تبليغاتX
آونگ خاطره‌های ما - بیگانه بودن با ادبیات و موسیقی فولکلوریک !

آونگ خاطره‌های ما

دار، آونگ خاطره‌های ما، در ساعت تاريخ بود. ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. (سال بلوا، عباس معروفی)

بلاگرهای محترمی که به قصد تذکر و توهین به من ،اینجا تشریف آورده اید ، کامنت هایی شرم آور به نام من در بسیاری از وبلاگها منشر می شود و بعد از آن مجددا" توسط همان شخص  از قول من تکذیب می کند که من نبوده ام !  به این شکل قصد دارد آی پی من را مشکوک کند .

من نه به کسی اهانت می کنم و نه اجازهء اهانت را   به کسی می دهم . تمام

 

نوشتن دو پست قبلی ، و نامه ها و کامنت های بعضی افراد باعث شد تا به  نکاتی اشاره کنم .

تعدادی از دوستان ، از این شعر استقبال کردند تعدادی ترجمه شعر را خواستند که  ، به آن پرداخته شد اما

تعداد معدودی نامه و کامنت داشتم در اعتراض به این دو پست که لازم می دانم به نکاتی اشاره کنم .

برای رفع سوء تفاهم و این که دیگران متوجه نشوند روی سخنم با چه کسانی بوده سعی کردم کامنت هایی که آدرس وبلاگشان را گذاشته بودند پاک کنم .

واما !

 روی سخنم با  خوانندگانی ست که بر این باور بودند که این شعر بد آموزی دارد .

  من به جرات می توانم بگویم که این افراد  تا به حال  حتی برگی از مثنوی مولوی را  مطالعه نکرده اند  و یا نمی دانند شاهکاری با نام " هزار و یکشب " خوراکی ست ؟ پوشاک است ؟که اگر اینگونه بود بعید نبود که از نظر " اخلاقی" بر این آثار خرده بگیرند .

زمانی که با این اثر های ادبی بیگانه اند چه جای شکوه ،که از ادبیات فولکلوریک این سر زمین سر در  نیاورند ؟

 احتمالا"سانسورچی های رژیم هم اینگونه می پندارند که بخش اول " هزار و یکشب " در چاپ  جدید را بیرحمانه از زیر تیغ سانسور گذرانده اند !به علاوهء بخشهای دیگر !

من چگونه به او که می گوید : این هم شد شعر ! بپامش یعنی چه ! تفهیم کنم که کلمهء" بپا " یا همان "باپا " هم خانواده کلمهء پاییدن است ؟که یک کلمهء پارسی ست !

 به آنها که بر این باورند که این شعر بد آموزی دارد و باعث می شود مادران یاد بگیرند و از این الفاظ در  صحبت هایشان استفاده کنند عرض می کنم که:

مادری که قرار است با یک بار خواندن این شعر چنین تحولی ! در وی ایجاد شود بهتر است از همین لحظه با دنیای اینترنت خداحافظی کند چون معلوم نیست بعد از چند ساعت وبگردی چه " معجون مادری " از  آب در بیاید .

یکی از خانم ها گفته بود :

واااااااااا؟ راوی جان ، کدام مادری  فرزندش را چنین نفرین می کند ؟ من که باورم نمی شود!

مگر شاعر ادعا کرده بود که شاهد این ناله نفرین ها بوده ام ؟!

وی الفاظ را جمع آوری کرده بود و در این شعر  گنجانده بود . همین .

من به ادبیات و موسیقی فولک سرزمینم بسیار علاقمندم و گاه گاه در این وبلاگ به آن خواهم پرداخت اگر برای بعضی ها نا خوشایند است ، و فکر می کنند در اینجا ممکن است " ادب و فرهنگشان " خدشه دار شود ، به اینجا سر نزنند راحت ترند .

روزی نزد یکی از نوازندگان برجسته بودیم ، از هر دری سخنی تا این که من گفتم : من به موسیقی مقامی و فولک خیلی علاقه دارم وقتی که کمانچه کش قدری ، کمانچه می نوازد ، روحم به پرواز در می آید .

این استاد موسیقی ، با تعجب نگاهی به من انداخت و گفت : راوی واقعا" از تو انتظار نداشتم این حرف را  بزنی!

پرسیدم چرا؟!

گفت : فلانی که از فلان آبادی آمده با تنبان گشادش ، ادعای نوازندگی می کند تو هم باورش می کن؟

در پاسخ به او گفتم : اگر همین تنبان گشاد ها نبودند معلوم نبود چه بر سر موسیقی ایران زمین می آمد . و باز گفتم ، خدمتی که" میرزا عبدالله " به موسیقی این سرزمین کرد هیچکس نکرد ، او هم از همین تنبان گشادها بود ، که در فراهان اراک کمر همت بست و موسیقی ایران را از نابودی نجات داد .

 

دختر من زمانی که کودک بود هر شب با قصه های عامیانهء کردی ، آذربایجانی به خواب می رفت ، اینگونه کتاب ها در خانهء من در کنار دیوان حافظ و شاهنامه جای دارند و متاسفم که بعضی اینگونه ادبیات را  مایهء کسر شاءن می دانند .

اینان جزئی از فرهنگ ادبیات ما به شمار می روند ، حال شما دوست دارید با اینگونه کتب بیگانه باشید مختارید اما خواهشمندم از روی نا آگاهی اظهار نظر نکنید .

من انتقاد را دوست دارم بشنوم اما  به شرط آن که از اهلش بشنوم !

 

چند ساعتی را که در خانهء " حاج قربان سلیمانی " گذراندم را با صدها کنسرتی که با عشوه و ناز برای شنونده اجرا می شود عوض نمی کنم .

زیر کرسی ، در خانه ای روستایی ،" پیر موسیقی مقامی " برایت بنوازد و تو مدهوش نشوی ، باید علت را جویا شوی !

این که اشاره به موسیقی فولکلوریک می کنم بدان جهت است که

ادبیات و موسیقی فولک ما ارتباط تنگاتنگی دارد و روزی به این مبحث خواهم پرداخت که چگونه از افسانه های قدیمی چه آثار جاودانی موسیقی پدید آمده است.

سیما بینا و دو نفر دیگر از خوانندگان زن ، کارشان را از برنامهء کودک  آغاز  کردند .

کم کم هر کدام راهی را که استحقاقشان را داشتند یافتند .

یکی از آنان " دلش می خواست کفتر بومش بشه .....

دیگری دلش خواست این راه را دنبال کند که :

شب دیگه بغل اون یکی باشم حالیته ؟

و اما سیما بینا :

یک پایش در کشورهای اروپایی و یک پایش در روستاهای خراسان .

یک پایش در امریکا و یک پایش در روستاهای لرستان ............

او همنشینی با این افراد را کسر شاءن خود ندانست ، به خانه های این تنبان گشادها رفت  ، شعر عامیانه را از زبان زنان و مردان تنبان گشاد شنید و به بهترین نحو با موسیقی همان دیار  در هم آمیخت .

 آموخت و آموخت تا اکنون شد این سیما بینا .

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 3:45 بعد از ظهر  توسط مینو صابری