدهد سعی در رمانتیک کردن فضا و باقی قضایای مضحکی که
در اینجا عنوان شده است.
از شما میپرسم
آیا پدر و مادری که به قول نگارنده، تنها
یک فرزند دارند و آن هم «ترانه موسوی» است میترسند چه چیزی را از دست
بدهند که حاضر نیستند در باره کشته شدن تنها فرزندشان حرف بزنند؟
به گفتهی مخبر، این خبر را دوست صمیمی ترانه به آنها داده است، کدام دوست
صمیمیای است که هیچ عکسی جز این عکس پرسنلی از دوستش (ترانه) ندارد و هیچ
رد قابل توجهی برای شناسایی ترانه نمیدهد؟
کدام یک از شهدای جنبش اول عکس شخصی شان منتشر شد و بعد با خانوادههاشان تماس گرفته شد؟
آیا این دوست ترانه که ادعا میکند خانواده ترانه حاضر نیستند در این باره
کلامی حرف بزنند به چه حقی به خودش اجازه داد عکس او را منتشر کند؟
این فرد هوچیگر کیست که عالم و آدم را به هم ریخته بی اینکه اطلاعاتی با پایه و بنیاد به خوانندگان این خبر بدهد؟
رنگ سبز به طور مسخرهای در این خبر به چشم میخورد (گویا طرف سوراخ دعا را پیدا کرده)
حتی نامی که برای این دختر انتخاب کردهاند جهت دار و با منظور است! «موسوی!»
من شک دارم که اصلا صاحب این عکس، نامش ترانه موسوی باشد.
همان روز، یعنی پس از ساعاتی که این خبر منتشر شد سایتها و وبلاگهای
بسیاری در ظرف کوتاه ترین مدت بیشترین انعکاس را به این خبر اختصاص دادند
و به هر سایتی (حتی سایتهای معتبر) سر میزدی، اضافه بر آن چه در آن دو
وبلاگ نوشته شده بود چیز دیگری دستگیرت نمیشد و خبر همانی بود که از این
دو وبلاگ به بیرون درز کرد.
من ابتدا تصور میکردم شاید این یک تسویه حساب شخصی است که توسط یک
آدمی با خصوصیات بچهگانه منتشر شده است بچهای که فرق رحم و واژن را
نمیداند و اتفاقا همین نکته باعث شد موضوع پارهگی رحم به شکنجههای دیگر
اضافه شود!
اما حالا متوجه شدهام که با انتشار این خبر قصد دیگری داشتند که متاسفانه به هدفشان هم رسیدهاند.
چند ساعتی از انتشار اولین خبر و چیزهایی که گفتم نگذشته بود که مطلبی نوشتم تحت این عنوان:
مدیران بالاترین، شما مسئول هستید
و در بالاترین هم لینک دادم.
آنجا هم بحثی در گرفت و مدیران بالاترین هم لینک اصلی خبر را حذف کردند
اما آن اتفاقی که نباید میافتاد، افتاد و نام ترانه موسوی و قصهاش به
همه جای دنیا مخابره شد.
در این اتفاقاتی که افتاد، از دید خودم، اشتباه من در این بود که گفته بودم باید این افراد را تحویل پلیس داد، همین احساسی برخورد کردن من و بکار بردن این جمله باعث شد خیلیها بی آن که بدانند اصل قضیه چه بوده در مقابل من گارد بگیرند و همچنان هم ادامه دارد...
آن روز تعدادی از ما (کاربران بالاترین) اعتراض کردیم و حرفها مان را زدیم و گذشت.
روز بیست و جهارم تیرماه هواپیمای مسافربری در اطراف قزوین سقوط کرد
و حالا فرصت خوبی بود برای نگارندهی این قصه که چطور است با انتشار خبری،
درگذشت ترانه موسوی را اعلام و درش را بگذاریم تا بویش بلند نشود!؟
خبر پیدا شدن جنازهی سوختهی ترانه موسوی بین کرج، قزوین این بار هم خبر به شکل ابلهانهای منتشر شد.
البته بعد همان خبر کوتاه را دستکاری کردند و جور دیگری جلوه دادند.
چندی بعد خبر دفن شبانهی جنازهی ترانه موسوی را میخوانیم که در یکی از روستاهای شمال او را دفن میکنند بی آنکه خانواده و دوستان ترانه در آنجا حضور یابند! این خبر چگونه به اینها میرسد؟! معلوم نیست!
این جنازه سوخته چطور شناسایی شد؟ کی شناسایی کرد!؟ آیا افراد
معمولی بی اینکه به پلیس و اطلاعات و این جور جاها وصل باشند چگونه
میتوانند در این کشور درست نقطهای را پیدا کنند که جنازه سوختهای در آن
افتاده که متعلق به فرزندشان است؟
اگر این جنازه سوخته شده، توسط ماموران اطلاعات کشف شده چطور خبرش فقط به
نویسندهی این دو وبلاگ (که در واقع، هر دو یکی هستند) رسیده؟ خانواده اش
که حاضر نبودند با هیچکس در این باره گفت و گو کنند!
این هم گذشت.
بعد از چند روز میخوانیم که پدر ترانه موسوی به علت ناراحتی قلبی فوت
کرده است و به گفتهی نویسندهی این وبلاگ تنها فردی که از این خانواده
باقی مانده مادر ترانه است که او زنی است قد بلند و چاق و سفید با غبغب برجسته!
