<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title> آونگ خاطره های ما</title>
<link>http://aavang.blogfa.com/</link>
<description>دار،آونگ خاطره‌های ما  در ساعت تاريخ بود.ساعت لنگری گفت:  دنگ، دنگ، دنگ. (  سال بلوا ، عباس معروفی )</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 14 Jul 2008 04:40:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>بده دستمال دستت یادگاری </title>
<link>http://aavang.blogfa.com/post-494.aspx</link>
<description>
&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://www.aavang.ir/weblog/&quot;&gt;ورود به وبلاگ جدیدم&lt;/a&gt;  &lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;ژولیت به آسمان پرواز کرد! &lt;br /&gt;
 این یک پیام تلفنی کوتاه بود که از طرف دوست مشترک من و ژولیت به من رسید.&lt;br /&gt;
&quot; ژولیت دردریان &quot; را می‌گویم، خواهر ویگن و کارو که &lt;a href=&quot;http://www.radiozamaaneh.com/music/2007/10/post_178.html&quot;&gt;چندی قبل با او گفت وگویی داشتم&lt;/a&gt; که احتمالا&quot; در سایت زمانه آن را خوانده‌اید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://www.aavang.ir/Pic/juliet%20Christmas1.JPG&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;em&gt;ژولیت شب کریسمس&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;چندی قبل که ژولیت از دنیا رفت به یاد او برنامه‌ای تهیه کردم که از رادیو زمانه پخش شد، فایل صوتی این برنامه را می‌توانید ا&lt;a href=&quot;http://www.aavang.ir/filez/Minoo%20Saberi%20Juliet%20Radio%20Zamaneh%2087.mp3&quot;&gt;ینجا بشنوید&lt;/a&gt;( به همراه ترانه هایی از زنده یاد ویگن&lt;/em&gt; )

&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://www.aavang.ir/Pic/joliat5.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;ژولیت به فنجان قهوه ام نگاه می کرد و از گذشته و آینده ام می گفت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;وقتی برای شنیدن خاطره ها و ناگفته‌هایی از ویگن و کارو به دیدار خواهرشان رفتم تصور نمی‌کردم که این مصاحبه‌ی کوتاه آغاز &lt;br /&gt;
پیوند دوستی من و ژولیت شود.&lt;br /&gt;
آن روز موقع خداحافظی ،ژولیت که قامت شکننده اش تاب ایستادن نداشت تا با
من رخ به رخ خداحافظی کند همچنان که روی تخت نشسته بود سرش را بالا کرد
دستم را در دستانش فشرد و در چشمانم چشم دوخت و با صدای آرامی گفت:&lt;br /&gt;
 باز هم به من سر می زنی؟&lt;br /&gt;
بغضی گلویم را فشرد و گفتم: با کمال میل! &lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
دیدار های من و ژولیت تبدیل شده بود به جلسات خاطره گویی. ژولیت ترجیح می
داد در گذشته سیر کند، گذشته ای که با خاطرات ویگن و کارو معنی پیدا می
کرد.&lt;br /&gt;
یکی از خاطره هایی که ژولیت را به خنده می انداخت و با شادی از آن یاد می کرد مربوط به دوران جوانی اش  بود.&lt;br /&gt;
اصولا&quot;ژولیت خیلی تاکید داشت که در دوران جوانی، بسیار زیبا و بلند قامت و
خوش اندام بوده وموهای بلندش زیبایی اش را دو چندان می‌کرده، حقیقتش را
بخواهید من این حرفها را گوش می کردم اما باورم نمی شد! تا اینکه آلبوم
عکس هایش را که دیدم، انصافا&quot; همانی بود که خودش توصیف می کرد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;شب کریسمس خانه‌ی ژولیت مهمان بودیم، ژولیت آن شب خیلی غمگین به نظر
می‌آمد آخر آن شب، هم شب تولد پسر بزرگش بود و هم شب سالگرد در گذشتش.&lt;br /&gt;
آن شب ژولیت به عادت همیشگی که لابلای حرفهایش از ترانه‌های ویگن می خواند
با حال و هوایی که داشت ترانه‌های غمگین ویگن را زمزمه می‌کرد. ناگفته
نماند که ژولیت در جوانی چند صفحه هم بیرون داده بود که به دلیل مخالفت
همسرش با فعالیت هنری او آواز خواندن بصورت حرفه‌ای را کنار گذاشته بود.&lt;br /&gt;
حتی آن شب خاطره‌هایی هم که تعریف می‌کرد خاطره‌های تلخ گذشته بود، آن شب برای اولین بار اشک‌های ژولیت را دیدم.&lt;br /&gt;
از ویگن می گفت و گریه می کرد و برای روزهایی که رازدار و سنگ صبور ویگن
بود دلتنگی می‌کرد. می‌گفت هروقت که بارسختیها و ناملایمات زندگی روی دوش
ویگن سنگینی می کرد به خانه‌ی من می‌آمد، حرف می‌زد، با صدای بلند گریه می
کرد، سبک می‌شد و می‌رفت.&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;آن‌شب زمانی که می‌خواستم با ژولیت خداحافظی کنم بسته‌ی کادو شده‌ای دستم داد، پرسیدم این چیه!؟&lt;br /&gt;
