همینطور که این نوشته را می خوانید به ترانه ای از کاست " گربه های اشرافی " گوش کنید:
میــــــــــــو میـــــــــــــــو خــــوش اومدین
گربه ی خانگی ما " بلوط " را حتما" می شناسید. " بلوط " یکی از بداخلاق ترین، پر توقع ترین و عصبی ترین گربه های دنیاست در عوض یکی از مهربانترین دلسوز ترین گربه ای ست که به عمرم دیدم . آخ که مناعت طبعش منو کشته! اصلا" اهل دلِگی و ناخنک زدن به خوراکی ها نیست تا به او بفرما نزنیم محال است طرف ظرف عذایش برود.
اگر پاهام درد کند اول پاهام را بو می کند و بعد لیس می زند اگر سرم درد بگیرد پیشانی ام را بو می کند و می لیسد تا اشکم را می بیند سراسیمه و هاج و واج خودش را توی آغوشم می اندازد و اشک هام را می لیسد
اما زمانی که گازم می گیرد هر چه دروغکی گریه می کنم تره هم خورد نمی کند و با زبان بی زبانی می گوید: برو کلَک !
علاوه بر " بلوط "تعدادی گربه هم هست که گاه و بیگاه سر و کله شان در تراس خانه مان پیدا می شود و ما هم یا برایشان شیر و غذا می ریزیم...
یکی از این گربه ها که از همه ناقلاتر بود بقیه را تار و مار کرد و خودش دست انداخت روی تراس ما. دخترم همینجوری اسمش را گذاشت " کشور خانم ".
این کشور خانم تا چندی قبل حامله بود و ما هم تا توانستیم تحویلش گرفتیم. روزی چند بار می آمد و می خورد و می رفت تا اینکه دو روز ازش خبری نبود وقتی بعد از دو روز آمد دیدیم شکمش کوچک شده و معلوم بود که بچه زائیده. دیگر از آن روز به بعد می آمد غذاش را می خورد و سریع می رفت تا اینکه یک روز " درب آپارتمان را باز گذاشته بودم تا " بلوط "در راه پله کمی بازی کند ناگهان دیدم " بلوط " با سرعت به داخل خانه پرید رفتم بیرون دیدم " کشور خانم " که همیشه دندانش روی جگر " بلوط " کار می کند خشمگین روی پله ها ایستاده.
این را توضیح بدم که بالکن خانه ی ما اینطرف ساختمان و درب آپارتمان طرف دیگر ساختمان است و اصلا" به هم راهی ندارند و هر کدام رو به کوچه ی مستقلی ست.
و " کشور " خانم و " بلوط " هم هیچوقت با هم تماس مستقیم ندارند فقط از پشت شیشه همدیگر را می بینند و موقعی که غذا برای " کشور خانم " می ریزیم حتما " بلوط " را در اطاق دیگری می گذاریم و در را می بندیم که مبادا به هم حمله کنند.
سرتان را در نیاورم
وقتی دیدم " کشور خانم " چنین به " بلوط " حمله می کند به دخترم گفتم بهتر است که برای " کشور خانم " غذا نریزیم تا کم کم از اینجا برود چون معلوم نیست شاید روزی خانه نباشیم و بر حسب یک اتفاق قفل در خراب شود و در باز شود یا شیشه بشکند آنوقت " کشور خانم " می آید و به " بلوط " حمله می کند بلوط هم که دست و پای دفاع از خودش را ندارد
قرار شد به " کشور خانم " غذا ندهیم و تا سه روز هم پا روی دلمان گذاشتیم و گوش به التماس های کشور خانم ندادیم .جگرمان کباب می شد وقتی خودش را با التماس به در می مالید و میو میو می کرد اما برای رفاه حال بلوط باید که " کشور خانم " می رفت.
سه روز گذشت و" کشور خانم "هی رفت و هی برگشت ،دست خالی و شکم گرسنه نا امید از در خانه ی ما رفت تا اینکه روزی با دخترم نشسته بودیم صدایی مثل جیک جیک از توی تراس شنیدیم و با تصور اینکه " کشور خانم " پرنده ای را شکار کرده فوری به طرف در رفتیم تا پرنده ی بی نوا را از چنگال " کشور خانم " نجات دهیم
با کمال تعجب دیدیم " کشور خانم " 5 تا بچه گربه را آورده توی تراس و زل زده به ما گویی می گفت :
شما دانید و انصافتان
بچه هاش 4 دختر و 1 پسر
تسلیم شدیم !

مدتی ست که " کشور خانم " و 5 تا بچه هاش اینجا جا خوش کردند و ما هم روزانه 4/5 وعده ازشان پذیرایی می کنیم و " بلوط با چشم حسرت بازی بچه
ها را تماشا می کند لیس و نوازش های مادر به بچه ها را نگاه می کند و بعد هم می آید و یک گوشه غمگین می نشیند
یک روز دو تا از بچه های "کشور خانم " گم شدند خیلی گشتیم و پیدا نشدند کشور خانم هم هی می رفت و هی می آمد به ما التماس می کرد... دخترم ردّ ِ کشور خانم را گرفت و رفت دید دو تا از بچه ها رفتند روی شیروانی پارکینگی که چند ساختمان با ما فاصله شان بود. آوردشان و از آن به بعد از توی تراس تکان نمی خورند انگار خیلی ترسیده بودند و وقتی دخترم گذاشتشان توی تراس با جیغ و ناله خواهر هاشان را صدا می زدند
حس خوبی دارم... علاوه بر اینکه می بینم چند موجود زنده و بی پناه اینجا جا خوش کردند و دارند یواش یواش بزرگ می شوند احساس رضایت می کنم و تازه کلی هم مایه ی سرگرمی و خنداندن من شده اند !