اینها شد خبر!؟
ازغبغب مادر ترانه گفتن، شد دلیل اعتبار این خبر؟
چند روزی گذشت و تلویزیون در بخش خبری بیست و سی مصاحبهی مسخرهای را پخش کرد که در آن مدعی بودند ترانه موسوی زنده است و در واقع ترانه موسوی مورد نظر آنها زنده هم هست، آقای کروبی به طریقی پی میبرد که این خبر از پایه و اساس با نیرنگ ساخته شده و گزارشی در این باره میدهد که ما هم میپذیریم. اما این که گزارش تلویزیون از بیخ و بن دروغ و نیرنگ بوده دالّ ِ بر صحت خبری که از چریک آنلاین پخش شد نیست.
من تا این لحظه و با این استنادها خبر مربوط به ترانه موسوی را با دیدهی
تردید نگاه میکنم مگر اینکه خبری، ردّی، نشانی غیر از این که در این دو
وبلاگ منتشر شده به دستم برسد، خبری که ارزش خبری داشته باشد. حاضرم برای
تحقیق و بررسی این خبر وقت بگذارم اما برای شنیدن اینگونه خبرها و این
شایعات حاضر نیستم دیگر حتی یک جمله بشنوم.
در حال تحقیق در بارهی مکان دفن این شخص هستم و به محض اینکه اطلاعاتی به دست آوردم در همین وبلاگم آن را بازگو خواهم کرد.
برای من، اینکه خانم رهنورد در نامهای اسم ترانه موسوی را ذکر
کردهاند ملاک نیست، اینکه فلان سناتور امریکایی در کنار عکس ترانه موسوی
ایستاده ملاک نیست، این که مد شده برخی برای رنگ و لعاب مقالههاشان از
نام ترانه موسوی یاد میکنند ملاک نیست. این که برخی از این نام استفاده
ابزاری میکند تا لفت و لیسشان چربتر شود ملاک نیست. اینکه خبر مرگ
ترانه موسوی از دهان هزاران نفر شنیده میشود ملاک نیست.این ها هیچکدام
این خبر مساله دار را موثق نمی کند.
راستی یک سوال؟
چرا برخی در مقالههاشان از شهید «کیانوش آسا» آن جوان برومندی که هم
تحصیلات عالیه داشت و هم هنرمند چیره دستی بود و میتوانست در آینده یکی
از مفاخر کشورمان باشد نام نمیبرند؟ و یا «مصطفی غنیان» که داور مسابقات
اتومبیلرانی بود و یا «محمد کامرانی» که هجده سالش بود و حتماً کلی امید و
برنامه برای زندگیاش داشت و یا «علیرضا افتخاری» که خبرنگار بود. «مسعود
هاشم زاده»، «یعقوب بروایه» و...
چندین شهید داریم اما چطور شد که نام ترانه موسوی ورد زبان همگان شد؟
تمام اخباری که مربوط به ترانه موسوی هست را یکجا جمع کنید و فرض کنید هیچ
عکسی از این خانم منتشر نشده، چقدر اطلاعات صحیح و معقول کسب میکنید؟
به من میگویند تو که پیش از انتخابات برای آقای کروبی تبلیغ میکردی پس
باید بپذیری که مرگ ترانه موسوی حقیقت دارد چون آقای کروبی از ترانه موسوی
با نام شهید یاد کرده.
درست است من به آقای کروبی رای دادم و اگر انتخابات دوبارهای میبود باز
هم به ایشان رای میدادم اما این دلیل نمیشود که چشم و گوش خود را ببندم
هرچه ایشان گفت را تایید کنم. دنباله روی و بت ساختن و سجده کردن آن، کار
من نیست. من از یک سیاستمدار حمایت کردم و حق نقد کردن و ایراد گرفتن از
عملکرد او را همواره برای خودم محفوظ نگه میدارم.
خطاب به برخی افراد که تعدادشان هم اندک است بگویم با زدن برچسب کودتاچی به من چیزی عایدتان نمیشود. شما که دو خط خبر ساختگی خواندید دستتان را روی گوشتان گذاشتید و چشمتان را بستید و فریاد میزنید و دنبال یک متهم در دسترس میگردید که محاکمهاش کنید، بد نیست یادتان باشد که حقیقت شاید همیشه آن چیزی نباشد که خوشایند ماست (چه دردناک که "خوشایند" بالاتر بودن آمار جوانان پرپر شده است)
دوستی میگفت تو از کجا چنین مطمئنی که این خبر شایعهای بیش نیست؟ گفتم
از آنجایی که تو بی هیچ مدرک مستندی اصرار داری این خبر صحت دارد. گفت اما
من مطمئنم این حکومت با بسیاری افراد چنین رفتاری داشته. گفتم خب بهتر
نیست خبرهای مستند را بازگو کنی؟ گفت هر چه این رژیم بی آبروتر شود زودتر
سرنگون میشود. به او گفتم
یک میان پردهای قدیمها از تلویزیون پخش میشد که مردی رو به دوربین با هیجان میگفت:
«مردن شما آرزوی ماست» و بلافاصله اتیکتی را رو به دوربین میگرفت که روی آن نوشته بود «مرده شور»
حالا که زحمت کشیدهاید و این نوشته طولانی را خواندهاید بد نیست به مصاحبهی پر بار شخص مجهولالهویهای که به اصطلاح با دوست ترانه موسوی مصاحبه کرده را بخوانید. البته این وبلاگ در بلاگفا حذف شده و من از طریق -کش گوگل- آنرا یافتم.
پ.ن
لینک در بالاترین