 گفت: یادگاریه، بازش کن! &lt;br /&gt;
کادو را باز کردم، یک روسری زیبا بود.&lt;br /&gt;
شروع به خواندن کرد: &lt;br /&gt;
 «بده دستمال دستت یادگاری یادگاری...»&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;در اولین برخورد، فرانکو پسر ژولیت به من گوشزد کرده بود که مراقب باشم
حرفی از مرگ ویگن و کارو نزنم، چون او از این موضوع بی اطلاع است.&lt;br /&gt;
در تمام ملاقات هایی که با ژولیت داشتم با اینکه حرفهایی که زده می شد در
باره‌ی ویگن بود اما هیچگاه صحبتی پیش نیامد که مجبور شوم دروغ بگویم یا
این راز را بر ملا کنم اما در آخرین دیداری که با ژولیت داشتم او حرفهایی
پیش می کشید که نگرانم می کرد او چند بار رو به من کرد و گفت:&lt;br /&gt;
 برای ویگن نگرانم. کارو را می دانم که بیماره اما از ویگن هیچ خبری نیست.&lt;br /&gt;
با خودم فکر می کردم که با بیشتر شدن نگرانی و کنجکاوی ژولیت نسبت به ویگن
و کارو تا چه مدت ِ دیگر می توان این راز را از او پنهان نگه داشت!؟ &lt;br /&gt;
 آن روز نمی‌دانستم که این آخرین دیدار من و ژولیت است! &lt;br /&gt;
لحظه آخر که می خواستم از او خداحافظی کنم از من درخواستی کرد و گفت:&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;    &lt;strong&gt;تو که خبرنگاری، این پیغام من رو به ویگن برسون ،بگو ژولیت خیلی نگرانته&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://www.aavang.ir/Pic/Vigen%202.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Jul 2008 04:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aavang&amp;postid=494</comments>
<dc:creator>aavang</dc:creator>
<guid>http://aavang.blogfa.com/post-494.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تالاب های ایران در خطر نابودی</title>
<link>http://aavang.blogfa.com/post-493.aspx</link>
<description>&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://www.aavang.ir/weblog/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;ورود به وبلاگ جدیدم&lt;/a&gt;  &lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://s3.tinypic.com/2e22oo3.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;زمانی که تصویر فوق را در وبلاگ &lt;a href=&quot;http://jamshidi6.blogfa.com/&quot;&gt;مژگان جمشیدی&lt;/a&gt;
دیدم، چشمم که به این پرنده ی بینوا افتاد یاد خاطره ای افتادم که با گذشت
سالها هنوز هم برایم مثل شبی که آن اتفاق افتاد شگفت انگیز است، شاید اگر
صحنه ای که در آن شب شاهدش بودم را در فیلمی می دیدم آن را اغراق آمیز می
خواندم.&lt;br /&gt;
پیش از آنکه خاطره را برایتان بگویم، ازشما دوستان وبلاگ نویس درخواست می کنم با &lt;a href=&quot;http://balatarin.com/topic/2008/7/5/1001683&quot;&gt;این حرکت&lt;/a&gt; همراه شوید، حتی اگر شده با یک جمله، یک عکس و یا لینک به  مطالب پیرامون این &lt;a href=&quot;http://www.mohitezist08.blogfa.com/post-63.aspx&quot;&gt;موج سبز&lt;/a&gt; آغازگران راه سبز را حمایت کنید، هر گام کوچک ما قدمی ست بزرگ در این راه سبز.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;چند سال پیش به همراه دخترم بار و بنه ی سفر را بستیم و به طرف شمال
حرکت کردیم، مقصدمان چون سفرهای دیگری که به شمال داشتیم معلوم بود، بندر
انزلی. به قول دخترم حیف نیست که به شمال سفر کنی و کنار تالاب انزلی
اتراق نکنی!؟&lt;/p&gt;
&lt;a name=&quot;more&quot;&gt;&lt;/a&gt;
&lt;p&gt;در آن سفر چند روزه که در بندر انزلی مستقر شدیم، سفرهای روزانه و کوتاهی هم به دیگر شهرهای شمالی داشتیم.&lt;br /&gt;
در یکی از همان روزها پس از گشت و گذار در جنگل های اطراف آستارا به سمت
بندرانزلی راهی بودیم. هوا تاریک شده بود و در آن جاده ی دوطرفه و باریک
ماشین ها با سرعت نه چندان بالا در حرکت بودند.&lt;br /&gt;
همینطور که می راندم و با دخترم صحبت می کردم ناگهان متوجه شدم تعداد
نسبتا&quot; زیادی غاز و اردک، عرض جاده را گرفته و آهسته آهسته و پشت سر هم از
این طرف جاده به آن طرف می روند، در یک لحظه سعی کردم بدون پیش آمدن حادثه
ای اتومبیل را متوقف کنم اما ماشین ها پشت سرم می آمدند... چاره ای جز
ترمز کردن نبود ولی آنقدر به آنها نزدیک شده بودم که کار را تمام شده می
دیدم، به فاصله ی ( شاید سه چهار متری ) آنها که رسیدم ناگهان یکی از
غازها بالهایش را کاملا&quot; از هم باز کرد و بی حرکت مقابل ماشین ایستاد!
