یک پسر گم کرد یعقوب و دو چشمش کور شد
چون نگریم من ؟ که یک عالم پدر گم کرده ام!
رفتیم، نشستیم، اشک ریختیم، آه کشیدیم ،حسرت گذشته را خوردیم، آرزوی عبث و بیهوده ی یک بار دیگر صدایش را شنیدن را زمزمه کردیم آرام کنارش نشستیم و گفتیم دلتنگتیم گفتیم که با رفتنت کمرمان شکست گفتیم که سایه ات بالای سرمان خالی ست گفتیم که یک سال است مثل قدیم دور هم جمع نمی شویم گفتیم که مادر پیر و داغدیده مان اشک چشمانش خشک نمی شود.
گفتیم که خواهر کوچیکه با تو دیدار به قیامت ماند و نتوانست روز رفتنت بدرقه ات کند برای همین هنوز نمی تواند رفتنت را باور کند. به جای خواهر کوچیکه هم گل ها را پرپر کردیم شمع روشن کردیم بوسه ای بر سنگ زدیم ... دست مادر پیرمان را گرفتیم به خانه ی پدری برگشتیم و باز هر کدام به سوی خانه ی خود راه افتادیم ... مادر تنهاست ...قدر بودنش را می دانیم؟!...
اولین سالگرد فوت پدرم بود. دوست دارم بگویید روحش شاد...برای آرامش دل خودم شاید ...
یاد ایامی ... یاد ایامی ...






