تبليغاتX
آونگ خاطره های ما - دیسکو ایرانی

آونگ خاطره های ما

دار،آونگ خاطره‌های ما در ساعت تاريخ بود.ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. ( سال بلوا ، عباس معروفی )

یادندارم برای یک بارهم به عمرم شده مثل آدم از صفحه ی اول یک کتاب شروع کنم تا به آخر برسم . همیشه اول آخرش را می خوانم. همیشه که نه، گاهی اوقات ابتدا وسط کتاب و  بعد... تا کدام قسمت  برایم جذاب تر باشد! البته این در مواردی ست که کتاب شعر یا مجموعه داستان باشد . اما از شما چه پنهان رمان هم که می خوانم دزدکی سری به صفحات دیگرش می زنم .

دوشب پیش زمانی که می خواستم بخوابم نگاهی به دور وبرم انداختم دیدم عجب اطاقی،عجب میزی،عجب کاناپه ای! چشمتان روز بد نبیند ،بازار شام بود ! با خودم فکر کردم که اگر دزد بخت برگشته ای نیمه شب در را باز کند و وارد شود از وحشت پا به فرار می گذارد ! برای رفاه حال دزد هم که شده شروع کردم به مرتب کردن اطاق. اول کنترل تلویزیون و ضبط وغیره ،بعد فنجان های چای و جابجا کردن سی دی و نوارها و آخر کار نوبت رسید به جمع آوری کتابها.حالا ساعت چند است؟ حدود ۴ صبح .آخرین کتاب را زمانی برداشتم در قفسه بگذارم که آماده ی خواب بودم . یک دستم کتاب و دست دیگرم روی کلید برق اطاق که خاموش کنم . همینطور که ایستاده بودم وسوسه شدم کتاب را سرسری نگاهی بیندازم و بعد بخوابم . سرسری نگاه انداختن همان و نیمی از یک داستان کوتاه را خواندن همان . همانطور ایستاده و دست به کلید! داستان کوتاهی که شروع کرده بودم آنقدر جذاب بود که حواس برایم نگذاشته بود بنشینم و بخوانمش! به یک قسمت از داستان که رسیدم چنان خنده ام گرفت که داشتم خفه می شدم . آدم سیگاری باشد، ریه ی درست حسابی هم نداشته باشد، خنده کوفتش می شود! چنان به سرفه کردن افتاده بودم که مجبور شدم بساط چای را علم کنم تا  با نوشیدنی گرم سرفه ام بیافتد و  ادامه ی داستان را بخوانم. 

ابتدا تصمیم داشتم چند جمله ای از این داستان را برایتان بنویسم اما منصرف شدم چون  دیدم بد جور درخمار ی می مانید .نام این داستان "دیسکو ایرانی" از کتاب "داستان برلین ". حال این که چگونه می توانید این کتاب را تهیه کنید از نویسنده ی  داستان "دیسکو ایرانی" سوال کنید ."کیا بهادری" .

*************

هر چه آقای شکراللهی همه ی ما را دعوت می کند در کلاس نهضت سواد آموزی شرکت کنیم ،هی پشت گوش می اندازیم ! اما به خدا من دوست دارم به تمام نکاتی که گوشزد می کنند توجه کنم  ولی موفق نمی شوم . دیشب فهمیدم تنها دلیلش این است که من " تام انگشتی "هستم . چرا؟ من کلاس تایپ و کامپیوتر و این حرفهانرفتم و بسیاری از نکات را نمی دانم و همیشه فقط با یک انگشت تایپ می کنم ! انگشت سبابه ی دست راست . همان انگشتی که "صمد " برای چشم "عین الله حواله می داد. دیشب به این نتیجه رسیدم که باید در اولین فرصت یک دوره ی تایپ فارسی را طی کنم . انشاالله بعد از عید.هر چند که از نظر سواد فارسی نوشتن هم کلی عقبم ! باور می کنید یادم نیست بنویسم ذغال یا زغال! اتو یا اطو ! یکی از دلایلش هم این است که هر چه کتاب می خوانم به لغات آن دقت نمی کنم . از این به بعد باید تلاش کنم ، نه؟

رفتم سری به شهلا زدم  بعد از چنددقیقه ای مات و مبهوت برگشتم ! 

این را هم ازصبحانه برایتان کپی کردم :

اعتراض به لغو تعطیلی 29 اسفند - با رفتن به این آدرس می توانید به اقدام مرکز پژوهشهای مجلس در حذف تعطیلی ۲۹ اسفند روز ملی شدن صنعت نفت اعتراض کنید.در پایین صفحه بخش انتخاب دپارتمان گزینه ی “معاونت پژوهشی” را انتخاب نمایید و پیام اعتراضی خود را در محل “متن پیغام” وارد کنید.

***************

محال است که در یک روز دو پست بنویسم ، پس اگر پینگ پی در پی دیدید بدانید لطف دوستان است !

به درخواست بعضی از دوستان

سارا جان این را علی برایم فرستاد و تو هم که درخواست کردی . گوش کن

معین ، شهرآشوب ، صخره ،جن زده ، لیلا ،هانیه ، گیسو  ، طاها  ، سایه  ، بهانه های غربت ، گلین بانو

آخ که امشب شنیدن این آهنگ می چسبه :

 تانام من رقم زده شد یکباره مُهر غم زده شد بر سرنوشت آدم !

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 9:39 بعد از ظهر  توسط راوی  |