درست مثل اینکه بخواهد با سینه ی ستبر و بال های باز مانع ِ برخورد ماشین
با آنها شود. خودم هم نفهمیدم چطور بی حادثه وسط جاده ترمز کردم ، یکی دو
قدم مانده به آنها ماشین از حرکت ایستاد. بهت زده به آن صحنه ی حیرت انگیز
چشم دوخته بودم... رفتند و همان غاز آخرین شان بود که از جاده عبور کرد.&lt;br /&gt;
چنان دگرگون بودم که زمان و مکان را از یاد برده بودم،با صدای بوق ممتد ماشین ها به خودم آمدم و ماشین را به کنار جاده کشاندم.&lt;br /&gt;
چقدر طول کشید تا بتوانم حرف بزنم یا قدرت حرکت داشته باشم نمی دانم... &lt;br /&gt;
این عکس برایم یادآور این خاطره بود، آخر این عکس به آن صحنه خیلی شباهت
دارد با این تفاوت که این مرغ بینوا نه تاب ایستادن در مقابل ما را دارد و
نه بالهایش قدرت...&lt;br /&gt;
آن شب وقتی برای خوردن شام به هتل رفتیم منوی غذا را که آوردند با دیدن
لیست غذا بغضم ترکید... باقالی پلو با گوشت بره... خوتکا کباب...اوزون
برون ....&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;ترانه ماهیگیر با صدای زنده یاد مازیار:&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.aavang.ir/filez/Maziar%20Mahigir%20aavang.ir.mp3&quot;&gt;اشک این بچه ماهی توی آبا ناپیداست&lt;br /&gt;
فریاد اون توب آب یه فریاد بی صداست&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 Jul 2008 04:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aavang&amp;postid=493</comments>
<dc:creator>aavang</dc:creator>
<guid>http://aavang.blogfa.com/post-493.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گفت و گو با استاد عبدالوهاب شهیدی</title>
<link>http://aavang.blogfa.com/post-492.aspx</link>
<description>&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://www.aavang.ir/weblog/&quot;&gt;ورود به وبلاگ جدیدم&lt;/a&gt;  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;به جرأت می‌توان گفت که استاد «عبدالوهاب شهیدی »خواننده و نوازنده
عود، علاوه بر آثار ماندگاری که در برنامه‌های «گل‌ها» از خود به جا
گذاشته است، خدمت بزرگی به موسیقی این مرز و بوم کرد و آن پایه‌گذاری سبک
ایرانی در نواختن بربط (عود) ساز باستانی ایرانی است.

&lt;p&gt;او به دور از هیاهو طی سالیان دراز برای خدمت به موسیقی تلاش کرده و
همواره از استفاده از موسیقی برای کسب نام و شهرت پرهیز کرده است. با این
وجود، همیشه محبوب مخاطبین خاص خود بوده و جایگاه او نزد اهل دل محفوظ است.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;عبدالوهاب شهیدی پس از سال‌ها دوری از وطن زمستان سال گذشته به میهن خود بازگشت.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;پیش از آن‌که از آمریکا به ایران باز گردد، طی تماس تلفنی از ایشان قول
گرفتم تا با هم گفت و گویی داشته باشیم و بالاخره پس از ماه‌ها انتظار،
انجام این گفت و گو میسر شد.&lt;br /&gt;
 گفت و گو را می توانید &lt;a href=&quot;http://www.radiozamaaneh.com/friday/2008/07%3Cbr%20/%3E/post_72.html&quot;&gt;اینجا&lt;/a&gt;.بشنوید و بخوانید.&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://www.aavang.ir/Pic/A.shahidi.JPG&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 04 Jul 2008 16:03:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aavang&amp;postid=492</comments>
<dc:creator>aavang</dc:creator>
<guid>http://aavang.blogfa.com/post-492.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آقام شجریان!</title>
<link>http://aavang.blogfa.com/post-491.aspx</link>
<description>
&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://www.aavang.ir/weblog/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;ورود به وبلاگ جدیدم&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;p&gt; آقای شجریان جا دارد از شما تشکر کنم به خاطر برگزاری &lt;a href=&quot;http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1153548&quot;&gt;این نشست و این گفت و گو&lt;/a&gt;،
چرا که شک من را به یقین تبدیل کردید تا بتوانم با آسودگی خیال در باره ی
شما بنویسم. کاری که خیلی وقت پیش تصمیم داشتم اما مردد بودم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;آقای شجریان، مردم ایران مردم هنر دوستی هستند، قدر هنر و هنرمند را هم
خوب می دانند، نمونه اش همین استقبال از کنسرت های شما است.البته من خودم
تا به حال نه به کنسرت های شما آمده ام و نه برای تهیه ی بلیط کنسرت تان
به جایی مراجعه کرده ام و هر چه اطلاعات دارم از طریق همین نشریات و سایت
ها بوده است.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;چند سال است که درحواشی کنسرت های معدودی که برگزار کرده اید حرف و
حدیث هایی به گوش ما می رسد اما نکته ی برجسته ای که در ذهن آدم نقش می
بندد انتقاد شما از نداشتن سالن مناسب برای اجرای کنسرت است. مسلما&quot; من هم
مانند هر ایرانی ِ دیگر، دوست دارم که کشورم آباد و بهترین ها را داشته
باشد، از تالار برای برگزاری کنسرت گرفته تا سینمای خوب و مجتمع فرهنگی و
تفریحی بسیار عالی و هزار جور چیز دیگر که خیلی ها دارند و ما ایرانی ها
از داشتن شان محروم هستیم، اما با همه ی این احوال پذیرفته ام که ما یک
شهروند ایرانی هستیم و امکانات مان این است که می بینیم. درست است که
کمبودها را باید عنوان کرد و به مسئولین مربوطه گوشزد کرد اما اگر غر زدن
چاره ی کار بود کشور ما الآن پیشرفته ترین کشور دنیا بود چون همه مان در
غر زدن استاد هستیم. &lt;br /&gt;
آقای شجریان، در این قحط الرجال، درست است که شما هنرمند بزرگی هستید اما
سزاوار نیست به مردم و رسانه ها ، که شما را به اینجا رسانده اند اینگونه
از بالا نگاه کنید و نیزبه هنر ِ دیگرهنرمندان مان به دیده ی تحقیر نگاه
کنید.&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;a name=&quot;more&quot;&gt;&lt;/a&gt;
&lt;p&gt;من معنی ِ این همه غر زدن های امروز و دیروز ... شما را نمی فهمم!
