تبليغاتX
آونگ خاطره های ما - حامی بودیم یا سیاهی لشکر ؟!

آونگ خاطره های ما

دار،آونگ خاطره‌های ما در ساعت تاريخ بود.ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. ( سال بلوا ، عباس معروفی )

غروب ۲۲ خرداد چند کلامی برایتان نوشتم و گفتم که ادامه می دهم . ای لنگان لنگان می نوشتم ، تا صبح بیدار بودم و گاه چند جمله ای اضافه می کردم. آنی نبود که می خواستم بگویم، نه اینکه آن حرفها را نفی کنم ، نه ! اما حرف دلم چیز دیگری بود و قادر به بیانش نبودم .

نباید گریستن هایم را اینجا انعکاس می دادم . می دانم برخی از آنان که دلشان با ما بود و آنجا نبودند بیش از ما که در صحنه حضور داشتیم رنج می بردند.

 

می توانم بگویم این چند روز با خودم درگیر بودم . دوست دارم مطالبی را عنوان کنم اما !

می دانید ؟ می ترسم، خیلی می ترسم ! از اینکه بیش از این لطمه بخوریم و بیش از این پراکنده شویم هراس دارم . از این همه فاصله بیش از هر چیز دیگر وحشت دارم . 

می دانم که با نوشتن این حرفها عده ای را می رنجانم ،  اما باید حرفم را بزنم . این بار نه برای اینکه خفه نشوم ، نه! برای اینکه شاید گشایشی باشد. قصد من بُرش نیست ، می خواهم ایراد کار را بگویم  شاید تجمعی دیگر نتیجه چیز دیگری شود و به نفع  همه باشد.

کمترین هزینه ی این پست برای من احضار شدن است ، باکی ندارم ! سلول عوض می کنم ! از این سلول به آن سلول ! 

 

    باید چند نکته را خدمت برگزار کنندگان محترم این جنبش عرض کنم :

 

می دانید ؟! روز ۲۲ خرداد در آن جمع غریب بودم ، خیلی غریب . نه تنها من ، زنان بسیاری را می دیدم  که ساعتی زودتر آمده اند و مانند من پرسه می زنند بلکه خودشان را به تجمع کنندگان بچسبانند! اما هیچکس را نمی شناختند و نمی شناختم .

  مگر نه این که به محض خواندن گزارش ،امضا کردیم و در وبلاگ هامان اعلام کردیم؟ آیا نیاید با چند کلیک نامه ای برای حامیان ارسال می شد و از چند و چون مراسم مطلع مان می کردند؟ و یا راهکاری را  به عنوان پیشنهاد می پذیرفتند؟!

   چه فرقی بود بین دانستن  من از این تجمع، با آن زنان  باتوم به دست ؟! او همان خبر را خواند که من ! چیزی بیش از او نمی دانستم ! چرا ؟ ! چون فمنیست نیستم ؟ !

اگر واژه ی" خودی وغیر خودی "مطرح است که آن بحث دیگری ست و نباید اسم وبلاگ هامان را در لیست می آوردید  و اگر حامیان را از خود می دانید چرا باید مثلا" تعداد معدودی کاغذ که شعار بر روی آن نوشته شده را من و امثال من زمانی ببینند که در هوا پخش کردید و  بلافاصله به دست پلیس ها تکه تکه شد؟ ! چرا؟!

  یامگر این همه " مرد " از پیشنهاد  شما حمایت نکردند ؟ ! و بسیاری هم آمده بودند ! اما اگر آنها هم احساس غریبی نمی کردند مسلما" با  حلقه ای دور تجمع را احاطه می کردند . من هم در حلقه ی مردان می ایستادم ، اگر غریب نبودم !

قدیم ها نشستی بود ، فعالیت های به اصطلاح زیر زمینی ای بود ، حامیان دور از چشم اغیار با هم به گفتگو می نشستند ، گروه شان را روز به روز منسجم تر می کردند  هماهنگ می شدند  وقتش که می شد حرکت آغاز می شد و معمولا" خوب هم نتیجه می گرفتند . اما حالا من در وبلاگم هارای هارای راه می اندازم ، همه ی دشمنان را خبر می کنم ،آنوقت می گویم چرا با ما چنین و چنان کردند؟  خب،  اولین کسانی که پست های ما را می خوانند همان ها هستند ! چه انتظاری غیر از آن حرکت ؟!

