تبليغاتX
آونگ خاطره های ما - همشهری خوبم سلام

آونگ خاطره های ما

دار،آونگ خاطره‌های ما در ساعت تاريخ بود.ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. ( سال بلوا ، عباس معروفی )

 

فرهاد جان ، عزیز دلم

ورودت را به وبلاگشهر تبریک می گویم و با تو سخن ها دارم .

 به عنوان یک همشهری قدیمی.یک زن اراکی ۴۵ ساله .

سلام

سلام بر تو که  برادر زاده ی  عمو شکرالله بازاری هستی :)

آن تاجر خوشنام بازاری .

تو که عموزاده ی مرحوم " دکتر ابراهیم مرادیان " هستی .

یک " دکتر ابراهیم مرادیان" می گوییم اما  افراد غیر اراکی چه می دانند که او چه فرشته ای بود !

دنیا را زیر و رو کنیم پزشکی با انسانیّت او نخواهیم یافت . این را من خوب به یاد دارم .همه ی اراکیها هم .

فرهاد جان ، از "ناصر خان " چه خبر ؟ حالش خوب است؟

فرهاد عزیزم

دلم تنگ است برای آن روزهایی که  در کنار هم زندگی می کردیم .

 بخشی  از مردم " اراک " مسلمان بودند و  بخشی  دیگر کلیمی و مسیحی ، و زرتشتی و بهایی .

 چه  آرامشی در کنار هم داشتیم .

محله ی شما :

خیابان محسنی ، حصار ، مولوی

راستی من ۴۵ سال پیش در خیابان محسنی به دنیا آمدم ، چند قدم به عبادتگاه شما مانده ، نزدیک مدرسه ی منوچهری .

سه راه ارامنه و محله ی اطرافش را یادت می آید ؟ میکده هایش ، صفحه فروشی هایش و ارامنه ی خوبش ؟

دکتر " نیسانیان "  مسیحی ،او هم فرشته بود چونان " دکتر  ابراهیم مرادیان ".

محفل بهایی ها را یادت می آید ؟ و آن دو" شیر " با یالهای قشنگشان ؟

یادت هست مدرسه ی هم دیوار محفل بهایی ها را؟ مدرسه ی "شمس العلما " ؟

من آن مدرسه درس می خواندم ، فقط تا محله ی شما دو خیابان فاصله مان بود .

نفرین بر کسی  که آن روزهای قشنگمان را فنا کردند .

نفرین بر کسانی که از هم پاشیدنمان .نفرین !

شاید جوانان امروز باور نکنند که ما  ( تو و من )چقدر آرامش داشتیم زمانی که در کنار هم زندگی می کردیم ، حق هم دارند ، چون از روزی که به دنیا آمدند ، نفاق دیدند و کینه توزی.

کینه توزی دیدند و بی منطقی .

بی منطقی دیدند و جاه طلبی !

از روزی که به دنیا آمدند ، شنیدند : مرگ بر ......

مرگ ، مرگ ، مرگ ...

 

عزیزم ، فرهاد جان ،  یک نکته هست که باید عرض کنم :

نمی دانم کوتاهی از طرف چه کسی بوده ؟ آقای حسین درخشان یا سردبیر آن نشریه ی شما که سوالاتی اینچنین از جوانان ما پرسیدند ؟

فرهاد جان ، جوانان ما بسیار عمیق فکر می کنند .

 اهل علم و دانش اند ، اهل فرهنگ و هنرند . نه اهل این سوالاتی که در وبلاگ " حسین درخشان " مطرح شده !

دلم می خواست سرم را به دیوار بکوبم وقتی دیدم سوالاتی اینچنین برای جوانان ما مطرح کرده اند .

سخن با تو بسیار دارم اما نمی خواهم خسته ات کنم .

فقط در یک جمله به تو بگویم که اگر قرار بر این باشد که ما ایرانیان نماینده ای از طرف خود تعیین کنیم ، می دانی کیست ؟

نماینده ی ما مردمان ایران  ، مقاومت و پایمردی " اکبر گنجی ست ".

فرهاد جان

یکی دو هفته ی آینده سفری به " اراک " خواهم داشت ، از هر محلّه ای که می خواهی بگو تا برایت عکس بگیرم و بفرستم .

از خیابان حصار می خواهی یا خیابان مولوی ؟ همان خیابان ها که  هنوز هم وقتی قدم در آنجا می گذاریم جای شما   را خالی احساس می کنیم ؟

یا از خیابان محسنی ، همانجا که محل عبادت شما بود و بیرحمانه با بیل و کلنگ بر جانش افتادند و به مسجد مسلمانان تبدیلش کردند؟

فرهاد جان

از قول ما ایرانی ها به تمام هموطنانمان در اسرائیل سلام برسان و بگو که ما ایرانیان ، هیچ نماینده ای  به  هیچ کجای دنیا نفرستاده ایم ، که اگر چنین اختیاری داشتیم ، کسی را انتخاب می کردیم که در شاءن و منزلتمان باشد .

فرهاد جان ، از راه دور دستت را به گرمی می فشارم . به امید روزی که همه در کنار هم با صلح و آرامش زندگی کنیم .

و دیگر این که عزیزم، فرهاد جان ، متاسفانه شخص مریضی به جای من برای دیگران کامنت می نویسد ، اگر سخنی دور از ادب برایت نوشتند به نام من باور نکن .

پاسخ فرهاد عزیز  :

راوی عزیز سلام وقتی مطالبت راخواندم کاش میدیدی چطور از احساسات اشک درچشمانم حلقه زد. منهم در خیابان محسنی زندگی می کردم. هرچه عکس ازاراک برایم بفرستی سیر نخواهم شد. هنوز کیبورد فارسی ندارم وبا شرایط سختی مینویسم به همین خاطر هم هنوز مطالب زیادی در سایت ننوشتم.
برایم ایمیل بفرست اما مفصل. اگر عکس قدیمی هم داری برایم بفرست.
دوستار تو فرهاد.
آدرس ایمیلم را در وبلاگم هم اضافه کردم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 10:48 قبل از ظهر  توسط راوی  |