انگار که در این مملکت همه چیز آن طور است که باید باشد و فقط شما از
قافله عقب مانده اید، شما اگر جای هنرمندان بزرگی بودید که ممنوع الصدا
شدند چه می کردید!؟ &lt;br /&gt;
بد نیست با مروری بر صحبت های خودتان با شما وارد گفت و گو شوم و خوشحال
هستم که در موضعی قرار ندارم که انگی به من بچسبد، من فقط به عنوان یک
ایرانی که بیش از چهل سال است همه روزه صبح را با گوش کردن به آثار بزرگان
موسیقی میهن ام آغاز می کنم وبه شب می رسانم، با شما صحبت می کنم.&lt;br /&gt;
هر چند که شما به قول خودتان توپ را در زمین دیگری می اندازید اما مردم هشیارند و معنای ِ&quot; یکی به نعل یکی به میخ &quot;را خوب می فهمند. &lt;/p&gt;

&lt;p&gt;شما در نشست اخیرتان با خبرنگاران گفته اید:&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;strong&gt;از سال 1345 ديگر جايي براي من در تلويزيون نبود؛ تا حالا هم
ديگر به تلويزيون بازنگشتم، عده‌اي كاباره‌دار آن‌جا را اداره مي‌كردند كه
البته پس از انقلاب ديگر جايي براي آن‌ها نبود&lt;br /&gt;
... &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
آقای شجریان، اولا&quot; که من خوب به یاد دارم که شما تا همان اواخر هم در
تلویزیون ملی ایران حضور داشتید اما نه از شهرت زیادی برخوردار بودید و نه
از محبوبیت بالایی ، یادم می آید شما که شروع به خواندن می کردید تلویزیون
ها خاموش می شد گذشته از این، شما که با به کار بردن این الفاظ از
هنرمندان دیگر یاد می کنید، حیثیت بزرگان موسیقی میهن مان را نزد جوانانی
که آن سالها را ندیده اند زیر سوال می برید. &lt;br /&gt;
یعنی همه ی هنرمندانی که در آن زمان در تلویزیون برنامه داشتند با کاباره
دارها سر و سرّ داشتند و راه خطا می رفتند و شما تنها معصوم بودید؟&lt;br /&gt;
تازه، موسیقی کاباره ای هم مخاطبان خودش را دارد و بسیاری از همان هنرمندان برای ما مردم قابل احترام هستند.&lt;br /&gt;
یادش گرامی « فرهاد مهراد ».&lt;br /&gt;
شما همیشه با برخورد تحقیر آمیزتان با انواع دیگر موسیقی، به جز موسیقی ِ
شجریانی، در واقع به خیل عظیم طرفداران موسیقی های دیگر که اتفاقا&quot;
طرفداران شان از طرفداران موسیقی شما خیلی بیشتر است توهین می کنید.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;در &lt;a href=&quot;http://tajikestan.com/&quot;&gt;جایی&lt;/a&gt; خواندم که شما در سفری
به تاجیکستان زمانی که برای اجرای برنامه روی سن رفته بودید تماشاچیان
تاجیک همه یک صدا از شما خواسته بودند از ترانه های گوگوش بخوانید و شما
بعد از اجرای برنامه با عصبانیت به رایزن فرهنگی تاجیکستان گفته بودید:&lt;br /&gt;
 « چطور که مردم تاجیکستان فرق میان موسیقی من و گوگوش را نمی دانند!؟ » &lt;br /&gt;
من تا آن روز فکر می کردم شما بابت هنری که دارید فقط از مردم ایران طلبکار هستید!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;در مورد تلویزیون جمهوری اسلامی هم منصفانه برخورد کنید، لااقل برای شما یکی که خوب مایه می گذاشت. &lt;br /&gt;
در جایی که بعد از تحویل سال افرادی مانند رهبر و رئیس جمهور در تلویزیون
سخنرانی می کنند شما را هم در همان دقایق اولیه ی سال نو و آغاز نوروز
جلوی دوربین بردند و میلیونها ایرانی چشم به لب های شما دوخته بودند که
حالا برای شان می خوانید اما برای بییندگان ارزشی قائل نشدید، نوار صدای
شما پخش شد.&lt;br /&gt;
بعد که شهرت تان بالا زد اولین کاری که کردید علاقمندان تان را از صدای
خودتان محروم کردید و اعلام کردید رادیو تلویزیون حق ندارد آثار شما را
پخش کند، این عملکرد شما قهر با رادیو تلویزیون نبود بلکه هدایت کردن مردم
به خرید نوارهای کاست تان بود.&lt;br /&gt;
شما که همیشه به یاد مردم بم هستید تا به حال فکر کرده اید که علاقمندان
شما در آن شهر و شهرها و روستاهای نظیر آن که امکان آمدن به کنسرت های شما
و بعضا&quot; تهیه ی آثار شما برای شان وجود ندارد به جز رادیو و تلویزیون از
چه راه دیگری می توانند شنونده ی صدای شما باشند؟&lt;br /&gt;
راستی چطور آن روزها که هنرمندان جمع شده بودند و برای زلزله زدگان بم کمک
جمع آوری می کردند شما به فیلمبردار تلویزیون نگفتید حق نداری تصویر من را
برداری و پخش کنی؟ در آن ازدحام یقینا&quot; که هیچ فیلمبرداری قادر نبود
ازمیان آن همه جمعیت از دور، آنچنان نماهای نزدیکی از شما بگیرد ، آن هم
از زوایای مختلفِ چهره تان، دسته چک تان، خودنویس تان و چک امضاء کردن تان
که بارها و بارها از تلویزیون پخش شد، چطور به پخش آن تصاویر اعتراض