 

آنچه مرا از درون خرد کرده این است که تعدادی بلاگر ، روزهای پیش از تجمع به اطلاعات احضار شدند ، پس از اینکه من از این موضوع مطلع شدم خطر را برای روز تجمع احساس کردم  ، هر چه به احضار شدگان اصرار کردم که چند خطی در این باره در وبلاگم بنویسم آنان نمی پذیرفتند ، آنها از یک چیز هراس داشتند و آن هم اینکه از طرف برگزار کنندگان دستور سکوت گرقته بودند!

چرا؟! 

  البته آنان این را به زبان نیاوردند ! من احساس کردم !

 چرا تصور می کنیم هر جنبش و حرکتی فدیه های بیشتری بدهد ، تاثیر گذار تر است؟! 

 

من هیچ دلیلی نمی دیدم که با شما همراه نشوم اما گویا شما دلایل خاصی برای خودتان دارید که  باید عرض کنم : شرمنده ! هیچگاه  اونیفورم نخواهم پوشید تا دست و پای خودم را ببندم !

 از روی کنجکاوی به هر سوراخی که فکر کنید سرک کشیده ام اما نه به حزبی پیوستم و نه با فرقه ای هم پیمان شدم و نه خودم را حبس کردم . همه را هم به یک چشم نمی نگرم چه بسی دوستان با ارزشی از میان همین فمنیست ها ،  فرقه های مختلف دراویش ، اعضای  احزاب مختلف  و  پیروان ادیان  دیگر دارم که از آنان  گاه درس هم  می گیرم .

 

   در اینجا، ضمن ادای احترام به  خانم  آسیه امینی و اینکه ذکر خیرشان را بسیار شنیده ام  یک سوال دارم  و آن اینکه در آن روز چه دیدید  که من ندیدم ؟! تیتر نوشته ی آنروزتان را عرض می کنم : صدای آزادی زنان خیلی نزدیک  است! 

براستی؟!
یکی از سوالاتی که من از برگزار کنندگان داشتم را خانم امینی خواسته یا ناخواسته در وبلاگشان مطرح کردند ! : ولی مگر میدان هفت تیر چقدر جا دارد؟

 سوال من :میدان هفت تیر جای مناسبی بود برای تجمع؟! جایی که از هر طرف محاصره و زود قیچی شدیم !


 البته همینجا اعلام می کنم که نه تنها این جنبش را نفی نمی کنم بلکه می گویم همین حرکت شما شرف دارد به عمری سکوت من و امثال من ،اما این را هم قبول کنید که بدین سان پبش رفتن خطری بس عظیم به همراه دارد ! اگر در تجمع بعدی ماموران دستور تیر بگیرند خودتان را خواهید بخشید؟! بی برنامه ریزی صحیح؟ بی مشورت با روشنفکرانی که پیر این راهند؟

قرار نیست که  ماخودکشی دسته جمعی راه بیاندازیم ! این نشانه ی شجاعت نیست !

من یک پست می خواهم بنویسم چند روز است که با خودم کلنجار می روم ،  حرفهایم  را سبک سنگین می کنم آنوقت شما چگونه توانستید با جان این و آن بازی کنید؟  نسنجیده ! بدون تفکر؟!

 

سخن به درازا کشید و حرفهای زیادی ناگفته ماند . اگر عمری باقی بود در پست بعدی چند نکته را در باره ی ضعف های این جنبش خواهم نوشت  و چگونگی روز واقعه را از دید خودم شرح خواهم داد.

 

 و اما سخنی با زنان ومردانی که مامورند که  پست های ما را بخوانند و احضارمان کنند :

برادر و خواهر خطابتان کنم ؟! 

نه !  چنین خطابتان می کنم : " هموطن من" . 

  هموطن من خوب گوش کن ببین چه می گویم !
ما می خواستیم در روز ۲۲ خرداد حرف مان را بزنیم ، بی هیچ قصد سیاسی ای . می خواستیم حقی را طلب کنیم که فردا ها دختران شما ، دختران ما اینجا ننویسند  سلول عوض می کنم ! از این سلول به آن سلول !

 دلیل این که چرا تا به حال  شما را با القاب دیگری خطاب می کردم و امروز می گویم "هموطن من " می دانید چیست؟! تنها دلیلش  انقلابی  بود که این شعر در من بوجود آورد ! حتما" بخوانیدش ، هموطن من ! زنگار پاک می کند!  هم به  کار من می آید و هم به کار شما! 

 

 

 

 

 
با اجازه ی آرش عزیز

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 12:5 بعد از ظهر  توسط راوی