تبليغاتX
آونگ خاطره های ما - گنجشک ها هم می گفتند حاج قربان بنواز!

آونگ خاطره های ما

دار،آونگ خاطره‌های ما در ساعت تاريخ بود.ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. ( سال بلوا ، عباس معروفی )



استاد حاج قربان سلیمانی تابستان 1381 منزل استاد

آدرس دقیقی نداشتیم فقط می دانستیم باید به روستای علی آباد قوچان برویم.پرسان پرسان در یک روز گرم تابستان ( سال هزار و سیصد و هشتاد و یک ) سر ظهر به اتفاق صدف به خانه ی استاد حاج قربان سلیمانی رسیدیم.
تا با استاد روبرو شدم ذوق زده و بی اختیار با او دست دادم و خم شدم که دست استاد را ببوسم در لحظه متوجه شدم استاد وضو گرفته و دستانش تا آرنج خیس است از این گستاخی خودم پشیمان شدم و فقط نگین انگشتر عقیقی که دستش بود را بوسیدم.
ساعاتی بعد به خواهر استاد گفتم من نباید این کار را می کردم به نظرتان با عذر خواهی کار را خراب تر نمی کنم؟ خواهرش خندید و گفت نـــــــــــه نگران نباش دست داداش را خیلی ها می بوسند او عادت دارد و شماها را جای اولاد خود می داند.
با آنکه بی خبر رفته بودیم اما استقبال گرم استاد و خانواده اش مانع از آن می شد که معذب باشیم.
به قول خودش تازه از آب ِ باغ برگشته بود.از شب قبل برای آبیاری باغ رفته بود و پیش از پای ما به خانه آمده بود اما خستگی هایش را پنهان می کرد و آنچه ما می خواستیم می خواند و می نواخت و می گفت.
چند مقام را نواخت و خواند و حکایت هر کدام را برایمان تعریف کرد.صحبت به بخشی ها رسید،.پرسیدم استاد " بخشی " یعنی چه؟

گفت: بخشی کسی ست که نوازنده باشد شاعر باشد خواننده باشد سازنده ی ساز باشد حکایت ها و داستان های مقام ها را خوب بداند بخشی باید نطاق باشد زمانی که داستان ها و حکایت ها را تعریف می کند شنونده محو شنیدن باشد...
آنچنان که ما محو گفتار حاج قربان شده بودیم.
می گفت یک بخشی نباید به کسی یا چیزی محتاج باشد باید خود به تنهایی از عهده ی تمام مراحلی که خلق یک اثر نیاز دارد برآید.
می گفت آن زمان که سیم ( فلزی ) برای دوتار نبود از ابریشم به جای سیم استفاده می کردیم حتی تار ابریشم را هم خودمان آماده می کردیم.
گاه صحبت می کرد و گاه می نواخت و می خواند تا اینکه دخترم خواست یکی از مقام ها را درخواست کند تا حاج قربان برایمان بنوازد رو به ایشان کرد و گفت:
استاد ببخشید خسته تان کردیم اما همچنان دوست داریم برایمان ساز بزنید و بخوانید و حرف بزنید.
با دست آرام به پشت شانه ی دخترم زد و گفت نه دخترم من از این چیزها خسته نمی شوم و خوشحال می شوم وقتی می بینم شما جوان تر ها هم به این نوع موسیقی علاقه دارید. و ادامه داد چهره ی تو من را یاد دختری می اندازد که ساکن فرانسه است و به من می گوید بابا بزرگ. هر بار به فرانسه می روم او و خانواده اش می آیند هتل و من را به خانه شان می برند تا روز آخر. هر بار هم که می خواهم به ایران برگردم این دختر اشک می ریزد و التماس می کند که پیش ما بمان.
ادامه داد من هیچوقت از نواختن دوتار خسته نمی شوم خانه ی من همیشه پر از مهمان غریبه و آشناست همه هم به هوای شنیدن می آیند و من هم برایشان می نوازم. ساز زدن و خواندن آدم را خسته نمی کند ساز را از آدم بگیرند و نتوانی بزنی و بخوانی سخت است.
می گفت من از بچگی ساز دستم بوده تا زمانی که انقلاب شد وقتی که گفتند موسیقی حرام است من هم ساز را زمین گذاشتم و چند سالی نزدم تا اینکه روزی از یک روحانی پرسیدم آیا ساز زدن حرام است او هم گفت نه! ساز زدن تو مناجات است! و من مجددا" بعد از سالها ساز دست گرفتم و تا حالا هم که می بینی می نوازم.
برایمان تعریف کرد که به دهها کشور سفر کرده و در جشنواره های مختلف برنامه اجرا کرده و جوایزی را از آن ِ خود کرده اما از میان همه ی اینها تجلیلی که در زمان ریاست جمهوری خاتمی از وی شده بود برایش جایگاه ویژه ای داشت و با چهره ای شادان می گفت آقای خاتمی خودش جایزه را دستم داد .

ساعاتی که در خانه ی استاد حاج قربان سلیمانی بودیم از هر دقیقه اش می توان خاطره های شنیدنی تعریف کرد که شاید در فرصتی دیگر نوشتم.
یک خاطره ی شنیدنی استاد برایمان تعریف کرد که قبلا" برایتان نوشته بودم اما تکرار دوباره اش خالی از لطف نیست.
استاد می گفت:
هر بار لب بالکن می نشینم ودوتار می زنم ،گنجشکی می آید و روی دسته ی سازم می نشیند ، من که می نوازم او هم می خواند و وقتی از ساز زدن باز می ایستم ، گنجشک خاموش می شود و نگاهم می کند که: بنواز !

دو ماه قبل که استاد دولتمند خالف از تاجیکستان به ایران آمده بود داشتیم در مورد حاج قربان سلیمانی حرف می زدیم دولتمند که با تحسین از حاج قربان یاد می کرد گفت دفعه ی بعد که به ایران بیایم حتما" به دیدار حاج قربان می روم. نمی دانم چرا در پاسخ دولتمند این را گفتم:
«اگر تا آن موقع دیر نشده باشد!» پرسید چرا؟ گفتم همینجوری گفتم خودم هم نفهمیدم چرا!؟
روح آن بزرگوار، حاج قربان سلیمانی شاد، بخشی ِ بزرگی که از سرمایه های ملی ما بود.
دوست دارم در پایان بگویم از زمانی که استاد حاج قربان را از نزدیک دیدم بیش ازهنرش، بزرگی اش برایم جلوه گر است.
حاج قربان بزرگ بود خیلی بزرگ!

در باره ی حاج قربان و درگذشت او

ورود به وبلاگ جدیدم
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 5:12 قبل از ظهر  توسط راوی