نکردید؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;strong&gt;ما عده‌ي خاصي بوديم كه حيثيت هنر و هنرمند را حفظ و در طول سال‌ها با عشق و علاقه كار كرديم...&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
واقعا&quot; !؟&lt;br /&gt;
اتفاقا&quot; برای من هم سوال است که چطور سی سال است که فقط عده ای خاص می
توانند در عرصه موسیقی حضور مستمر داشته باشند و «عده ای خاص تر » که
اتفاقا&quot; خودشان مایه ی حیثیت هنر و هنرمند هستند باید گوشه نشین یا آواره
باشند و حق فعالیت ندارند.&lt;br /&gt;
هر چند که غیبت شان باعث می شود به حیثیت شان لطمه نخورد و خودشان را آلوده به فضای کنونی موسیقی نکنند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;strong&gt; اگر خبرنگارها و عكاس‌ها مزاحم كار و تمركز بيننده‌ها نشوند، كاري به آنها نداريم...&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;اهالی موسیقی رسالت خودشان را برعهده دارند و خبرنگار و عکاس هم رسالت
خودشان را، یک عکاس همان اندازه حق دارد برای کار و هنرش ارزش قائل باشد
که شما، یک خبرنگار همان اندازه حق استفاده از موقعیت کاری اش را دارد که
شما.&lt;br /&gt;
 شما برای کسانی که با زحمت و تلاش کار رسانه ای می کنند تکلیف تعیین می کنید!؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;strong&gt;... شما خبرنگارها هم كار ما را خداپسندانه و مردم‌پسندانه مطرح كنيد...&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;

از این بهتر؟! من گمان نمی کنم ازهیچ هنرمندی در زمان حیات او اینگونه
تقدیر به عمل آمده باشد. رسانه ها برای شما سنگ تمام گذاشتند، البته بعد
از انقلاب را عرض می کنم و شما هم با هوش و ذکاوت خوبی که دارید طی این سی
سال از این موقعیت استفاده های مفید کردید، پس لطفا شما هم با کسانی که
نام شما را بلند آوازه کردند خداپسندانه برخورد کنید، مردم پسندانه اش مهم
نیست مردم خودشان عقل و شعور دارند.&lt;br /&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Jul 2008 03:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aavang&amp;postid=491</comments>
<dc:creator>aavang</dc:creator>
<guid>http://aavang.blogfa.com/post-491.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گفت‌وگو با ناصر ملک مطیعی</title>
<link>http://aavang.blogfa.com/post-490.aspx</link>
<description>
&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://www.aavang.ir/weblog/&quot;&gt;ورود به وبلاگ جدیدم&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;پیش از آن که ناصر ملک‌مطیعی را برای اولین بار از نزدیک ببینم، تصور
می‌کردم او را می‌شناسم، فکر می‌کردم ناصر ملک‌مطیعی بازیگر بزرگی است که
دوران او به سر رسیده، اما زمانی که او را از نزدیک دیدم، پویایی و تمایلش
برای به روز بودن، تصویر جدیدی از ناصر ملک‌مطیعی در ذهن من ساخت. او
همچنان می‌توانست قطبی در سینمای ‌امروز، علی‌رغم همه‌ی تغییراتش نسبت به
سینمای فیلم‌فارسی باشد.&lt;br /&gt;
حاصل این گفت‌وگو، حسرتی است از غیبت او بر پرده نقره‌ای در طول سی سال&lt;br /&gt;
 گفت و گو را&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaaneh.com/friday/2008/06/post_65.html&quot;&gt; اینجا&lt;/a&gt; بشنوید یا بخوانید!.&lt;br /&gt;
البته که شنیدنش از خواندنش به دلیل صدای گرم ناصر ملک مطیعی و همچنین ترانه هایی از فیلمهاش که روی مصاحبه گذاشتم بهتره!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://www.aavang.ir/Pic/Nasser.Malek%20Motiee2.JPG&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Jun 2008 03:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aavang&amp;postid=490</comments>
<dc:creator>aavang</dc:creator>
<guid>http://aavang.blogfa.com/post-490.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گفت‌وگو با نصرت‌الله وحدت</title>
<link>http://aavang.blogfa.com/post-489.aspx</link>
<description>&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://www.aavang.ir/weblog/&quot;&gt;ورود به وبلاگ جدیدم&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;وقتی با نصرت‌الله وحدت، پیر تئاتر و سینمای ایران روبه‌رو شدم باور
نمی‌کردم که او همان وحدت است که زمانی با طنز شیرین خود خنده بر لب‌های
میلیون‌ها ایرانی می‌نشاند. حتی یک سایه رنگ پریده از آن خنده‌ها روی
چهره‌اش نبود. نگاه او خسته اما یک دنیا حرف برای گفتن داشت. رنجیده‌خاطر
بود، اما از هیچ‌کس گلایه نکرد.

