تبليغاتX
آونگ خاطره‌های ما - سرانجام ما و آهن پاره ها

آونگ خاطره‌های ما

دار، آونگ خاطره‌های ما، در ساعت تاريخ بود. ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. (سال بلوا، عباس معروفی)

دیروز که از آهن پاره ها نوشتم و گفتم که ... ادامه دارد ... فقط و فقط قصدم این نبود که خاطره ای گفته باشم و آنرا در لحظه ای حساس نیمه کاره رها کنم ، می توانستم با یکی دو جمله به پست قبلی خاتمه دهم اما حرف دلم ناگفته می ماند و اگر می خواستم ادامه دهم از حوصله ی خواننده خارج بود . 
این دو سه روزه یک نکته فکر مرا بد جور مشغول کرده ، یادتان هست سقوط  هواپیمای   C130 را ؟ آن هواپیما در شهرک توحید سقوط نکرد  ، در وبلاگشهر سقوط کرد! به جان آدمها فکر می کنم و به تفاوت ها و به خیلی چیزهای دیگر... چه افرادی که در حادثه ی سقوط C130 از بین رفتند و چه همین مردم عادی که پریروز ، به ناحق رفتند، مظلوم و ناکرده گناه کشته شدند، رفتن همه ی آن عزیزان  یاد آور یک نکته است : 
 بی مسئولیتی و بی لیاقتی کسانی که جان و مال و ناموس مردم ایران را در کف گرفته اند و با گستاخی تمام هر کاری  را که نباید می کنند و هر کاری را که باید ، نه!  
این آمار را نگاه کنید! لطفا" نگاه کنید! لازم است بدانیم در این مملکت چه می گذرد اما گاه خبری مثل بمب صدا می کند و گاه در سکوت می گذرد ... همه ی اینها انسان بودند و حق زندگی داشتند، می توانستند اکنون در کنار ما باشند ،اما ... 
نوشتن یا ننوشتن ما در باره ی این قربانیان آنان را برنمی گرداند اما حقیقتش را بخواهید  حکایت کشته شدن ِ همان  دو  جوجه کلاغ است که چند روز قبل برایتان نوشتم !  در  حادثه ی سقوط همان هواپیمای C130 هم خیلی ها رفتند و نامی از آنان برده نشد برخی مظلوم می روند و برخی مظلوم تر ...  برخی زندان می روند ... و برخی دیگر هم ... آنگونه که احمد باطبی هم در سکوت نام و یادش محو شده ! همسرش خانم سمیه بینات روز چهارشنبه وی را ملاقات کرده و از وخامت حالش خبر می دهد... دریغ ...


 ادامه ی خاطره :
برایتان نوشتم که هواپیما آماده ی فرود بود . در فرودگاه مهرآباد . 
توصیف آن لحظات از قلم من خارج است. همه می دانستیم که با مرگ فاصله ی چندانی نداریم برای لحظاتی سکوت حکمفرما شده بود لب های مهماندار هواپیما را می دیدیم که باز و بسته می شود اما نمی شنیدیم فقط منتظر لحظه ی موعود بودیم بعد از چند ساعت انتظار ...
دخترم را تنگ در آغوش گرفته بودم ، می خواستم هر چه هست با هم باشیم ، بسوزیم ، تکه تکه شویم یا نجات پیدا کنیم ... 
زمانی که گفتند آخرین صدایی که از سرنشینان C130 در دستگاه رادار فرودگاه شنیده شد کلمه ای بود که همه با هم فریاد زدند و بعد از آن هیچ صدایی دریافت نشد یاد لحظات آخر خودمان افتادم که همه با هم فریاد زدیم : یـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا حســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیــــــــــــــــــــــــن! 
خدا نصیب هیچ کس نکند که خیلی سخت است خیلی ... باور کنید همین الآن به یاد این عزیزانی که از دست رفتند اشک مجالم نمی دهد ...طعمش را چشیده ام ! تلخ! تلخ ِ تلخ! 
به ما گفتند درموقع فرود تکان ها شدید است نترسید اما سعی کنید زودتر از هواپیما خارج شوید! حتما" احتمال انفجار هواپیما را می دادند!   
هواپیما هر لحظه به زمین نزدیکتر می شد تا لحظه ای که نشست. درست در لحظات آخر به شکل معجزه آسایی چرخ های هواپیما باز شد و هواپیما صحیح و سالم به زمین نشست و کمک خلبان این را با ذوق زده گی مرتب تکرار می کرد: معجزه شد! نجات پیدا کردیم و زمانی که از هواپیما خارج شدیم  آمبولانس ها دیدیم ! ماشین  آتش نشانی ها دیدیم ! افراد زیادی به حالت آماده باش دیدیم ! ... 
مانند لشکر شکست خورده بی حال و بی رمق به سالن فرودگاه انتقال مان دادند.  خوشحال بودیم اما چنان نفسی از ما گرفته شده بود که حتی یارای حرف زدن با هم را نداشتیم. ساعاتی در سالن به انتظار نشستیم و سپس برای پرواز مجدد به طرف هواپیما هدایت شدیم . نکته ی قابل تامل در این است که « ما را مجددا" با همان هواپیما به جزیره ی کیش بردند » ! توضیحی ندارم ...   
پول ها چنین خرج می شود! جان ما که ارزشی ندارد! 

این ترانه را تقدیم می کنم به دوست خوبم . به  زال عزیز
سر کوی دوست جانم خدا خدا ، زندگی نیکوست ...

نازنین کتی ، ترانه ی درخواستی تو هم هست، گوش کن.

پ.ن

امروز صبح دوستی خبر داد که " ولی الله فیض مهدوی "دچار ایست قلبی شد خبرش را هم در بلاگ نیوز منتشر کردم اما اکنون همان دوست اطلاع داد که وی دچار مرگ مغزی شده!  خبرش را دراینجا و همچنین اینجا می توانید بخوانید . 
آدم این دردها را به چه کسی بگوید ؟ خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا ! خوابیدی؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 6:20 بعد از ظهر  توسط راوی  |