تبليغاتX
آونگ خاطره‌های ما - خاطره ای از کودکی

آونگ خاطره‌های ما

دار، آونگ خاطره‌های ما، در ساعت تاريخ بود. ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. (سال بلوا، عباس معروفی)

امیدوارم که هر کدام از شما پدرتان در قید حیات است خداوند سلامتش بدارد و  هر کدام هم که مثل من  پدرتان را از دست داده اید  روح پدرتان شاد باشد.  

 روح پدرم شاد که مردی بود صبور ، شریف، مهربان و آرام.

همیشه  نگران تنهایی های من بود  و می گفت تنهایی فقط برای خدا خوب است .

من سر به سرش می گذاشتم و می گفتم: شما از کجا می دانید؟ خدا برایتان نامه داده و گفته که از تنهایی راضیه؟

می خندید ، چه قشنگ بود خنده های آرامش.

یک پسر گم کرد یعقوب و دو چشمش کور شد

چون نگریم من ؟ که یک عالم پدر گم کرده ام !

باری ،غرض از این نوشته ها هم می خواستم یادی از پدرم کرده باشم و یک " روح پدرت شاد " از شما بشنوم  که این شبها زیاد به خوابم می آید ، و هم خاطره ای را برای شما نقل کنم .

یک باغ انگور در حاشیهء شهر اراک داشتیم ، پدرم خیلی این باغ را دوست داشت .

از وقتی که یادم می آمد فقط و فقط انگور در این باغ به عمل می آمد اما کم کم پدرم شروع کرد به  کاشت درختان میوه.

بچه بودم که روزی  خانوادگی به باغ رفته بودیم ، باغبان مشغول کاشتن چند نهال  گردو بود . نهال ها خیلی کوچک بودند و شاید ارتفاعشان به ۲۰ سانتیمتر نمی رسید .

من بالای سر این نهال ها چمباتمه زده بودم و  می شنیدم که  پدرم در بارهء نهال ها توضیح می داد .

نهال درخت گردو مرا بد جوری به هوس انداخته بود ! هوس خوردن گردوی تازه !

 رو به پدرم کردم و گفتم :

 این کی گردو می ده؟ فردا؟

پدرم که همیشه با پیشوند بابام باهامون صحبت می کرد : آره بابام ، بخور بابام ، برو بابام ....

گفت: نه بابام ، وقتی که بزرگتر شدی .

و من همچنان چمباتمه نشسته بودم و دلم می خواست این درخت زودتر  به بار بنشیند و  من از آن گردو بچینم.

چند سال گذشت ، اولین سالی که یکی از درختان گردو ، به بار نشست ۵ تا گردو داد و ما اهل خانه ۸ نفر بودیم .

به هر کدام حتی  یک دانه هم نمی رسید .

گذشت و گذشت  ، کم کم گردوها زیاد و زیاد تر شدند.

تا این که یک روز همهء اهل خانه به باغ رفتیم.

پدر ، مادر، برادرها ، خواهر ها ، عروس ها و دامادها، با تعدادی نوه .

نوه ها آنقدر گردو خوردند که دل درد گرفته بودند و من  آن روز یاد بچگی هایم افتادم  که ندانسته چه انتظاری از آن نهال کوچک داشتم و حالا دخترم را می دیدم که دامنش را پر از گردو کرده . دخترم هم قد آن زمان من بود که نهال کاشته می شد .

 برای هر برداشتی ، کاشتی لازم است و بعد از کاشت ، مراقبت ، توجه و رسیدگی!

الآن که آقای دکتر سیف وبلاگ گروهی را ساخته اند برای من همان خاطره زنده شد .

من به سهم خودم از ایشان قدر دانی می کنم که با وجود مشغلهء زیاد  قرار است برای این کار وقت بگذارند .

از نازنین بی تا هم ممنونم که به کمک آقای دکتر شتافتند  و قرار است هر دو این عزیزان به این کار سر و سامانی دهند .

شاید امروز فردا ، ما از این نهال میوه ای برداشت نکنیم اما امید آن دارم که روزی سایه بر سر کسانی بیندازد و دیگران از این نهال میوه ای بچینند و ما لذتش را ببریم .

و اما !

توجه ، مراقبت و رسیدگی به این نهال به عهدهء همهء دوستانی است که مایلند در این راه قدم بردارند .

بزودی شما را مطلع خواهم کرد و آدرس وبلاگ را خواهم داد .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 4:40 بعد از ظهر  توسط راوی  |