&lt;p&gt;وقتی روبه‌روی او نشستم تا گفت‌وگو را آغاز کنم، گویی غم بزرگی که بر
دوش او سنگینی می‌کرد من را هم تحت تاثیر قرار داده بود، اما آن‌قدر
مهربان و آرام بود که خیلی زود گرم گفت‌وگو شدیم&lt;/p&gt;

این گفت و گو را می توانید &lt;a href=&quot;http://www.radiozamaaneh.com/friday/2008/06/post_58.html&quot;&gt;اینجا &lt;/a&gt;بشنوید و بخوانید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://www.aavang.ir/Pic/Vahdat6.JPG&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 21 Jun 2008 03:46:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aavang&amp;postid=489</comments>
<dc:creator>aavang</dc:creator>
<guid>http://aavang.blogfa.com/post-489.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مراسم تقدیر از اسپانسرهای پرشین بلاگ! </title>
<link>http://aavang.blogfa.com/post-488.aspx</link>
<description>&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://www.aavang.ir/weblog/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;ورود به وبلاگ جدیدم&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;از دیروز تا این لحظه دندان روی جگر گذاشتم و حرفی نزدم، تصمیم هم
نداشتم مطلبی در این باره بنویسم اما حالا که دیدم حرف و حکایت این محفل
به همه جا درز پیدا کرده و من باعث و بانی ِ آبروریختن شخصی یا اشخاصی نمی
شوم بر خود لازم می دانم چند نکته را خدمت جناب آقای مهدی بوترابی و
مخصوصا&quot; سرکار خانم اقلیما پولادزاده عرض کنم.&lt;br /&gt;
اگر من ِ بلاگر و من ِ نوعی را با دعوت نه چندان محترمانه شان تمسخر نمی
کردند حتما&quot; و حتما&quot; این موضوع را با یک ایمیل خصوصی به عرضشان می رساندم.&lt;br /&gt;
جناب بوترابی خانم پولاد زاده&lt;br /&gt;
بنده به دلایل شخصی مدتی است که کمتر وبگردی می کنم و کمتر می نویسم و از
اخبار و آنچه در وبلاگشهر می گذرد اطلاع چندانی ندارم و از نظرسنجی و رای
گیری و این حرفها هم کاملا&quot; بی خبر بودم.&lt;br /&gt;
 روزی &lt;a href=&quot;http://nimarasi.blogfa.com/&quot;&gt;شلم شوربای عزیز &lt;/a&gt;برایم کامنتی نوشت بدین مضمون «  راستی توی رای گیری بهت رای دادم مینوجان اگه انتخاب شدی منو وزیر گردشگری بذار »&lt;br /&gt;
همین!&lt;br /&gt;
تا اینکه چندی قبل کامنتی از طرف پرشین بلاگ برای من نوشته شد:« وبلاگ شما در بین 100 وبلاگ برتر نظر سنجی پرشین &lt;a href=&quot;http://www.aavang.ir/weblog/2008/04/posts_393.html#comments&quot;&gt;بلاگ قرار دارد از شما دعوت میکنیم در مراسمی ...&lt;/a&gt; &lt;br /&gt;
این بود دعوتنامه رسمی و آبرومندانه شما از بلاگرهای منتخب! یک متن کپی شده برای همه در بخش نظرخواهی! آدرس ایمیل که نداشتیم!.&lt;br /&gt;
&lt;p&gt;
&lt;a name=&quot;more&quot;&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من به دو دلیل پیگیر قضیه شدم &lt;br /&gt;
اول اینکه رای عزیزانی که وبلاگ من را انتخاب کرده بودندبرایم بی نهایت
ارزشمند بود! بی نهایت! ای کاش می دانستم چه کسانی بودند تا از تک تک این
عزیزان تشکر و قدردانی خودم را اعلام کنم.&lt;br /&gt;
دوم اینکه می خواستم من هم به سهم خودم گامی بردارم تا قضیه وبلاگ و وبلاگ
نویسی از حالت زیرزمینی بیرون بیاید و باز هم شاهد برگزاری مراسمی باشیم
که اختصاص دارد به وبلاگ و وبلاگ نویسان.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;آقای بوترابی، فروتنی و برخورد گرم شما با بلاگرها انکار ناپذیر واز
دید من ستودنی ست اما این برخورد یک برخورد شخصی است و مدیریتی متناسب با
موضوع چیز ِ دیگری ست!&lt;br /&gt;
خوب است که از مراسم فیلمبرداری شد، ای کاش یک بار بنشینید و فیلم را از دیدگاه دیگری نگاه کنید!&lt;br /&gt;
واقعا&quot; این جشن مربوط به بلاگر ها بود و یا پرشین بلاگ و اسپانسرهای جشن!؟&lt;br /&gt;
بیش از دو سوم از برنامه اختصاص داشت به تشکر از سه، چهار اسپانسر این جشن!&lt;br /&gt;
واما چهره ها!&lt;br /&gt;
همه در این جشن از دیدن هنرمند توانای سینما، رضا کیانیان خوشحال شدند اما ربط ایشان با وبلاگ و بلاگر در چه بود!؟&lt;br /&gt;
عموپورنگ آنجا چه می کرد!؟ چند بلاگر کودک آنجا بود!؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt; اگر ازآقای &lt;a href=&quot;http://webneveshteha.com/&quot;&gt;محمد علی ابطحی&lt;/a&gt; و آقای &lt;a href=&quot;http://amirrezakhadem.blogfa.com/&quot;&gt;امیر رضا خادم&lt;/a&gt; و خانم &lt;a href=&quot;http://greenebtekar.persianblog.ir/&quot;&gt;معصومه ابتکار&lt;/a&gt;
که برای هر سه آنها احترام ویژه قائل هستم سوال می کردید مطمئنا&quot; از شما
