امشب میخواهم به خانهای مهمانتان کنم، صاحب این خانه یک دنیا صفا دارد، یک دنیا زلالی، سادگی.
بی ادعا حرفهای قشنگ میزند، عکس میاندازد و عکسهایی که کم از عکسهای حرفهای نیست را در خانهاش میچیند و میگوید:
این عکس ها را از یک عکاس ناشی بپذیرید
صاحب این خانه را از کامنتی که برایم نوشته بود پیدا کردم.
وقتی کامنتاش را خواندم رفتم ببینم این گنجشگک اشی مشی که خونی شده کیست؟
نوشتههاش را خواندم، احساس عجیبی به من دست داد، نمیتوانم توصیفاش کنم... دوست دارم همه او را ببینند، بخوانند...
وقتی خواندم که آهای تهرانیها شما یتیم نیستید ما یتیم شدیم، بغض گلویم را گرفت...
پ.ن
بعد از 15 ساعت
نمی دانم به چه دلیلی نویسنده وبلاگ مذکور یکی از پست ها را حذف کرده
من بی تقصیرم اما در هر صورت بخشید






