تبليغاتX
آونگ خاطره های ما - در خانه ام را گل می گیرم

آونگ خاطره های ما

دار،آونگ خاطره‌های ما در ساعت تاريخ بود.ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. ( سال بلوا ، عباس معروفی )

روزی عباس معروفی نوشت :

پنجره‌ام را گِل گرفتم!

 آن روز هر بی سر و پایی به خودش اجازه می داد که  وبلاگ او را متعفن کند .

اما امروز من می گویم در خانه ام را گل می گیرم .

 بوی تعفنی که به نام من در این فضا پخش شده   کافیست که بگویم  در خانه ام را گل می گیرم .

هر جا که می روم سخنانی از زبان من نوشته اند که  حتی خواندنش مرا خجل می کند .

از آن بدتر افرادی که همچون این گرگ دیوانه ، بدون لجظه ای تفکر   هر چه می خواهند در نظر خواهی من نثارم می کنند .

هر کس هم به فرا خور فرهنگ وتربیتش با من بر خورد می کند .

بس است هر چه توهین و تحقیر از کسانی شنیدم که از فرزند من سالها کوچکترند.

از روزی که پا در این خراب شده گذاشتم گرگ دیوانه ای از وبلاگ مهشید به من حمله کرد که: چرا در وبلاگ مهشید نظرت  را گفته ای .

من نه کسی را می شناختم و نه با کسی دشمنی داشتم  . هر کسی از من می پرسد که چرا این گرگ از تو انتقام می گیرد  ، به واقع پاسخی ندارم .

سه  ما است که وبلاگ می نویسم و دو ماه و نیم است که مورد حمله خیلی ها قرار گرفته ام و تحمل کردم اما  

امروز با تنی پر از درد و  تب سری به وبلاگ زدم و باز دیدم چطور نوازش شده ام .

بس است هر چه می خواستم ببینم دیدم این چند روزه روز.

بار ها دوستان به من گفتند  نظر خواهی را غیر فعال کن اما !!!

با کامنتهایی که از طرف من برای این و آن می نویسند چکنم؟

بدرود

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 10:9 قبل از ظهر  توسط راوی  |