من نه به کسی اهانت می کنم و نه اجازهء اهانت را به کسی می دهم . تمام
نوشتن دو پست قبلی ، و نامه ها و کامنت های بعضی افراد باعث شد تا به نکاتی اشاره کنم .
تعدادی از دوستان ، از این شعر استقبال کردند تعدادی ترجمه شعر را خواستند که ، به آن پرداخته شد اما
تعداد معدودی نامه و کامنت داشتم در اعتراض به این دو پست که لازم می دانم به نکاتی اشاره کنم .
برای رفع سوء تفاهم و این که دیگران متوجه نشوند روی سخنم با چه کسانی بوده سعی کردم کامنت هایی که آدرس وبلاگشان را گذاشته بودند پاک کنم .
واما !
روی سخنم با خوانندگانی ست که بر این باور بودند که این شعر بد آموزی دارد .
من به جرات می توانم بگویم که این افراد تا به حال حتی برگی از مثنوی مولوی را مطالعه نکرده اند و یا نمی دانند شاهکاری با نام " هزار و یکشب " خوراکی ست ؟ پوشاک است ؟که اگر اینگونه بود بعید نبود که از نظر " اخلاقی" بر این آثار خرده بگیرند .
زمانی که با این اثر های ادبی بیگانه اند چه جای شکوه ،که از ادبیات فولکلوریک این سر زمین سر در نیاورند ؟
احتمالا"سانسورچی های رژیم هم اینگونه می پندارند که بخش اول " هزار و یکشب " در چاپ جدید را بیرحمانه از زیر تیغ سانسور گذرانده اند !به علاوهء بخشهای دیگر !
من چگونه به او که می گوید : این هم شد شعر ! بپامش یعنی چه ! تفهیم کنم که کلمهء" بپا " یا همان "باپا " هم خانواده کلمهء پاییدن است ؟که یک کلمهء پارسی ست !
به آنها که بر این باورند که این شعر بد آموزی دارد و باعث می شود مادران یاد بگیرند و از این الفاظ در صحبت هایشان استفاده کنند عرض می کنم که:
مادری که قرار است با یک بار خواندن این شعر چنین تحولی ! در وی ایجاد شود بهتر است از همین لحظه با دنیای اینترنت خداحافظی کند چون معلوم نیست بعد از چند ساعت وبگردی چه " معجون مادری " از آب در بیاید .
یکی از خانم ها گفته بود :
واااااااااا؟ راوی جان ، کدام مادری فرزندش را چنین نفرین می کند ؟ من که باورم نمی شود!
مگر شاعر ادعا کرده بود که شاهد این ناله نفرین ها بوده ام ؟!
وی الفاظ را جمع آوری کرده بود و در این شعر گنجانده بود . همین .
من به ادبیات و موسیقی فولک سرزمینم بسیار علاقمندم و گاه گاه در این وبلاگ به آن خواهم پرداخت اگر برای بعضی ها نا خوشایند است ، و فکر می کنند در اینجا ممکن است " ادب و فرهنگشان " خدشه دار شود ، به اینجا سر نزنند راحت ترند .
روزی نزد یکی از نوازندگان برجسته بودیم ، از هر دری سخنی تا این که من گفتم : من به موسیقی مقامی و فولک خیلی علاقه دارم وقتی که کمانچه کش قدری ، کمانچه می نوازد ، روحم به پرواز در می آید .
این استاد موسیقی ، با تعجب نگاهی به من انداخت و گفت : راوی واقعا" از تو انتظار نداشتم این حرف را بزنی!
پرسیدم چرا؟!
گفت : فلانی که از فلان آبادی آمده با تنبان گشادش ، ادعای نوازندگی می کند تو هم باورش می کن؟
در پاسخ به او گفتم : اگر همین تنبان گشاد ها نبودند معلوم نبود چه بر سر موسیقی ایران زمین می آمد . و باز گفتم ، خدمتی که" میرزا عبدالله " به موسیقی این سرزمین کرد هیچکس نکرد ، او هم از همین تنبان گشادها بود ، که در فراهان اراک کمر همت بست و موسیقی ایران را از نابودی نجات داد .
دختر من زمانی که کودک بود هر شب با قصه های عامیانهء کردی ، آذربایجانی به خواب می رفت ، اینگونه کتاب ها در خانهء من در کنار دیوان حافظ و شاهنامه جای دارند و متاسفم که بعضی اینگونه ادبیات را مایهء کسر شاءن می دانند .
اینان جزئی از فرهنگ ادبیات ما به شمار می روند ، حال شما دوست دارید با اینگونه کتب بیگانه باشید مختارید اما خواهشمندم از روی نا آگاهی اظهار نظر نکنید .
من انتقاد را دوست دارم بشنوم اما به شرط آن که از اهلش بشنوم !
چند ساعتی را که در خانهء " حاج قربان سلیمانی " گذراندم را با صدها کنسرتی که با عشوه و ناز برای شنونده اجرا می شود عوض نمی کنم .
زیر کرسی ، در خانه ای روستایی ،" پیر موسیقی مقامی " برایت بنوازد و تو مدهوش نشوی ، باید علت را جویا شوی !
این که اشاره به موسیقی فولکلوریک می کنم بدان جهت است که
ادبیات و موسیقی فولک ما ارتباط تنگاتنگی دارد و روزی به این مبحث خواهم پرداخت که چگونه از افسانه های قدیمی چه آثار جاودانی موسیقی پدید آمده است.
سیما بینا و دو نفر دیگر از خوانندگان زن ، کارشان را از برنامهء کودک آغاز کردند .
کم کم هر کدام راهی را که استحقاقشان را داشتند یافتند .
یکی از آنان " دلش می خواست کفتر بومش بشه .....
دیگری دلش خواست این راه را دنبال کند که :
شب دیگه بغل اون یکی باشم حالیته ؟
و اما سیما بینا :
یک پایش در کشورهای اروپایی و یک پایش در روستاهای خراسان .
یک پایش در امریکا و یک پایش در روستاهای لرستان ............
او همنشینی با این افراد را کسر شاءن خود ندانست ، به خانه های این تنبان گشادها رفت ، شعر عامیانه را از زبان زنان و مردان تنبان گشاد شنید و به بهترین نحو با موسیقی همان دیار در هم آمیخت .
آموخت و آموخت تا اکنون شد این سیما بینا .