می خواستند که به جای آنها از بلاگرها دعوت کنید تا بیایند و چند کلامی در
حضور وبلاگ نویسان دیگر سخن بگویند.&lt;br /&gt;
چرا به وبلاگشهر می گوییم وبلاگشهر، چون مثل یک شهر است و چهره های مشهور
خودش را دارد. شما به جز بلاگرهای صاحب منصب در دنیای واقعی چند بلاگر
صاحب نام که در وبلاگشهر صرفا&quot; بابت وبلاگ نویسی شاخص هستند را دعوت کرده
بودید؟ &lt;/p&gt;

&lt;p&gt;برجسته ترین ویژه گی وبلاگ این است که این اجازه را می دهد که تریبون
از انحصار در دست صاحب منصبان در آمده و به دست افراد عادی و شاید خاص تر
ِ جامعه بیافتد اما با آنچه که ما در این مراسم دیدیم به نظر می رسد پرشین
بلاگ هنوز این مطلب را نمی داند!&lt;br /&gt;
من به جزئیات قضیه نمی پردازم چون &quot; ویولت &quot; این عزیز وبلاگشهر قبلا&quot; به آن پرداخته و حتما&quot; &lt;a href=&quot;http://violet.special.ir/archives/2008/06/happy_birthday_persian.html&quot;&gt;نوشته اش&lt;/a&gt;
را خوانده اید ( اگر نخوانده اید لطفا بخوانید ) اما اگر این را نگویم و
نوشته ام را ختم کنم به خودم ظلم کرده ام چون تلف شدن وقت یک طرف و توهینی
که متحمل شدم به یک طرف!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;زمانی که از سالن بیرون آمدیم از خانم پولادزاده ( مدیر روابط عمومی! )
سوال کردم پس بلاگرهای دیگر کو؟ من انتظار داشتم افرادی از اهالی قلم
اینجا ببینم! پس کو&lt;a href=&quot;http://www.khabgard.com/&quot;&gt; آقای شکراللهی&lt;/a&gt;!؟ کو آقای علیرضا &lt;a href=&quot;http://www.1pezeshk.com/&quot;&gt;مجیدی&lt;/a&gt;!؟ کو آقای &lt;a href=&quot;http://www.asadamraee.blogspot.com/&quot;&gt;اسداله امرایی!؟&lt;/a&gt; کو...&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;خانم پولادزاده حرفم را نیمه تمام گذاشتند و گفتند&lt;br /&gt;
 ببینید اگر ما خوابگرد و یک پزشک را دعوت می کردیم نمی آمدند  که ...&lt;br /&gt;
!&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Fri, 13 Jun 2008 19:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aavang&amp;postid=488</comments>
<dc:creator>aavang</dc:creator>
<guid>http://aavang.blogfa.com/post-488.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مسابقه ی رادیویی</title>
<link>http://aavang.blogfa.com/post-487.aspx</link>
<description>&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://www.aavang.ir/weblog/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;ورود به وبلاگ جدیدم&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;خاطره ای از دوران دبستان برایتان می گویم که &lt;a href=&quot;http://www.radiozamaaneh.com/friday/2008/05/post_39.html&quot;&gt;متن آن در سایت زمانه آمده&lt;/a&gt;
،چند روز قبل در برنامه جنگ صدای رادیو زمانه پخش شده بود حال چرا فایل
صوتی آن در سایت نیست نمی دانم! به هر حال برای شما خوانندگان خوب وبلاگم
فایل صوتی را آپلود کردم که در&lt;a href=&quot;http://www.aavang.ir/filez/Minoo%20Saberi_Radio.mp3&quot;&gt; اینجا&lt;/a&gt; می توانید گوش کنید.&lt;br /&gt;
پ.ن &lt;br /&gt;
لطف ِاین خاطره به این است که  آن را گوش کنید چون ترانه هایی خاطره انگیز مابین برنامه می شنوید&lt;br /&gt;
 &lt;a href=&quot;http://www.aavang.ir/filez/Minoo%20Saberi_Radio48.mp3&quot;&gt;فایل صوتی با حجم کم &lt;/a&gt;برای دوستانی که اینترنت کم سرعت دارند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://www.radiozamaaneh.com/pictures-new/Radio_02.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 May 2008 04:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aavang&amp;postid=487</comments>
<dc:creator>aavang</dc:creator>
<guid>http://aavang.blogfa.com/post-487.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>راز ِآشکارا ، میلاد کیایی</title>
<link>http://aavang.blogfa.com/post-486.aspx</link>
<description>&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://www.aavang.ir/weblog/&quot;&gt;ورود به وبلاگ جدیدم&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;
« &lt;strong&gt;راز ِآشکارا&lt;/strong&gt; » گلچینی از پنجاه سال خاطرات و تجربیات هنری &lt;a href=&quot;http://www.miladkiai.com/&quot;&gt;« میلاد کیایی » &lt;/a&gt;&quot;آهنگساز
و نوازنده سنتور&quot; پس از حدود چهار سال انتظار و سانسور بسیاری از صفحات و
سوژه های زیبا و خاطره انگیز به مرحله چاپ و انتشار رسید.&lt;br /&gt;
