تبليغاتX
آونگ خاطره‌های ما - غربت و هجران و داغ دل

آونگ خاطره‌های ما

دار، آونگ خاطره‌های ما، در ساعت تاريخ بود. ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. (سال بلوا، عباس معروفی)

ورود به وبلاگ جدیدم

گاه از آداب و رسومی که داریم شکوه می‌کنیم و یا مراسم جشن و عزای‌مان را با غربی‌ها مقایسه می‌کنیم و می‌گوییم این‌ها که ما داریم دست و پاگیر و اضافه هست!
چهار سال پیش وقتی‌که پدرم از دنیا رفت، مادرم و همه خواهر برادرها بر بالین پدر بودیم و شیون می‌کردیم فقط خواهر کوچک‌ام افسانه خبر نداشت که پدرم از دنیا رفته، نگذاشتیم بفهمد، آخر راه دور و دیار غربت و غم از دست دادن عزیز ...
تا چند روز نگداشتیم افسانه بفهمد و هر کدام به شکلی به او دروغ می‌گفتیم و او که شک کرده بود چطور است که ما همه با هم چند روز در خانه پدری هستیم روزی دو سه بار تلفن می‌زد و ما سعی می‌کردیم با او جوری حرف بزنیم که متوجه نشود... سرانجام بعد از دو، سه روز زمانی که زنگ زد و غفلتا" پیش از آنکه ما صدای نواری که قرآن می‌خواند را قطع کنیم گوشی را برداشتیم هراسان پرسید چرا صدای قرآن خوانی می‌آید و ... شیون می‌کرد و ما هیچ‌کدام قادر نبودیم از راه دور آرام‌اش کنیم.
همان زمان به این فکر می‌کردم که ما هر کدام هم شیون‌مان را می کنیم ،هم دنبال کارهای مراسم هستیم و هم دور و برمان پر است از اقوام و آشنایانی که دلداری‌مان می دهند.
اما افسانه در خلوت اشک ریخت و هنوز که هنوز است هر بار به ایران می آید منتظر است پدر را ببیند
.
مهدی جامی عزیز در غربت به سوگ عزیزش نشسته، تنها...


+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 1:11 بعد از ظهر  توسط راوی