روح پدرم شاد که مردی بود صبور ، شریف، مهربان و آرام.
همیشه نگران تنهایی های من بود و می گفت تنهایی فقط برای خدا خوب است .
من سر به سرش می گذاشتم و می گفتم: شما از کجا می دانید؟ خدا برایتان نامه داده و گفته که از تنهایی راضیه؟
می خندید ، چه قشنگ بود خنده های آرامش.
یک پسر گم کرد یعقوب و دو چشمش کور شد
چون نگریم من ؟ که یک عالم پدر گم کرده ام !
باری ،غرض از این نوشته ها هم می خواستم یادی از پدرم کرده باشم و یک " روح پدرت شاد " از شما بشنوم که این شبها زیاد به خوابم می آید ، و هم خاطره ای را برای شما نقل کنم .
یک باغ انگور در حاشیهء شهر اراک داشتیم ، پدرم خیلی این باغ را دوست داشت .
از وقتی که یادم می آمد فقط و فقط انگور در این باغ به عمل می آمد اما کم کم پدرم شروع کرد به کاشت درختان میوه.
بچه بودم که روزی خانوادگی به باغ رفته بودیم ، باغبان مشغول کاشتن چند نهال گردو بود . نهال ها خیلی کوچک بودند و شاید ارتفاعشان به ۲۰ سانتیمتر نمی رسید .
من بالای سر این نهال ها چمباتمه زده بودم و می شنیدم که پدرم در بارهء نهال ها توضیح می داد .
نهال درخت گردو مرا بد جوری به هوس انداخته بود ! هوس خوردن گردوی تازه !
رو به پدرم کردم و گفتم :
این کی گردو می ده؟ فردا؟
پدرم که همیشه با پیشوند بابام باهامون صحبت می کرد : آره بابام ، بخور بابام ، برو بابام ....
گفت: نه بابام ، وقتی که بزرگتر شدی .
و من همچنان چمباتمه نشسته بودم و دلم می خواست این درخت زودتر به بار بنشیند و من از آن گردو بچینم.
چند سال گذشت ، اولین سالی که یکی از درختان گردو ، به بار نشست ۵ تا گردو داد و ما اهل خانه ۸ نفر بودیم .
به هر کدام حتی یک دانه هم نمی رسید .
گذشت و گذشت ، کم کم گردوها زیاد و زیاد تر شدند.
تا این که یک روز همهء اهل خانه به باغ رفتیم.
پدر ، مادر، برادرها ، خواهر ها ، عروس ها و دامادها، با تعدادی نوه .
نوه ها آنقدر گردو خوردند که دل درد گرفته بودند و من آن روز یاد بچگی هایم افتادم که ندانسته چه انتظاری از آن نهال کوچک داشتم و حالا دخترم را می دیدم که دامنش را پر از گردو کرده . دخترم هم قد آن زمان من بود که نهال کاشته می شد .
برای هر برداشتی ، کاشتی لازم است و بعد از کاشت ، مراقبت ، توجه و رسیدگی!
الآن که آقای دکتر سیف وبلاگ گروهی را ساخته اند برای من همان خاطره زنده شد .
من به سهم خودم از ایشان قدر دانی می کنم که با وجود مشغلهء زیاد قرار است برای این کار وقت بگذارند .
از نازنین بی تا هم ممنونم که به کمک آقای دکتر شتافتند و قرار است هر دو این عزیزان به این کار سر و سامانی دهند .
شاید امروز فردا ، ما از این نهال میوه ای برداشت نکنیم اما امید آن دارم که روزی سایه بر سر کسانی بیندازد و دیگران از این نهال میوه ای بچینند و ما لذتش را ببریم .
و اما !
توجه ، مراقبت و رسیدگی به این نهال به عهدهء همهء دوستانی است که مایلند در این راه قدم بردارند .
بزودی شما را مطلع خواهم کرد و آدرس وبلاگ را خواهم داد .