در این کتاب خاطرات جذاب و شنیدنی  از هنرمندانی چون &lt;strong&gt;دلکش، هایده، اکبر گلپایگانی، ملوک ضرابی، حسین همدانیان&lt;/strong&gt; و دهها هنرمند دیگر ذکر گردیده.&lt;br /&gt;
در بخش های دیگر این کتاب نکات آموزنده ای که ناشی از تجربیات نیم قرن فعالیت هنری میلاد کیایی می باشدآمده است.&lt;br /&gt;
این کتاب در اردیبهشت ماه در زمان افتتاح  نمایشگاه کتاب در دسترس علاقه مندان قرار خواهد گرفت. &lt;br /&gt;
به قرار اطلاع با وجود اینکه &quot; راز ِآشکارا &quot; تا این لحظه به بازار نیامده بیش از صدها جلد از آن پیش خرید شده است.&lt;p /&gt;

&lt;a href=&quot;http://www.miladkiai.com/&quot;&gt;سایت میلاد کیایی&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src=&quot;http://www.aavang.ir/Pic/Milad%20Kiai22.JPG&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 24 Apr 2008 20:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aavang&amp;postid=486</comments>
<dc:creator>aavang</dc:creator>
<guid>http://aavang.blogfa.com/post-486.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از کرامات شیخ اصلاحات!</title>
<link>http://aavang.blogfa.com/post-485.aspx</link>
<description>&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://www.aavang.ir/weblog/&quot;&gt;ورود به وبلاگ جدیدم&lt;/a&gt;&lt;/font&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;آقای کروبی! نه شرط انصاف بود و نه شرط عقل که &lt;a href=&quot;http://www.isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-1116106&amp;Lang=P&quot;&gt;اینگونه &lt;/a&gt;پشت
خبرنگارتان را خالی کردید خبرنگاری که وجودش مایه ی اعتبار روزنامه ی
شماست و از آن سوی با این هیاهو که راه انداختید بد جور به حزب خود ضربه
زدید این کار شما یک ضد تبلیغ بود!&lt;br /&gt;
من به عنوان یک فرد از این جامعه هیچ توهینی در&lt;a href=&quot;http://www.roozna.com/Negaresh_site/FullStory/?Id=58396&quot;&gt; این مقاله&lt;/a&gt; مشاهده نکردم . چطور است در چنین مواقعی نظر مردم را بپرسید نه اینکه به جای آنان حرف بزنید!&lt;br /&gt;
وعده پنجاه هزارتومانی کذایی را که از یاد نبرده ایم! شما مردمی که در یک
کشور ثروتمند زندگی می کنند را به کودکی که با دریافت یک سکه شگفت زده می
شود تشبیه کردید حال این مردم از قشر هنرمند بودند اهل قلم بودند کاسب و
کارمند و کارگر... بودند، همه را با &lt;br /&gt;
پنجاه هزارتومان می خواستید بخرید می خواهم بدانم این توهین بزرگتر بود یا مقاله مسیح علی نژاد!؟&lt;br /&gt;
اگر &lt;a href=&quot;http://www.masih.malakut.org/&quot;&gt;مسیح علی نژاد&lt;/a&gt; با کلمات مردم را به حیوان تشببه کرده شما عملا&quot; ملت ایران را با وعده ی یک لقمه نان تحقیر کردید!&lt;br /&gt;
 &lt;/p&gt;

&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;a name=&quot;more&quot;&gt;&lt;/a&gt;
&lt;p&gt;من متعجبم از اینکه شما چرا از تشبیه آدم به حیوان چنین سخت برآشفته شدید! &lt;br /&gt;
اگر بخواهم به بحث شرافت حیوانات نسبت به برخی آدمها بپردازم سخن به درازا می کشد فقط به همین بسنده می کنم که مگر &lt;br /&gt;
در قرآن ازحیواناتی نام برده نشده که جایگاه خاص دارند؟ اصحاب کهف چند نفر
بودند که نام شان در قرآن آمده ؟یکی از آنان سگ بودکه به چنان مرتبه ای
رسید! یا چرا راه دور برویم قداست « ذوالجناح »نزد مومنین بیشتر از بسیاری
از انسان ها نیست؟ فرض کنید یک اتفاق غیر ممکن صورت بگیرد و ذوالجناح در
میدان آزادی ظاهر شود تمام سیاستمدارن هم آن سوی میدان جمع شوند مردم دور
کدام حلقه می زنند؟&lt;br /&gt;
اصلا&quot; ذوالجناح نه! شبدیز!&lt;br /&gt;
آقای کروبی تا آنجا که من لرها را می شناسم یک دنیا غیرت اند و هیچوقت پشت
همقطاران خود را خالی نمی کردند حتی درمقابل قدرت « رضا خانی »!&lt;br /&gt;
من متحیرم شما چه لری هستید که از ترس از دست دادن منافع تان اینطور
بلندگو دست می گیرید و آهنگ &quot;کی بود،کی بود؟من نبودم&quot; سر می دهید!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;وحالا ترانه ای بشنویم بلکه بعضی ها کمی ...!&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://www.aavang.ir/filez/SimaBina%20www.aavang.ir.MP3&quot;&gt;&lt;br /&gt;
برارونم خیلین هزار هزارن &lt;br /&gt;
سی تقاص خین م ِ  سر ور میارن&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 21 Apr 2008 19:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aavang&amp;postid=485</comments>
<dc:creator>aavang</dc:creator>
<guid>http://aavang.blogfa.com/post-485.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
